....به نام عشق....به عشق بهار...

سلام عزیزان این 3 تا پست اول ثابت هستش وقتی آپ میکنم بعد از این 3 تا پست نشون میده.

برای بهار....زنده ام به عشق بهار....زنده ام بادعای مادرم...به عشق مادر.




بودنت حتی زمستانی ترین روزم را بهار وارعاشقانه کرد

من نه اهل بارانم نه باد نه عاشق زمستانم نه تابستان

من هوایی را دوست دارم

که متبرک باشد به نفسهایت ...

instagram

سلام بچه ها خیلی از دوستان میدونن وب نمیام ....

دوس داشتید با هم در ارتباط باشیم من تو اینستا هستم اینم آدرسم هست فالو کنید ....

 

 

Amirhosein.j1395

لینک تکونی

سلام به دوستای گلم از اون جایی که خیلی از رفقا وبشونو حذف کردن و یا فعالیت نمیکنن

تصمیم گرفتم لینکشون رو حذف کنم یا به قولی لینک تکونی کنم پس همه لینک هارو پاک

میکنم اونایی که بهم سر میزنن دوباره لینک میشن.

با تشکر امیرحسین

عیدتون مبارک ...

سلام بچه ها خوبید؟

ایشالا همیشه شاد و خندون باشید ...

نزدیک عید هستش و میخوام یکم وقت گران بهاتون رو بگیرم ...

بچه ها سال دیگه تموم شد بشینیم فکر کنیم توی طول سال چقد دل شکستیم

چقد دلمون رو شکستن ...

دور و اطرافمونو ببینیم کیا بودن ولی الان توی سال جدید دیگه پیشمون نیستن ...

چقد با احساس مردم بازی کردیم و چقد با احساسمون بازی کردن ...

چقد پدر و مادرمون رو اذیت کردیم ...

چقد از امام زمانمون فاصله گرفتیم ...

بچه ها وقتش رسیده که به اعمالمون فکر کنیم ...

واسه منم دعاکنید 4شنبه سوری که داره از رو آتیش

میپره یخ دلش آب شه و برگرده ....

 
 
 

دل تکونی از خونه تکونی واجب تره ...

دلتو بتکون ...

از حرفا بغض ها آدما ...

دلتو بتکون از هر چیزی که تو این یک سال یادش دلتو به درد آورد ...

از خاطره هایی که گریه هاش بیشتر از خنده هاش بود ...

از نفهمیدن آدمایی که همیشه فهمیدیشون ...

دلتو بتکون از کوتاهی های خودت ...

اگه با یک ببخشید منم مقصر بودم یکی رو آروم میکنی آرومش کن ...

دلتو بتکون ...

یه نفس عمیق بکش ...

سلام بده به بهار ...

به اتفاق های خوب ...

* موفق باشید *

 

ب سلامتی خودم که تنهایی رو به بودن با هرکسی ترجیح میدم!!!

 

 

بسلامتی پسری که به عشقش گفت ...

 

دیشب با دوستم رفته بودم قلیون سرا ....

 

روبروی تخت ما یه دختر پسر نشسته بودن که پسره پشتش به تخت ما بود،

 

معلوم بود با هم دوست هستند،اتفاقی چشمم به چشمه دختره افتاد....

 

قشنگ معلوم بود پسره عاشق دخترست،دختره شروع کرد به آمار دادن،

 

سرمو انداختم پایین....دفعه بعدی تحریک شدم با نگاه بازی کردیم.

 

خلاصه یه کاغذ برداشتمو به دختره علامت دادم،با نگاهش قبول کرد، بلند شدن

 

پسره جلو رفت که حساب کنه دختره به تخت ما رسید دستشو دراز کرد کاغذ رو گرفت،

 

براش نوشته بودم .....

 

......   خیـــــــلی پستی  ......



بسلامتی پسری که اسم عشقش رو تو بازوش خالکوبی کرده بود....


اما غافل از اینکه عشقش اسمش رو اشتباهی بهش گفته.

یک دم از خیال من نمی روی ای بهار من ...!

یک دم از خیال من نمی روی ای بهار من !

 

 

به سوی تو ، به شوق روی تو ، به طرف کوی تو ...

 

 سپیده دم آیم ، مگر تو را جویم ، بگو کجایی؟

 

کی رود رخ ماهت از نظرم نظرم ؟

 

به غیر نامت کی نام دگر ببرم؟

 

اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی؟

 

فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی ؟

 

تنها ترین تنهای شب ....

 

ادامه مطلب برید و این داستان رو حتما بخونید ممنون.

شب عروسی ...

 

سلامتی پسری که شب عروسی عشقش مست مست

 

رفت دم در تالار نشت اما عروسی رو بهم نزد...

 

صبر کرد تا عروس بیاد بیرون....

 

عروس اومد همه بهش هدیه میدادن...

 

پسر هم رفت هدیه شو داد ...

 

عروس گفت این چیه ؟

 

پسر گفت این همون قرآنیه  که بهش قسم خوردی مال من بشی ...

 

آرزوم ...

 

به تو رسیدن واسه من اگر چه خیلی ساده بود

 

اما خدا قول تو رو به یکی دیگه داده بود

 

از قول من بهش بگو رو قولی که دادی بمون

 

اون که هنوز آرزومه به آرزوهاش برسون

 

مادرم دوستت دارم ...

 

 

برای خواندن داستان زیبای " عشق مادری " به ادامه مطلب برید ممنون

 

من برگشتم.


سلام                                                         سلام

به همه ی دوستای گلم من از شیراز برگشتم و جاداره از همه ی عزیزانی

که لطف کردن و منو تو این دو هفته تنها نگذاشتن نهایت تشکر رو کنم.

جای همتون خالی خیلی خوش گذشت.

منتظر آپ جدیدم باشید.

السلام ... والسلام!


دختری از کوچه باغی می گذشت

یک پسر در راه ناگه سبز گشت

در پی اش افتاد و گفتا او سلام

بعد از آن دیگر نگفت او یک کلام

دختر اما ناگهان و بی درنگ

سوی او برگشت مانند پلنگ

گفت با او بچه پروی خفن

می دهی زحمت به بانویی چو من؟

من که نامم هست آزیتای صدر

من که زیبایم مثال ماه بدر

من که در نبش خیابان بهار

می کنم در شرکت رایانه کار

دختری چون من که خیلی خانمه

بیست و شش ساله، مجرد، دیپلمه

دختری که خانه اش در شهرک است

کوی پنجم، نبش کوچه، نمره شصت

در چه مورد با تو گردد هم کلام

با تو من حرفی ندارم والسلام!

24 ساعت ...



با هم شرط بستند ...!

میتونی 24 ساعت بدو من دوام بیاری؟

پسر گفت : آری !

24 ساعت گذشت و پسر به در خانه دختر رفت اما کسی در را باز نکرد ...!

پسر وارد خانه شد ...!

دخترک از سرطان مرده بود ...!

در یاداشت کوچکی در کنارش نوشته بود ....

24 ساعت بدون من دوام آوردی پس یک عمر هم میتونی ...!


داستان زیبای مادرم دوستت دارم...

برای خواندن داستان لطفا به ادامه مطلب برید ممنون.   

ادامه نوشته

تمام دنیا ...



هیچوقت از خدا نخواه که تمام دنیا رو بهت بده !

فقط بخواه کسی رو بهت بده که تورو به تمام دنیا نده !

من اینو داشتم زن نمیگرفتم ...!

سلام بچه ها به نظر شما این خانوم از نظر حجابش درسته اینجوری اومده بیرون ...؟

پس برادران گشت ارشاد کجا هستن؟

این محاله این فقط یه اشتباست ...



این محاله این فقط یه اشتباست  عشق من پاک مثل فرشته هاست

عشق من اهل زمین نیست می دونم عشق من هدیه ایی از سوی خداست

عشق من بگو که اشتباه شده بگو اون تو نیستی با یکی دیگه

تو که اهل بی وفایی نبودی بگو که چشام داره دروغ میگه

این محاله من که باور ندارم مگه میشه اون تو باشی نمیشه

من دارم از غصه دیوونه میشم همه وجود من پر از غمه

بگو اون تو نیستی با یکی دیگه به خدا این نفس آخرمه

توبه نصوح و میش ....

برای خواندن داستان لطفا به ادامه مطلب برید ممنون.  

ادامه نوشته

تریپت منو کشته تریپت منو کشته اون تریپت منو کشته ...!


چرا...؟


دختری پشت یک 1000 تومانی نوشته بود:

پدر معتادم برای همین پولی که پیش توست مرا به دست صاحب خانه مان سپرد!

خدایا چقدر می گیری؟

که بگذاری شب اول قبر، قبل از اینکه تو ازم سوال کنی، من ازت بپرسم؟! 

چرا...؟؟؟

انتظار ....


انتظارت چه زیباست

وقتی که لبه جاده ی دل تنگی ایستادمو

تو با شاخه گلی از بهانه های عاشقانه می آیی …


سیگار ...


آدمهابرای یگدیگر


نقش سیگار رابازی می کنند

همدیگررا می کشند

لذت می برند

دود می کنند

تمام می کنند

وبعد از اندک زمانی

سیگاری دیگر ...


دزدان دریایی ...!


یک ﺭﻭﺯ ﺩﺯﺩﺍﻥ ﺩﺭﯾﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﮐﺸﺘﯽ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮﺩﻧﺪ...

ﻧﺎﺧﺪﺍ ﮔﻔﺖ : ﺍﻭﻥ ﭘﯿﺮﺍﻫﻦ ﻗﺮﻣﺰ ﻣﻨﻮ ﺑﯿﺎﺭﯾﺪ...

 ﭘﯿﺮﺍﻫﻦ ﺭﻭ ﭘﻮﺷﯿﺪ ﻭ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﻠﻮﺍﻧﺎﻧﺶ ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﺟﻨﮕﯿﺪ ﻭ ﺩﺯﺩﺍﻥ ﺭا ﻓﺮﺍﺭﯼ ﺩﺍﺩ...

  ﺍﺯ ﺍﻭ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﭘﯿﺮﺍﻫﻦ ﻗﺮﻣﺰ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ...

  ﮔﻔﺖ : ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻣﻦ ﺯﺧﻤﯽ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺧﻮﻧﺮﯾﺰﯼ ﮐﺮﺩﻡ

  شما ﻧﻔﻬﻤﯿﺪ ﻭ ﺭﻭﺣﯿﻪ ﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻧﺪﻫﯿﺪ...

  ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﺩﺯﺩﺍﻥ ﺩﺭ ﻣﺼﺎﻑ ﺑﺎ ﮐﺎﭘﯿﺘﺎﻥ ﭘﯿﺮﺍﻫﻦ

ﻗﺮﻣﺰ ﺷﮑﺴﺖ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩﻧﺪ... 

  ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺩﯾﺪﻩ ﺑﺎﻥ ﮔﻔﺖ: ۱۰ ﺗﺎ ﮐﺸﺘﯽ ﺩﺯﺩﺍﻥ ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺣﻤﻠﻪﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ...

ﻫﻤﻪ ﻭﺣﺸﺖ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﯾﮑﯽ ﺩﻭﯾﺪ ﺗﺎ ﭘﯿﺮﺍﻫﻦ ﻗﺮﻣﺰ ﮐﺎﭘﯿﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﻭﺭﺩ...

  ﮐﺎﭘﯿﺘﺎﻥ ﮔﻔﺖ : ﭘﯿﺮﺍﻫﻦ ﻗﺮﻣﺰ ﻻﺯﻡ ﻧﯿﺴﺖ، ﺍﻭﻥ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﯼ ﻣﻨﻮ ﺑﯿﺎﺭﯾﺪ ...!!!

1 آرزو کنید...