.....

اول صبحه،

یک نخ سیگار دارم

هزاران معمای لاینحل!

هر چی زمان دارم می دهم

بجایش لحظه ی باش..

اول شبه،

نصفه سیگاری دارم

هزاران معمای لاینحل!

اما باز می توانم برق چشمان خدایم راببینم

ساعت تمام شد

ته سیگاری دارم

هزاران معمای لاینحل!

 

 

فارغ

  از درد به خود میپیچم و سر به دیوار میکوبم و چشم در چشم منی که در آیینه به چشمانم زلزده است و با وقاحت تمام قحقهه ی میزند نگاه می کنم که مو را بر تنم سیخ می کند به آینه مشت میزنم و هزار تیکه می شود نفس راحتی می کشم که این من به ظاهر من، تنهایم گذاشته است به زمین نگاه میکنم و هزاران منی که از آن من واهی بوجود آمده و همه با صدای بلند به من میخندند با صدای بلند جیغ میزنم و دستامو روی سرم می گیرم و چمباتمه میزنم و با جیغی ذهنم از کلماتی که ابستن شده است فارغ می شود....  

آغاز...

آغاز...

چند سالیست که پاهایم روی آسایش را به چشمانشان ندیده اند هر ترکی که بر می دارند و هر زخمی که می خورند ذره ای نام امیدی به دلشان را نمی دهند چون بذنبال تو آمده اند... تا کجا امده ام من چطوری این همه راه را امده ام به سایه ام که نگاه می کنم چقدر دراز شده است دیگر پای برگشت برایم نمانده است صدای سفید شدن موهایم را می شنوم به عقب نگاه نمیکنم تو پیش رویم هستی و پاهای من ذوق ذوق رسیدن به تو را دارد لحظه ای درنگ کن؛صدایم بزن تا به صدایت چنگ بزنم که نایی برایم نمانده است.وقتی به میلاد تو نزدیک میشوم صدای آغاز خلقت را با انفجاری از خوبی ها می شنوم که همه جا را پر از رنگ می کند....

دو طرح و داستان معماری

 دو طرح  با ویرایش استاد علی محمد محمدی ...

۱.

بهار بانو

تا به تو رسیدم

ذره ذره زمستانم آب شد!

 

۲.

ساحل

ناز کم کن!

نکند...

سونامی

عاشق بعدی ات باشد...

 

و

بخوانید داستانی رئال از زندگی مجازی من 

 

معماری

با دیدار کوتاهت هر آنچه را که سالهای ندیدنت با خشت و خاک ساخته بودم ویران کردی، چهار دیوار قلبم لرزید و ساختمان وجودم از پی فرو ریخت، اینبار چه میخواهی بسازم؟ کدام طرح و معماری  را میپسندید؟کلاسیک یا مدرن؟معماری اسلامی با فیروزهای آبی و رنگین کمانی از رنگ ها یا معماری یونانی با ستون های زیبا و مجسمه های از خدایان یا سبکی از معماری جدید سورئالیسم؟؟ بگو با کدام مصالح و مهندسی وجودم را بسازم که با هر خبری از تو ستون هایش نلرزد و با هر نگاهی به عکست ذره ذره وجودم فرو نریزد؟...

ویرانم کردی با آمدنت کمک کن تا از این ویرانی سقفی بسازیم،تنهایم نگذار که هیچ معماری با هیچ مصالحی نمی تواند وجود ویران شده ام را بسازد، کجا میروی،  آمدی که ویرانم کنی و بروید؟این چندمین بار است به یاد دارید؟ دیگر هیچ گاه از ویرانی وجودم چیزی ساخته نمی شود.بر روی خرابه های وجودم نشسته ام و به رده پاهای بجا مانده ات روی خاکستر وجودم نگاه میکنم و تا آخر عمر مراقبم که این یادگاری از بین نرود...

 

 

بی خداحافظی

بی خداحافطی...

خو گرفته ام به تنهایی و سیاهی شب که همه ی رنگ ها را زیر پرده ی سیاه خود پوشانده و مجالی برای خودنمایشان نگذاشته است در اینجا خدایی نیست جز خدایانی که سوار بر خدایند و خود خدایی شده اند در کمدیی بسیار لطیف خدایان... هر صبح با شب خداحافظی میکنم و ورقی از دفتر عمرم را که کنده شده میبینم تا فراموش نکنم که چند برگی بیش برایم نمانده و حرفا و خواسته هایم روز به روز بیشتر می شود و عمرم...

شیرینی لب هایت را که در آن پیامک بر لبانم گذاشتی، هرگز از یاد نخواهم برد حرف ها و قول وقرارهایت وتلخی لحظه های را که با هم شیرین کردیم از یاد نخواهم برد.شرایط عوض شد تلخی های تو تموم شد من را چرا عوض کردی؟؟ نمی خواهی در روزهای آرامت کنارت باشم؟؟ شاید من وسیله ی برای...من که دنبالت تا غار خدایگان آمدم و با چشم خویش دیدم که خدا مرده کجا خود را پنهان کردی که تو را نیافتم؟من که بخاطر تو در قبر شدم و خدا را به پای میز محاکمه کشاندم و اعتراف کرد که همه چی بازی بیش نبوده تو چرا نشنیدی و باز مرا بازی دادی؟؟چه زخم ها که در جنگ میان صوفی و شیخ برنداشتم چرا آنگاه که صوخی و شیخ دست در دست هم  در دایره میچرخیدن بر زخم هایم مرحم نذاشتی؟؟این همه بودم ونبودم...

سیگار پشت چایی و چایی پشت سیگار و خیره شدن به یک نقطه و جویدن ناخ های که چیزی ازشان نمانده یادگاری هایست که برایم بجا گذاشتی و نگاه به همان خودکاری که گفتی برایت رویش حکاکی کنم:

چه بی تابانه می خواهمت

ای آزمون تلخ زنده به گوری...

هیچ گاه وقت نذاشتی که آن همه هیجان را تقدیمت کنم.چاییم سرد شد و سیگارم سوخت و گفتن این حرفها تنها مسکنیست برای لحظاتی..

 

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر

هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!

این روزا خود را در میان کتابها گم کرده ام تا به یاد نیاورم انچیزی را که گم کرده ام.... همسفر کرت شدم و در انجا دیدم که خدایشان مرده و مینا قربانی واهه پرستی مردم شد در قبر خوابیدم و سفری با ملک الموت به اخرت داشتم و خدا را پای میز محاکمه اوردم و وعده های پوچالیش را برای همگان روشن کردم و گندم های جیب استالین را شمردم.... سفر دور و درازی بود و همچنان ادامه دارد ولی نمی دانم چرا لحظه ی تو را از یادم نبرد خدای همگان خیالی بود اما خدای من واقعی بود ولی من را نپذیرفت............

دلنوشته های یک سر      باز

رها کرده ایم پشت پرده ی شب خود را...

غافل از اینکه در راه است؟؟؟

دست پرده افکن روز...

 

و

 

سوسوی چراغ های  شهر چه زیباست...

اگر

 بخاطر نیارید هوس های تاریکی را...

سه طرح جدید

زنده به گور کردن،

تحفه ی اعراب،

جاهلیت تمام نشده است،

اینجا آسمان هر روز بر سرمان خاک می ریزد.

 

 وطرحی درانتقاد از خودم و شما...

 

هیچگاه رقاص خوبی نخواهم شد،

سالهاست صدای ساز مخالفی نیست،

تنم را به رعشه در آورد.

 

در بزرگداشت حکیم فردوسی بزرگ نیز اینچنین توانسم واژه ها را کنار هم بگذارم

 

سی سال تولید ملی،

در سه،سی سال و هزار ویک،

ضعف کرد از بی واژه گی ،

رستم

 

حیرانی

توی سرم بلوای به پاست همه چیز از مدارش خارج شده است بیگ بنگ تو این هیاهو به دنبال ماه میگردم نمیدانم به دنبال چشمک کدام ستاره رفته است بین این همه ستاره ی که در حال چشمک زدنند کجا باید دنبالش بگردم... پاهایم به اختیار خویش در حال رفتنند به کجا مرا می برند چشم هایم به کجا می نگرند مگر پشت کوه چه خبر است؟؟؟ به گل لاله ی قرمزی که در مسیرم کنار جاده انگار چشم به راه کسی رویده است دست میزنم اما تا دستم بهش می خورد پرپر می شود و تمام انتظارش تمام می شود این چه وفاداری و انتظاریست.....

آن شب لب جوب تا نصفه شب فلسفه می بافتیم آن شب که آسمان نمیدانم عذادار کی بود بر سر ما خاک می ریخت اما من و تو کنار ان جوب توی ان باغ با فلسفه طناب میبافتیم و بر شاخه ی ان درخت گردو زیر ان بلند درخت چناری که سالهاست ماوای لک لکانیست که دیگر اینجا سهم اب و گل دارند از شاخه ی به شاخه ی دیگر می پریدیم از پناهی که پناه تنهایی های ماست و شیرینی تلخ نیچه که با هیچ چیز مزه اش قابل قیاس نیست و از اسمان و زمین و از فرهاد و شیرین مدرن و از دور مدور...می گفتیم و می گفتیم و اخرش دوباره می گفتیم...حالا قدم میزنم و به کمبود قند ان گل خشکیده فکر میکنم و ساندویج دل و جگر گاز میزنم.من که زمانی با شنیدن صدای عرعر خر چنان شاد می شدم که به هوا می پریدم حالا عرعر این الاغ اهنی چنان ازارم می دهد که می خواهم سرم را به دیوار بکوبم همه دارند میان و میرن به کجا چنین شتابان؟؟؟  سفت میله ی را که کنارمه چسپیدم می ترسم که سم زدن این دوپایان باعث سقوط زمین بشه...

دیگه حتی حوصله ی تو را که شب های بی کسی به دادم می رسیدی ولبت را بر لبانم میگذاشتی و بر لباس سفیدت اتش میزدی تا اندکی ارام گیرم تو که ذره ذره وجودت را به اتش می کشیدی تا دودت تسلای ذهن پر اشوب من گردد دیگر نمی خواهم حتی تو هم می سوزی و منو تنها میذاری تنها یادم باهام می مونه ومثل همیشه ساکت کنارم نشسته من در اینجا گم شده ام تک و تنها اگر مرا یافتی فرامش نکن که نشانم بدهید..

ب ا ز ی . . .

ب ا ز ی . . .

دست های پرقدرت خواب توان برهم نهادند پلک هایم را ندارند ،در میدان کارزار حکم خواب حرام می شود. در نیم وجب جای تنگ و تاریک با سرنوشتی که با لشکری از اسب و فیل و برج های تنومند و وزیری که دودش می کند به مصاف منی امده است که برج هایم در حال فرو ریختن است و اسب هایم دیگر رمقی برای تاختن ندارند و فیل هایم نیز درمانده اند چون هر چه توان داشتم برای بدست اوردنت صرف کردم که شاهم و تاج سرم بشوید اما او که تو را در آن جعبه ی ارتباطش خرک نامیده بود به گرفتند چنگال تیز کرده بود و تو بی خبر از آنکه این سرابی است که دیگران نیز از دور اب پنداشته اند اما اتشی  بود که فقط دود میکرد ....

در نیمه های شب دوستی که در سرزمین من خیمه زده بود و مهمان من بود بازی بدی را شروع کرد با فیل هایش به من هجوم برد واسب های مرا به هلاکت رساند خون همه جا را فراگرفته بود ماندم که چه کنم .دوست،مهمان،نامردی،دزدیدن عشقی که 3سال از عمرم را در نبرد به دست اوردن لبخندی ازش بودم، در بیمارستان انگه که زیر قطرات گریه ی ابرها خیس شده بودی و اما باز در ان جعبه اسم او را دیدم و لب نیاوردم در باغی که پراز گل بود و لحظه ها برایم قرن ها بود وپشت ان مکتب خانه که ساعت ها به شنیدن شیرینی که از هر چیز برایم شیرینتر بود و از لب های تو بیرون میریخت گوش میدادم و در عالم پرواز میکردم کمر به دزدیدنت کرده بود .شب را در کنج قلعه ماندم به امید انکه در سپیدی روز دوست رخسار زردم را ببیند و بفهمد که چرا بر منی که خواهان دوستیم در منزل خویش  یورش می اورد اما کاش هیچگاه خورشید جسارت امدن و تاراندن ماه را نداشت در سپیدی صبح او قلعه ام را ویران کرد و دست در دست آرزوهایم روانه ی آن باغی شد که قرن ها بوی او را در ان استشمام میکردم

قهقهه ی زدم که سرشار از اشک و خون بود چشمانم ابری شد و بغضی بر گلویم چترش را باز کرد اما نگذاشتم که پلکه ایم خیس شوند او مرا کیش و مات نکرد قلعه ام را ویران کرد و اسب هایم را در خون خویش رنگین کرد و فیل هایم را از تشنگی در زیر پا انداخت اما اندیشه ام در این میان بیدار بود و مرد میدان بود و سربازان وفاداری که در سیاهی شب پنهان شده بودند یار وفاداری بودند که با پیغامی اسب هایش را در خون کشاندند حالا سال هاست که در گوشه ای نشسته ام و در فکر ایا این بازی تمام می شود......

شروع باران پایان زندگی من

شروع باران پایان زندگی من

در جای که نفس هایت نباشد نفس کشیدن حرام است ،هر نفست روحی در کالبدم میدمد و مرا به نفس کشیدن و زندگی وادار می کند نابترین اکسیژن برایم کربن دی اکسید بازدم توست که از وجودت می آید. عطر نفس هایت فضا را پرکرده بود چون دیوانه ی در راه حرف میزدم و با تمام وجودم زندگی را استشمام می کردم مست نفس هایت بودم با خویش میگفتم هرچه بدهند نمی گیرم چون هر آنچه را از زندگی میخواهم در نفس هایت هست میگفتم و می بوییدم و سرمست می رفتم نسیم سردی که رعشه برتن می انداخت شروع به وزیدن کرد و عطر نفست را میخواست به زور ازم بگیرد اما همراهش میدویدم و میبویدمت ناگاه ابرسیاهی ظاهر شد و آبی اسمان را ازم گرفت ،رعدی زد،نم نم نم ...

ریزش قطرات باران کم کم زمین را خیس کرد ،بوی خاک نم خورده در پایان مهری که بی مهریش سبزی وجودم را زرد کرد نشان از آغازه دوباره ی زیستن است جای عطر نفست را گرفت و فضا را کم کم پر کرد و به همان آرامی عمر منم تمام شد.

هوهوهو.....

فریاد سکوتم آوای جغدی است که جدایی را فریاد میزند هوهوهو...دل بکن که اینقدر دل بسته ی که دلت کوچک شده، دلی برایت نمانده است دل نبستن سخترین و قشنگترین کار دنیاست اما میتوان دل نبست؟! دل رفت زدستم ای صاحب دلان، ای خدا چرا چیزی که پس گرفتنیست ،دادنش اسان است و پس گرفتنش سخت ترین کار دنیاست را راحت میدهیم. خواستنش خواستنم ، بودنش مجوز بودنم و نفسش ساز زندگیم بود ولی حالا بودنش خواستنم، نفسم در گرو بودنش، اما خواستنش نخواستنم و وجودش سرشار از نبودنم.

دکمه های کنده، اعتصاب خنده

یک شکنجه در کنج، ضربه ی کشنده

پله های تاریک، منطق عفونی

روی میز تحریر، استکان خونی

یک چراغ روشن، روی کتف دیوار

گردن شب من، زیر تیغ انکار

حالا آوای این خرابه نشین که مسکن دل خراب من است کنج خرابه ی دلم خانه کرده است و فریاد میزند هوهوهو....

لای لای لیلا لای للا لا لا دلم گرفته ی زلایت ای لالای لیل من دگر خواب به چشمانم غریبه شده است گرد و خاک این خرابه بر سرو تنم نشسته و جزئی از آوارم، دلم پوسیده، تو که شهرنشینی و با خرابه ها نا آشنا، اما آیا میدانی این خرابه زمانی آبادی بوده که آرزوی کسان چیدن میوه ی از باغستانش بوده است اما حیف که آه نداشتنت آتش بر باغ آبادم زد و چوب های آباد دلم خشک شد اگر گذرت افتاد چوب هایش برای آتش زمستانت می تواند گرمابخش باشد.......

تعطیلات

میخواهم چند روزی دنیا را تعطیل کنم برای مدت زیادی از تحلیل تینتو براس گرفته تا سه گانه کیشلوفسکی را در جعبه ی زیر تختم میگذارم و وارد باغ پیامبران نمی شوم تا در تعطیلات بدنبال گمشده ای باشم که مدت هاست ازش بی خبرم به امید پیدا کردنش می سپارم خودم را به خودم.............

شرافت

شرافت

در دنیایی رنگارنگ من که رنگین کمانش تنها دو رنگ سیاه و سفید را داشت، سیاهی پوستش زیر  پوست سفید من خودنمایی میکرد، این رنگین کمان دو رنگ، که تنها برای ساعتی  و برای لذتی تشکیل شده بود هیچ جلوه ای نداشت  با حرفای کلیشه ای سعی میکردم فضا را برای ماندن بیشتر و اندکی لذت بیشتر ارام کنم در دنیایی که سقف ارزوها بالاتر از سقف اتاقی که فضای نمناکش با بوی نطفه های  پرپر شده ای که فرصتی برای ماندن نداشته بودند و پلاستیک های قرمز رنگی که اطرافمان پر شده بود به زور نفس میکشیدیم من از این فضا و اون از فشاری که تحمل میکرد اخر نگاهمان پنجره ای بود با پرده های سلطنتی که با کنار رفتن هر لحظه پرده اش دلهره از اینکه مبادا کسی بیاید تمام وجودمان را در بر میگرفت و باز با ترس به کارمان ادامه میدادیم من برای لذت و او برای.....

سنگینترین لحظه برایم دلالی برای چیزی بود که بسیار ارزشمند بود همانند انسان های اولیه که بر سر کالای برای بقا چانه می زدند من برای... چانه میزدم..... توافق حاصل شد با تکه کاغذ  بی ارزشی که از خود هیچ ارزشی ندارد متاعی را خریدم که بر سرش خون ها ریخته شده بود اما برایم سنگین بود که کالای را که خریدم ببخشی اجاره کردم بگیرم تا خودش دستم را گرفت.....

 

الو الو صدات نمیاد....

 الو الو صدات نمیاد....

الو صدات قطع میشه...

جای من خوب است حتما تو جای بدی ایستادی که نمی خواهید صدای من را بشنوید الو صدای منو میشنوید کجای گیرنده ی دلم مشکل دارد که صدای تو را نمی گیرد یا شاید گیرنده دلت نمی خواهد برای فرستنده ی دلم چیزی بفرستد همه ی وجودم  را برایت پیامکی میکنم و به پای کبوتر پیامک برم میبندم و به سوی تو با امید یک پیام میفرستم، اما بی خبر از انکه کبوتر بیچاره به جرم پیام بردن در میانه ی راه شکار شده است و پوست تن نحیفش کباب  برای تو و پیام من آتیش این کباب...

الو الو عزیزم کجا رفتی صدام را میشنوی... میدونم که میشنوی، عزیزم گیرنده ای دلت به هر سوی که چرخیده است فقط مواظب خودت باش که تمام وجودم توی شده است که میخواهی مال یکی دیگر بشوی فقط مواظب خودت باش الو الو الو  و این اخرین قطره اشکم در پای این الوی بی جوب است.....