سلام

نمیدونم خوبم یا بد

نمیدونم میخوام یا نه

اصلا چی میخوام

روزامو میگذرونم

بعضی وقتا خوشحالم وقتایی که فکر میکنم میفهمم کجای این زندگی قرار گرفتم

گاهی به شدت گیج

اون مواقعی که میفهمم نمیفهمم

الان دارم یه آهنگ قشنگ گوش میدم

بی کلامه

نمیدونم از کیه

دارم میرم بیرون

نمیدونم کار درستیه یا نه

به درسام نمیتونم درست وحسابی برسم

نمیدونم اینقدر پی علاقه رفتن کار درستیه یا نه؟

نمیدونم درسمو ادامه بدم یا ول کنم برم

برم دنبال عشق و علاقه ای که خانوادم علاقه ای بهش ندارن

نمیدونم دوسش داشته باشم یا بی تفاوت باشم؟

نمیدونم اون چی فکر میکنه؟

اصلا فکر میکنه؟


سلام دوستان

این اولین باره که دارم از خونه واستون مینویسم

راستش کلی ذوق زده ام

نمیتونید تصور کنید چقدر دلم تنگ شده بود

و نمیتونید تصور کنید این موقع شب کامپیوتر دم دستت باشه یعنی چی؟

جای همه دوستان خالی امروز کلی مورد توجه قرار گرفتم کلی بهم رسیدن

تازه مهمونی هم رفتیم کلی خوش گذشت

احساس میکنم هیچ جوری نمیتونم احساسمو انتقال بدم آخه تا کسی یه مدت طولانی از خونه دور نباشه نمیتونه حرفامو لمس کنه

شاید وقتی میگم از یه مهمونی رفتن ساده چقدر میشه لذت برد خندتون بگیره

اما واقعیت اینه که زندگی ما آدما همیناس

البته نه همینه همین

ولی چیزای خیلی ساده ما رو به ادامه زندگی دلگرم میکنه

بازم میگم نه اینکه هدف زندگی این چیزا باشه

مهمونی رفتن

با خانواده غذا خوردن

با هم خندیدن

همدیگرو بوسیدن (نمیدونید چه لذتی داره بوسیدن و در آغوش گرفتن اونایی که دوستشون داری)

سوار ماشین شدن (منظورم اینه که تاکسی یا چه میدونم آژانس و اتوبوس نباشه)

تو خیابون با اونا دور زدن

غر زدنهای پدر مادرو شنیدن

اینکه خودتو واسشون لوس کنی

اینکه تا سرفه میکنی نگرانت بشن

وای همه اینا خیلی خوبه

ولی یه چیزی این وسط منو آزار داد

اینکه روم نمیشه راجع به یه چیزی باهاشون حرف بزنم

آه

دلم امروز حسابی تنگ بود

دیشب که موقع اومدن حسابی دلم گرفت

اگه شیراز بودم فردا میدیدمش

حیف که ...

سلام

امروز آخرین امتحان رو هم دادم

سخت بود اما نه به سختیه تموم نشدن دیشب

تا صبح بیدار بودم و همش فکر میکردم کی امشب تمام میشه

الان دو روزه که من روی همدیگه ۵ ساعت نخوابیدم

دارم میمیرم از خستگی ولی دلم میخواد بیدار باشم و از این لحظات بی دغدغه لذت ببرم

شاید فردا دیگه نباشم

بلیط گرفتم واسه فردا شب برم خونه

خوشحالم

فقط همین

سلام

نمیدونم چرا این چند وقته اینجوری شدم

اصلا تعادل روحی ندارم

یا خیلی خوشحالم یا به شدت افسرده و بی حوصله

راستش امروز از اون روزای بد بودنم بود

امتحان رو که به شدت خراب کردم

زنگ زدم به مامان و از حرفی که زد اونقدر عصبانی شدم که اصلا نتونستم جلوی خودمو بگیرم و گوشیو قطع کردم( از خودم بدم میاد)

از دوستام که دیگه دوست نیستن و بدتر از هزارتا دشمن شدن بدم میاد

دیگه تحمل شنیدن صداشون و دیدن اداهاشون رو ندارم

عصبیم میکنن

چهارشنبه امتحان اقتصاد دارم که از استرسش دستگاه گوارشم به هم ریخته

ظهر که میرفتم سر جلسه امتحان از معده درد داشتم میمردم فقط نمیدونم چرا نمیمیرم تمام بشه این زندگی!

دلم میخواد به یکی زنگ بزنم

واسش گریه کنم

درد دل کنم

یکم ناز کنم

خسته شدم از تنهایی

دیگه روم نمیشه زنگ بزنم داداشم از بس که امسال واسش ناله کردم

اون که گناه نکرده و همچنین مامانم

راستی امروز تولد دختر خواهرمه یک سالش شد

امیدوارم زمانی که به سن من میرسه راضی باشه از این که داره تو تین دنیا زندگی میکنه

هرچند که الان با این شرایط که تقریبا به سامان نیست واسم برای بودنم بهم اختیار بدن بازم با جون و دل قبول میکنم اما گاهی فکر میکنم که نه قبول نمیکردم

راستی اگه برتون گردونن به دوران عدم و سرنوشتتون رو نشونتون بدن و بهتون اختیار تمام بدن چیکار میکنین؟

ترجیح میدین باشین یا نه؟؟؟

راستشو بخوام بگم دلم یه یار خوب میخواد که حرف دلمو بفهمه

یه کسی که آدم باشه

به تمام معنا

این روزا فشار زندگی روم خیلی زیاد بود دلم میخواست کسی یکم ازش کم کنه

نمیدونم چرا وقتی حرف ته دلمو میگم زیاد احساس خوشایندی ندارم

خیلی عذاب آوره که آدم حتی توی دنیای مجازی هم واسه حرف زدن معذب باشه

راستش من اصلا نمیتونم با یه پسر روابط مسالمت آمیزداشته باشم خصوصا اگه هم سن خودم باشه

حرفها و عقایدشون به نظرم بچگانه میاد

خواسته هاشون خیلی کوچیکه

توی زندگی هدف براشون بی معنیه

اگه هم از من بزرگتر باشه که یه جورایی من در برابرش معذبم و حرفی واسه گفتن ندارم

آدما چجوری با هم ارتباط برقرار میکنن؟

این سوال همیشگیه ذهن منه  این همه تفاوت چطوری کمرنگ میشه واسشون؟

اگه میتونین و دوست دارین به این سوالمو سوالی که چندین سطر پیش نوشتم جواب بدید

واسم دعا کنید اقتصاد نیفتم

 

سلام

امروز خیلی خوشحالم

راستش از صبح خیلی خوب شروع کردم

امتحان نداشتم اما واسه خاطر اشکالات درسی رفتم دانشکده

دانشکده ما بیرون شهره تو جاده اصفهانه و هواش از خود شیراز خیلی سردتره

وقتی رسیدم داشت یه برف ملایم میبارید

اشکالامو دسته بندی کردم و طرفای ساعت ۸:۳۰

رفتم پیش استاد

وای که چقدر این آدم ترسناکه

با اینکه با اختیار تمام رفته بودم ولی از استرس مردم تا دو تا سوال پرسیدم

اومدم از اتاقشون بیرون و بدون ترس از سرما خوردن اونم تو فصل امتحانا

از ای سزه دانشکده به اونور  

از اونور به این ور

زیره برفا کلی کیف کردم بعشم با سرویس ساعت ۹:۳۰

برگشتم شیراز

اون موقع خبری نبود اما عصری اینجا هم یه بارونی زد که دل آدمو حال میاورد

مامانم هم گفت اصفهان هم داره برف میاد

خدارو صر هزار مرتبه شکر

واقعا بارون و برف نعمتیه که هیچی جاش نمیاد

منم دست از دیوونه بازی بر نداشتم و عصری هم قید درسو زدم و رفتم زیر بارون قدم زدن

(فقط حیف تنها بودم یار نداشتم)

البته فردا امتحان دارم که هنوز تمام نکردم اونم از نوع دامپروری عمومی

راستی داشت یادم میرفت بگم من به خودم میبالم اگه بدونید نمره باغبانیم چند شده؟

۱۸

اونم درس سه واحدی وای کلی حال کردم تازه اگه ببره رو نمودار بیشتر هم میشه

اگه مساحی هم مثل باغ خوب بشه جدا دیگه هیچ غمی تو زندگیم ندارم به جز اقتصاد

واسم دعا کنید هم پاس بشه هم نمرش خوب بشه

واسش خیلی زحمت کشیدم

دعا کنید بازم بارون بیاد

همه جا

سلام

نمیدونم چند وقته چیزی ننوشتم اما حرفام دارن سر میرن

راستش از وقتی میرم کلاس سلفژ

از اونجایی که نمیخواستم پولشو از خونه بگیرم تصمیم گرفتم صرفه جو بشم واسه همین کمتر میتونم بیام نت

از کلاس سلفژ بخوام واستون بگم که خیلی لذت بخشه

واقعا دوست داشتنی

راستش اوایلش یکم سختم بود حالا اوضاع بهتر شده

یه گروهی هم هست که من عضوشم اون که دیگه یه چیز دیگه است

نمیتونم بگم چه گروهی فعلا تا بعد کارمون یکم جلو بره جا بیفتیم اون موقع

کلاس خط هم که برقراره همچنان اما از تشویق استاد عزیز تر از جان خبری نیست متاسفانه

تازه فردا هم امتحان میان دوره ای خط رو دارم که برخورد کرد با کلاس سلفژ

امتحانات پایان ترم هم شروع شده

سه تاشو دادم سه تای دیگه مونده

منتظرم تمام بشه برم اصفهان

دلم واسه همه چیز تنگ شده

اهل خونه

وسایلام

کامپیوترم

شهر قشنگمون

دوستام

هرچند که دل کندن از شیراز هم واسم سخت شده اما دیگه دل تنگیمو نمیتونم با چیزی جبران کنم

نمیدونم چرا اینقدر فکر میکردم حرف واسه گفتن دارم هیچی به ذهنم نمیرسه

فکر کنم واسه اینه که وقتی یه مدت از روی اتفاقات میگذره چه خوب و چه بد رنگ و لعابشون رو از دست میدن

امان از این گذر زمان

واسم دعا کنید

خداحافظ

سلام

این چند وقته به دلیل بی پولی شدید نتونستم برم نت و در نتیجه هیچی ننوشتم

اما حرف واسه گفتن زیاد هست.......

سلام

امشب اولین شبی بود که اینقدر احساس تنهایی کردم

خیلی بهم سخت گذشت

هیچ کسی نبود باهاش برم بیرون واسه شب یلدا

شبای یلدا حافظیه مراسم جشن داره

هیچ کسی همراهیم نکرد

یاد خونمون افتادم که بابام واسه این شب چقدر خرید میکرد

که هنوز من حرف نزده بودم حرف دلمو انگار میشنید

دلم به شدت تنگ شده واسه خونه و اعضای خونه

امشب تازه فهمیدم چقدر تنهام

خیلی دردناک بود فهمیدنش

شب یلدا به شما خوش بگذره

راستی یادم رفت بگم:

خدا رو شکر اون نمره هم درست شد و ورقمو صحیح کردن

 

سلام

یه اتفاق بد واسم افتاد

با بد شانسی تمام ورقه های امتحان میدترمم از هم جدا شدن ( نمیدونم چجوری)

حالا استادم میگه من ورقت رو تصحیح نمیکنم

۶ نمره از دست دادم به راحتی

دارم دیوونه میشم

واسه فردا شب بلیط گرفتم برم تهران

شهری که ازش بدم میاد

بی در و پیکر

تو هم تو هم

هر وقت میخوام برم تهران یادم میاد به جودی آبوت اون روزی که از نوانخانه رفت نیویورک یه شهر شلوغ

پلوغ که هر کسی فکر خودش بود و محل به هیچ کس دیگه نمیذاشت (خیلی ببخشید منظورم رو صریح بگم : خر تو خر )

هیچ موقع از تهران رفتن لذت نمیبرم

فقط آدمایی که اونجا هستن منو میکشونن برم اونجا

اونم دیگه از وقتی میبینم اون آدما واسه دیدنم تلاشی نمیکنن سرد شدم

دلم واسه دختر خواهرم شده به اندازه یه لپه ی عدس قرمزا که ۴ قسمتش کنی

دلم واسه خواهرم هم تنگ شده اما به اندازه لپه ی نخود

الان مامان هم اونجاست

در واقع میخوام یه تیر بزنم با هزار تا نشون

خیلی خسته ام

فردا اقتصاد دارم که جدیدا هیچی ازش نفهمیدم

و البته بعد از ظهر میرم کلاسی که مامان فکر میکنه دیگه نمیرم و بعد از اونم میرم کلاس خط که هیچ تمرینی نداشتم این هفته

پریروز رفتم ۲ تا مانتو خریدم با یه جفت کفش

خودم خیلی باهاشون حال کردم ولی فکر کنم مامان بگه مانتو تنگه ولی بی خیال

خداییش خیلی خوب خریدم( از نظر قیمت )

سایزشم اندازمه که مامانم همیشه دلش میخواد یه سایز بزرگتر بگیرم اونم به خاطر فرم هیکلم میگه

ولی هنوز نپوشیدمشون گذاشتم واسه بعد از تاسوعا عاشورا

در نتیجه فردا واسه کلاس" عشق و امید" هم نمیتونم بپوشم افسوس

بچه ها (هم اتاقیام) این اسمو روش گذاشتن

بندگان خدا منتظرن اونجا یه کاری واسه خودم بکنم ولی خیال باطل

خبری نیست

هی حرف میزنم یادم بره که خوشحال نیستم

راستش دلم میخواست واسه تاسوعا عاشورا اینجا باشم برم شاهچراغ

خیلی دلم میخواست ولی میترسم تنهایی بهم فشار بیاره آخه همه هم اتاقیا رفتن

من آدم تنهایی هستم ولی آخه تو خوابگاه هم کسی نیست

از تنهایی که ؟آدم فکر کنه بی کسه بدم میاد

اتاق خالی خوبه ولی نه روزای عزا

خیلی دلگیر میشه

بیخیال

من که بهشون نگفتم دارم میام اگه دیدم دلم نمیخواد برم بلیط زو پس میدم

مهم نیست، درسته؟

این روزا واسه ما هم دعا کنید

 

دوستان عزیزم

نظری رو که یه نفر واسه پست قبلی گذاشته بخونین

وبلاگش رو هم ببینین

خودتون قضاوت کنید

لطفا نظر بذارید