هک

این سایت توسط saeid hacker هک شده اگر مدیر این سایت هستید با این ایمیل تماس بگیرید

saeidhacker@ymail.com

هشدار:فقط مدیر سایت برای بازگردانی سایت تماس بگیره

وفا

 

آخه عزیزم منتظر چی هستی؟ بااین لجاجت میخوای چی راثابت کنی؟ این همه مقاومت برای چیه ؟جان من بیا ویک بار حرف منوگوش کن، نه خودت را عذاب بده نه مارا، بگذار همه چی به خوبی وخوشی تمام بشه...بیا خودت قال قضیه را بکن...تو را به جان مادرت!  مطمئن هستم او هم همین نظررا داره ، الان منتظره بری پیشش. چشم انتظارش نگذار ،گناه داره ، مطمئنم دیر یا زود این کار را می کنی بارها می گفتی: اگر قراره کاری انجام بشه،هرچه زودتر بهتر. پس چرا این پا و آن پامیکنی؟ کار راتمام کن و اجازه بده مردم بروند دنبال کارشان. همسرعزیزم، این همه آدم را منتظرگذاشتی که چی؟ به هیچ وجه قصدندارند بروند مگراینکه نتیجه ا ی بگیرند وبعد بروند. درسته که بخاطرعلاقه به تواینجاجمع شدند، امافکرمن بدبخت رانمی کنی که شدم نوکردست به سینه شان؟ خودت راحت گرفتی خوابیدی به فکرمن بیچاره نیستی، دارند مسخره ام میکنند. میگویند: بابا،شما که کارهاتون حساب وکتاب نداره چرا مارا جمع کردید اینجا؟ بعد هم به ریشم می خندند ودعا میکنند ماندن توبیشترطول بکشه تاسورو ساتشان ادامه پیداکنه!

خب راست می گن دیگه؟ من  چه میدانستم که حوصله همه را سرمیبری.چند روزه نان و آبشان را میدهم باید متلک هایشان را هم تحمل کنم. ببین همسرعزیزم! برای آخرین بارمیگم کاری نکن که به خاطر پذیرایی ازمیهمانانی که یک ماهه توی این خونه لنگرانداختن ومنتظر مرگ تو هستند روزی سه وعده بهشون غذامیدم ورشکست بشم! به خدا دیگه دیوانه ام کردی، زود باش جون بکن دیگه ! اون متکا را بده به من ببینم ! خودم کار را تمام می کنم دیگه خسته شدم بیخود دست وپا نزن! اگه می تونی نفس بکش! اینهم کاری داشت؟. باید از همون اول این کار را می کردم...

حاج رسولی

 

آرزو داشت یکبار دیگر حاج رسولی را ببیند. حاج آقا  تعصب خاصی درترویج امر به معروف ونهی از منکر داشت، بچه های محل را بدون یک ریال دستمزد  در خانه محقر خود جمع می کرد وقرائت صحیح قران را آموزش میداد. می گفت: قران را با درک مفاهیم آن قرائت کنید . قران برای قرائت بر سر قبر مرده نیست. سالها گذشت ودیگر حاج رسولی را ندید.

سن وسالی ازاوگذشته بود . به هر دری که زد بسته بود!  بچه ها در پی زندگی خود بودند . نوه ها حالی شان نبود که پدر بزرگ بیکار است....

 حلب خالی روغن در دست وقران زیر بغلش در قبرستان می گشت، یک نفرصدایش زد: آقا! قابل شمارا ندارد...، سورۀ الرّحمان رابرای صاحب قبر بخوانید.

چشم اش بر روی نوشته قبر افتاد: آرامگاه حاج آقارسولی...

قل قل

 

خود را به طرفین خم و راست میکرد. خون در صورتش جمع شده بود. دست وپاها از مچ به داخل خم شده و کلمات در گلویش تبدیل به قُل قل نا مفهومی میشد که کسی متوجه معنی آن نمی شد.

مادرخواب می دید در خواب به مادرش سلام کرد . مادربا تعجب گفت: پسرم! تو که بلدی حرف بزنی، چرا حرف نمیزنی؟  حرفهایت را به من بگو و راحت باش.

پسر گفت:  مادر، حرف زیادی ندارم ، فقط یک نفر بمن بگه کی باعث شده من ناقص به دنیا بیایم؟

انتظار

 

خسته بود و غمگین، دست را تکیه گاه چانه کرده بود. انگار به دختری نگاه میکرد که  کوله بر پشت تا وسط خیابان آمده بود اما عمق نگاهش جای دیگری بود.   سالها پیش دختر و پدر یکدیگر راگم کرده بودند!.

اتوبوس بین دختر وپیر مرد فاصله انداخت، دختر دوید اتوبوس را دور بزند، راننده روی پدال گاز فشار آورد، دود اگزوز در فضا پیچید وراه نفس دختررا بست....

 اتوبوس رفته بود ، دختر ماند وایستگاه خالی...!.

آهو

پسرعاشق دختری از سرزمین ضامن آهوشده بود.  خود را به در و دیوار خانه میکوبید آرام و قرار نداشت.

پدر یاد نو جوانی های خودش افتاد. تازه از سفر بر گشته بودند دلش در سفر جا مانده بود!  عاشق شده بود ، پدر ومادر می گفتند نرو. سرما وگرسنگی  امانش را بریده بود.  صدای زوزه اتوبوس خون را در رگهایش به جریان می انداخت.

وقتی سوار اتوبوس شدند، میدانست پسر فقط به آهو فکرمیکند!.

مادرش غافل گیر شده بود. با تعجب نگاهشان کرد وگفت: آخر من از کار شما پدر وپسر سر در نیاوردم...

-  لنگه کفش

 

وسط حیاط ایستاده بود دور و بر خود را نگاه می کرد . همسرش با تعجب گفت: باز چی شده داری گیج می زنی؟ مرد نفس عمیقی کشید وگفت :  خدا رحمت کند اموات همه را، کی فکر میکرد با رفتن مادرمون بین خانواده جدایی بیفتد وهرکس به گوشه ای خزیده گلیم خود را سر بکشد. آن از مادرخود مون ، پدرمون هم به شش ماه نرسیده کاسه دق را سرکشید و رفت . حالا مونده یک مادر زن، هر روز یک جور درد و بیماری می آید سراغش ، یک روز قلب ، روزدیگه کبد ، قند ... .

یادش بخیر،  جوانتر که بود هربار که به دیدنش می آمدیم کفش هایمان جلودر جفت می شدند ،حالا موقع خدا حافظی ، هر لنگه کفشامون را از یک گوشه حیاط پیدا میکنیم ! حالا هم که یک لنگه اش را اصلا" پیدا نمی کنم!.

امروز

همایش

هرکس خط قرمزی دارد

 یادش بخیر بازی گرگم به هوا!. خدا خدا میکردم گرگ بشوم! تنها بهانه ای که می توانستم بگیرمت . برای تویک بازی بود اما برای من زندگی. وقتی دستم به بدنت می خورد ...

تو از گرگ شدن فرار می کردی ومن آرزو می کردم تا آخر عمر گرگ باشم !. یادت همیشه با من است ، عین کفشهای سیندرلا، فقط باید خودت باشی ، غریبه چه می داند بر من چه می گذرد. تمام شهر را گشته ام ، پلاک خانه ها را از حفظم وتنها بر روی یک پلاک خط قرمز کشیده ام وآن پلاک خانۀ توست. هرکس خط قرمزی دارد وخط قرمز من تو هستی  این را باید فهمیده باشی ....همۀ نوشته هایم بوی تورا می دهد این که دیگر انکار ندارد، اصلا" کسی را ندارم که برایش  بنویسم .

این کفشها به پای هیچ کس نمی خورد فقط باید خودت باشی.........

این روزها......

این روزها چقدر بد می گذرند........!.

طلاق

دخترم ، من چارلی چاپلین نیستم، وتو جرالدین نیستی، تا از برق لباسها وسالن نمایش برایت بنویسم. در جامعه ای زندگی میکنم مثل همۀ پدرهای قشری که دغدغۀ نان وشراب ندارند! دغدغه ام تو هستی. تا زمانی که در خانه بودی  روز و شبم در اندیشه آب ونان تو گذشت . بر خیلی از خواسته های بر حقم چشم بستم تا  خاطره تلخی از خانه پدر  در ذهنت نقش نبندد تا بتوانی از رؤیاهای قبل از ازدواج حرفهایی برای گفتن داشته باشی.

حالا نگران آب ودانه ات نیستم ، سلامتی در کم خوردن است ، امروز نگران زندگي زناشویی ات هستم ! آمار طلاق غوغا میکند میترسم این سیل خانمان بر انداز دامان تو را هم تر کند وبه سودای جستن از بندی در دامی بزرگ گرفتار شوی . جامعه پذیرش این فرهنگ را ندارد که، طلاق را ننگ می شمارد.

به عنوان پدر سفارش میکنم آیین همسر داری را مطالعه کن. همسر داری مرحله ای از زندگی ست که دو نفر تبدیل به یک نفر میشوند ، مواظب باش در این هم نفسی جای اورا تنگ نکنی چون از در کنارت بودن آزرده می  شود. مبادا معدۀ اورا پر کنی ، گاز معده خفه وبد اخلاق اش می کند ! . اگر آرامش در خانه ات پیدا نشود در کوچه وخیابان به دنبال آن چشم ودلش هرزه خواهند شد. همیشه برایش تازه باش.

برای رسیدن به طلاق، جاده ها را دور بزن تا هرگز به آن  نرسی ، اگربرسی، جاده پر سنگلاخ خواهد شد وپاهای ظریف تو، توان پیشروی نخواهند داشت . طلاق آخرین منزل است ،  پدر همیشه نگران گامهای توست.

 

                                                                   مجله اطلاعات هفتگی شماره ۳۴۹۹

                                                                                                                    صفحه ۵تاریخ ۱۴/۱۰/۱۳۹۰

                                                                                                                              به قلم عباس عابد

                                                                  

سفر

فرصت نیست،

 باید ،

به افق نزدیک شد،

چمدان را بست.

 به سپیده ،

سپیدار سلام باید گفت.

کوچه ها را  شست،

 خانه را خالی کرد.

 با شوق سفر باید کرد.

نور منتظر است

نـــــــــــــــــــــــور،

 آخرین فلسفۀ زیبایی ست.

روزها

هر روز ،

هر وقت دلت گرفت 

هرجا که باشی

  دیر نکن،

حرفهایت، 

نگاهت را، منتظرم .

 دست  بر دار،

بر دلم.

حرف من آویزه کن: 

پیرمی شوی

روزها

زود غروب میکنند....

آخرین ستاره ای

گفتی ، زمستان هم بهار دارد. آرزو کردی برای من همیشه بهار باشد ولی من پاییز را بیشتر دوست دارم ، فقط در پاییز عاشق می شوم ، مستانه های باد در پاییز را دوست دارم ،  وقتی می گویم مرا نمی شناسی به خاطر همین چیزهاست . تو بهار می خواهی من پاییز ، تو می خندی من گریه! کجای این تفاهم است؟. من نمی خواهم چیزی را درک کنم  ، همۀ چیزهای زیبا را همین طور که هستند دوست دارم . از زیبایی سیب قرمز لذت می برم ، از بوی عطر آن مست می شوم، گیرم که درون آن فاسد باشد ! خوب باشد ، چیزی را که دوست دارم که سرش را نمی برم ، گرچه هزار بهانه هست تا عشق را به مسلخ ببرند من که قصاب نیستم تا هر روز چاقو تیز کنم !.

به چشمهای آهو نگاه می کنم نه به تیری که به پاهایش خورده ، گل را بخاطر عطر وبویش به تو هدیه میکنم نه بخاطر خارهایش که دستت زخم بشود.

تو تنها ستاره ای هستی که این روزها در آسمان بی ستاره من می درخشی،  تو نباشی با کدام قطب نما به راه شیری برسم........؟

فرش و عرش

باید با شعر و ادب آشنا بود تا معنی زندگی را فهمید و از آن لذت برد. یک غزل عارفانه از حافظ، غزلی عاشقانه از سعدی از فرش به عرش می بردت.

ادبیات

در کتاب (دریچه ای به بوستان ادب پارسی) می خوانیم: (ادب بهره گرفتن از هر چیز است، توشه برداشتن از هر دانش ادب و ادبیات، طیفی از زیبائیها، نوآوریها و شگفتیهاست، آشفتگی و شوریدگی می آفریند. ادبیات، صرف هنر است نه شِبه هنر.

ادب و ادبیات مجموعه ای از ارزشهاست، ارزشهای سازنده و معنویت بخش و منعکس کننده خواستهای جامعه و احساسها و اندیشه های بلورین است).

دفتر ادب

آیا وقت آن نرسیده که دفتر سود و زیان را ببندی و دفتر ادب و هنر را باز کنی و سرمست از این باده ناب شوی!؟

بر سرِ خُم نبود بیخبران را گذری غیر ساقی که همه با می ناب می گذرد.

 

معاوضه

چه چیزی را می توانیم جایگزین ادب و هنر کنیم که ارزش این معاوضه را داشته باشد.

گل فروشان

گل فروشان، بهتر از آنچه که می فروشند چه چیزی خواهند خرید!؟

باغ

باغی دارید پر از گل و میوه، آیا دیوار این باغ را بلند ساخته اید تا نور خورشید به داخل آن نتابد؟ یا چنان کوتاه که هر کس بتواند با اندک سعی وارد باغ  شود و هر آنچه دلش می خواهد بچیند و ببرد. مسلماً هیچ کدام از این دو راه عاقلانه به نظر نمی رسد. هم آفتاب لازم است و هم دیواری که هر کس نتواند به راحتی وارد آن شود.

زندانی برای فرزندان

فرزندان ما، همان گلها و میوه ها هستند و خانه ما باغ ماست. نباید آنها را چنان محدود کنیم که حس کنند زندانی هستند و برای رهایی از زندان روز شماری کنند و نه چنان آزادی داشته باشند که هر خار و خسی دامی باشد برایشان.

اعمال خسته کننده

تهیه سوغات از جمله کارهایی است که لذت سفر را از ما می گیرد. مهمانیهای سنگین و پر هزینه که صاحبخانه و مهمان، هر دو را به زحمت می اندازد با حذف بسیاری از عادات، وسایل اضافه، لباسهای بی مصرف گلدانهایی که احتیاج به مراقبت هر روزه دارند و ... خیلی از چیزهایی که نبود آنها هیچ لطمه ای به زندگی ما نمی زند اما نبودنش باعث آرامش و راحتی ما می شود.

خانم ایلین سنت

خانم ایلین سِنت جیمز کتابی دارند با عنوان (پنجاه راه برای ساده زندگی کردن) بسیار جالب و خواندنی که اشاره دارد به اینکه (ما، زندگی را به اندازه ای سنگین و سخت کرده ایم که بیشترین نیرو و انرژی ما صرف نگهداری از چیزهایی می شود که شاید در تمام عمر هرگز احتیاجی به آنها پیدا نمی کنیم یا به مسایلی اهمیت می دهیم که بسیار خسته کننده و غیر ضروری می باشند).

وقف

قرائت قرآن با معنی و به کار بستن دستوراتش که درس زندگی است تحولی به وجود می آورد و غیر قابل توصیف است. حتی می توانید طبق سنّت و عقیده مسلمانان، ثواب آن را به اموات خود وقف کنید.

الگو

به جای آنکه دیگران را الگو قرار بدهید، خود الگوی دیگران باشید.

لطف خدا

اگر به انجام کارهای خوب تمایل دارید و از انجام آنها لذت می برید یقین بدانید که لطف خداوند شامل حال شما شده است.

عادتها

عادتهای خوب و پسندیده را در ذهن ملکه کنید تا بی اراده به سوی آنها کشیده شوید تا از لذت انجام کارهای خوب بهره مند شوید. باید لذت انجام کاری را چشید تا جذب آن شد.

....دعا نکن

گناهش به گردنم ، تو را نظر زدم!.

گفتم ، شعر هایت رنگ وبوی شاد گرفته اند ، چه زود باغت را خزان گرفت! .

گفتم دعا کن برای باران ، چه می دانستم میان این همه آدم،  دعای تو مستجاب می شود !.

دیگر برای این قوم ، دعا نکن !.

 بگذار کویر، کویر بماند .

دیوارهای باغ ترک بر دارد،

 وقتی تورا به باغ راه نمی دهند.........!

 

 امشب برای من بسوز

            یک بغل نگاه ، یک گاری پر از ترنج ، یک سبد پر از غصه، فوج فوج آرزو ،

امشب برای من طلوع کن.

موج موج وحشت ،طوفان است و هجوم ظلمت ،  تخته پاره ای برای من!

 امشب فانوست را برای من روشن کن . امشب برای من بسوز...

خوش به حالت ...،

 رنگ احساست به پر قو می ماند ، سفید,   سفید ، رنگ خدا.

 آرزوهایت کوتاه ، لیس زدن بستنی در عصر تابستان .

 از پاییزخش خش برگها یش و رنگ زرین، سهم تو ،

    بادهای مست و غروبهای غمگین اش برای من.........!

شهر عزیز من ساوه ( برداشت از سایت ساوه وساوجی ها)

ساوه از شهرهای استان مرکزی در کشور ایران است. جمعیت این شهر در سال ۲۰۱۰ برابر با ۱۹۴۵۴۵ نفر است. ساوه شهری کهن است که نام آن در پارسی میانه ساوگ بوده است. زبان مردم ساوه فارسی است.

ادامه نوشته