سفر برفي .....مگرروي سايه هم راه مي رفتيم كه همديگر را بپاييم! حواسمان به حسين حسين گفتنمان بود نه جاي ديگر .بادبود وبوران. پاك گيجمان كرده بود من ازاولشم گفتم نبايد سنجو ميداديم دست كريم كه كرولال بود .جناب سروان ؟سفيدي برف كورمان كرده بود هيچ جا را نمي ديديم به امام حسين .لابد موقع برگشتن ازامامزاده بوده باورتان نميشه به تنها عكسي كه ياشارگرفته نگاه كنيد ، ببينيد پشتش به ماست لابد ازهمين جا ازما فاصله گرفته .
روزهاي خاص ...بابا شمر كه ميشه صورتش مثل بادكنك ميمونه خالي و پر ميشه موندم معطل ميون اين همه آدم خوب چرا عباس بتول خانم وداريوش زري خانم كه خيرسرشان مواد مي فروشند بايدبشن طفلان مسلم .همه دعاشون بكنند! اونوقت باباي من بشه شمر بااين قلب مريضش همه فحش وبدوبيراه بهش بگن.بابام ميگه:روزهاي خاص كه بگذره مردم دوباره دعام ميكنن.مامان نگران باباس ميگه : لعن ونفرين مردم اگه بذاره .منم نگران قلب مريض بابام هستم همش دعا مي كنم روزهاي خاص زود بگذره
پايان داستان ...
درست بعدازاين كه گفت :تو ایا مطرب حربی، تو بزن طبل، روم تا ببرم رأس حسین نو گل زهرا و بریزم به زمین خون خدا را.سنگي ازميان جمعيت پرتاب شد درست خورد به قلبش ديگرصدايي ازش بيرون نيامدفقط ناله اي گنگ ونامفهوم .تا كه طفلان مسلم سررسيدند،زيركتفهايش راگرفتند ازصحنه خارجش كردند براي هميشه.
ما سه نفربوديم ...
گفتم: ماسه نفربوديم دونفرمان شهيدشد. دکتر قیافه اش مسخره بود عینک روی نوک دماغش را كمي بالا برد. به نظر میرسید نگاهش به همه چیز سرسری بود . ابتدا به آزمایشاتم بعد هم به عکسهایی که از ریه هایم گرفته بودم نگاه کرد . گفت :ريه هايت عفونت كرده .گفتم :شیمیایی شدم .
می خواستم بدانم پایان داستانم به کجا می انجامد . دکتر رام و تپیده زیر فشار نگاهم طاقت نیاورد و فقط سر تکان داد . انگار برایم متاسف بود .عكس را نشان دكتر دادم وگفتم:دكتر چندين سال هس ادارات را بالا وپايين ميرم تاثابت كنم يكي از اين سه نفر كه ماسك زده من هستم.
بازمانده
هيچ چيزقابل تغيير نبود ! طاعون نقطه چرك ونامطلوبي بود كه شهرلندن دربرابرش تنها وبي دفاع مانده بود ريشارد كروي احساس مي كرد به هيچ دليلي نبايد ازشهرخارج شود .وقتي آخرين بازمانده كه خانم اولگا ويسلنت پرستار شهررا رساندبه ايستگاه قطار. قطار چهل ثانيه قبل ازساعت مقرر حركت كرده بود.
روياي نو...فرصت نگاه كردن به آينه را نداشت مي بايست قبل ازبيرون آمدن حاج آقا ازمستراح ، ازخانه خارج مي شد كتاب قديمي نهج البلاغه را برداشت توي راه عبا را انداخت روي دوشش وعمامه را گذاشت سرش وكتاب را گذاشت زيرعبا. وبراي رسيدن به رويايي نو ،قدمهايش را به قصد رسيدن به خانه ضياء عتيقه فروش تند وتندتركرد
دگرديسي ناتمام ....پيشنهاداول بليط سفر رفت وبرگشت به اتفاق خانواده با هواپيما به مشهد اقامت درهتل پنج ستاره پيشنهاددوم عتبات عاليات بود بااعضاي خانواده پيشنهادسوم رانگاه كرد سفرحج بود به اتفاق همسر وپنج هزاردلارهزينه نقدي .گوشي را گذاشت توي جيبش وارد محوطه شد دستانش را ازپشت به هم چفت كرده بود نگاهش به ديشهاي ماهواره بود.اطمينان داشت براي مزايده پيشنهادهاي بهتري در راه است.
خندیدن درهوای آزاد *نگاهی کوتاه به کتاب بخت
برگشته اثر فرزام شیرزادی