راستش باورم نمیشه که باز سرزدم به این وبلاگ
و دوباره دارم می نویسم !
تو پلی لیست آهنگام آهنگ "ستایش" مرتضی پاشایی پلی شد
و یهو یاد اینجاد افتادم
چقد دلم لک زده بود برای شنیدن صدای پاشایی و چقدر بیشتر دلم میخواست
موقع گوش دادنش بیام اینجا چیزی بنویسم :(
اگر بخوام صادق باشم بعد چند سال اومدم اینجا
تا یکم خاطرات گذشته رو مرور کنم
یه سوال مسخره هم از خودم پرسیدم!
شاید شما هم از خودتون پرسیده باشید :))
وقتی گذشته رو پشت سر گذاشتی چرا دلت میخواد باز برگردی به گذشته
و دنبال خاطره بگردی؟
امروز شروعی دوباره است
در حوالیِ بیست و چند سالگی
برای دوست داشتن
برای تنهایی
برای هرچیزی که فکرش را کنی
این بار برای خودم میگویم
زندگی آن چیزی که فکرش را میکردم نبود
شاید ماندنی در کار نباشد
شاید انتهای قصه، خیالی بیش نباشد
شاید تمام دوست داشتن ها
دیالوگ های فیلمی کوتاه بودند
اما من همچنان نشسته ام
به شوق لحظه ای آرامش
به شوق کمی، فهمیده شدن
این بار برای خودم میگویم
نشسته ام برای دیدن سکانسی دیگر
مهم نیست انتهایش چگونه است
من لذتم را برده ام
همــــــــــین ....
#۲۶

چقد خیال ها و فکرهامون میتونه باهم فاصله داشته باشه ؟
شایدم هیچ فاصله ای وجود نداره !
فقط کافیه اون سقف لعنتی که شده بن بست فکری ما
بازش کنیم تا فکرمون از سانروف شدنش لذت ببره
اونوقت پَر میکشه تا بینهایت :)