
♥...وخـــــــدایی که در ایـن نزدیکی ســــت♥
بعد از مدت ها اومدم ![]()
چقدر سوت و کور همه جا![]()
امیدوارم که حال همه خوب باشه![]()
خبر اینست که یلدا خانم
آخرین دختر آذر بانو
نوه دختری حضرت پاییز قشنگ
دل سپرده ب یکی ازپسران ننه سرمای بزرگ !
کرده پیراهنی ازبرف به تن
میرود خانه ی بخت
الهی بختش قشنگ
پیشاپیش يلدا مبارک
پاییز .... پاییز و باز هم پاییز
یاد روزهایی که ساعت ها وقت میذاشتم تو وبلاگم بخیر
امروز بعد از مدت ها نشستم کل کامنتهای وبم رو خوندم چه روزهایی رو اینجا سپری کرده بودم که از خاطرم رفته بود چه خاطرات خوش و ناخوشی برام یاد آوری شد
عجب دورانی بود

تعداد خیلی کم از دوستان وبلاگنویسی رو ادامه دادند
امیدوارم بقیه هر جا هستند خوش و خرم باشند


من
دیشب خدایم را دیدم
در نفس های آرام گیاه
در رویای شبنم
و در تن خیس باران
خدای من ، صاف بود و صادق
خدای من ، بی رنگ بی رنگ
نه سیاه و نه سفید
دستانی دیدم پر مهر
و سبدی که پر بود از گل های دعا
و زیر لب زمزمه می کرد ان یکاد را
برای من ، برای تو
من
خدایم را در ایستگاه قطار دیدم
قران و کاسه آبی به دست
او
بدرقه می کرد
من را ، تو را
ما را
قطار او
فقط یک مقصد داشت
بهشت
خدای من
آدرس جهنم را نمی دانست
دوزخ را هم نمی شناخت
او فقط بهشت را می دانست
روحت شاد و یادت گرامی مادربزرگ عزیزم
جات خیلی خالیه
امشب بارون با اشک های من هم صدا شده . . .
بسوز اى شمع...
به تاب اى ماه...
بريز اى اشک...
به سوگ آرزوهايش...
به سوگ گفتگوهايش...
هلا اى دوستان...
گر او به زير خاک خفته...
اگر ديگر به روى ما نميخندد...
ولى نامش چه زيبا تا ابد جاويد خواهد ماند...

سونیای عزیزم 4 مهر رفتی از پیشمون برای همیشه...
هنوز باور ندارم که نیستی ...
سونیای عزیزم رفیق عزیزم دختر خاله ی مهربونم روحت شاد و یادت گرامی
عطایت میکند حتما ...

بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است
این داستان ادامه داشت تا اینکه نزدیک غروب یک روستایی که پشتش بار میوه بود نزدیک سنگ شد و با هر زحمتی که بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کنار جاده قرار داد
ناگهان کیسه ای دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود کیسه را باز کرد داخل آن سکه های طلا و یک نامه پیدا کرد
در نامه نوشته بود : هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد

يادگار فطرت جمشيد را
چند روزى مانده بودش تا به عيد
آمد آتش در چنين روزى پديد
بهر او آتشگهى آراستند
از پليدى و سياهى كاستند
پس ازآن هر روز در روزى چنين
جشن سورى بوده در ايران زمين ((چهارشنبه سوری مبارک))
روزی انوشیروان بر بزرگمهر خشم گرفت و در خانه ای تاریک به زندانش فکند و فرمود او را به زنجیر بستند.چون روزی چند بر این حال بود،کسری کسانی را فرستاد تا از حالش پرسند. آنان بزرگمهر را دیدند با دلی قوی و شادمان.بدو گفتند:در این تنگی و سختی تو را آسوده دل می بینم!
گفت:معجونی ساخته ام از شش جزئ و به کار می برم و چنین که می بینید مرا نیکو می دارد.
گفتند:... آن معجون را شرح بازگوی که ما را نیز هنگام گرفتاری به کار آید
گفت:آری جزئ نخست اعتماد بر خدای است ،عزوجل،
دوم آنچه مقدر است بودنی است،
سوم شکیبایی برای گرفتار بهترین چیزهاست.
چهارم اگر صبر نکنم چه کنم،پس نفس خویش را به جزع و زاری بیش نیازارم،
پنجم آنکه شاید حالی سخت تر از این رخ دهد.
ششم آنکه از این ساعت تا ساعت دیگر امید گشایش باشد چون این سخنان به کسری رسید او را آزاد کرد و گرامی داشت.
