سلام
یه اتفاق بد واسم افتاد
با بد شانسی تمام ورقه های امتحان میدترمم از هم جدا شدن ( نمیدونم چجوری)
حالا استادم میگه من ورقت رو تصحیح نمیکنم
۶ نمره از دست دادم به راحتی
دارم دیوونه میشم
واسه فردا شب بلیط گرفتم برم تهران
شهری که ازش بدم میاد
بی در و پیکر
تو هم تو هم
هر وقت میخوام برم تهران یادم میاد به جودی آبوت اون روزی که از نوانخانه رفت نیویورک یه شهر شلوغ
پلوغ که هر کسی فکر خودش بود و محل به هیچ کس دیگه نمیذاشت (خیلی ببخشید منظورم رو صریح بگم : خر تو خر )
هیچ موقع از تهران رفتن لذت نمیبرم
فقط آدمایی که اونجا هستن منو میکشونن برم اونجا
اونم دیگه از وقتی میبینم اون آدما واسه دیدنم تلاشی نمیکنن سرد شدم
دلم واسه دختر خواهرم شده به اندازه یه لپه ی عدس قرمزا که ۴ قسمتش کنی
دلم واسه خواهرم هم تنگ شده اما به اندازه لپه ی نخود
الان مامان هم اونجاست
در واقع میخوام یه تیر بزنم با هزار تا نشون
خیلی خسته ام
فردا اقتصاد دارم که جدیدا هیچی ازش نفهمیدم
و البته بعد از ظهر میرم کلاسی که مامان فکر میکنه دیگه نمیرم و بعد از اونم میرم کلاس خط که هیچ تمرینی نداشتم این هفته
پریروز رفتم ۲ تا مانتو خریدم با یه جفت کفش
خودم خیلی باهاشون حال کردم ولی فکر کنم مامان بگه مانتو تنگه ولی بی خیال
خداییش خیلی خوب خریدم( از نظر قیمت )
سایزشم اندازمه که مامانم همیشه دلش میخواد یه سایز بزرگتر بگیرم اونم به خاطر فرم هیکلم میگه
ولی هنوز نپوشیدمشون گذاشتم واسه بعد از تاسوعا عاشورا
در نتیجه فردا واسه کلاس" عشق و امید" هم نمیتونم بپوشم افسوس
بچه ها (هم اتاقیام) این اسمو روش گذاشتن
بندگان خدا منتظرن اونجا یه کاری واسه خودم بکنم ولی خیال باطل
خبری نیست
هی حرف میزنم یادم بره که خوشحال نیستم
راستش دلم میخواست واسه تاسوعا عاشورا اینجا باشم برم شاهچراغ
خیلی دلم میخواست ولی میترسم تنهایی بهم فشار بیاره آخه همه هم اتاقیا رفتن
من آدم تنهایی هستم ولی آخه تو خوابگاه هم کسی نیست
از تنهایی که ؟آدم فکر کنه بی کسه بدم میاد
اتاق خالی خوبه ولی نه روزای عزا
خیلی دلگیر میشه
بیخیال
من که بهشون نگفتم دارم میام اگه دیدم دلم نمیخواد برم بلیط زو پس میدم
مهم نیست، درسته؟
این روزا واسه ما هم دعا کنید