یه تلاش بی فایده
الآن که بهتر نگاه می کنم ... زندگی رو از آنچه که می پنداشتم بیرحم تر می بینم
نه می شه سر بسرش گذاست و نه می شه خودتو به امواج بلندش بسپاری
می بردت هرجا که خواست، به کجا پاتو به خشکی بذاره ؟ ...
یه جواب می خواد قد یه دنیا!
با من که بد کرد ... به جزئیاتش کار ندارم ... حتی نمی خوام به دورانی که برام اندازه ی یه قرن گذشته فکر بکنم.
ولی روزگار با من بد کرد. می خوام سعی کنم دوباره به سختی از جام بلندشم،
ولی می ترسم بازم به زمینم بزنه ... چیزی ازم باقی نمونده و بیهوده نفس می کشم
خیالتون راحت باشه از بس که از این روزگار ضربه خوردم ، پوستم کلفت شده ... تصمیم ندارم خودکشی کنم. ولی باز، روزگار خیلی به من بد کرد.
نمیدونم چرا دارم اینا رو می نویسم ... می دونم تموم شمایی که دست به وب می شید هر کدومتون یه کتاب پر از رنجای ناگفته دارین ... ولی اجازه بدید من یه جا از دست این زندگی داد بزنم: روزگار با من چه ها کرد.
به خاطر نداشته هام ناراحت نیستم ... بخاطر از دست داده هام نیز زانوی غم در بغل نگرفته ام ... بخاطر دوستام و دوست داشتنی هایی که از دست دادم ناراحتم.
بخاطر اون تعداد کمی که واقعاً بمن تکیه کرده بودند و نا امیدشان کردم، غمگینم.
ای کاش در این دوران از میان افسانه ها و داستانهای دوست داشتنی کودکانه سیندرلایی ظاهر می شد و با عصای جادویی فرشته ، ....
بذارید در حد یه آرزو دلم به این رویا ،خوش باشه ...اینم یه تلاش بیهوده برا ساختن با روزگار! دیگه بخاطر خیال رویت در رویاهای شبانه ام متاسف نیستم ... می دونم این متن خسته و کننده رو می خونی ، بنابراین با هر آنچه که از من باقی مانده و نمانده می گویم که بخیال رویت واقعاً محتاجم ... تنهایم مگذار!!!!!!!!!!!!!!!!!!
سلفی میزارم ... صفر صفر، تنها یه تصویر سرد و بی روح بجا مانده!

پای اگر فرسودم و جان کاستم