سفر برفي .....مگرروي سايه هم راه مي رفتيم كه همديگر را بپاييم! حواسمان به حسين حسين گفتنمان بود نه جاي ديگر .بادبود وبوران. پاك گيجمان كرده بود من ازاولشم گفتم نبايد سنجو ميداديم دست كريم كه كرولال بود .جناب سروان ؟سفيدي برف كورمان كرده بود هيچ جا را نمي ديديم به امام حسين .لابد موقع برگشتن ازامامزاده بوده باورتان نميشه به تنها عكسي كه ياشارگرفته نگاه كنيد ، ببينيد پشتش به ماست لابد ازهمين جا ازما فاصله گرفته .

روزهاي خاص ...بابا شمر كه ميشه صورتش مثل بادكنك ميمونه خالي و پر ميشه موندم معطل ميون اين همه آدم خوب چرا عباس بتول خانم وداريوش زري خانم كه خيرسرشان مواد مي فروشند بايدبشن طفلان مسلم .همه دعاشون بكنند! اونوقت باباي من بشه شمر بااين قلب مريضش همه فحش وبدوبيراه بهش بگن.بابام ميگه:روزهاي خاص كه بگذره مردم دوباره دعام ميكنن.مامان نگران باباس ميگه : لعن ونفرين مردم اگه بذاره .منم نگران قلب مريض بابام هستم همش دعا مي كنم روزهاي خاص زود بگذره

 

پايان داستان ...
درست بعدازاين كه گفت :تو ایا مطرب حربی، تو بزن طبل، روم تا ببرم رأس حسین نو گل زهرا و بریزم به زمین خون خدا را.سنگي ازميان جمعيت پرتاب شد درست خورد به قلبش ديگرصدايي ازش بيرون نيامدفقط ناله اي گنگ ونامفهوم .تا كه طفلان مسلم سررسيدند،زيركتفهايش راگرفتند ازصحنه خارجش كردند براي هميشه.

ما سه نفربوديم ... 
گفتم: ماسه نفربوديم دونفرمان شهيدشد. دکتر قیافه اش مسخره بود عینک روی نوک دماغش را كمي بالا برد. به نظر میرسید نگاهش به همه چیز سرسری بود . ابتدا به آزمایشاتم بعد هم به عکسهایی که از ریه هایم گرفته بودم نگاه کرد . گفت :ريه هايت عفونت كرده .گفتم :شیمیایی شدم .
می خواستم بدانم پایان داستانم به کجا می انجامد . دکتر رام و تپیده زیر فشار نگاهم طاقت نیاورد و فقط سر تکان داد . انگار برایم متاسف بود .عكس را نشان دكتر دادم وگفتم:دكتر چندين سال هس ادارات را بالا وپايين ميرم تاثابت كنم يكي از اين سه نفر كه ماسك زده من هستم.

بازمانده
هيچ چيزقابل تغيير نبود ! طاعون نقطه چرك ونامطلوبي بود كه شهرلندن دربرابرش تنها وبي دفاع مانده بود ريشارد كروي احساس مي كرد به هيچ دليلي نبايد ازشهرخارج شود .وقتي آخرين بازمانده كه خانم اولگا ويسلنت پرستار شهررا رساندبه ايستگاه قطار. قطار چهل ثانيه قبل ازساعت مقرر حركت كرده بود.

 

روياي نو...فرصت نگاه كردن به آينه را نداشت مي بايست قبل ازبيرون آمدن حاج آقا ازمستراح ، ازخانه خارج مي شد كتاب قديمي نهج البلاغه را برداشت توي راه عبا را انداخت روي دوشش وعمامه را گذاشت سرش وكتاب را گذاشت زيرعبا. وبراي رسيدن به رويايي نو ،قدمهايش را به قصد رسيدن به خانه ضياء عتيقه فروش تند وتندتركرد

دگرديسي ناتمام ....پيشنهاداول بليط سفر رفت وبرگشت به اتفاق خانواده با هواپيما به مشهد اقامت درهتل پنج ستاره پيشنهاددوم عتبات عاليات بود بااعضاي خانواده پيشنهادسوم رانگاه كرد سفرحج بود به اتفاق همسر وپنج هزاردلارهزينه نقدي .گوشي را گذاشت توي جيبش وارد محوطه شد دستانش را ازپشت به هم چفت كرده بود نگاهش به ديشهاي ماهواره بود.اطمينان داشت براي مزايده پيشنهادهاي بهتري در راه است.

فيلمنامه كوتاه ازميان جنگ

فيلمنامه كوتاه:             صلح گهواره شادیهايمان  خواهم بود اگرهمديگررا دوست داشته  باشيم

ازميان جنگ

                                                                                                                                                                                                        

خارجي-منطقه كوهستاني-روز

ازاصابت خمپاره ها به زمين گردوغبارخاكستري رنگي به وجودآمده طوري كه آسمان بودو نبود به نظرمي رسد سربازچاق اسلحه اش را از زمين برمي داردبه طرف غارمي دود وقتي  به دهانه غارمي رسد صداي نفسهايش شنيده مي شود سربازلاغر باتفنگ قناسه دارسربازچاق ر ا هدف قرارمی دهد. سربازچاق وارد غارشده

سپس درتاريكي غارناپديد مي شود سربازلاغرازكشتن سربازچاق دست مي كشد

سربازلاغر:اگه اسيرش بكنم قطعا" ازطرف فرمانده گروهان تشويق خواهم شد

سربازلاغرتفنگ را حمايل گردن مي كند با اين فكرخودرا به دهانه غارمي رساند

سپس درتاريكي غار نا پديد مي شودبلافاصله شليك دونوع اسلحه ونوري كه ازدهانه تفنگها ساطع مي شود لختي بعد با شنيدن دونوع صداي (آخ)وناله ودرد كم كم سكوتي تسلي دهنده فضاي غاررا درمي نوردد                                                                                               خارجي-دامنه كوه- ادامه

نيروهاي نظامي سرگرم تداركات وتهيه وجابجايي مهمات وآذوقه هستند سكوت در منطقه حاكم است فرمانده گردان را داريم با سرعت به همه چيزسركشي مي كند ودستورات لازم را مي دهدودرپايان تصويرپلاكارد فرماندهي بالاي سردرچادرصحرايي را داريم فرمانده وارد چادرمي شود

داخلي-چادرفرماندهي-ادامه

فرمانده چشمانش را مي مالد روي پتوارتشي درازمي كشد ناگهان صداي زوزه گوشخراش سگ شنيده مي شود صداي ممتد زوزه سگ فرمانده را عصباني مي كند بلند مي شود  ازچادرخارج مي شود                                                                                                                                                                                                                                  خارجي -جلوي چادرفرماندهي                                                                                                                                                                                          تصويرچهره فرمانده را داريم جهت صداي زوزه سگ را دنبال مي كندتصوير سگ سفيد را روي صخره سنگي مشرف به چادرفرماندهي ديده مي شود دوربين برمي گردد تصويرآمدوشد نيروها را داريم فرمانده دوسرباز را پيش خودفرا مي خواند آنكه زودترمي آيد لاغراست وآنكه ديرتر مي آيد  چاق است

فرمانده:دخل سگ رو دربياريد

هردوسربازشروع مي كنند شليك كردن به طرف سگ سفيد .سگ سفيد فرارمي كند هردوسربازبا شليكهاي پي درپي درتعقيت سگ سفيد حركت مي كنند وقتي به دهانه غارمي رسندسگ سفيد را مي بينندازپهلوتيرخورده ووسط دوجنازه خون آلود سربازچاق ولاغر نفس نفس مي زند/.

 

 

فیلمنامه کوتاه دیوار (بهترین فیلم کوتاه داستانی دومین جشنواره فیلم کوتاه حسنات اصفهان)

                       

فیلمنامه کوتاه : دیوار                            

خارجیزمین فوتبال خاکی-روز

تعدادی پسربچه درمحاسن ابتدایی وراهنمایی سرگرم بازی فوتبال هستند ازدحام وتراکم صداوتصویرازحرکت  بچه ها راداریم ماشین نیسان با اسباب واثاثیه خانه وارد زمین می شود سروصدای بچه ها فروکش می یابدهمه نگاهها متوجه احمد هست احمدلباس ورزشی زرد پوشیده پشت پیرآهن نام کاکا حک شده با چهره غمگین واندوهبار بچه ها را نگاه می کندپدراحمد را مخاطب قرار می دهد

پدر:احمد بپربالابریم

احمد نگاهش را ازپدرمی گیرد به سوی بچه ها هدایت می کند توپ زیرپای یکی ازبچه ها هست توپ را به سمت احمد شوت می کند احمدتوپ را برمی دارد پا دررکاب پشت نیسان می گذاردوبالا می رود ازبالای نیسان دوباره چهرغمگین وناراحت بچه ها را داریم احمدنگاه کوتاهی به توپ می کند درحین حرکت ماشین توپ را به سمت بچه ها می اندازد صدای بچه ها ازسرخوشحالی بلند می شودوسرگرم بازی می شوند

خارجی کوچه- ادامه

ماشین وارد کوچه می شود درمقابل دربزرگ خانه ای نگه می داردپدراحمدوراننده پیاده می شوند پشت ماشین قرارمی گیرند درعقب توسط راننده بازمی شود احمد به پایین می پرد به حالت قهرآلود تکیه اش را به دیوارکناردرمی دهد مادربه کمک می آید اثاثیه به داخل خانه برده می شود احمد داخل حیاط سرک می کشد

حیاط-ادامه

احمد وارد حیاط می شود غمگینانه حیاط را نگاه می کند روی سکوی ایوان می نشیند ناراحت وعبوس به جای نامعلومی زل می زند راننده ازدرراهروبیرون می آید درحال پوشیدن کفش می باشد                   

راننده:غصه نخور اینجام دوست پیدا میکنی

راننده ازحیاط بیرون می رود

خارجی-کوچه-ادامه

راننده به سمت پشت ماشین می رود درحال بستن درعقب هست نگاهش متوجه توپ پلاستیکی می شود

خارجی-حیاط-ادامه

راننده توپ دردست ظاهرمی شود

راننده:آقای کاکا ؟ توپت

توپ راپرت می کند توپ جلوی پای احمد ازحرکت بازمی ایستد

احمد بانفرت به توپ نگاه می کندسپس بلند می شودتوپ را برمی داردبه سمت آسمان شوت می کند توپ با لبه دیوارهمسایه برخورد می کندداخل حیاط همسایه  سقوط می کند احمد درحالت ناراحت نشسته وصورتش را میان دستانش گرفته ومتفکرانه به جای نامعلومی زل زده است لختی بعدتوپ به داخل حیاط پرت می شود احمد نگاه کوتاه به دیوارمی کند سپس به توپ را برمی دارد به آن طرف دیوارمی اندازد حریصانه منتظر برگشتن توپ است توپ ازآن طرف دیوارظاهرمی شود احمدتوپ  را درهوا می گیرد بلافاصله به آن طرف دیوار  پرت می کند دوباره بی صبرانه منتظربرگشتن توپ به سرمی برد زمان می گذرد ازبرگشتن توپ خبری نمی شود احمدبرمی کردد روی سکوی ایوان می نشیند به دیوارنگاه می کند سپس به فکرفرومی رود

تصاویرذهنی

حیاط همسایه-ادامه

تصویرپسربچه ای که توپ را به آن طرف دیوارپرت می کند قطع تصویرپیرمردی فرچه واکس را زمین می گذارد توپ را برمی دارد به آن طرف دیوارپرت می کندقطع تصویرپیرزنی که درحال جاروزدن حیاط توپ را برمی داردبه آن طرف حیاط پرت می کندقطع تصویرمردخشمگینی که توپ را برمی داردباچاقو آن را پاره می کندقطع

خارجی-حیاط-ادامه

احمدنگاهش برمی گرددبه نردبان نگاه می کنداحمد نردبان را به دیوارتکیه می دهد ازپله ها بالا می رود آهسته سرک می کشد

خارجی-حیاط-ادامه

توپ روی شاخه های درختچه داخل گلدان دیده می شود ودختری نابینا که به دنبال توپ کف دست روی زمین می کشد واردکادرمی شود احمد ناراحت وغمگین به دخترک زل می زند سپس متفکرانه به آسمان نگاه می کند

 

کوچه-ادامه

احمد ازدرحیاط بیرون می آید شروع می کنددویدن

 

جلوی مغازه خواربارفروشی-ادامه

صاحب مغازه توپهای داخل پلاستیک  را می شمارد تحویل احمد می دهداحمدشروع به دویدن می کند

خارجی حیاط-ادامه

احمددوان دوان وارد حیاط می شودیکی یکی توپها را به آن سمت دیوارپرت می کند

حیاط همسایه-ادامه

دخترنابینا خوشحال به سمت یکی ازتوپها می رودتوپ را برمی دارد بلند می شود فاصله اش را بادیوارکم می کندتوپ را پرتاب می کند توپ بالای دیوارفیکس می شود/.

                                                                            

نگاهی کوتاه به کتاب داستان بخت برگشته اثرفرزام شیرزادی


داستان بلند بخت برگشته، نوشته فرزام شیرزادی       خندیدن درهوای آزاد                                                                                                                                    *نگاهی کوتاه به کتاب بخت برگشته اثر فرزام شیرزادی                                                                                                                                                      تولستوی درکتاب رسالت زبان وادبیات می گوید:احساس واندیشه ای که درقالب کلمات ریخته نشده باشند نیروهای نابینای هرج ومرجند. خیلی دوست داشتم بدانم اولین جمله ای یا کلمه یا حتی حرکتی  که باعث شد ازنظر کیفی نه کمی آدم و حوا بخندند چه ریختی بوده است ؟ طنزگونه ای ازادبیات انسان امروزی به شمارمی رودکه نتایج وتاثیرش را بلافاصله باخواندن شنیدن ودیدن درمخاطب می گذارد مهمترین بخش طنز درزندگی ازراه مشاهده می باشد ازرهگذر تلاشهایی که درباره طنز سینمایی ونمایش صورت می گیرد نویسنده گانی  نیزبودندوهستند که دراین شرایط دشواروسختی که انسان امروزی درآن زندگی می کند بااستفاده ازنیروی تخیل واقعیت تلخ وتراژدی  را به مضحک ترین شکل به فعل درمی آورند اخیرا" کتابی باعنوان بخت برگشته اثرفرزام شیرزادی به چاپ رسیده است این کتاب ازپلاتهای به هم پیوسته که هریک موضوع درخورتوجه را دربرمی گیرد اما محورتوجه نویسنده صفدرتابنده شخصیت اصلی داستان است  البته بااین رویکرد طنز بخت برگشته پرداختن صرف به واقعیتهای محض درزندگی من وشما ست نویسنده ذهنیت را فراروی واقعیت قرارمی دهدتا آن تلخی وگزنده گی که درتک تک سوژه ها حادث می شود به خوشمزه گی چیزی باشدکه آن را دوست دارید بخت برگشته نمونه بارزمن نوعی است که درشرایط دشواروبسی خطرناک وبی رحم زندگی را به چالش می کشم تا دراین رهگذرتلاشی کرده باشم باخواندن بخت برگشته این مجال وفرصت به خواننده داده می شودبه بدبختیها بخندد  وجای هیچ گونه پرسشی برای مخاطب پدید نمی آید چرا وبه چه دلیل به بدبختی ونگون بختی صفدرتابنده بایدخندید؟ بخت برگشته از(پس اندازها) شروع می شود دراین جا کاراکتربه یمن چال وچوله های ناوگان ترابری ماشینش ایرادپیدا می کند بنابراین می خواهد اعتراضش را به نوعی (نپرداختن عوارض)به گوش مسولین برساند وبه آخرین داستان که عنوان داستان را یدک می کشد ختم به خیرمی شود طرحهای انتخاب شده دربخت برگشته به هیچ وجه خسته کننده نیست طوری که خواننده با خواندن این کتاب یاد مجله گل آقا خواهدافتاد لحن مناسب که لازمه پیوسته گی وبایسته گی درپویایی روایت است ازبارفکاهی ویا هجوآمیزبودن آن کاسته تا به شایسته گی وبایسته گی خصوصیات یک داستان را یدک بکشد باخواندن داستانها به شکل گیری اشخاص داستان پی برده تا درتمیزدادن آنها دچارتردیدنشویم بخت برگشته که ازنوع انتخاب قالب دربلاتکلیفی به سرمی برد اما ازاشخاص داستان می شود این گونه به این پرسش پاسخ داد چون شخصیتها درهمه سوژه ها به شدٌت وحدٌت وکافی وافی به سختی کوششی وجوششی درخورتوجه دارند قالب بلند را درنظرمی گیریم اما درباره طرح جلد کتاب  به زعم بنده ازطرح روی جلد خوبی برخوردارنیست می بایست درانتخاب روی جلد همان انرژی که ازمتن کتاب متبادرمی شود ازطراحی خوب وانرژی زایی استفاده می شد؟نثریکدست وروان ونحوه ی توصیف طوری است که به داستانها رنگ ولعاب می دهد استفاده اززبان عامیانه که آمیزه ای ازکنایه ها وواصطلاحات روزمره می باشد بیانگر ساده ترین وصادقانه ترین شکل ممکن ازتجربه های زندگی هست که ما بارها ازآن بهره می بریم دربخت برگشته  پدیده ها ورخدادها زندگی مثل رود  به شیوه ی ماهرانه وهوشیارانه ازسوی نویسنده درلایه های پیدا وناپیدای زندگی صفدرتابنده  جاری هستند خواننده بعد ازخواندن هریک ازداستانها به چرایی وچگونه گی اینکه چرا اشخاص داستان توصیف می شوند ؟ چرا چالش میان شخصیتها وزمینه ها کمرنگ است؟ زاویه دید می تواند به پرسشها پاسخ دهد نویسنده به عنوان دانای کل به همه چیزوهمه جا اشراف دارد واین یکی ازخصوصیات نویسنده گان طنزمی باشد دوست دارند بیشتر عرصه را برای ظرافتها وظرفیتها ی ذهن بازکنند تا واقعیت ؟ چون واقعیت به مفهوم واقعی کلمه مستلزم وقت وتلاشی است که ما به هرجان کندنی انجام می دهیم تازنده بمانیم اما ذهنیت رهیافتی نو وبدیعی ازاندیشه ی نویسنده است که به زیبایی به واقعیت جامه عمل می پوشاند  زبان ولحن طنزمثل داروی مسکن التیام بخشیدن به زندگی است انگیزش وانگیزه هایی که بعدازخواندن بخت برگشته به مخاطب دست می دهد جنبه ی نقد دارد خواندن این کتاب را به کسانی که تحت تاثیر آلام واندوه و تشویش و هراس ومشتقاتی از این قبیل قراردارند تجویزمی کنم ودرپایان دست مریزاد می گویم به نویسنده جوان که دک وپوز زندگی را بااین همه بگیروببند وبریزوبپاش به خاک مالیده باخواندن این کتاب دقایق شادومفرحی خواهید داشت
*بخت برگشته  نویسنده :فرزام شیرزادی نشر گل آذین

چه کسی دوچرخه را می راند؟ بهترین فیلمنامه سیزدهمین جشنواره فیلمسازان قزوین


چه کسی دوچرخه را می راند؟
اگه نداشتن سندرو یه  قاعده بدونیم همیشه باید نگران همه ی اون چیزایی که داریم باشیم مثل این می مونه رودخانه باخودش چیزایی آورده باشه ما اونو برداریم بگیم چون به دست ما رسیده صاحبش هستیم اما این اشتباهه واز نظرقانون جرم به حساب میاد شاید برای تو که نان آورخانواده هستی هم درس می خونی هم کارمی کنی تا تونستی پول جمع کنی بری کهنه بازار دوچرخه بخری شنیدن این موضوع دردناک باشه قبول می کنم داشتی واکس می زدی حواست به کارت بوده که این مرتیکه مفنگی سواردوچرخه ات میشه فلنگو می بنده جالب این جاست این مرتیکه مفنگی هم شبیه توحرف می زند میگه صاحب دوچرخه اس ازکهنه بازارخریده سند هم نداره!! با این تفاوت که امشب جشن تولد پسرشه میخواسته کادو بده بااین حساب تومیگی دوچرخه مال منه مرتیکه مفنگی مدعیه مال اونه منم میگم مال منه برای آخرین باربهت میگم این قدرهم اصرارنکن که ازحقت میگذری میدی به این مرتیکه مفنگی به این دلیل که جشن تولد پسرشه این جماعت رامن میشناسم یه روده ی راست توشکمشان نیس هزارجوردروغ وقسم می خورن بعدشم مال مفت روخرج زهرماریشون می کنند اگه قراره دلت بسوزه این من هستم که صب تاشب شب تاصبح ازخونه تا اینجا کرایه میدم میرم میام  بعدهم  با امثال شماها وبدترازشماها سروکله بزنم حاضرم باهات معامله بکنم می پرسی چطوری؟ آهان!.روی دوچرخه قیمت میذاریم هرکس پولشو داشت تونس دونفرمونو راضی کنه صاحب دوچرخه میشه ؟میدونم تصمیم گرفتن برات سخته نیم ساعت مونده شیفتم تموم شه میرم بیرون ده دقیقه بعد برمی گردم بایدتصمیم گرفته باشی وگرنه هردوی شمارو به جرم دزدی میدم بازداشتگاه
مامورازاتاق بیرون می رود ده دقیقه زمان کمی نیست برای جواب دادن به این سوال که چه کسی دوچرخه را می راند؟من می رانم؟ مامورمی راند؟یا بابام !!




 

فرهاد این داستان مرده


فرهاد این داستان مرده      

 

بنویس شیرین جان

بنویس : سالهاست بی تابی توی تنم تن می زند . همۀ وجودم از درد می نالد . بدون توجه به نگاههای مضطرب تو که مدام گریه می کنی می خواهم فریاد بزنم آن چنان که همه صدایم را شنیده باشند . فریاد بزنم شاید این غم جانکاه که به سینه ام چنگ می زند ازم دور شود . اما همیشۀ خدا صدا در نایم می شکند . چقدر گفتم همه چیز به کنار بیا از نو شروع کنیم ؟!

 گفتم یانه؟ گفتم بیا با زبان ساده از حقیقتی بزرگ حرف بزنیم . گفتی کدام حقیقت بزرگتر از اینکه مظاهر هم مُرد ؟! حالا مدت زمان زیادی می گذشت از جنگ همه چیز رنگ و بوی تازه به خود گرفته بود ما ده نفر بودیم راه درازی در پیش داشتیم . می خندیدیم ، می خواندیم ، می رقصیدیم و شاد بودیم و خندۀ ما سطحی و ناپایدار نبود که ببینی گونه های شاد در یک لحظه از غصه زرد می شوند . گفتم حالا باید آن هشت نفر آن قدر از زمین دور شده باشند که نوبت رسیده بود به مظاهر .

گفتی وقتی نوشتی مظاهر شهید شده گریستی طوری که گونه هایت را اشک شُسته بعد هم فکر کردی نباید برای مردۀ داستانت این طور گریه می کردی ؟!

     نپرسیدم با جنازه اش چه کردی ؟ یا اصلا چرا شهید شد ؟ یا نباید شهید می شد . حتی نگاهت هم نکردم مبادا فکر کنی از چه چیز برخوردار بودی . من دهمین نفر بودم . گفتم بیا هر کدام راهی را برویم که در پایان قربانی بی مبالاتی ها نشویم .

     گفتی : چیزی به پایان داستانم نمانده .

     می خواستم برگردم خانه دکتر را بهانه کردی گفتی من می توانم در ردیف آدمهایی باشم که نمی میرند .

     گفتم همه چیز یکدفعه اتفاق می افتد .

و حالا می ترسیدم همه چیز یکباره تمام می شد . گفتی نباید درباره ات این طور فکر کنم . گفتم در نی نی نگاهت چیزی هست که من را سخت می ترساند ! خندیدی و گفتی چقدر این عقیده در من خنده آور هست اینکه نمی توانم دروغ بگویم !

     زمانی که در حسرت آمد و شد ماشین ها خیابان ها و میادین و لولیدن آدمها لابلای هم ، تاپ تاپ به سرم می کوبیدم ، می گفتی این روزها به پایان می رسد ؟! می خواستم تسویه حساب کنم شاید هم نوعی تعیین و تکلیف . خواستم بگویم خلاصم بکنی ؟!

     سرفه هایم شروع شد لاینقطع . بعد هم حس غریب همیشگی مانند جریان هوای گرم جریان یافت ناگهانی توی رگهایم . قرمزی مرتعشی لابد دوید زیر پوستم که تنم سوخت . حالا باید زوزه می کشیدم . کشیدم مثل زوزۀ گرگ که ته ش بوره بود مثل باد که پیچیده توی راهرو . پرستارها آمدند یکی کوتاه بود و گرد و تپلی و دیگری لاغر بود و دراز مثل خط راست آنکه لاغر بود و دراز مثل خط راست سراغ قرصهایم را گرفت گفتی هنوز یک ساعت نشده دادی به خوردم .

     آنکه کوتاه بود و گرد و تپلی گفت قرصها نیاز به برنامۀ زمانی ندارند .

دهانم را باز کردم قرصها را یکی یکی دادی به خوردم آنکه دراز بود مثل خط راست محتویات سرنگ را خالی کرد داخل سرم ، آنکه کوتاه بود و گرد و تپلی گفت اثرش آنی   هست .

     راست می گفت زمانی که میان سرفه هایم فاصله افتاد کم کم همه چیز در نگاهم کمرنگ بعد هم بیرنگ شد . پلکهایم خود به خود سنگینی کردند همه جا تیره و تار شد . خواب دیدم ماه دو نیمه شده نیمی تاریک نیمی دیگر روشن . لابد وقت رفتنم بود . هزاران نفر در نیمۀ روشن ماه نگاهم می کردند . در برابرم تابوتی بود . غبار نقره ای ماه تابوت را روشن کرده بود . مدتها انتظار کشیدم حاصل جز سردرگمی و گیجی چیز دیگری نبود . نفهمیدم چطور شد سر از تابوت درآوردم تابوت از زمین کنده شد روی دستها به حرکت درآمد . گذشتم از نیمۀ روشن ماه به نیمۀ تاریک ماه رسیدم . تابوتم به زمین گذاشته شد با ترس و لرز بیرون آمدم هیچ چیز را نمی توانستم تشخیص بدهم . حرکت کردم آنقدر راه رفتم تا رسیدم به نیمۀ روشن ماه جایی که آسمان به زمین نزدیک بود . گفته بودند ارتفاعات « سورن » ‹١› حدفاصل زمین با آسمان هست . ما ده نفر بودیم چهار نفر تدارکاتی و شش نفر دیگر مین خنثی می کردیم . نصب پل هم به عهدۀ ما بود . ارتفاعات را آمدیم پایین قدم در سرازیری تپه ها گذاشتیم .

تپه ها پشت سرمان بالا آمدند نرسیده به آب سیروان ‹٢› مظاهر گفت :« تیمم کنیم برای نماز»

     تیمم کردیم با خاکی که همراهمان بود . ده روز زمان کمی نبود دستور قطعی بود می بایست راه هموار می شد در آخرین لحظۀ شب بیرون آمدیم از اختفاء . وقتی برگشتیم به نظرمی رسید همه چیز را فراموش کردیم . همه سر به آسمان برداشتیم تا صبح حرفهای زیادی شنیدیم هم به فارسی هم به عربی . حالا نیروها از گرد راه رسیده بودند از قرارگاه بی سیم زدند بر نگردیم راه بر باشیم دستور قطعی بود . گذشتیم از روی پل چوبی و از روی همۀ گودیها و سنگلاخها و شکافهایی که انگار تمامی نداشت و عاقبت تمام شد زیر پاهایی که ذوق پاتک داشتند . حالا آنچه پیش روی ما بود نقشۀ عملیات بود که با خط مرزهای فرضی کشیده بودند .

    وقتی « حلبچه » ‹٣› را صاحب شدیم . شروع کردیم خواندن و بعضا˝ رقصیدن . شادی و هلهله ادامه داشت تا وقتی که میگهای عراقی در خلاء لایتناهی آسمان که آبی بود ظاهر شدند همه فکر می کردیم همه چیز به پایان رسیده « بوووم ... بوووم ... بوووم ... » آشفته و سرگردان    می دویدیم به هر طرف نمی دانستیم ساعتی بعد چه بر ما خواهد گذشت بوی خون و دود و تعفن می آمد حرکتمان کند بود و جسم سنگین  می رفتیم و نمی دانستیم کی و کجا برای همیشه از حرکت باز خواهیم ماند . مظاهر قامتی کوتاه و نگاهی مات و غمگین داشت گفت بعدها انگار نخ و سوزن بودند ؟! بی گمان همینطور بود که مظاهر می گفت . میگها زمین را دوختند به آسمان حاصل گرد و غبار بود و موج موج خاکستر و گرمای لرزان و عطر تمشکهایی که پخش بودند در آسمان شهر .

بنویس شیرین جان

بنویس : در خوابهایم حقیقتی تازه برایم آشکار می شود . طوری که احساس می کنم در بیداری هستند کسانی که من را در میان بگیرند . دورم حلقه بزنند بگویند عمو زنجیر باف ! زنجیر منو بافتی ؟! پشت کوه انداختی ؟! بابا اومده ؟! چی چی آورده ؟! یه مغز خراب دو چشم پر آب یه تن بی تاب ! می دانم شیرین جان اغلب زن مردهای داستانت بودی ؟! پس چیزی در وجودت هست که همیشه آن را با کلمۀ عشق بیان کنی ؟! این را هم می دانم از روزهای بد مردن آدمهای داستانت می ترسی ؟! دروغ که نمی گویم مثل سایه همه جا با من بودی گاه روبرو گاه پشت سرم گاهی با شعف و زمانی افسرده و نگران نگاهم می کردی ! فکر می کنی این دم آخر ارزش نوشتن دارد ؟ اگر دارد بنویس : دکتر آمد قیافه اش مسخره بود عینک روی نوک دماغش بود. به نظر می رسید نگاهش به همه چیز سرسری هست . ابتدا به آزمایشاتم بعد هم به عکسهایی که از ریه هایم گرفته بودم نگاه کرد . گفت شیمیایی شدم از لحاظ معیار در ردیف P قرار می گیرم اغلب کسانی که در این ردیف قرار دارند تمایل در جهت اختلالات روان پریشی را نشان        می دهند . این تمایل بیشتر از نوع پارانوئید می باشد که شامل بدبینی و عدم لذت از دنیا و از دست دادن احساس ترحم و همدردی با دیگران می شوند . گفتی تیز و مرتعش « بالاخره آقای دکتر؟ »

     انگار می خواستی بدانی پایان داستانم به کجا می انجامد . دکتر رام و تپیده زیر فشار نگاهت طاقت نیاورد و فقط سر تکان داد . انگار برایم متاسف بود .

بنویس شیرین جان !

بنویس : فرهاد این داستان مُرده ٪

پی نوشتها :

١ - از مناطق جنگی کشور

۲ - نام رودی در نزدیکی حلبچه

٣ - نام شهری در عراق

 

شب یاد ماندنی


                                                                     شب یادماندنی

 

« فقط امشب ؟! »

زن برگشت به طرف مرد چشمان زن انگار تلاقی دریا بود با آسمان . گفت با تحکم « نه »

     « لعنتی » رانندۀ ماشین بود . چراغ قرمز شد لاستیکهای ماشین روی خط کشی عبور عابر پیاده از حرکت ایستاد. مرد خم شد به سمت زن . زن حالت مرد را دید . کشید سمت در . مرد گفت طوری که فقط زن شنیده باشد « فقط امشب » بعد همین طور ملتمسانه زن را نگاه کرد . زن هراس داشت . با گوشۀ چشم نگاه به مرد کرد و داد زد « ولم کن لعنتی » .

راننده متوجه صدای زن شد . از توی آینه زن را نگاه کرد . بعد دنبال مرد گشت مرد پشت صندلی گم بود . زن سرش را کج کرد . حالا دیگر نیم رخ زن هم گم بود توی نگاه مرد . مرد دست برد داخل جیب پیراهن . دوعدد تراول چك پنجاه هزار تومانی درآورد . گذاشت روی ران زن . انگار می خواست چیزی از ذهن زن بکند و بیاندازد دور . نگاه زن آرام آرام چرخید . آمد پایین . چکها را دید . عصبانی شد . طوری که تمام عصبانیتش را جمع کرد توی دهانش تف کرد توی صورت مرد . تف پخش شد همه جای صورت مرد . چکها افتادند کف ماشین . مرد با آستین پیراهن صورتش را پاک کرد . بعد خم شد چکها را برداشت . یکهو متوجه نگاه غضب آلود راننده شد . بلافاصله گم شد پشت صندلی . ثانیه شمار سبز شد دنده توی مشت راننده جا به جا شد ماشین خیز برداشت بادی گرم شروع کرد وزیدن توی ماشین . دنده برای بار دوّم جا به جا شد ماشین خیابانی را که به حالت نیم دایره بود دور زد . پیچید توی بزرگراه . چراغ زد از سرعت ماشین کم شد . روی شانۀ خاکی جاده قرار گرفت . بعد پا روی ترمز گذاشت .

     « پیاده شین » راننده بود . برگشت عقب نگاهش عصبانی بود . وقتی چشمان اشک آلود زن را دید . برگشت زل زد به جلو . بعد ماشین را خاموش کرد . از پشت رل پیاده شد . ماشین رو دور زد . در عقب را باز کرد و گفت « لطف کنید پیاده شین من تحمل امثال شماها رو ندارم »

     اشک قطره قطره غلتید روی گونه های زن راننده گفت « نذارید پای مأمورها رو بکشم    وسط »

     زن ترسید . صدای هق هق گریه هایش را بلند کرد و گفت « تو رو خدا آقای راننده یه وقت این کار رو نکنید »

     راننده با کف دست بامبی زد روی سقف ماشین گفت « خب پیاده شین »

از ماشین دور شد . زن همین طور گریه می کرد . راننده را صدا می زد . راننده برگشت پشت رُل نشست زن سرش را برد به سمت راننده چشمانش کوچک شد به حالت التماس لحن صدایش گریه آلود بود . « خواهش می کنم آقای راننده شوهر و دخترم منتظرند »

     راننده هنوز عصبانی بود . آهسته زیر لب گفت « می خوام صد سال سیاه منتظرت نباشند » زن با تمام نفرت نگاه به مرد کرد . انگار ته نگاهش مرد را به کمک می خواست 

     مرد گفت : « شما چه کار به زندگی مردم دارید ؟! »

راننده خواست چیزی بگوید . زن گفت « تو رو به ارواح مُردِهات حرکت کن ؟! » راننده اخمهایش تو هم بود . فکردار نگاه به همه جا می کرد . مرد گفت « اوستا فکرای بد نکنید ما یه زمان زن و شوهر بودیم »

     راننده به خودش آمد . فین دماغش را بالا کشید . زن با گوشۀ چادر اشکهایش را پاک کرد و گفت « حرکت کنید آقای راننده »

     مرد گفت « لطف کنید حرکت کنید »

     راننده دوباره فین دماغش را بالا کشید از توی آینه زن را نگاه کرد . استارت زد . ماشین غیژ غیژ صدا داد . راننده گفت « مقصر خودتون هستید آبجی مشکوک رفتار می کنید »

      زن گفت « سیزده سال تمام تنهامون گذاشت و رفت »

     مرد دنبال حرف زن آمد « بی دلیل نبود شهین جون »

     زن نگاهش بیرون بود گفت « گاه می گفت استرالیا هستم گاه می گفت کانادام »

مرد عاصی بود و گفت « ویزا بهم نمی دادند مجبور بودم »

     زن گفت « روزی که خواست بره گفتم به کم رضا هستم بمون حتی گفتم حال و روزم مساعد نیس دو ماهه حامله بودم »

     مرد گفت « همش به خاطر خوشبختی شما بوده حالا که برگشتم »

     زن نگاهش به جای نامعلوم بود . گفت « من موندم یه شکم که هر روز طبله می شد می آمد جلو تو این دور و زمونه فاطمۀ زهرا هم باشی از نیش مردم در امون نیستی پنج سال صبر کردم به هر جون کندنی بود . برای خودم تو این مدّت کاری دست و پا کردم بعدها با یه جانباز ازدواج کردم . الان دخترم دوازده سالشه گفتم بهش پدرش مرده توی خارج هم مرده مبادا هوس قبرشو بکنه . حالا آقا بعد این همه سال اومده میگه می خواد دخترشو ببینه . لابد هم نقشه هایی داره »

     راننده نگاه نفرت انگیزی به مرد انداخت . پا روی پدال گاز گذاشت نرسیده به چهار راه تابلوی هتل دیده می شد مرد گفت « نگهدار »

 

***

 

مرد آخرین پک را به سیگار زد . کونۀ سیگار را له کرد توی زیر سیگاری نگاه به ساعت مچی اش انداخت . دو ساعت به زمان پرواز باقی بود .

« تق تق تق » صدای در اتاق بود . بلند شد پیراهنش را پوشید . دکمه هایش را دو تا یکی بست تا رسید پای در اتاق گفت « کیه ؟! »

     « منم » صدا زیر بود و دخترانه در باز شد .

     « مامانم گفت بیام اینجا گفت شما راجع به پدرم چیزهایی می دونید »

مرد زل زد به چشمان دخترک . چشمان دخترک انگار تلاقی دریا بود با آسمان

 مرد گفت « نه »

بعد در را بست ٪      

 

 

شرح این عاشقی


شرح این عاشقی                            

وقتی تودۀ ابرهای سفید کم کم سیاه شدند و پف کردند بعد هم مثل بمب تركيدند باران شروع کرد نم نم  باریدن بر تک درخت انجیر که پیشترها باد عطر تمشک را پیچانده بود میان شاخ و برگهایش . همان زمان بود نوشتم داستان زرد !! چه مایۀ آغازی ؟!

     بالاخره همان طور که دوست داشتم جنگ تمام شود دوست داشتم داستان زرد هم جایی تمام می شد . جایی مثل زیر درخت انجیر یا غبار مه پاییزی . این بماند که هر شب با غروب آفتاب از پشت درخت انجیر قرص گرد و قشنگ صورت شیرین را می بینم که مثل ماه پاورچین پاورچین سرک می کشد تا سر زخم کهنه را در دل درخت انجیر باز کند و این سو تر پشت همین پنجره اتاقی که مشرف به سالهای بی قراری و دل دل کردنم هست من را ببیند که به لحظۀ آخر فکر   می کنم . گرگ و میش غروب بود . شیرین پا برداشت سمت درخت انجیر برای اولین و آخرین بار بود . دریافتم لبهایش باز و بسته که می شد نفسهایش بوی تمشک می داد.

گفت « می میرم »

     انگار نجوا کرده بود . اشتیاق و هیجان مرگ یک جا سراغش آمده بود . سالها بود صدای ممتد سرفه های نفس گیر و کهنه اش بر ضجۀ بی صدای تیره گی و سکون خانه یله می کشید نشست زیر درخت انجیر باد بوره می کشید و برگها را می کند و به زمین می انداخت . شیرین شروع کرد نفس زدن بعد هم خون قی کرد . چاره نبود ؟! حالا هم که شیرین مرده نمی خواهم از مردن حرف بزنم از مردن ناگهانی یا چیزی شبیه آن . شیرین را دفن کردم همانجا زیر درخت انجیر این شد که در داستانهایم درخت انجیر را تقدیس کردم و علی رغم همه چیز می خواستم بدانم پایان داستانم چه می شود؟ . بی گمان سادگی قضیه همین جا بود راجع به داستانم چیزی  نمی دانستم . وقتی هم مژدهی پرسید آیا برای داستانم اسم گذاشتم یانه ؟!گفتم « داستان زرد »نمی توانست اسم خوبی باشد حداقل تصور مژدهی این بود مژدهی گفت « ای کاش درباره اش بیشتر فکر می کردی ؟! آفریده گفت « می گذاشتی یک دانگ از بهشت » مطمئن بودم مسخره ام می کند . « شش دانگ از بهشت » پیشنهاد مژدهی بود . خندیدند همه با هم ته خنده شان بود چای استکان را هورت کشیدم بالا . نگاهم به مژدهی بود با آن قیافۀ تپل و کوتاهش مسخره به نظر می رسید . شیردست آمد با سینی چای استکانها را جمع کرد مژدهی خواست احساسش را نشان دهد گفت « فوق العاده س » نگفت چه چیزی فوق العاده است . داستان من یا چای شیردست . بی گمان چای شیردست ارزش این تاکید را داشت که گفت « نوش جان » .  زیر پلکهایم سنگینی کرد یکباره . می دانستم حالت تهوع بعد هم سرگیجه باعث می شود همه چیز بود و نبود به نظر برسد . آمدن تودۀ غلیظ و زردرنگ و زرد شدن همه جا ناگهانی   بود ...

 

* * *

 

پرستار چهره اش جوان بود پرسید « آثار جنگ هست ؟! »

خواستم گریه کنم انگار دلم تنگ شده بود برای جنگ « آره » آفریده بود یا مژدهی ؟! درست نفهمیدم « سابقه »هنوز چشمانم کاملا باز نبود . شنیدم کسی گفت « بارها ؟ »انگار پرستار جوان همه جای بدنم را وارسی کرده بود گفت « ترکش داره »« بهش میگیم مرد آهنی » مژدهی بود . بی صبرانه منتظر ماند شاید لبهای قیطانی پرستار جوان تکان بخورد ؟! انتظار بی فایده بود . انگار پرستار جوان به جایی دور و غریب نگاه  می کرد . « موجی » کشف آفریده بود . مژدهی کف زد شنیدم بلافاصله در پس کف زدنها صدای عبور گلوله را بعد هم صدای انفجار خمپاره که ممتد بود صدای میگها گوشها را خراش می داد . آمدند ناگهانی از کجا ؟! معلوم نبود . بعدها معلوم شد از دودشان که هاشور زده بود آسمان را که تا لایتناهی آبی بود . همه اتفاق نظر داشتیم از پشت ارتفاعات سورن٭ ظاهر شدند « بوووم ... بوووم ... بوووم ... » به زحمت توانستیم از پشت تودۀ غلیظ گرد و خاک همدیگر را ببینیم یک نفر گفت : « گوشهات ؟! بعدها فهمیدم پارسا فرماندۀ گروهان بود . تا درمانگاه صحرایی بیشتر از یک ساعت فاصله بود ...« پانسمان کردم » شیرین بود نمی خواستم نگاهش کنم .« با توام )) نگاهم به نقطه یی نامعلوم بود . « سهراب » نباید نگاهش می کردم . « سهراااب » حالا دیگر وضع فرق می کرد . صدا مثل درد استخوان بود پیچید توی مغزم برگشتم دیدم صورتش را اشک شسته می خواستم نگاهم قهر آلود باشد وقتی شیرین گفت زنم نمی شود ؟! دیگر ملزم به حرف زدن با او نبودم نگاهم همان طور قهر آلود بود تا پایان جنگ. پرستار جوان پرسید : آیا جایی دیدمش ؟! گفتم : بی گمان ؟حالا درست نمی دانستم خواب بودم یا بیدار . تلفن زنگ زد گوشی را برداشتم .صدایی پرسید : شما سهراب هستی  صدا آشنا بود . گفتم « فرمایش ؟! انگار از گذشته هایم خبر داشت نمی توانست شیرین باشد . بار دوم بود دیدم داخل آینه با یک دست روپوش سفید و شلوار سرمه ای . سرش باز بود . موهایش را به طرز جالبی شانه کرده بود عقب . شنیدم کسی گفت « خودت خواستی وارد داستانت بشوم»

     می خواستم یک جورهایی شیرین باشد . عاشقانه نگاهم کند . همین طور هم بود . مژدهی طاقت نگاهمان را نداشت . هوا را بهانه کرد . تنش سوخت انگار از گرما . به طرف پنجره   رفت . پنجره باز بود . گویی از حرارت بدنش کم شد برگشت . « بنویسید موجی » تاکید دوبارۀ آفریده بود . مژدهی گفت « باید قرصهایش را سر وقت بخوره وگرنه فرکانس نمی ده »  آفریده گفت « لطفا مرقوم بفرمایید موجی » پرستار جوان میلی به نوشتن نداشت مژدهی خودش را معرفی کرد . بعد هم آفریده را نشان پرستار جوان داد . گفت « معاون بنده س . مجرد هستند ، خانه دارند و همین طور ماشین » پرستار جوان نگاهش به من بود . انگار می خواست بداند چند سال دارم . گفتم « یقینا جنگ پیرم نکرده ))برایش از سالهای پیش گفتم . از ابرهای بد زُهم گرفته تا درخت انجیر معابد  ٭٭

گفتم این را بداند نه درخت انجیر نه غبار مه پاییزی هیچ کدام پایان داستانم نبود .

« دچار وهم شده » کشف تازۀ آفریده بود . مژدهی معلم ها را بهانه کرد گفت « بی گمان منتظر هستند ))ربع ساعت زمان کمی نبود برای پایین آمدن از تخت ، بیرون رفتن از اتاق ، خداحافظی کردن از مسئولین بخش . آسانسور خراب بود . مجبور بودیم چهار طبقه پله ها را پایین بیاییم . در حیاط بیمارستان بود یک نفر گفت « برگرد » برگشتم پرستار جوان را دیدم . از پنجره نگاهم  می کرد و برایم دست تکان می داد . لابد اگر پرستار جوان یک جورهایی شیرین داستان باشد نباید فراموش کرده باشد بادی که از شمال غربی می وزید صداهایی را همراه داشت انگار گنگ بودند و نامفهوم کم کم واضح شدند « ماسکها را بزنید » میگهای عراقی منطقه را شیمیایی زده بودند . لختی بعد بوی تمشک در فضای درمانگاه پیچید . شیرین داشت جراحت سربازها را پانسمان می کرد . خیلی دوست داشتم شیرین زنده بود . می نشاندمش گوشۀ خلوت داستانم می گفتم با گلها و پرنده ها انس بگیرد . طوری که فکر کند همۀ دنیا در همین گوشۀ دنج و دور افتاده جمع شده است . حالا سالهاست از این ماجرا گذشته به هر کس می رسم نشانی بیمارستان را می پرسم . هیچ کس نمی داند کجاست ؟! سماجتم راکه می بینند می گویند دچار وهم شده ام . برایشان از سالهای جنگ می گویم . از سالهای عاشقی از درخت انجیر معابد می گویم . از شیرین داستانم می گویم اما ؟! کجاست آن گوش خریدار تا بگویم هشت سال زمان کمی نبود برای عاشقی ٪  

پانوشت ها :

* از مناطق جنگی کشور

** رمانی از زنده یاد احمد محمود

 

چهاردهمین جشنواره فیلمسازان استان قزوین

دوفیلم کوتاه مستند حرکت کن وداستانی تابوت کشی از ارژنگ تورانی درچهاردهمین جشنواره فیلمسازان استان قزوین 

فیلم کوتاه مستند حرکت کن ساخته  ی ارژنگ تورانی مستندی اززندگی بیماران خاص دراین فیلم کوتاه که برشی اززندگی مصطفی ملکی مهندس معدن ونویسنده وشاعری که مبتلا به دونوع بیماری اسکیزوفرنی (بدبینی) ونارکولپسی (حملات خواب دربیداری) می باشد را می بینید دراین فیلم شاهدنماینده ای ازنسل بیماران خاص هستید قدعلم می کنند تاقدرت وشایستگی خودرابه جامعه جهانی ثابت کنند                                                                                                                                                                          عوامل سازنده :نویسنده وکارگردان:ارژنگ تورانی   مشاورهنری:ابوذرنوروزپور نوروتصویر:ابوذرنوروزپورتدوین: سیدفرهادنجفی فرد عکاس:مجتبی پیروندی مدیرتولید:رامین محمدیان طراح صحنه :محسن یزدان دوست صدابردار:ابوالفضل علوی تهیه کننده: ارژنگ تورانی زمان ساخت 1391

فیلم کوتاه داستانی تابوت کشی ساخته ارژنگ تورانی درژانراجتماعی بارویکردطنز نگاهی به زندگی دوکارگرنجاری که به سفارش شهردارشهربرای پدرشهرکه درکما هست تابوت می سازند ودرانتقال آن به بیمارستان بامشکل مواجه می شوند                                    

عوامل سازنده: نویسنده وکارگردان:ارژنگ تورانی صداوتصویر:امیرعلیپورتدوین: ندا نورالدین بازیگران:وهاب زودرنج هیوا حقیقی ارژنگ تورانی حامدشهسواری ساسان ترازی نسرین زبردست امیدسرمست محمددرویشی نادرداروغه بهزادآقایی و..و.

مجری طرح:امیر علیپور تهیه کننده:ارژنگ تورانی حمید نورایی زمان ساخت پاییز1390

سه داستانک

                      دوست داشتنی      ارژنگ تورانی
 
مأمور حالت حق به جانب داشت گونی کنفی را نشان مرد داد و گفت :
     « می خواستید کجا قاچاق کنید »                              
     مرد خندید و گفت « قاچاق چیه جناب سروان . وقتی شنیدیم می خوان قبرستون قدیمی شهر زیر و رو بشه شبونه رفتیم اونجا درشون آوردیم . نمی دونم کدوم شیر پاک خورده زنگ زده مأمورها یهو دیدیم ریختن سرمون »
     مأمور از آنها دور شد کنار پنجره قرار گرفت پشتش به آنها بود . از همانجا خطاب به پسر گفت « بابات راست میگه ؟! »
پسر به طرف مأمور رفت به حالت التماس توی نیم رخ مأمور نگاه کرد و گفت « به خدا راست میگه ؟! می خواستیم ببریم دهاتمون »
در « تق » صدا داد . بلافاصله دستگیرۀ در پایین و بالا رفت . در باز شد یک سرباز که نه کوتاه بود و نه بلند به حالت احترام خبردار ایستاد و گفت : جناب سروان تمام مشخصات قبر طبق استشهاد محلی همان چیزیه هس که میگن
     مأمور برگشت و سرباز را مرخص کرد نگاهش از بالای سر پسر گذشت روی گونی از حرکت ایستاد . سر گونی بسته بود . به طرف گونی رفت . آن را برداشت آورد گذاشت جلوی مرد . پسر بلافاصله نزدیک گونی شد سر گونی را باز کرد . در حالی که دست توی گونی      می کرد . نگاهش به مأمور بود . یک تکه استخوان از توی گونی بیرون آورد .
مأمور گفت : « دوستشون داری ؟! » پسر گفت « خیلی ؟!» ٪
ملاحظاتی پیرامون پل
طرح یک
فرض کنید باران شروع کرده نم نم باریدن . صدای ریزش و حرکت آهستۀ رودخانه را داریم و پیش رو پلی که روی چهار ستون الواری پابرجاست .
     از زمانی که خداداد حرکت کرده از حجم پل کم شده تا زمانی که رسیده وسط پل باران تند شده فرض کنیم هنوز اتفاقی نیافتاده و نخواهد افتاد . تا زمانی که رگبار زده حالا با تصویرتازه ای ازخداداد روبرو هستیم . خداداد را مجسّم کنید بی حرکت وسط پل ایستاده کم کم شدّت و حدّت رگبار زیاد شده رود یکباره طغیان کرده و لکه ای سیاه از گوشت سبک چرخیده میان خط ها و سایه های امواج . از آن زمان تا کنون شهر دو پاره شده و ارتباط میان دو طرف شهر قطع شده .
طرح دو
موضوع نمایندگی پیش آمده من هم فکر کردم دینی نسبت به اهالی روستای پاره شده دارم بنابراین برای بازسازی و بهینه سازی پل هزینۀ شخصی کرده بیشتر از این مزاحم وقت شما نی شوم می بایست برای ارایۀ طرح ها و گفت و شنود با اهالی آن طرف رودخانه به آنجا هم بروم پس منتظر نتایج رأی می مانم به من اعتماد کنید .
طرح سه
« یالا یالا زود باشید منتظر چی هستید ؟! بلند کنید آهن ها رو ما رو باش گفتیم برایشان پل درست کنیم مانع انقراض نسلشان بشیم ؟ چیزی جا نمونه ؟! خب دیگه سوارشید ؟! آقای راننده حرکت  کن . »
                                                       دست بوسها
گفت « دست بوس همۀ شما هستم »
وقتی رأی آورد برای دست بوسی رفتیم گفت « وقت ندارم »