لخته ی شب
لابه لای انگشتانِ بی شمارم
تصاویر می لغزند
درد می کشند ، جانهای بی شماری
بی زبان
بی اندام
چون جنینی برهنه در دهانه ی واژنم
"_نمی خواهم زاده شوم
_باید زاده شوی"
خون از رگه های بودنم فواره است..
لخته بسته است تقلای جوانه،
در انهدامِ دانه ای که دهانِ فریادش دوخته است..
تمامِ رنجِ جهان در نوک پستانهایم، کبودِ سوخته ایست
چون قیرگونِ آسمانِ امید..
لب می گزم که انفجارِ خویش را به تعویق بیندازم...
که انفجار خویش را به تعویق بیندازم..
...خویش را به تعویق بیندازم..
...به تعویق بیندازم..
جان است که در امتدادِ تن ام،
از فرقِ سر تا نوکِ انگشتانِ پا تیر می کشند..
من از زاییدن واهمه دارم!
ناخنهایم یکی یکی در قیر شب فرو می روند
و تصاویر با خونابه های نگاهم در زمین...
شب از نیمه گذشته است
ماه می تابد
و زنی ماه زده،
با اندامی مواج
در شبی استوایی
نوزادش را به پستان گرفته است..
م.پرنده