لخته ی شب

لابه لای انگشتانِ بی شمارم
تصاویر می لغزند
درد می کشند ، جانهای بی شماری
بی زبان
بی اندام
چون جنینی برهنه در دهانه ی واژنم
"_نمی خواهم زاده شوم
_باید زاده شوی"

خون از رگه های بودنم فواره است..
لخته بسته است تقلای جوانه،
در انهدامِ دانه ای که دهانِ فریادش دوخته است..

تمامِ رنجِ جهان در نوک پستانهایم، کبودِ سوخته ایست
چون قیرگونِ آسمانِ امید..
لب می گزم که انفجارِ خویش را به تعویق بیندازم...
که انفجار خویش را به تعویق بیندازم..
...خویش را به تعویق بیندازم..
...به تعویق بیندازم..

جان است که در امتدادِ تن ام،
از فرقِ سر تا نوکِ انگشتانِ پا تیر می کشند..
من از زاییدن واهمه دارم!

ناخنهایم یکی یکی در قیر شب فرو می روند
و تصاویر با خونابه های نگاهم در زمین...

شب از نیمه گذشته است
ماه می تابد
و زنی ماه زده،
با اندامی مواج
در شبی استوایی
نوزادش را به پستان گرفته است..

م.پرنده

غربت...

یک چیزهایی کم است
یک چیزهایی اساسی، مهم
مثل ِ اینکه بخواهی بروی ، اما راهی نباشد
راهی نداشته باشی
یا اینکه بخواهی که بخواهی! اما دلی نباشد
که دلی نداشته باشی
یا اینکه بخواهی بخندی، اما لبی نباشد
که دهانی نداشته باشی
یک چیزهایی کم است
یک چیزهایی که نمیگذارد با خودت عاشقانه و آزاد بنشینی و و چشم در چشم ِ خودت بدوزی و خودت را ببینی و بیابی و بشناسی اش!
یک چیزهایی که نمیگذارد تو را بخواهم و
بخوانم و بیابم و ببینمت!
.............
"زن، جرم است"
و من ناخواسته این جرم را مرتکب شدم
این روزهای "زن بودنم" ، غربتی دارد که نگو..
گو اینکه نمیشناسمش
سالهاست!!

بازتاب..

انعکاس ِ تو در آیینه ی عشق !
از هر تپش ، برگی
و در هر صدا ، ترانه ای ...
سپید شده است دردهای من همه!!

سپید...

سر از لاک ِ شب بیرون بیاور
آغوش ِ سپید ِ آفتاب به روی گلبرگهای چشمانت باز ست
ترانه ای بخوان از اعماق ِ خاک
از ریشه
و رخصتی ده به دانه ی قلبت تا که بشکافد
درد را زمزمه ای باش چونان ترنم ِ ابرهای باران زا
نه همچون ناله های پیگیر ِ ابرهای سیاه ِ بی بار
شریک ِ رویش باش
و دستگیر ِ قلبهای در هراس!

...

در قلبم اندوهی ست ژرف
و شادی ِ کودکانه ای که غوغای بزرگان!! را به سخره گرفته است
می تپد در بیم و امیدی هماره
و جز دوست داشتن و بازی با فرفرکهای اشک و لبخند،
 جادویی بلد نیست

مجنون...

گاهی باید عینهو  گنجشکها بود
زندگی رو بغل زد و از این شاخه به اون شاخه برد
هی رقصید و جهید و  آواز خوند
گاهی هم مثل ِ موش ِ کور
هر چی آواز هست رو برداشت و برد تو پستوی خونه پنهون کرد

..
مادرم می گفت یک آشنایی یک روزی، همینطوری می رود به کوه و دشت
بعد همینطوری یکی می خورد بهش و دلش می لرزد
بعد همینطوری هوا برش می دارد و عقل از سرش می پرد
البته من می دانم جریان چه بوده
خدا وقتی در ِ قفس ِ دلش را باز می کند تا بهش آب و دانه بدهد، یک لحظه حواسش پرت می شود و این مرغ ِ لرزیده و ترسیده می پرد بیرون و بعد هم پرواز!..
خلاصه می شود دیوانه
نه دیوانه ی زنجیری ، دیوانه ی نخجیری!!
اینها را نمی برند تیمارستان، رهایشان می گذارند میان ِ همان کوه و بیابان
دلهایی هستند که "جنون" ، "جان" ِ کلامشان است
آن دیوانگی که از دیوار ِ بلند ِ دانایی پریده است آن سو
نه کلامشان به کلام ِ آدم میماند
نه سکوتشان به سکوت ِ آدم
مثل ِ روز عاشقند و مثل ِ عشق روشن!
شفافند، آنقدر که آن سوی دیگرشان را میبینی
اما خودشان را ... نه!
یعنی خودشان را جا می اندازی!!
چشمت مردمک ِ دیدنشان را ندارد
ذهنت ، اعصاب ِ درکشان را کم دارد
قلبت ، ضربان ِ لمسشان را ندارد
کم آورده است!!

کم می آوری و اما یک چیز را خوب میفهمی.. اینکه در جوار ِ آنها حسابی کم آورده ای...حسابی...

...

زن ِ بساز نیستم

و با میانه ها ، میانه ای ندارم

نمیسازد این دل با غمش..

سایه...

"طوفان اگر سراغت را گرفت ، کوه باش
نسیم اگر به سراغت آمد ، باغ.."
شیرکو بیکس

//

با سکوت هم سایه ام
و با طغیان ِ پی در پی ِ زمان ، هم راه...


...

ژرف در مقیاس ِ تنهایی
و بلند در اندازه های تاریخی نانوشته
گویی در دل ِ فسیل ِ آرزویی ، یک بهانه ی بی تاب
شناور در فصلهای بیقراری
چون باد
 در دره های ژرف ِ ناممکن ، دست به دست میگردد
....

راهی بی برگشت
بی مقصد
به اشتیاق ِ اشتیاقی خودبسنده..

جوهر...

"اصولا پروسه ها آرام مینماید

وکمیت در تغییر ، ناگزیر به لحظهء تحول نابهنگام میرسد"

//

ای عزیز

اگرماجراهات رو به پیشه خوبه

اگرچه میدانی که خوب و بد بلافاصله ی یکدیگرند

گاهی یکی رخ مینمایدو دیگری سر فرود میاورد.

از اندازه ی واقعیت،دانایی و آگاهی نمیشود جلو  زد.

خیال سرکوبت را نجوا میکنی در حالی که فقط باید

به احترام متقابل عمل کنی

واقعگرا و حقیقتجو باشی 

انسانگرا بوده با آرزوهایی انسانی

احساست را مدیریت و اندیشه را پرورش دهی.

م.ن

///

به شانه های پنجره می آویزم
توان ِ فاصله را
و از چشمهای وسیعش
به جاده های هماره
عروج میکنم؛
چو یک عقاب ِ گرسنه ی پرواز!
مرا به مستی ِ این شرابهای چند ساله نیازی نیست
همین ترنم ِ سرخ ِ حنجره ات که میان ِ حنجره ام
سبز میروید
برای تمام ِعمر مست شدنم ، کافی ست...
نگاه کن!
به خستگیهای این ذهن ِ تو در تو
و حوصله ی پیر ِ این زمان ِ تفتیده
چگونه پشت کرده است ، باران؟!
مرا چه کم ز قطره های کوچک ِ پی در پی؟
که آسمان ز چشمهای درشت ِ من ،اموخته است باریدن!
تو را به روی قله های شناور به سینه ی دریا
به روی دستهای طلائی ِ خورشید
که از نیایش ِ سنگها و سبزه ها و پنجره ها به ناز می رویند،
به شوق می آیم!..
و در جواهر ِ قلبت که عظیم ترین رنجهای زمان را به دوش دارد،
سرور ِ جوهر ِ خویش را می بارم...

اعجاز...

برای آشیانه ی چشمانت که امن ترین جای جهان است
و برای پرنده های چشمانم که آبستن ِ پروازها و آوازهاست
برای اقیانوس ِ قلبت که مامن ِ شگفت ترین اسرار ِ زندگی ست
و برای ماهی قرمز ِ کوچک ِ قلبم که جستجوگر ِ معنا و تازگی ست
با کوله بار ِ سنگین ِ اندوه ِاین آگاهی ِ کوچک!
با همه بیم و امید
و با همین دستهایی که ساز ِ "حضور" ِ لحظه های "همکنون"ِ عشق را مینوازند؛
برمیخیزم
از بستر ِ خوابهای سنگین و رویاهای رنگین
.
.
.
در آنسوی درهای نیمه باز ِ صبح ،
زنی به هیأت ِ بیدهای مجنون ایستاده  است
که "با سرانگشتان ِ اعجازش
جهان را به الگوی خویش ،باز می آفریند!" *

//
* "«جهان را که آفرید؟‌
جهان را منآفريدم !
به جز آن که من اش انگشتان معجزه گر باشد
که را توان آفرينش اين هست ؟...
به کرشمه دست بر آورده
جهان را
به الگوی خويش
بريدم » شاملو

چنین گفت زرتشت...

....

"از پی هم میتازند و نمیدانند به کجا.
یکدیگر را برمیافروزند و ندانند چرا.
از پشیزهایشان درنگ درنگ صدا برمیآورند و از دینارهاشان جرنگ جرنگ.
سردند و گرما را در آبهای آتشناک میجویند و همگی از افکار ِ عمومی بیمارند و رنجور.
اینجا خانه ی همه ی شهوتها و رزیلتهاست اما از مردم ِ فضیلتمند نیز خالی نیست و نیز از بسی فصیلتهای زرنگ ِ کارآمد
بسا فصیلتهای زرنگ با انگشتهای نویسا و ماهیچه های سفت برای نشستن و انتظار کشیدن . شاد از داشتن ِ ستاره های کوچک بر سینه
اینجا همچنین بسی دینداری هست و بسی تف لیسی ِ مومنانه و چاپلوسی در پیشگاه ِ خداوند ِ لشکرها!
زیرا ستاره و تف ِ رحمت "از بالا" فرو میبارد و هر سینه ی بی ستاره روی اشتیاق به جانب ِ بالا دارد.
ماه بهر ِ خود خرگاهی دارد و بارگاه بهر ِ خود خرگاهی!
باری مردم ِ گدامنش در برابر ِ هر چه از بارگاه آید نماز میبرند:
"من خدمتگزارم، تو خدمت گزاری،
ما خدمتگزاریم"
تا آنکه ستاره ی سزاوار ِ ایشان را بر سینه ی تنگشان سنجاف کنند!
اما ماه هنوز گردِ هر آنچه زمینی ست میگردد
شهریار نیز همچنین گرد ِ زمینی ترین چیزها که همانا زر ِ دکانداران است!
خداوند ِ لشکر، نه خداوند ِ شمشهای زر است.از شهریار حرکت ، از دکاندار برکت!
ای زرتشت تو را به آنچه در تو نورانی ست و نیرومند و نیک سوگند که بر این شهر ِ دکانداران تفی کن و بازگرد.

...

"همه چیز در گذر است ، پس همه چیز سزاوار ِ درگذشتن است"

...

"هر آنکس که نخواهد در میان ِ آدمها از تشنگی هلاک شود باید بیاموزد که از هر جام بنوشد و هر آنکس که بخواهد در میان ِ بشر پاک بماند ، باید بداند که چگونه خویشتن را با هر آب ِ ناپاک بشوید"