سراغ

بعد از مدت ها سری به دنیای مجاز زده ام. برخی رفقا گلایه داشتند که چرا به روز نیستم. برخی نیز فحش و فضیحت گذاشته بودند. سزاوار ناسزا نبودم برادر. راستش با دنیای مجاز ارتباط خوبی ندارم. به هر حال از همه عذر می خواهم. ببخشید. یا علی مدد.

 

سیاه­بختی ما را چراغ می­فهمد

مرا شکفته­ی روشن ز داغ می­فهمد

سخن بلند چو شد دود آن رود در چشم

زبان شعله­ورم را چراغ می­فهمد

سپرده­ایم به طفلان بسیط صحرا را

مرا که پیر جنونم فراغ می­فهمد

 ز فرط حوصله سر رفته­ام چو خم شراب

مرا همیشه دل بی­دماغ می­فهمد

قفس چو تنگ شود صید دل­گشاده شود

فتیله حرف مرا در چراغ می­فهمد

به کنج عزلتت از حاسدان خطرها هست

مخوان حدیث قفس را که باغ می­فهمد

نداشت درک مرا هر که طبعکی دارد

صعود باز مرا کی کلاغ می­فهمد

خطیب گفت که قاضی ادیب خوش­سخنی است

چو خر حدیث بخواند الاغ می­فهمد

غروب و غنچه چه معنی کنند فهم مرا

گرفتگی دلم را سراغ می­فهمد

برای بانوی آب و آینه

بسم الله الرحمن الرحیم

اگر مداحان عزیز این شعر را در روضه خواندند و گریستند و اشک از مردم گرفتند مرا نیز دعا کنند. و اگر هر کس به تنهایی خواند و گریست و یا محزون شد مرا نیز دعا کند.

دل من بی تو «دیر یا زود» است

بی تو آیینه بود و نابود است

 

دور افتاده پلکم از رویت

سایه از آفتاب مطرود است

 

تکیه بر خویش فاش­گوی بلاست

درد پهلو ز دست مشهود است

 

مگر آیی ز کوی رنگرزان

که لباس تو جلوه­آلود است

 

چشم در رفتن از خود است چو تو

یکی از شیعیان ما رود است

 

رو گرفتی به زلف خویش ز من

سر شعله خضابش از دود است

 

خنده­ات طول اگر کشید چه باک

دیر هم در مذاق ما زود است

 

راه خود را گرفته گویا درد

حالت انگار رو به بهبود است

 

زخم اگر خورده­ای کرامت توست

سیب این باغ طعمه­ی جود است

 

باغ داری به تن نه پیراهن

میخکت تار و لاله­ات پود است

 

پشت هیزم نمی­رسد به بهشت

این حرامی ز چوب نمرود است

سه­شنبه 23/1/1390   ساعت 5:32 بعد از ظهر

خود را در آینه به نیابت ز من ببوس/ ای چشم من ز آینه گردانی ات بلند

 یا علی

چند وقت پیشتر هم به سراغ بیدل رفته بودم و تضمین هایی بر شعر جنابش زده بودم و اشعاری مرتکب شده بودم. این بار به پیشواز رفتم. و این طفلک در آن پیشواز متولد شد. برای یاران آن را خوانده بودم. حیفم آمد در وب نگذارمش. شاید مجاز راهی باشد به حقیقت. شما هم بخوانید.

 

جفت یکه دارم من تیغ بی مثل دارم

نیستم غریب اینجا لاتم و هبل دارم

 

خاک آسمان جوشم نیشم و پر از نوشم

قیلم و پر از قالم قولم و غزل دارم

 

دیده سبز شد اما از چمن نصیبم نیست

چون چراغ زنبوری حسرت عسل دارم

 

بار عام خواهم شد دام خاص خواهم شد

شیخ سبحه در دستم مکرم و دغل دارم

 

بستم و هوسناکم بر ذغالی از تاکم

نشئه پوش ایجادم از ازل عمل دارم

 

هم سخن شدن با من لب گرفتن از تیغ است

فیض خانمان سوزم جنگم و جدل دارم

 

چون مرا نمی یابند جبرئیل را خوانند

رفته ام ز خود اما نسخه ی بدل دارم

 

تا شدی هم آغوشم سبز شد بر و دوشم

خاک آسمان بختم دجله در بغل دارم

 

دعوت آشیانان را الفتی نمی بندم

فرصت است امکانم مرگم و اجل دارم

 

چون نفس میان نی نافذ است احکامم

شاه کوچه ای هستم تاج در محل دارم

 

بیدلانه می بندم ره به معنی و مضمون

"می پرست ایجادم نشئه ی ازل دارم"

منت مرهم

مجنون شبیه طفل تو شیدا نمیشود
زین پس کسی بقدر تو لیلا نمیشود

شان نزول راس تو ویرانه ی من است
دیگر مگرد شان تو پیدا نمیشود

بی شانه نیز میشود امروز سر کنم
زلفی که سوخته گره اش وا نمیشود

بیهوده زیر منت مرهم نمیروم
این پا برای دختر تو پا نمیشود

صد زخم بر رخ تو دهان باز کرده است
خواهم ببوسم از لبت اما نمیشود

چوب از یزید خورده ای و قهر با منی
از چه لبت به صحبت من وا نمیشود

پیدا نشد یکی که بگوید به دخترت
این حرفها برای تو بابا نمیشود

 

عقیق

عشاق اگر مکاشفه ی مو به مو کنند
اول قدم ز آینه باید وضو کنند

در شوره زار نیز گهی می دمد گلی
شاید تورا به دیده ی من جستجو کنند

سنگ دل شکسته چه کم دارد از عقیق
گر هر دو را به حلقه ی انگشت او کنند

جز ما که اشکمان دم مشک است دائما
مردم کجا به آب مضافی وضو کنند

گویند حرف می برد از من به یار من
باید مرا به باد صبا روبرو کنند

ما چون خبر دهان به دهان داغ می شویم
«روزی که خاک تربت ما را سبو کنند»

جا دارد از فرات شفاعت کنیم نیز
مارا اگر برای تو بی آبرو کنند

 

چون نمی توانم بگویم "یک دنیا"

لذا از نظراتتان "یک عقبا" ممنونم

تا بعد...

یاعلی

 

چینی مودار

دلیل عشق سرم را به زلف یار کشید

ره مرا بلد راه سوی دار کشید

 

خدا ذلیل کند بر سرای تو دل را

مرا به دست تو داد و خودش کنار کشید

 

به کولی نگه تو سیاه می نگرند

ز بس به دیده ی مردم ز فقر جار کشید

 

شبی ز چشم تو پنهان فرار می کردم

دلم به نیت رسوایی ام هوار کشید

 

ببند چینی مودار را به مویی چند

دلم شکست ز بس جور روزگار کشید

 

ببند راه مرا با گشودن چشمت

به روی صید نباید که ذوالفقار کشید

 

بقیه ی شعر یادم نمی آید که تایپ کنم. باید چرکنویسش را پیدا کنم.

چون نمی توانم بگویم "یک دنیا"

لذا از نظراتتان "یک عقبا" ممنونم

تا بعد...

یاعلی

 

 

جوری جنس

نفس از سینه به طرز دگری می آید

هر دمم تازه تر از تازه تری می آید

 

بیدلی می طلبد عشق حقیقی ورنه

دعوی عشق ز هر بی جگری می آید

 

جوری جنس، مرا فطرس دربارت کن

به من انگار که بی بال و پری می آید

 

خیمه ات سوخت، دلم سوخت، همه عالم سوخت

شعله ی تو ز کدامین شرری می آید؟

 

کس ندانست که تو سوخته ای یا زینب

اینقدر هست که بوی جگری می آید

 

تو چه خورشیدجمالی که طلوع رخ تو

اول طلعت سال قمری می آید

 

تو مرا سوختی و من همه ی دنیا را

آری از گریه کنان هم هنری می آید

 

آب پاشی نشود پادری هر چشمی

تا بدانند که یار از چه دری می آید

غزلی برای مناجات

خواهان تو هرقدر هنر داشته باشد

اول قدم آن است جگر داشته باشد

 

جز گریه ی طفلانه ز من هیچ نیاید

دیوانه محال است خطر داشته باشد

 

با ما جگری هست که دست دگران نیست

از جرات ما کیست خبر داشته باشد؟!

 

اینجا که حرام است پریدن ز لب بام

رحم است بر آن مرغ که پر داشته باشد

 

تیغ کرم تو بکند کار خودش را

هر چند گدای تو سپر داشته باشد

 

در فضل تو امید برای چه نبندم

جایی که شب امید سحر داشته باشد

 

چون شمع سحرگاه مرا کشته ی خود کن

حیف است که گریان تو سر داشته باشد

 

بگشای در سینه ی ما را به رخ خویش

شاید که دلم میل سفر داشته باشد

 

می گریم و امید که آن روز بیاید

بنیاد مرا سیل تو برداشته باشد

 

رحمت به گدایی که به غیر تو نزد روی

هرچند که خلق تو گهر داشته باشد

 

خورشید قیامت چه کند سوختگان را

در شعله کجا شعله اثر داشته باشد؟

 

ما را سر این گریه به دوزخ نفروشند

حاشا که شرر هیزم تر داشته باشد

 

ما حوصله ی صف کشی حشر نداریم

باید که جنان درب دگر داشته باشد

 

ما را به صف حشر معطل نکن ای دوست

هر چند که خود قند و شکر داشته باشد

 

دانی ز چه رو زر طلبیدم ز در تو

چون وقت گدا قیمت زر داشته باشد

 

ما   در تو گریزیم ز گرمای قیامت

مادر چو فراری ز پسر داشته باشد

 

جز گریه رهی نیست به سرمنزل مقصود

هیهات که این خانه دو در داشته باشد

 

عدلش نرود زیر سوال آن شه حاکم

گر چند نفر را به نظر  داشته باشد

 

گفتی که بیایید ولی خلق نشستند

درد است که شه سائل کر داشته باشد

 

فهم نازک

آیینه را نگاه تو دیوانه می کند

بدمست را عتاب تو میخانه می کند

 

از قابلیت تو لیاقت گرفت دل

شب پره را جمال تو پروانه می کند

 

سیل غریبه خانه ی ما را نمی برد

این آب جوشش از دل این خانه می کند

 

بالا نشست هرکه به مردم امیر شد

دل زامر دیده میل به جانانه می کند

 

سائل امانتی است که رد کردنش بد است

محتاج را کریم ز سر وا نمی کند

 

ارثی است از خلیل که افتاده دست ما

این معجزه که گریه ی مستانه می کند

 

مردم ز فهم نازک دلبر چه دیده اند؟

زلف تو را حکایت ما شانه می کند

 

هر کس مرا به دوش بگیرد پس از ممات

تشییع چند بیت غریبانه می کند

غزل برای امام زمان

عشق ما کار و کس نمی داند

این شرر خار و خس نمی داند

 

جان آقا مرا به کس نفروش

طفلک دل هوس نمی داند

 

بانگ خاموش گریه های مرا

های و هوی جرس نمی داند

 

کس جلودار این سرشک نشد

مستی ما عسس نمی داند

 

عاشقی را شروع و پایان نیست

بیدلی پیش و پس نمی داند

 

هرکه دمخور شده به وحی دمت

نفسش را نفس نمی داند

 

می تپد در برون سینه دلم

مرغ عارف قفس نمی داند

 

هر که قدر سرشک را نشناخت

قدر بال مگس نمی داند