درود بر تو تارنگار خالی تر از خالی...
حس خاصی هست که پس از سال ها دوباره در این صفحه دستت بر کلک بلرزه...
خیلی چیز ها عوض شده...من...علایقم و دغدغه هام...شش سال از اولین نگاشته در این صفحه گذشته و میلاد ز دیگه خیلی میلاد قبل نیست...
چه خوش بود دوران قدیم...یه زمانی این تارنگار امن ترین جای زندگیم بود...و الان که دل گرفته ام باز هم به اینجا پناه اوردم...کلک ژرف اندیش...اقیانوسی از ادبیات...دنیایی از خاطره...
تزریق دین
می ترسم...
می ترسم از بچگکانی که از سر تزریق سوزن بی حس کننده ی آیین روسری بر سر می کشند و شادان
و خرامان به هر سوی می روند و نمی دانند چه هستند و چه می کنند.
می ترسم از نبود اندیشه و کوته بینی و نگاه کردن چارقد مادر و خواهر بزرگتر که گویی آنان هم بی حس
هستند و تزریق شده،از سر یک رنگ شدن پوشش بر سر بکشد و نداند آن چیست.
می ترسم از این کودکانی که همین طور قد می کشند،بزرگ می شوند،زیر لب بد دیگران را می گویند
و چارقد خود را جلو می کشند و خود را خدایی و بهشتی می دانند...
می ترسم...می ترسم که روح لرزان دین در پیکره ی کودکان بنشیند و تلقین نادانی دهد.
می ترسم...از روش بی روشیمان می ترسم...از دین بی دینیمان می ترسم.
درد دین ندارم.درد نادانی و سنگ شدگی و واپس گرایی دارم.
می ترسم از مردان و زنانی که درد دین را می گویند و از گرسنگی همسایه خبر دارند و می دانند فلانی
از سر گرسنگی تن می فروشد اما پول هایشان را برای ساخت ضریح در کربلا می دهند یا مکه را آباد
می کنند.مگر تعریف تو از نادانی و آیین شناسنامه ای و هرز اندیشگی چیست که فقط خیره ای؟
هی...
خوب نیستم...بد هم نیستم...از این دو واژه گذشته ام...
بر من بنگر...چه می بینی؟به مانند چه می مانم؟چون پیکره ای در هم خورده ...پلاسیده...در هم شکسته...
بر من بنگر...چشمانی نمانده است...دو کاسه ی خون است...
نه....خون سرخ است...دو کاسه ی تهیست...تهی از رنگ...بوی زندگی...نفرین بر این زندگانی تلخ...
نفرین از ذره ذره ی هستیم می تراوشد...
آتش گوارای هستیت...ای زندگی...که به آتش کشیدی...
درودی دوباره
پوزش که دو ماهی نبودم...از تارنگار کنده شده بودم...
اما باز برگشتم و همین گوشه ی پر آرامشم را دوست دارم...آری...دوست دارم...
تا جایی که توانستم به همه ی دوستان سر زدم...هر که نیامدم تارنگارش باز نشد...شرمنده ام
پیشاپیش...
همیتان را دوست دارم و دوست دارم و دوست دارم.شاد باشید.
تو
یادت کردم و در یادت گل رزی را پرپر...
نفرین بر تو...دلم برایت تنگ شده است...![]()
رفتی...
دستانم سرد و بی احساس است.دیگر در این دست ها جای دستی نیست.
دیگر در این بازوان گوشت آمیخته به احساسی جای نمیگیرد...
گفته بودم که دلم را مهرت کرده ام...اکنون رفنی و جایش سنگ بزرگ سردی نهادم...
نفهمیدی دوستت دارم و چون همیشه تند رفتی...رفتی و گذشتی...امروز هفت روز است که مرگ به من
خیره شده است...
کاش نفسم بگیرد و این غم را پایانی خوش ببخشد...
نفهمیدی و مثل همیشه با سوء تفاهمی پوشالی رفتی و انقدر مغروری که نمی خواهی بگویی اشتباه
کردی...
هم خوابگی
بزاید که دیگر چون تو آزارم ندهد...![]()
فکر کردی چی؟
بی تو میمیرم؟
اگرم بمیرم یک بار میمیرم...
اما تو در عین زنده بودن روزی هزار بار تا اخر عمرت باید برای خاطراتم و یادآوری خاطراتم بمیری...برای
یه لحظه که با یه نادونی بهترینتو از دست دادی...
راضی شدی؟
آنقدر واژگان عارشان می آید وصفت کنند که ادبی نمی شوند...سره نمی شوند...
می بینی؟
تف...به ذات این زندگی...![]()
نه...نخست ببین این واژه اندازه ی درازای قامت شعورت هست؟
نفرین بر تو...
آنقدر از تو پرم...آنقدر متنفرم...
که همه ی هستیت و یادت را بر روی سطل آشغال یاد هایم بالا
می آورم...
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
انقدر بودنت درد دارد که اندک هنگامی بودنت را بر زمین می
گذارم و بی درنگ می گریزم...
میلاد ز
خدا
خدا کیست؟چیست؟تا کنون در باره اش اندیشیده اید؟
اهورا
به خواست آنانی که نمی خواهند ستایش تو و پیام آور راستینت زرتشت را کنم بر شما لب به نا
سزا و زشتی گشایم...
درود بر تو مزدایم و همه ی پیام آوران نیک روانت...
ایران
خاکت را بوسه زنم...
بر خاکت چون آن که از همه و همه نا امید گشته است افتم و زار زنم...
رخ پاک و سپیدم از هوای پاک توست و رشدم از خاک توست...
اما به رخ پاکم ننازم...بر خاکت بگریم و گلی سازم و سرمه ی چشم کنم...
اهورایم...بدان این ایران آن ایرانی نیست که بزرگ بود و سر فراز...
آن کردی که بیگانه بر ما بتازد و خاک پاک ایران را به ریشخند بگیرد...
اهورایم...مزدایم...مگر چه کمی بودی که شدی الله؟
اهورایم...خوب شد که تازیان بر خاک ما تاختند و جان ایرانی را گداختند؟
پارس را کردند فارس و زردشش را کردند اسلام؟
خودی شد بی خودی و هم سفره شد بیگانه...
کوروش بزرگ...نخواب که نوادگانت خوابند و بسی دردناک تر از آن خود را به خواب زدند و نوروز باستانی
این بوم را با واژگان تازی بی ریشه ستایش می کنند...
افسوس...وای بر ما...زبان ویران...جان در نادانی نهان...اشک روان...
ایران آبادم آرزوست...![]()
بهار
درود بر دوستان نیک و گرامیم...
امیدوارم چون همیشه نیک روز باشید و خندان...
سالی بگذشت و در سال گذشته چون اکنون دست بر کلک بردم و از بهار گفتم و خمودی خویش و بر آن
آرزو بودم که شما شاد باشید و خنده بر لبتان چون روشنای خورشید تابان چشم دشمنانتان را نابینا
کند...
با آنکه امسال مشکلات سیاسی...اقتصادی و ... کمر بسیاری را شکسته است و آرزوی شادی شاید
نادانانه باشد اما چه کنیم که به آرزو زنده ایم...
من نیز چون سال گذشته چندان خمود و در هم شکسته و ویران و بنشسته در میانه ی راه نیستم به
چند شوند(دلیل):
۱.اینکه کنکورم را داده ام و با آنکه هنوز هیچ چیز در زندگیم نمایان نیست اما کمینه اندیشه ام از کنکور...
پذیرفته نشدنش و رخنه های در پسش آزاد است...
۲.شوند(دلیل)پسینش و بزرگ تر از هر شوندی(دلیلی)پارسال این هنگام نفسم...خون در رگ هایم
پیشم نبود تا که در بامداد به روی خورشید لبخند بزنم نه آنکه اخم کنم...
این جشن باستانی را دوست دارم...زیرا که تا اندازه ای شادم و امیدوارم و ژرف تر از همه زیبای نمکینم...
بانوی بی همتابم کنارم هست...همین جا می گویم دوستت دارم...
در پایان...
ای ایرانیان...ارجمندان...جشن باستانی و چند هزار ساله ی نوروز را بدون افزودنی های بی ریشه و
واژگان نا پاک تازی را که به عنوان نیایش به خورد ما دادند و اینکه نا پاک گفتند این جشنٰ جشنیست آیینی
از اسلام به شما خجسته باد می گویم...
جشن باستانی نوروز پیشاپیش بر شما خجسته باد
گفتن سخن دل
هر کجا می روم...
هر چیزی می یابم...
به هر چه می اندیشم...
هیچ چیز دل نشین تر و آرام تر از این تارنگارم نیست...
در تارنگار آرام می شوم اما در جاهای دیگر پر تنش...
شاید بگویید تارنگار ها برای گذشته هستند و کنون فیس بوک و چیز های دیگر خوب است...
آن ها هم دارم اما تارنگارم چیز دیگریست...
دوستان خوبم این جایند و مهربانند...
افسرده نیستم و یا ترس روانی ندارم اما جاهای آرام را دوست دارم...با جاهای پر رفت و آمد چون فیس
بوک زیاد آبم در یک جوی نمی رود...
شما چطور؟
پی نوشت:
پوزش که کمتر هستم...کمی دردسر زندگی...کمی سستی و ...کمی پوزش.
داستان - دیوانه - بخش ششم
رییس جمهور پس از آن دیگر در زیر نام مرگ به راحتی در کوچه های خلوت شهر خوش می گذراند و از سلطه ای که بر روی مخالفانش داشت بسیار لذت می برد.او احمق نبود.می دانست آزادی و قدرتی که دارد تنها توسط مرگ ایجاد شده است و اگر مرگ از او روی برگرداند پس از آن کشتار، مخالفانش در خانه اش او را از پای در می آورند...
ادامه در ادامه ی مطلب...
نفس تنگ است...
دل تنگ است...
چشمان پر سوز و گداز است...
جان در تب و تاب است...
کاش بگذاری آسوده در آروزی ماندنت پرواز کنم...می گذاری؟
داستان - دیوانه - بخش پنجم
گزیده ی داستان:
زمانی که مرگ گفته بود پیاده بروند که مردم بیش تر آنان را نظاره کنند رئیس جمهور بسیار متعجب شد اما هیچ نگفت.ژنرال ارشد از پشت سر آنها داشت می آمد و با اخم به مرگ می نگریست.او برای همراهی رئیس جمهور پنجاه سرباز زبر دست و دارای منسب را گزیده بود اما مرگ حرکت با چنین جمعیتی را مضحک خواند و چهار تن را از میان آنان را برگزید.معاون ژنرال ارشد،فرمانده ی ارتش رئیس جمهور،فرمانده ی گارد حفاظتی ویژه ی رئیس جمهور و اندکی با تمسخر ژنرال ارشد را .یعنی افرادی که قسم خورده بودند از جان او محافظت کنند و از پشت به او خنجر نزنند.چهار تنی که رئیس جمهور خود آنان را برگزیده بود.چهار تنی که هر خرابکاری نام آنان را می شنید غالب تهی می کرد.
ادامه در ادامه ی مطلب...
در هم...
هی...پایی بکوب...بمیران زندگی مرده را...
آرزو
آن گاه افسوس چون مترسکی می شد که می توانستیم روز ها بدان بخندیم و باز هم دلقک وار برایمان
بماند...
دوستانم...امیدوارم واژه ی افسوس نشان خنده ی روز های آفتابی و ابریتان شود...![]()
داستان - دیوانه - بخش چهارم
گزیده ی بخش:
به سختی جلو لرزشش را گرفت و به انتظار نشست.در مدتی که حدود نیم ساعت شد مرگ لیوانش را بر روی میز گذاشت و گفت:جناب رئیس جمهور باعث افتخار من و گروه من است که برای محافظت از شما جانمان را فدا کنیم.رئیس جمهوراندیشید:فکر نمی کنم...
ادامه در ادامه ی مطلب...
شگفت
نفست آرزوست...
بودنت رویاست...
داشتنت جهان جهان شادیست...
تو کیستی ای سرو من؟
داستان - دیوانه - بخش سوم
ادامه در ادامه ی مطلب...
جهان شکرینش
بگذار از لبانت جهان جهان شیرینی ناب به جان کشم...
دوری نامه(1)
پیرو علم تجربی و زیر مجموعه ی سراسر شگفت و پایان ناپذیرش روان شناسی.