حکایت حضور ما در محله بلاگفا، حکایت آن باغبانی ست که درختهای باغش خشکیده اند و خوب می داند دیگر باغچه اش سرسبزی و طراوت به خود نخواهد دید اما باز هم گاهگاهی خاک خشکیده انجا را آبیاری می کند...
هرچند که دوران باشکوه محله بلاگفا به پایان رسیده است و دیگر رونق گذشته بدینجا باز نخواهد گشت اما مگر می شود خاطرات و خطرات ان را از یاد برد؟
امروز که فراغتی دست داد و سری به پوشه ترانه های محبوبمان در دوران جهالت زدیم، به شکلی کاملاً تصادفی ترانه "کیو کیو، بنگ بنگ" از بانو گوگوش را استماع نمودیم و ناخودآگاه راهمان سمت محله بلاگفا کج شد و خواندن نظرهای دوستان و غرق شدن در دوران خوش گذشته....
همین
+ نوشته شده در شنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۳ساعت 17:44  توسط Iago
|
دیروز جهت ابتیاع مقداری آذوقه راهی سوپرمارکت جدید التاسیس محله مان شدیم. داشتیم به گله و شکایتهای سوپرچی پیرامون کسادی بازار و نبودن مشتری گوش می دادیم که ناگهان تاریکی رعب آوری بر فضای مغازه سایه افکند. گفتیم لابد آسمان به یکباره ابری شده است و باران در راه است لکن سرمان را که برگرداندیم ملتفت اشتباهمان شدیم. جوانی تنومند که طول و عرض و ارتفاعش به واقع سه برابر ما بود و چیزی بود شبیه ترکیب شیرعلی قصاب و غول برره. چنان هیبت و جلال و جبروتی داشت که ناخودآگاه راه را باز کردیم و تعارفش کردیم جلو تا بی نوبت کارش راه بیفتد. آن جناب نیز با لبخندی ملیح، لطف مان را قدردان شد و از سوپرچی محله مان که هنوز فرصت نشده بود نام و نشانش را بپرسیم، قیمت کالباس را جویا شد. سوپرچی نیز به انگشت نشان داد ویترینی و گفت: "از کیلویی صد تومن داریم تا هفتصد تومن". آن بزرگوار هم با دقت تک تک کالباس ها را از پشت ویترین از نظر گذراند و درخواست کرد مقداری از همان کیلویی هفتصد تومنی را مزه کند.
بدون کمک گرفتن از علم ریاضی و دانستن تانژانت و کتانژات، می شد فهمید که برای پر کردن معده آن بزرگوار حداقل یکی دو کیلوگرم کالباس بعلاوه سایر مخلفاتش نیاز است. برق خوشحالی در چشمان جناب سوپرچی قابل روئیت بود و همچون غول چراغ، امر آن برگوار را اطاعت گفت و برش بزرگی از همان کالباس گرانقیمت جدا کرد و تقدیم حضور آن عزیز نمود و با دهانی باز _آنچنان باز که فهمیدیم دندان آسیاب سمت چپش افتاده است_ به وی چشم دوخت تا ببیند دستور بعدی چه خواهد بود. ما نیز که می دیدیم همچون همیشه قدم مان سرشار از خیر و برکت بوده است، به کناری ایستادیم تا کار آن عزیز راه بیفتد.
آن بزرگوار ورق کالباس که دو برابر کف دست یک انسان بالغ بود را با دو انگشت شست و اشاره اش گرفت و لوله کرد و در دهانش گذاشت و پس از یکی دوبار جویدن راهی تاریکی معده اش کرد و سپس با سر و صدای زیاد چند بار زبانش را به سقف دهانش کوبید و تتمه مزه کالباس را نیز فرو برد و پس از چند ثانیه در حالی که با انگشت کوچک دست چپش لای دندانش را تمیز می کرد رو به سوپرچی کرد و گفت: بیزحمت صد گرم از همون صدتومنی بدید...
.
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۴۰۲ساعت 17:24  توسط Iago
|