ضدحال
اومد توکلاس از منو جفتیم پرسید:
بچه ها امینو میشناسین؟ گفتیم نه
خیالش راحت شد
بعد یکی از اون ته گفت اینا بچه مثبتن
بیچاره یه ضدحالی خورد که نگو
اومد توکلاس از منو جفتیم پرسید:
بچه ها امینو میشناسین؟ گفتیم نه
خیالش راحت شد
بعد یکی از اون ته گفت اینا بچه مثبتن
بیچاره یه ضدحالی خورد که نگو
واقعا نمیدونم اینا اومدن درس بخونن
امروز دو تا از بچه ها سر یه پسر دعوا میکردن
یکیشون به اون یکی گفت:اسلامی تو دوست پسر داری؟
_آره
_خاک بر سرت سوسک میمون با اون قیافت پسرا بخاطر ******* میخوانت
_برو گمشو من و رامین مسخرت میکردیم
اون بیچاره هم از عصبانیت سرخ شده بود
منم که بچه مثب
کلمه ای ست که تمام احساساتم را توصیف میکند!
گوشم را به آهنگها میسپارم تا شاید عواطف مرده ام را زنده کنند
اما تاثیری ندارد
هم غم و هم شادی ، هردو مرا تنها گذاشتند
دیگر منی نیست
پوچم ، خالی از هر چیزی
خیلی بی رحم و بی انصافه
من تا حدودی رازای دلمو بهش میگفتم!
فکر کنم لعنتی حرفامو به مادرش زده، آخه مادرش رفتار سردی باهام داشت و احساس میکردم دیگه ازم خوشش نمیاد
توی مکالمه ی تلفنی قبلیمون هم بهم گفت که همه چیزو به مادرش میگه.اما این نهایت بی انصافیه من بهش اعتماد
کردم!
سر سفره ی ناهار هم یکم دیر رسیدم اما اون تا مادرش صداش کرد رفت و همه ته دیگا رو هپلی هپو کرد،
آخه یکی نبود بش بگه نامرد پس دختر داییت و پسر خالت و بقیه چه گناهی کردن باید ته دیگ ریزه ها رو بخورن؟!
تا میگفتم :(( روزی در مجلسی نشسته بودیم، ناگهان خری آمد و گفت)) همه دهنا سرویس میشد!
الآن دیگه تاثیر نداره!!
امروز تو پارک با مادرم قدم میزدم که دختریو دیدم کنار دوست پسرش رو صندلی نشسته بود.
دختره سرشو انداخته بود پایین و بنظر میومد داره احساساتشو بیان میکنه در حالی که دوست پسرش با تمسخر
لبخند میزد، جوری که از اون لبخندای تمسخر آمیزش یه همچین چیزیو میشد برداشت کرد:
پس این چرندیات کی تموم میشه؟
.
واقعا دلم براش سوخت! یعنی یه دختر چقدر میتونه احمق باشه؟!
احساس حماقت میکنم چون خودمم زمانی بدون در نظر گرفتن هیچ حریمو مرزی احساساتمو بیان میکردم بدون اینکه
لحظه ای به این فکر کنم که ممکنه مسخره یا بازیچه ی کسی باشم!
چه زشت یا چه زیبا همه اون دخترا قربانین!
.