Humanity

من خودم رو یه آدم واقع گرا میدونم.در فلسفه به امثال من میگن بدبین.جزو اون کسایی که تو مهمونی زیاد آدمای جالبی نیستن.البته بیرون از مهمونی هم آن‌چنان تو دل برو نیستن!

گمونم وجدان انسان یک قدم اشتباه در راه تکامل انسان بود.تمایل به خودآگاهی پیدا کردیم.طبیعت جنبه‌ای رو به وجود آورد که بخش دیگه‌ای از خودش رو از بین ببره.ما موجوداتی هستیم که طبق قانون طبیعت اصلا نباید وجود داشته باشیم.ما موجوداتی هستیم که برده توهم داشتن نفس هستیم.این پیوستگی احساسی تجربه و احساسات جوری برنامه ریزی شده که بهمون قوت قلب بده که واسه خودمون کسی هستیم.در حالی که در واقع همگی هیچی نیستیم.

فکر میکنم کار شرافتمندانه‌ای که بشر می‌تونه بکنه اینه که از این چهارچوب بیرون بزنه.دیگه تولید مثل نکنه.دست به دست هم به سوی انقراض بشریت قدم برداره.در آخرین نیمه شب,برادران و خواهران دست از رفتار نادرست بکشن.

عجیبه.اینجا هنوز هست با همه خاطرات خوب و بدش

مردن !

اگر مردن خوابی طولانی است و چیز دیگری نیست و با این خواب می توانیم به این درد و المی که جسم ما در زنده بودن از آن جدائی ناپذیر است ، خاتمه دهیم موهبتی است که باید آرزومندش بود

آری ، مردن ، خفتن و دیده از جهان مکار بستن نعمتی است . . .

اما مشکل در این است که وقتی وارد رویای مرگ شدیم و از قالب زندگی کنونی بیرون آمدیم ، چه بر سر ما می آید ؟

این است که ما را به اندیشه وا می دارد . . .

شکسپیر

دلم...

دلم می خواهد بروم.

بروم و بروم بروم . . . برسم به کنج دنیا.یک گوشه دنج که زیر پایم هزار دلتنگی فریاد میزند.
آنجا که زمین زیر پایت به اسم کسی نیست.آنجا که باران رفیق صمیمی زمین است.
آنجا که تا چشم کار میکند شقایق ها میرقصند.آنجا که میتوانی مشغله های دنیا را بگذاری پشت کوه سبز بلند . . . 
و زیر آن باران وحشی . . . رفیقت کفشدوزکی باشد که زیر بوته ای خزیده . . .
و دلم . . .
آه دلم . . .
دلم را بگذارم وسط سبزه ها.بگویمش برو و فریاد بزن خود را ! برو و دست بکش روی این سبزه های خیس . . .

و سلام کن به آبشار بلند ، آزادی را . . .

آراس

به یاد عمو خسرو . . .

سلام! 

حال همه‌ی ما خوب است 

ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور، 

که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند 

با اين همه عمری اگر باقی بود 

طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم 

که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و 

نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان! 



تا يادم نرفته است بنويسم 

حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود 

می‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است 

اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی 

ببين انعکاس تبسم رويا 

شبيه شمايل شقايق نيست! 

راستی خبرت بدهم 

خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام 

بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار ... هی بخند! 

بی‌پرده بگويمت 

چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد 

فردا را به فال نيک خواهم گرفت 

دارد همين لحظه 

يک فوج کبوتر سپيد 

از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد 

باد بوی نامهای کسان من می‌دهد 

يادت می‌آيد رفته بودی 

خبر از آرامش آسمان بياوری!؟ 

نه ری‌را جان 

نامه‌ام بايد کوتاه باشد 

ساده باشد 

بی حرفی از ابهام و آينه، 

از نو برايت می‌نويسم 

حال همه‌ی ما خوب است 

اما تو باور نکن!

سید علی صالحی

. . .

جی. دی. سلینجر :

بزرگترین بدی این زندگی این است که هیچ وقت آن چیزی را که می‌خواهی همان لحظه نداری. یک زمانی بهش می‌رسی که دیگه برات مهم نیست.

به راحت نفسی رنج پایدار مجوی . . .

شب شراب نیرزد به بامداد خمار . . . 

هر کسی نمیفهمه معنی این شعر سعدی دوست داشتنی رو

یاد گذشته ها بخیر . . .

یاد گذشته ها بخیر

انگار فیس بوک و توییتر و دیگر شبکه های اجتماعی نسل جدید را از تب و تاب وبلاگ نویسی انداخته است.

یاد حدود 9 سال پیش بخیر.که وبلاگ های به روز شده را نگاه میکردم و چه لذت ها که نمیبردم . . .

راستش دلم برای همه تنگ شده است.

حتی آنان که با هم دعوا میکردیم !

راستی الان دوستان قدیم وبلاگ نویسم چه میکنند ؟ کجا هستند ؟

کاش میشد همه را دور هم جمع کرد.همه دوستان قدیمی ات را یک جا ببینی و صمیمانه به گفتگو بنشینی . . .

اما افسوس . . .

راستش امیدی به این زندگی ملال اور نباید داشت.وقتی یک روز خوب داری میگوئی به به چه روز خوبی !

ولی بعد ها همان روز خوب و خاطره اش دلت را فشار میدهد . . .

بگذریم از این صحبت های دلگیر

امیدوارم باز بتوانم بنویسم.

آراس نامه :

بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم
با غم انگیز ترین حالت تهران چه کنم ؟

...

سلام بر كسانى كه

ما را همانطور كه بوديم دوست داشتند .

به مناسبت روز جهاني كودك

ما ذهن پاك كودك معصوم را،با قصه هاي جن و پري و قصرهاي نور آلوده ميكنيم

آيا هنوز هم دلبسته كالسكه زريني؟

آيا هنوز هم در خواب ناز قصرهاي طلائي را - ميبيني؟