گلستانِ محضر

 

من شنیدم بعدِ این محضر گلستان می شود!!
عایدی خالص به دخلِ ما دوچندان می شود !

ثبتِ آنی نرم و راحت، راحتِ الحلقومِ یزد
وقتِ بلعیدن بسی شیرین و آسان می شود

میشود نرخِ خراجِ محضرت آنگونه کم
دَینِ دارائی تهاتر یا که میزان می شود

دفترِ جاریِ محضر می رود فردا کنار
رتق و فتق دفتری ، فوری ، شتابان می شود

می شود تعطیل محضر هفته ها هر (شنبه پنج)
مهلتِ گشت وگذارِ دشت ودامان می شود

من شنیدم میشود تقسیم اسناد از اساس
سهمِ هر دفتر به عدل و قسط و سامان می شود

گشته اند لاغر شنیدم فربهانِ محضری
لاغری در صنفِ دفترخانه پنهان می شود

بیمه ی سردفتری آنگونه مقبول است و نیک
چون که بر دردت نهی از غیب درمان می شود

گشته مزدت وقت پیری بس که هنگفت و گزاف
از رفاه و امن لب هایِ تو خندان می شود

من شنیدم چیزها خیلی ولی باور نکن
وعده هائی می دهند و بعد نسیان می شود !!

بس که دشوار آمده سرفتری در باورم
چون که نامش می بری قلبم هراسان می شود!!

ابوالقاسم الوندی

حالی به حالی !!!




گذشت عید و شده هر جیب خالی
نبینی  چیزِ  دیگر  این  حوالی

زِ  کف رفت پسته و آجیل و فندق
نمانده در فریزر پرتقالی

چنان مفلوک گشته مَش غضنفر
که ششلول می کشد بر یک ریالی

مغول آمد تو گوئی بس که مهمان
ذخائر شد فنا تا چند سالی

برنج و قرمه خوردند قیمه و آش  
کشیدند سینه مرغ و جوجه بالی

گرفتند سکه   عیدی یا تراول
چپاندند ناگهان در جیبِ عالی

الهی گفته اند صد عید  آید
چونان امسال نوروزی توالی

که گردد مفت و ارزان زندگانی
کنند تا مفتخورها  عشق و حالی

بگردد دم به دم تحویل و نوروز
چه رسم است منتظر مانند سالی!!!

کنون نوروز رفت و این غضنفر
زِ  خود پیوسته می پرسد سئوالی

از این تاراجِ قوم وخویش و یاران
ندارم من، به جانِ خود،  ملالی

گرفته پیش قرض از عایدی سخت
فقط من ماندم و  این وضعِ مالی  
 
چونان ، چون تپه هایِ دشتِ گروس
که باز است هر طرف گودال و چالی  

چگونه پر کنم اقساطِ این ماه
نگیرد اعتبارم     تا   خلالی

شکم ها پرشدند نوروز و بنده
شدم در انتها حالی به حالی !!


ابوالقاسم الوندی ،1394/1/10

حزنِ شیرین!!

 

شورِ شعری می زند نِشتَر
و قلبم
تکه، تکه
پاره ،پاره
هر طرف افتاده بیجان
جرحِ ژرفِ خاطراتم
باردیگر باز میگردد !!

غمی شیرین
غباری دلکش همراهش
رهی پیموده ام دشوار
ره آوردش
غم و شادی
به یادش لحظه می سازم
به یادش شعر میخوانم
به یادش دل غمین و شادمانم گاه

نمی دانم
که این شورش
چرا در تکه هایِ قلبِ من
ساکن نمی گردد
و میجوشد
چو رودی سوی دریایی
و میروید به سانِ خارسنگی بر سرِ یک صخره یِ محکم
وجانم می دهد ازنو

تو را می بینم ای غایب
به کُنجِ لحظه هایِ تلخ و غمگینم
حضورت می نهد هرتکه از دل را
به جایِ خویش
و یادت می دمَد در آن
و این آن حزنِ شیرین است
که از یاد تو می خیزد .................

ابوالقاسم الوندی

دیوارِ تنهایی!!

 

 

تو یک عکسی!!
که می مانی
کنارِ کهنه قابِ خاطراتِ من
نگاهت می کنم گاهی
بدانم تا که پوشالی نبوده روزهایِ رفته ام از پیش
و امیدم
فقط تصویرِ زیبایَت
که شورِ عشق دارد با خود و عطرِ رهائی در نفس هایم
فقط یک صفحه دارد
قلبِ تنهایم
که با آن عکسِ دل آویز تزیین است
و می دانم که می ماند
مگر روزی که ویران گردد این دیوارِ تنهائی
واُفتد بر زمین
عکسَت
همان روزی
که نبضم باز می ماند
نگاهت می کنم یک بارِ دیگر
آخرین گل را
که لبخندی دل انگیز از لبانت هست
می چینم
و می میرم .................

ابوالقاسم الوندی

غُرید آسمان سخت !!!

امروز محشری بود ، آب و هوایِ تهران
رفتم زِ خانه بیرون ، باشوق صبحگاهان

بر صورتَم نسیمی ، از بادِ جنگلی زد
از آسمانِ ابری ، سَر ریز بود باران

قبلا به گرگ ومیشَش ، غُرید آسمان سخت
با آن صدا پریدم ، از خوابِ خوش هراسان

گویا که قصدِ رفتن ، آن شب نداشت ظلمت
تاریک بود چون صبح ، هرگز نداشت پایان

یخ کرده بود دستم ، رخ سُرخ چون اناری
سرمایِ محشری بود ، کردم هزیمت از آن

نبضم به جوشش آمد ، قلبم تپید تا خون
در جسمِ من بگردد ، در آن هوا کماکان

نمناک آسمان بود ، در رقص باد وباران
در آن فضا نفس ها ، می شد کشید آسان

رفتم به سوی مقصد ، در عمقِ زندگانی
گفتم به خود : خدایا ، هر روز باد این سان !!

یاران چه می کشیم از ، این دود و دَم دمادم !؟
طبعم به جوشش آمد ، تا شد هوا به سامان

ماندم در آرزویِ ، یک کلبه رو به دریا
یک تختِ راحت آنجا ، یک صندلی در ایوان

تا با صدایِ امواج ، شب ها بخوابم آرام
تا هر سحر بریزد ، دریا به خشم طوفان

گفتند که آرزو عیب ، بر اهلِ دل نباشد
این آرزویِ کوچک ، ای حق یقین بگردان

من در هوایت ای یار ، لب می گشایم و دست
در آن هوا تو باشی ، آرامش است وانسان

ابوالقاسم الوندی ،

رفتم به شهرِ بیجار !!

رفتم به شهرِ بیجار ، در وقتِ خواب یکبار
چون کودکی سبکبال ، با شور و شوقِ بسیار

آن خانه هایِ کوچک ، آن کوچه هایِ باریک
یک راهِ خاکی و تنگ ، در هر طرف پدیدار

در مغربَش چمن زار ، پاکوبه ای به هرسو
آنجا که هست اکنون ، بس خانه ها و بلوار

یک راهِ شوسه از تخت ، می رفت سویِ زنجان
یک شاهراهِ اصلی است ، حال و زِ شور سرشار

یک پیچِ تند و باریک ، ریگِ سیاه نامش
تا هکمتانه می رفت ، آن راهِ سخت و دشوار

از چشمه ی زلالی ، استخر بود و آبی
اورا سراب گفتند ، آبی زِ بطنِ کُهسار

هر بار رفته بودم ، در حجره ی پدر من
بویِ کهن شنیدم ، از تیمچه ، زِ بازار

در " سرزمینِ " گروس ، شوری است چون حریفان
با همدگر نمودند ، از هر محله دیدار

با چرخ کوچک خود ، رفتم به قلعه یِ تخت
تا خانه یِ عموجان ، بسیار خسته و زار

حلوائی هست راهَت ، گر می روی به سقز
در هرقدم دهی هست ، از شور و عشق سرشار

در یک قدم به بیجار ، یک ده "علی بدل" بود
با چشمه های پُر آب ، با باغ و تاک وگلزار

از ساقه هایِ گندم ، یک تَل به بار می زد
جائی که حال سیمان ، دارد به جایِ آن بار

آنجا که مُلکِ ما بود ، گسترده بکر و زیبا
اکنون به دور و گردش ، یک نرده هست و دیوار

القصه خواب و رویاست ، آن کودکی که رفته
شیرین تر از عسل بود ، آن خاطراتِ بیجار

ابوالقاسم الوندی

ایرانِ ماست بیجار!!

از نو به یاد آرید ، آن عهدِ رفته یاران
در خاکِ زادگاه و ، در نزدِ گلعذاران

آگه نبوده کس هیچ ، در خانه هست اما
مهمانِ مُلکِ خویش و ، می آید از ره هجران

عمرم گذشت بسیار ، در غربت و به تنگی
چون ترکِ یار کردم ، پا بسته چون اسیران

خاکم اگرچه ایران ، با جان و دل سرشته
لیکن نباشدم اَر ، گروس ، آن انیران

ما این وطن به لطفِ ، بیجار می شناسیم
ایران ماست بیجار ، بیجار هست ایران !!

از جدِ ما سرشته ، این آب و گِل که داریم
مَهدی کهن که بوده ، خاستگه امیران

آمد اگر به تقدیر ، مرگم فرا و رفتم
ای ذاتِ حق مرا جز ، در خاکِ خود نمیران

عشقی نهان چو زنجیر ، محکم ببسته ما را
تا ریشه هایِ خاکش ، از شهر ری ، زِ تهران

گروس هست وقلبم ، بیجار حَکِّ جانم
از شور ومهرِ آن خاک ، سرگشته ام وحیران

ای کُرد و تُرک همزاد ، در هرکجا که هستی
از من سلام بسیار ، چون قطره هایِ باران

ابوالقاسم الوندی

منم و دلم وتنهائی

منم و دلم و تنهائی
در همهمه ی دنیایِ شلوغ
آنجا که فاصله ات تا هرکسی
به نزدیکیِ یک کلیک
به سهولتِ یک اشاره ست

منم و دلم تنهائی
منم و دلشوره های بی امانِ رسوائی
کلافِ پیچیده ی زندگی
که سرِ نخش در اضظرابِ کشنده ای
گم شده است

به دنبالش
غارهایِ تیره یِ تو در تویِ ذهنم
را گشتم
و گشتم
و افسوس که خود هم
در این میان
گم شدم

ای کاش
دلم تهی بود
و ذهنم خالی
و کسی تمامِ خاطراتم را پاک می کرد
ودلشوره هایم را علاج

گذشته
زخم است
و اینده
دلشوره

حالم
شور آینده است
که بر زخم های گذشته
می پاشند

منم و این دردِ دمادم
منم و دلم وتنهائی!!

ابوالقاسم الوندی

تو در من گم شده ای !!!

به آغوش می کشم شعرم را
تا تودر میانِ بازوانم گم شوی
آنجا که نردیکترینی به من
و تورا نمی بینم
تو در لایه های تو در توی احساسم محو شده ای
و به دنبال تشبیه ام
تا تورا همانند کنم
به چیزی که دورتر است
و می بینمش
وشبیه توست :

گفتم که شاید کوهی
که از دور بنگرم تورا
وعزمِ  صعودت کنم
وصخره ها را
خطیر وار
تا قله های زیبائی ات
بالا بیایم

گفتم که شاید دریائی
از ساحل
سر کوبیدنت را
به خشکی تماشا کنم
وقتی که خشمگنی
و زیبای ات را نظاره کنم
وقتی که آرامی
ونسیم خنکت وزان وزان
 پیشانی ام را نوازش می کند
وقتی که جزری به دنبالت سر به دریانهم
ووقتی مدی
در آغوشم بفشاری

گفتم شاید آسمانی
هر شب ، هر روز
ماه و خورشیدت را
بر فراز جهانم بگستری
بباری
بِغُری
تاریکم کنی
وپس آنگه  
به رنگین کمانِ چشمانت
رُخ بگشائی
تا نگاهت کنم
که از کجا تا به کجا
بر سرم گسترده ای خویش را
جهانم که تاریک شد
ستاره بارانم کنی

گفتم که شاید تو آن چیزی باشی که نیست
تا تورا به آن همانند کنم
تو در من گم شده ای
نه خود را می بینم و نه تو را
اما با تو حسی است گنگ
که سرزمینهای بکر قاره های ناشناخته در اوست
و لحظه لحظه
با عبور زمان
تجربه می کنم
وبا تو
به آغوش می کشم شعرم را !!


ابوالقاسم الوندی

آسمان مالِ من بود!!!

در کوچه باغهایِ کودکی
آهسته، آهسته
قدم می زنم
و دغدغه هایِ خوشبختی ام را
یکان ، یکان می شمارم
سفره هایِ رنگین
بویِ زعفران
خانه هایِ کوچک و دل هایِ بزرگ
طاقچه هایِ کوتاه
وتلالو قرآنِ مجید
و تشعشعِ دیوانِ حافظ
عکسِ رسمیِ پدر
دست پینه بسته یِ او
بوسه یِ گرمِ مادر
هیاهویِ خواهرانم
و آشوب هایِ ناتمام ِ برادرم
خانه های بسیاری در هرگوشه ای از شهر
که تکه ای از قلبم در آنها می تپید
عمه ها و عموهایِ مهربان
خاله هایِ دلسوز
خالوهای همزادِ بودنَم
وخیل فرزندانشان
ماه و خورشید و ستاره وکهکشان
همه یکجا
در دستم می درخشید
آسمان مالِ من بود
و جهان مُسَخّرِ بودنَم
غروری که از تنه یِ تنومندِ اصالتم ریشه می گرفت
روح و روانم را سیراب می کرد

امروز اما
چه دارم
آسمانم به زیرافتاده
ستارگانم خاموش
خورشیدم مُرد
و ماهم بی رمق
زندگی
رنگِ هزیمت یک لشگر شکست خورده یِ خونین است

آن قلبی که در هزار خانه می تپید
اکنون
در خانه ی خود
در سینه ی دلتنگم هم
نمی تپد

افسوس............

ابوالقاسم الوندی

سفر رَو تا بدانی چیست دنیا ؟!

سفر رَو تا بدانی چیست دنیا ؟!
بببنی هر طرف را زیر و بالا!

هوایَت تازه گردد شاد گردی
زِ بندِ غصه ها آزاد گردی

بگردد دانشَت افزون به هر راه
شَوی پس ساکنِ یک کوی هرگاه

زِ سرما و زِ گرما ، تلخ وشیرین
ببینی عهدِ نو یا عهدِ دیرین

گهی رخت افکنی در کوه و صحرا
گهی آبی زنی بر تن به دریا

ببینی بس عجایب نزدِ آفاق
گهی سهل آیدَت دنیا ، گهی شاق

خوری هر دم غذائی و طعامی
زِ مهرویان عالم ، جرعه ، جامی

در آویزد به خوبان تا نگاهت
بینند ماهرویان رویِ ماهت

نگردد مَه اگر گِردِ زمینی
نبیند رویَت و رویَش نبینی

بِگرد اطرافِ عالم همچو مهتاب
نباشد زندگی تنها خور وخواب

نشستن کُنجِ عزلت تا به کی یار !؟
ببند آن کوله را و توشه بردار

دمادم در سفر عمرت در انداز
نگردد چون که این مهلت زِ نو باز


ابوالقاسم الوندی

"عیدی" است این یا بلای ناگهان؟!


دخل و خرجَت چون که شد ناهمزبان

ماهِ اسفند است و عید است بعدِ آن!

می دهد" عیدی" به تو ارباب زود
پیش از آن اما شده کالا گران!

کنده ای چاهِ عمیق از بهر او
غیب شد اما نفهمیدی چه سان!

می زند غُر در جوارَت هم عیال
دخترت دامن بخواهد آنچنان

کت بخواهد هم پسر با زلفِ کج
زیرِ آن پیراهنی سبکِ کمان

چشمِ هر خادم که دارد جایِ خود
تا دهی عیدی به این و آن فلان

هر طرف هم یک دهانی باز هست
بهتر است لب را ببندی و زبان

چون سخن گفتن در این اوضاعِ سخت
می فزاید شک وتردید و گمان

عید است اما نه بهرِ مزد گیر
می رباید عیدی اش کاسب عیان

کامِ تو تلخ است ، قنادت شیرین
تخمه اش بشکسته دندان و دهان

پرتقال هم گشت قحطی وقتِ عید
محتکر خوشحال شد در این میان

برده اند القصه دزدان سهمِ خویش
غوطه خوردند مزدگیران بی امان

عقربک هایِ تورم هم جهید
سویِ بالا تا بلرزد پشتمان

ما نمی خواهیم عید و عیدی اش
بهتر است تا برفتد این داستان

عید آمد عیدی اش شد دردسر
"عیدی" است این یا بلای ناگهان؟!

شهرِ رویاهایِ من (ابوالقاسم الوندی)


به سویِ شهرِ رویاها یِ خود
من روزگاری باز خواهم گشت !
میان کوههاییِ سرکش و غمناک
همانجایی
که خورشیدش بسی نزدیکِ انسان است
همانجایی
که آهنگش وزیدن هایِ وحشتناکِ طوفان است
همانجایی
که لطف و سادگی هایش ،به دل ، همسنگِ باران است
و در آن خانه یِ کوچک
همان بن بستِ خاکی
با دلی مشعوف
از نو زندگی آغاز خواهم کرد
سری خواهم زدن
تا کوچه باغ خاطراتِ سالهایِ دور
ویک سیب درشت وکال را از باغِ سرسبزی
که آویزان به پرچین است
خواهم چید!
کتابم ،دفترم را از کمد در آن اطاقِ کوچک وکوتاه می گیرم
و نانِ تازه ای از نانوایِ مهربانی قرض خواهم کرد
حیاطِ خانه مان کوچک
ولی در چشمِ من
چون دشتِ زیبائی فراخ و صاف و گسترده است
و توپِ کوچکم را شوت خواهم کرد
از دیوارِ همسایه
به آن سویِ زمین خاطرات کودکی هایم
همان روزی که افتادم
و آرنجم زِ جا در رفت !
حسین و اصغر وجعفر
همه از بیم در رفتند
و من ماندم و آن دستِ علیلم گشته آویزان
دوچشمم ابر بود و اشکهایم شُر شُرِ باران
حکیمی فوری آنرا با کشیدن جایِ خود انداخت
یادم آمد امتحان آخر سال است
به سمتِ باغهایِ سبز خواهم رفت
فرید هم هست !
همه فکرش به چشم و حالت و ابرویِ دلدار است
و من هم مضطرب از امتحانِ سختِ فردایَم
من آن شب تا سحر هرگز نخوابیدم
ولی امروز می گویم
چه زیبا  آسمانِ شهرِ من آن شب
تو گوئی ماه ما را سخت در آغوش می بوئید
هزاران اخترِ پر رنگ آذین بسته هر سو را
ومن در حسرتِ آن شب
تمام عمر خود ماندم !
به سوی شهر رویاها ی خود من روزگاری باز خواهم گشت
همان جایی که انبوه عزیزانم
به قعر خاک در بندند
همه در کودکی ها یاورم بودند
در و دیوار و باغ و کوی و میدانش
همه با من سخن از قصه ای دارند
و دلتنگی در آن روزی که او را ترک می کردم
و تقدیرم چنین افتاد
تا از خاکزاد خود جدا افتم
در این هجران ولی دل  را گرو در خاکِ او دارم

فروغ


"تولدی دیگر"
تولدِ احساس
تولدِ شعر
تولدِ عشق بر قافیه هایِ زندگی
تولدِ آهنگ بر وزنِ همگونِ واژه ها
امروز تولدِ "فروغ" است
از افقِ دور دستِ زمان
در پناهِ آفتابِ شعرِ نیمایی
صدایِ فروغ حسِ شعر را در من بیدار کرد
وشعرِ فروغ سرمشقِ اولین واژه هایِ احساسِ من بود
وهنوز
با فروغ جان می گیرم
با فروغ عشق می ورزم
با فروغ نومیدانه از دریچه ی اندیشه ام به دنیایِ خود می نگرم
او با من زندگی کرده است
در تمامِ سالهائی که پشتِ سر گذاشته ام
امروز تولدِ فروغ است
امروز فروغ همچنان بامن است
من مرگِ فروغ را هرگز باور نکرده ام
آفتابِ زندگی من هرگز نمی میرد
"مرگِ من روزی فرا خواهد رسید"
ولی مرگِ فروغ
هرگز!!!

به نامم  فال شش در دی بزن نیک !


ندارم ای خدا در دل امیدی

مرا با روزی از دی شاد گردان  

به نامَم  فالِ ششِ در دی بزن نیک

منِ  کاتب چنین روزی بخندان

ندادی روزی ام  را  سهل و آسان

کنم تا مزه  آن را زیرِ دندان 

من اکنون  دلخوشم با  روزگاری

که آید این مصیبت سهل پایان

از اول  شغلِ دفتر  بود کابوس

که  حالا گشته از  " آنی " دوچندان

به پایانَم ببر تا این مصیبت 

نگردد ثلث و آید بیش  حرمان

خلاصم کن در این شش روزه فوری

بده یا انفصالم  یا که زندان

واما بهترین حالت چنان است 

که خوانند فاتحه در رفتنِ جان

همه دارند روزی  نزدِ تقویم

مقطع از نظر  هر نوع عنوان

ولی ما سالها در جنگ و صلحیم

نشد تسخیر اما  روز اینسان

تو بخشیدی همه ایام  هر سال

نگنجد تا که سردفتر به دیوان

بریدی روزی و روزم  ندادی

وزیدی بر غریقی وقتِ طوفان

خلاصم کن از این مرداب  فوری

مرا در خمسِ دی ، دلبر، بمیران

بگردد تا اقل این روز  نامَم

که پندارم که سهمی دارم از آن

منَم سردفتری درمانده ، حیران


اگر نامَم بخواهی،  شغل وعنوان 

منَم سردفتری درمانده ، حیران

از آن روزی که حکمَم داد سَروَر

نشد خورشیدِ من طالع زِ  خاور

گهی  با قوم جاعل در تکاپو

به خناسان گرفتم عادت و خو

به هر دعوا که پیش آمد به عادت

شکسته شد سرم از لطفِ  ملت

شنیدم ناسزاها  از خریدار

معامل شد فراری  وقتِ  دیدار

موکل  زد  به من با طعنه بهتان

که بستی با وکیلم گاو،   پنهان

نمی دانم  چه بود امضا نمودم!

در آن  موقع کمی هم گیج بودم

می آید با ولع دلالِ  ماشین:

بساطت ای عمو اینگونه برچین

همه  می گیرند امضاء در سفیدی

تو می لرزی چرا چون برگِ  بیدی

تو تنها  محضری در این محلات

که گشتی در رقابت کیش یا مات

فرستد تا که رهنی بانک سویَم

بگردد تا فزون تحریر یک کم

دو چشمَم  سوی کانون هست و باجه

چه تا  فرمایدم  مافوق و  خواجه

نیامد  قاصد از رَه  بنده مایوس

زدم در کارِ نظمِ  شاعرِ طوس

ندادم رشوه  هایِ  چرب  و معمول

که افتد کارِ رهنی  سمتِ معقول

رئیس شعبه شد از بنده دلگیر

ندادی تو چرا بر مشتری گیر

بگیر از وی فزون و کار من ساز

بخوانم تا برایت با دهل ساز

بدو گفتم  که ای ملئونِ  نامرد

که وام وقرض می گیرند از درد

نمی دانی تو راه و رسمِ  این کار

زِ من خواهی بدوشم ملت هر بار

خلاصه  بعد  عمری  کاتبی  من

نمی دانم چه باشد  طبعِ این فن

رسیده قومی از ره  بسته اند بار

ولی من مانده ام در اولِ  کار

نگشتم ملتفت  از حرفه یِ خویش

بگردد تا که تحریرم کمی بیش

گمانم  رای غالب  در خلاف است

سرِ کار است  آنکَس بیش صاف است

کنون اهل وعیال و قوم و فرزند

بگویندم  که : وجدان کیلوئی چند؟!

ببین یارو که بارِ خویش بسته

شمال شهر در ویلا  نشسته

اتو دارد  که شاسی اش  بلند است

تو چی اما ؟! دلت بندِ  سمند است

گرفته از رهِ محضر خودش را

بزن با آن سمندت گاز حالا !!

سیاست رسم  محضر هست و اینکار

خلاف هم اندکی کن!  دست بردار

نخواهی گر شوی رسوا عزیزم

بشو همراه این دزدان خودت هم

بزن در کارِ  ماشین وسفیدی

بگو با خود: " شتر دیدی ندیدی"

اگر دلال بردی سودِ  سرشار

تو هم در این وسط بندی خودت بار

کجای این بوَد دزدی و سرقت؟؟

تو دیدی تا شود دستِ کسی قطع؟؟

تو دیدی چون گذارد جای خالی

بسی محضر در این سوی و حوالی

بگردد تخته  از این روسیاهی

و یا  افتد به مشکل یا که چاهی ؟

نمی داند مگر اینرا فلان کَس

که آن  دزد است و من  نظاره گر  بَس

نمی بیند مگر او  اشتر آسان

بدبنسان می برند با بار و کوهان ؟

تو حالا از خودت هَی  شعر دَر کن

زِ دردِ خود جهانی را خبر کن

کجای کاری  و دنیا کجا هست؟!

بشو  چون نارفیقان  کاتبی پست!

یلدا (ابوالقاسم الوندی)

نگَه کردم به مَه امشب
 سحر هرگز نشد پیدا !
و فهمیدم که شب افسانه شد با این دلِ شیدا
زِ یاران جستجو کردم
 بدانم تا که اسمِ این شبِ زیبا
چنین پاسخ شنیدم :
نامِ وی ، دلدارِ دل افروزِ من
 (یلدا )

همه عمرم به نامَش زندگی کردم
 چه بی حاصل
نشد هرگز فلق پیدا
و دادم بهرِ او هَستَم و جان و دل
در این تاریکیِ مطلق
خدا
دیوانه گشتم پای در زنجیر
نگردد تا که یلدایَم سحر
کی می شوم فرزانه ای عاقل

زِ هر سو شب فرا افراشته
بر گردِ من از خارها دیوارها
کوهها وابرها ،
زوره های بادها ،
ما را شکسته بارها
من اسیرم ،
من اسیرِ این شبِ طولانی ام
اما
سپردم دل به ظلمت ،
عادتم شد دورِ باطل ،
سهمَم از تکرار ها

تو زیبائی شبِ یلدا ،
 ولی ماندی
نه یک شب تا سحرگاهم
شنیدی ناله ام را ،
 از دلِ بشکسته ام
 این بغض و این آهم
تو پنهان کرده ای
رخسارِ خورشیدم
 به زیرِ بالهایِ تیرگی هایت
تو بد کردی به من
 اما من از عشقِ تو یک ارزن نمی کاهم !

همه با همیم ، همه تنها ، همه غمگین !


دلتنگ بودنمان به وسعتِ روزگار
شادمانه بودنمان به حقارتِ ذره خاک

این کجایِ شاهین عدالت است ؟!
آن شادمانه کجا و بودن اینگونه اندوهناک ؟!

پابستِ علایقِ نانوشته ی خویشیم
دربند هوسهایِ دوران هایِ زود گذار

جز یک وجب نمی بینیم ز منظرِ چشمِ خویش
یک ذره بین ، یک عینکِ قطور بیار !

من محتاجِ ابزارِ قرنِ شیشه هایِ نورانی
تو در بندِ دگمه ها واشارت هایِ بی حاصل

همه در هم تنیده ایم به ارتباطِ تنگاتنگ
در این همهمه ها پایِ عقلمان مانده در گِل

همه با همیم ، همه تنها ، همه غمگین
دلخوشیم به جمله هایِ قصارِ رنگارنگ

خوشدلیم به تصویرِ مبهمی زِ رخساره ی خویش
مبهوت مانده ایم در این آبشخورِ فرهنگ

در عصرِ موبایل، عصرِ نت ، عصرِ رابطه و پیوند
تنها مانده ایم ، تنهاتر از هر دوره و هر عصر

به گردِ خود دایره ای پیچیده ایم از امواجِ نانمود
زندانیِ این زندگی ،محبوسِ در دامنِ این حصر

زیباست با تو بودن !


زیباست با تو بودن
غوغاست انتظارت

هرلحظه با یادِ تو
تصویرِ من کنارت

می خواهم از تو باشد
این شوقِ جانفروزم

آتش زنی چو خرمن
بر من به یک اشارت

می بویَمت نه یک بار
می خواهمت نه یک دم

صدها هزار باران
دایم کنم شکارت

گر گل شود جهانم
با باغِ دلفروزی

باشی تو آن گل او
من ناگزیر خارت

ممنوع المعامله و ثبتِِ آنی

 نمی دانم  صحیح است یا که باطل 

به ثبتِ  آنی ام  شخصِ معامل؟

برایَم  چون   کتابی  می گشاید

تو گویی مثنوی یک متنِ  کامل !

چنین تکلیف شاقی نزدِ قانون

ندارد از اساس وپایه محمل

همان اول که می گردد به کاوش

مهیا می کند  بهرم   هلاهل

مبادا از قلم افتد یکی نام

بگردم  از کسی ناگاه غافل

شود پس دودمانم  دودِ آنی

از این آتش که می سوزانَدم دل

به دنبال نقی  گشتم  تقی  بود!

بگیرم  آنا این  اعجوبه را گِل

زِ  بس چرخیده ام مابینِ اسماء

شبانگه وقتِ خواب و سویِ   منزل

سیه   کابوسِ  وحشتناک دیدم

شدم در موجِ افکارِ خودم  وِل

**************************

چه می خواهند  از من نامِ   اغیار

که  می آرند   نزدم چوبه یِ دار

تو پنداری که هستم من هیولا؟!

که دارم چشم و دست وپایِ بسیار

هزاران صفحه در نزدم گشودند 

کنم تا رویِ آن در لحظه ای کار

مخواه از من تو یک امرِ محالی

نداری گر سرِ ایذاء و آزار

وگرنه درد خود با او بگویم !

کند تا داوری این بار دادار

"ثبت آنی"  و "وصیت نامه "


یکی آمد به دفتر  تا  "وصیت"

نماید  نفعِ زوجه  کلِ اموال

خدائی چون که بود این" ثبتِ آنی"

نمودم باسند حال  و بسی  قال  

نمی شد تا که باشد نوعِ " تملیک"

چرا؟ چون  حکم بر کل بود احوال

در اینجا "ثبتِ آنی" دستِ من  بست

که ملکی  را تقاضا کرد فی الحال

پس از آن پیشه کردم راهِ  دیگر  

بگفتم  نوعِ "عهدی"  هست آمال

سپس  تعویض کردم چست و چابک  

حسابی تا زدم بر  مرکزِ  خال

ولی  دیدم ندارد" موصیِ  له"

فقط " ناظر"  ،" وصی"  را کرده دنبال

به متن توضیح دادم  او" وصی" نیست

کسی کو می برد از این سند حال

کلک من می زدم باید به " آنی"

شدم  حیلت گر ی خائن و دجال

سپس چاپش نمودم شاد وشنگول  

فراق از من برفت و آمد ایصال

ولی بعدا چنین فهمیده ام من

ندارد "عهدیِ"  من ماخذِ مال

نمی دانم به  این کاری که کردم

نمودم  موصی ام    یا خویش  را   چال

نگه کردم به این نوزادِ نارس

ندارد کو شکم دست و سر و بال

  شدم محزون و دلگیر از وجودش

زدم بیرون زِ محضر با کله  ،شال

بگفتم تا بدانند نیک رویان

که هست این حالت و این سبک و  منوال

به مولا خسته ام  این آخرِ کار

بزن بر سرنوشتم نیک تر فال

نخواهم گر کنم  امرِ جهادی

ویا باشم چو رستم یا که چون زال

کِه را باید  ببینم  فوت و آنی ؟

ندارم چون دگر آن یال و کوپال

چه می خواهی ز من با دستِ بسته

تو ای  موصی در این موسم،  در این سال

امیدم تا نمیری  سالِ دیگر

بیائی تا  رسد این میوه یِ  کال

 ************************

اگر خواهی بگویم قصه افزون

بدانی تا چرا دل هست محزون

گله دارم  که نامحرم شدم من

وگشتم ناگهان اینگونه افسون

به آنی می زنم صد حیله، ترفند

نگردم تا به نزدِ ملتم دون

ندیدی چون مرا در اولِ کار

ببین اکنون مرا  دلمرده، داغون

شود این کارِ" آنی"  سهل روزی

ولی وقتی که رفتم با دلی  خون!!

من اینجا می نویسم با دلِ خون



مرا می خوانی ای دلدار  فوری!
بَد است  حالم  ، توخود آنجا چطوری؟

به محضر می رسم هر لحظه ، یک بار
بزن  در محضرم لاقَل تو دَوری

 بجنبد پشه ای چون  تویِ دفتر
عیان در نزدِ تو آن بال و آن پر

خیالت راحت است ای دلبرِ من
نباشی چون زِ من غافل تو دیگر  

 به تحتِ امر تو هر واژه  بند است
سواد و دانش ما  چون و  چند است ؟!

حقوق، آری همین است:  قابِ خشکی
وباقی  هم شماتَت یا که پند است

 مهم این است که  داری دستِ   بالا
 تو می بندی زِ سَر این چشمه حالا

گمانم  می کنی حظ  فوت و فوری !
بگو خود راستش را جانِ مولا

 اگر امر  است فوری ، خوب همین است
در اکنافِ جهان سنت چنین است

من اینجا می نویسم با  دلِ خون  
یکی آن سویِ پی سی در کمین است

 نمردیم  تا که معنا شد به ما   آن
چنان تاخیر،  گردد قبضه تا جان

به زیرِ پایِ  مردم  هم فروان  
بروید سبزه  وگردند پریشان

 پس از سی سال حکم و امر و ابلاغ
کنون باید چرانَم قاز در باغ

شدم این آخرعمری  چه بدبخت
که گشتم با بلایی نقره یِ  داغ

 ز پشت  افتاده  پائین  کوله بارم
و دیگر  یال  و کوپالی ندارم

کِه خواهد شیر بی اشکم ،  سر و دست !
چه بهتر سر به صحرائی گذارم !

"ثبتِ آنی "و  "ثبتِ جهانی "


شدم پابسته ی این  " ثبتِ آنی"
بگویم تا تو هم قدری  بدانی

پس از سی سال زحمت با دهان  سخت
فتادم ناگه از تختِ روانی

خودم هم گفته بودم پیش با نظم
که می گردم ز دستِ وی روانی

در این بازارِ راکد مفلسینا
خریده خطِ نت در ناتوانی

زِ هر سو پی سی ام زهوار در رفت
گرفتم پس یکی نو آنچنانی

سپس یک چاپگر از نوعِ اچ پی
که ارزان بوده است در یک زمانی !!

به ثباتم نمودم حکم فوری
بشوید تا که دست از خامه دانی

خریدم جای او کیبوردِ اعلا
یکی هم موسِ زیبا ، غیرِ فانی

به خدمت پس گرفتم مردِ این فن
نشانم تا دهد از خود توانی

برفت از جیبِ سوراخم بسی وجه
عیان هست وچه حاجت بر بیانی

تنم می لرزد از فردا که باید
بیابَم سوزنی در کاهدانی

سوابق کرده بودم دسته، دسته
مرتب در میانِ بایگانی

به پی سی داده بودم کلِِ دیتا
چه رنج وزحمتِ شاق وکلانی

به یک آن میشدند ملت خبردار
که دارند یا ندارند داستانی

کنون از نو بگردم تا بیابم
چه باشد تا که از مردم نشانی

نموده پنبه هرکاری که کردم
همه دیتا زِ پی سی می پرانی

چو گل پژمرده شد استادِ کاتب
بریدند شاخ و برگَش را  نهانی

بنازم ناز شصتَت ثبتِ آنی
که ما را چون تریلی می کشانی

از این تَرسَم  که گردد پاره بکسل
بمانم در ره و غافل برانی !!!

ولی در این میان ما را چو کاغذ
مچاله کردی و پس  می چرانی

عزیزم "ثبتِ آنی " بودم از پیش
و اکنون  "ثبتِ " من گشته " جهانی"
 
خیالی نیست گر او   نیست آنی !
همین بس : "باز مانده هر دهانی " !!!

من این ایران ِ زیبا را  ، به یک   دنیا نمی بخشم!(ابوالقاسم الوندی)



من این ایران ِ زیبا را  ، به یک   دنیا نمی بخشم!

من این دردانه  گوهر را ، به گوهرهایِ بی همتا نمی بخشم

من این خاک ِ اوستا را  ، بهشت ِ شرق ِ وسطا را
  به هرسویِ جهان از پست یا اعلا   نمی بخشم

کیان ِ شاه ِ جمشید وسرای ِ نادر و برزن
به پاریس و به لندن  ،  تربت ِ بودا نمی بخشم

من این تفتیده های لوت ، این شورابه  صحرا را
به بستان ِ  اروپا و به جنگل های ِ پاناما نمی بخشم

من البرز و دماوندش ،  من الوند فریبا را
به کوه هایِ فلک افراز در هرجا نمی بخشم

زمین و آسمانش را ، لطافت را ، صفایَش را
به آتن ، مسقط  و رم ، قدمتِ سینا نمی بخشم

خیابانهای ِ ری ، تهران ، هوایِ شهرِ  ساری را
به بغداد و به صنعا و دوبی یکجا نمی بخشم

من این دریایِ علم و معرفت ، مهدِ تمدن را
به چین و ژاپن وهنگ کنگ یا داکا   نمی بخشم

من این عشقی که بر امواجِ دریای خزر جاری است
به اقیانوسی ازعلم  و تمدن بسته   بر کالا نمی بخشم

من ایران را  نه با هر نقطه از این ارض ِ رنگارنگ
که با سیاره ها واختران در عالم بالا نمی بخشم   !

خسته ام

خسته ام از آسمانهایِ سرکشیده و باز
خسته ام از کوههای بلند و سرفراز
از جنگل هایِ تازه و بکر و سبز
از افق هایِ مه آلود و پر رمز وراز

خسته ام از ابرهایِ تیره و تار
از ساحل هایِ خلوت و بارانهایِ بی مهار
از زوزه ی بادهایِ سرکش و طوفانهایِ نا استوار
از سیلیِ سرما ، از انجمادِ سایه سار

خسته ام از مردمانِ نافرم و رنگارنگ
نهان است جائی که بسیار نیرنگ
از لهجه هایِ گوناگون و زبانهایِ بد آهنگ
آنجا که کلامت در زبان می کند هنگ

خسته ام از فرهنگهایِ پوشالی
از طمطراق هایِ عالی ، از مغزهایِ خالی
آنجا که عمقِ معرفت فقط یک بند انگشتی است
آنجا که ژرفِ تاریخش هست صد سالی

یک خانه ی کوچک می خواهم و یک شهرِ دود اندود
زیر سایه یِ البرز و الوند، در بسترِ زاینده رود
یک دریای کوچک و خشکیده اما شور
نگین چشم شیرِ خفته ای در خاورِ دور

زیرِ پایم خاک کویرِ رویشگاهِ خار
آسمان فرازم هوایی همیشه بهار
نظرگاهم آبیِ زیبای خلیجِ فارس
زیستگاهم تخت جمشید همیشه استوار