میلاد کریم اهل البیت مبارک
میلاد با سعادت امام حسن مجتبی مبارک باد.
داستان از خود
اکنون که قلم به دست دارم و قصد کردم بنویسم نمیدانم که باید از چه بنویسم بگویم چه.
بگویم از زمانه یا بگویم از خنده های کودکانه. کودکی که گذشت و از ان هیچ نمانده بجای.
باید نوشت از تلخی ها اما تلخی چه؟ تلخی سالیان غربت و فلاک یا تلخی نداشتن حتی یک هم صحبت.
میگویم میگویم از سرنوشتی که رقم خورد برای زندگی.
زندگی که حتی گذشتن از او نیز به راحتی گذشت یک کودک از یک ابنبات است.
زندگی رو باید شناخت باید درکرد نه اینکه با تیغ و شاهرک انو ترک کرد باید ازش درس گرفت نه با قرص و امپول هوا اونرو تعطیل کرد.
میگم از تو از تیغ از شاهرگ و قرص و هر چیز که دورکرد تورا از او.
شاید یک تقدیر ناخواسته باعث دوریت شد اما چرا ...
چرا اینگونه مغلوب تقدیر شدی . چرا با خورد قرص خود را به عمق خاک مدفون کردی .
چرا . چرا اینگونه گذشتی از زندگی شاید فکر این بودی که دنیا برایت جایی ندارت.
زندگی که اینده ای بزرگ را برای ما داشت.
برای من و تو برای ما برای تمام ما .
گذشتنت تنها راهی بود که میتوانستی به راحتی از اینده فرار کنی؟
اما ندانستی که خود را در اینده ای که انتخاب کرده ای حبس کردی نا ابد.
....................................................................................
غصه شروع میشود مینویسم چرا اینگونه شد که اینده سیاه شد .اینده خاک شد.
ادامه درادامه مطلب .....
جمعه
هرجمعه براه چشم ببستیم
گوییم که شاید برسد مهدی و اقا
این جمعه رسد او رسد او رسد او
این جمعه گذشت و باز نیامد
باز براه چشم بخشکید و نیامد