44
میاد بلندم میکنه و میگه بیا باهم کشتی بگیریم و میزاره شکستش بدم و میگه عشقم من همیشه شکست خورده ی توام:)
برف بازی دیروزم خیلیییییییی چسبید!

43
حالا به جایی رسیدیم که صد روزه که تویه خونه در کتار همیم و از هم آرامش میگیریم.... نمیگم ایشالله ۱۰۰ساله شه زندگی مشترکمون...میگم خدایا تا هستم تا هست عاشق باشیم...خدایا نزار هیچوقت فراز ونشیبای زندگی مارو از هم دور کنه...یا زمانی نرسه که یادمون بره اون سختیا رو...اون دلهره هارو...اون همه تلاش رو واسه همدیگه رو داشتن....خدایا مثل همه وقت تو زندگیمون باش...مثل همیشه هوامونو داشته باش...
*تو جاده هستم....چه برف خوشگلی میباره :)
خرابکاااااری دی:
چقددلم میخواس پست بزارم چند روزه. هی یه خط مینوشتم پشیمون میشدم!
از خودموون بگم که توی دوران شیرین استراحت به سر میبریم.از بعد درسا یه فاصله زمانی رو گذاشتیم که ذهنمون آزاد باشه..که واسه اون برنامه ی جدید زندگیمون آماده شیم :)
هرچند محسنم کمتر ازین موقعیت بهره میبره بخاطر اینکه سر کار باید بره....
دیروز عصری که محسن خونه بود رو قرار شد بریم آتلیه واسه تایید عکسا که چون بدون هماهنگی رفتیم با در بسته مواجه شدیییم دییی: ینی زنگ زدیم واسه هماهنگی برنداشتن مام گفتیم حالا میریم شاید بودن!که نبودن!
صلن قصدمون پیاده روی عاشقانه بود تو هواایی که شبیه بهار شده بیخیال در بسته شدیمو رفتیم اول آیس پک و بعدشم دیگه قدم زدن و دید زدن مغازه ها...میخواستم لباس تو خونه بگیرم که چیز دلخواهمو نیافتم...همینجور که راه میرفتیم با یه لهجه خنده داااااار باهم میحرفیدیم دیییی: وای دیگه انقد خندییدییییم به حرفامووون!
رفتیم فروشگاه و یه سری خرید کردیم واسه خونه...این خریدا واسه خونه تمومی نداره...تو این چند روز ۳بار رفتیم خرید کلییی!بازم یه چیزایی مونده!!هزینه های زندگی هم چقد بالاس متاسفانه :( خدا به پول همه برکت بده......نمیدونم دوستای متاهل چقد با حرف من موافقن..ولی ازدواج پر از خیر و برکت هست....من خودم خیلییی ولخرجم..محسنم از من بدتر...!از هر ماده ایی هم نرسیده به نصف باید یدونه دیگه ش باشه و الا استرس میگیرم!!!با این قیمتا و گروووونی....محسنمم چند ماهه سرکار رفته..و به طور کامل مستقل شدیم ...ولی با این وجوود واقعن برکت تو زندگیمون هست.... مخاطبم دوستای مجرده...از ازدواج نترسین..اگه واسه خاطر مادیات و اینا نگرانی دارین خدا میرسونه روزیتونووو... :)
دیروز یکی از آشناها به محسنم زنگ زد که یه پروژه ایی هست و اینا من معرفی کردم که همکاری کنی باهاشون..حالا محسنم از سر کارش نیومده رفته که از چند وچون قضیه جویا شه...منم که از ساعت ۴رو تختم الان ساعت هشته پانشدم!!آهام قرار بود از یه خرابکاری خودم بگم و یه استرس!!و چندتا عکس از کدبانوگریام دیییی; بعدن میام به ادامه پست اضافه میکنم....برم تا محسن نیومده یه کیک لیوانی خوشمزه واسش آماده کنم با چایی نوش جون کنه خستگیش درااااااااد....
*محسن همین الان زنگ زد و گفت یکم دیرتر میاد و دلیلشو گفت.......نه کامل ،گفت میام میگم.....اما انگار داریم به یکی از چیزایی که این چند وقته بهش فکر میکردیم میرسیییییم!عجییییییبه!!
لمس بودنت مبارکــــ 92/10/25

فردا تولد محسنمه و همچنين سالگرد آشناييمون...
واسش يه برنامه دارم كه بايد عصري خونه نباشه!!!!
خيلي تابلوام نه؟!!!!
*راستي يادم رفت بگم!همدان نرفتم!!بي محسن همدان بي همدان
42
محسنم دیروز خبر داد که نمیتونه خودشو برسونه واسه بله برون پسر خاله م..
خب دوس داشتم میومد چون اولین جشن بعد از عروسیمون بود...و اینکه واسه روحیه ش هم خوب بود بعدازاون همه کارو درس...ولی نتونست دیگه...از طرفی هم منم که اینجا لباس نداشتم قرار بود واسم بیاره اگه بیاد که دیگه با دوستم هماهنگ کردم که عصرش بریم خرید...ساعت 5اینا که دوستم از سرکار برگشت رفتیم بیرون...منمزیاد ایرادی نیستم تو خرید لباس...همون فروشگاه اول که رفتیم دوتا لباس پرو کردم که یکیشو خریدم
چون یکم تور روش کار شده بود یه تاپ هم واسه زیرش گرفتم که نخوام وقتی دوماد بودش مانتو تنم کنم...چون اولین جشنم بود بعداز عروسی و تو چش بودم سعی کردم که خوب ظاهر شم!!!درنهایت هم راضی بودم
رنگ موهامم که فک نمیکردم انقد طرفدار پیدا کنه![]()
شب حدودای 8:30 بود که همگی رفتیم خونه ی عروس..(بنابه دلایلی بقیه ش تو ادامه مطلب
)
آخر شب هم که برگشتیم یه برف بازییی حسابی کردیم !!(از پریشب برف میباره اینجا و جلو خونمون برف خیلی زیادی نشسته بود!)طفلی شوهر خاله مو خشکه برف کردیم!!انقد بامزه شده بووود!!![]()
فردام به احتمال زیاد با دوستم قراره بریم همدان..دوستم دوره داره منم که باید برم دنبال کارای فارغ التحصیلی...اگه بریم که شبم می مونیم...(من مجبور بودم خودم برم دنبال کارای فارغ التحصیلی آخه محسن نمیتونست..منم از همدان رفتن تنهایی بدون محسن بیزارم....چون از درو دیوارش خاطره دارم با محسن....همیشه دوتایی بودیم...حالا اینبار خوبه که دوستم هست والا نمیرفتم تا وقتی بشه دوتایی بریم!کارامونم می موند!! )![]()
بریم ادامه با عکس لباسم و بقیه ماجرای بله برون!
الینا آدرس بزار که رمز ادامه مطلبو بزارم واست..
+ميگما چرا بعضيا تا ادامه مطلب رمزي ميشه پيداشون ميشه؟!!!! مثلن اينجا كلي مطلب نوشته شده بعد تا مياد ميگه رمز؟! چرا؟!
!
41
سلاااام
اولش نوزدهمین ماه عقدمون رو به خودمو شوشو تبریک میگم...
دومش بگم که من عاشق امشبم....
ینی هرسال منتظر همچین شبی هستم...
امشب شب به ولایت رسیدن امام زمانه....![]()
(آقــــای من مولای من تبریکــــــــــ)
خوبین خوشییین؟ ![]()
مام خوبیم خداروشکـــر
این روزا خداروشکر
روزای بی استرسی
رو داریم گوش شیطون کر...!!
چهارشنبه عصری رفتیم برفــ بازی البته فقط بابا و محسن و من...خواهرام که امتحان دارن و مامانم گفت سرده نمیتونم بیام..![]()
خیلی خوش بگذشت
کلی عکس گرفتیم ...ولی خیلی خیلییی سرد بود!دستکشم نبرده بودیم ینی دستامون میسوخت از سرما!!
من تو برف ![]()
پنج شنبه ظهری نوبت آرایشگاه داشتم واسه ابروم..خیلی وقت بود
نرفته بودم پیش آرایشگرم و خودم تمیزش میکردم بخاطر کمبود وقت..کارش خیلیی
دُرُسته!دیگه ناهار نخورده رفتمو برگشتم...محسن تا دید کلی ذوق زده شد
میگم که کارش حرف نداره!قرار شد ساعت 4هم برگردیم خونه خودمو محسن...که خبرگذاری
(دخترخاله)به
آجیم خبر داد که پسر اون یکی خاله داره دوماد میشه و دارن میان اینجا که
دعوتمون کنن!!دیگه کنجکاوی باعث شد که به محسن بگم بمونیم ببینیم چه خبره
(قبلن هم خبرارو داشتمیما !اصلن منو مامان خاله رو شیر کردیم که پسرشو سرو سامون بده
و الا قصدشو نداشت!ینی میترسه که پسرش از چنگش دراد!!!
ناگفته نماند همین خاله سر بله برون منو محسن یه قشقرقی به پا کرد که نگو
آخه منو واسه پسرشون..........!!!
و من گفته بودم تا ارشد نگیرم قصد ازدواج ندارم
)دیگه موندیم تا خاله اینا اومدن و دعوتمون کردن واسه بله برون که شنبه شب هستش
ولی خاله خیلی یجورایی بود!!انگار ناراحته که پسرش داره زن میگیره!!![]()
بنابراین امروز محسنم رفت که شنبه بره سرکارش..آخه یه هفته مرخصیش تموم شد
معلوم هم نیس که بتونه فردا برگرده یانه....منم که لباس مباس نیاوردم با
خودم..ینی نمیدونستم همچین برنامه اییه..حالا کی تو این سرما میتونه بره
خرید
دیگه دیدم فعلن هستم نت اینجاروهم شارژکردم که چن تا عکس بزارم!![]()
+محسن جدیدنا خیلی حرف بچه رو میزنه...!میگه میخوام بفرستمت دکتر که دخمر دار شیم
حالا نه ها!چن ماه دیگه!!!
بک گراند گوشیش که همه خانواده عاشقش شدن!!میگه دخمرمم باید به ستاره بگه سِداره
یه ذوووقی میکنه که نگووو!!
+کیک لیوانی که چن شب پیش خونه خودمون درست کردم (موقع انجام پروژه کیک پزون راه انداخته بودم
هرشب کیک لیوانی درست میکردم!!مدام هوس میکردم!!
کیک زبرا همپختم که عکس نگرفتم ازش!!)
+مجسمه که گفتم پسرعموی محسن و خانومش واسمون آوردن!اینم پیراشکی خوشمزه که خانومش درستیده بود(الی جون منظورم ازین پیراشکیا بید
)
+اینم یه غذای محلیه بسیااار خوشمزه![]()
دیگه یادم نیس عکس چیرو قرار بود بزارم!
40
نمرمونم 19.25شد با اینکه بیشتر توقع داشتیم ولی خوب داورامون ازون استادای گیر بودن که بیخود ب ترک دیوار گیر میدن!
اووووف چقد این چند روز کار کردیمو بییییییخوابی کشیدیم!واسه اولین بار تو خونه خودمون پروژه انجام میدادیم..ماکت سازی...هی چه لحظان خوبی بود ولی پر از استرس!
اینم تمووووم شد..
یه گردنه هست از شهر ما تا شهر دانشگامون که خیلییی خطرناکه..پر از پیچ...موقع زمستونم که میشه پر از برف و یخ و مه!امروز صبی ساعت 5 ماشینی که هماهنگ کرده بودیم اومد دنبالمون...تو راه یخورده ماکتامونو جمع وجور میکردیم!تو ماشین ماکت سازی نکرده بودم که کردیم!!;d بعدش چون نخوابیده بودیم یه چرت زدیم تا رسیدیم اون گردنه! وای از مه اصلن جلو پیدا نبووود!محکم دستای عشقمو چسبیده بودم!انقد نذر و نیاز که جون سالم بدر ببریم!ینی یه اشتباه کوچیک از راننده باعث میشد یا بیفتیم تو دره یا یه ماشین از جلو ........! بخیر گذشت!این ۴سالو که رفت و آمد داشتیم خطرناکترین قسمتاش زمستونای گردنه بوده...
محسنم اصرار داره ازین ترم بریم ارشد دانشگای خودمون..ولی من میگم نه...بزار یه سال بخونیم که به اون هدفی که داریم برسیم...حالا کی حال داره واسه کنکور بخونه! باید یه ماهی استراحت کنییم!
خیلی عکس دارما اما با گوشی آپلودش سخته! علی الحساب :
*راستی اومدیم خونه مامانم اینا چند روزی اینجااایم...تا جمعه محسنم مرخصی داره...
*دیروز عصری یهویی تصمیم گرفتیم محسن موهاشو کچل کنه! کچل کچل نه ها!ولی کوتای کوتاه!انقد بامزه شده!بش میگم.کچلوو!بر وزن تتلو!!! دی:منم موهامو رنگ گذاشتم!سرخ آتشین..خیلی خوشرنگه...محسنم بم میگه آنشرلی دی:
*اگفتم که گوشیم خونه مامانم اینا مونده بود...االان دیگه دستمه..ینی سیممو انداختم تو جدیده...
* تولد محسنم نزدیکه..۲۵ دی...سالگرد آشناییمونم هس...کادوهامونو که دادیم...واسش یه سورپرایدم دااارم! شمام پیشنهاد خاصی دارین بگین لدفن...
*حرف زیاده ولی با گوشی حسش نیییییی!
ازین به بعد بیشتر بهتون کله میدنم :دی
(الیناجون چون رمز نداشتی آدرستم نداشتم که برات رمز بزارم گذاشتم رو صفحه اصلی)
39
دیروز حین سالاد ساختن دستمو بریدم عمییییق :( زنگیدم به محسن و گریههه! محسنم گفت الان میام بریم بخیه ... گفتم نه نمیخواد..اومد گفت پاشو بریم دیگه به هر نحوی بود خونشو بند آوردم که نرم بخیه میترسم...ولی هنوز یه درد خاصی داره!
پریروز به محسنم یه سفر مشهد تشویقی دادن که مثلن فردا حرکت باشه تا جمعه... محسنم گفته بود نمیتونیم تحویل پروژه داریم...آخ چقد دوس داشتم برییم :(
واسمون ب شدت دعا کنین...
*بلاگفا چه خلوته! همه مشغول درسخوندن و امتحانیدااا!! اولین ترمیه که از امتحان خلاصییم !! ;)
*صفر هم که داره تموم میشه به سلامتی و نامزدیا و عقد عروسیا شرووو میشه ایشااالله....اولیشم که ایشااااالله نامزدی شادی جونمه.. :)
*بچه ها واسه پری و مرینازم دعا کنین که روزای شادیشون زووود برسه....
38
3شنبه شب که خوابم. نمیبرد داشتم به چیدمان خونه فکر میکردم،حس کردم که یه جابجایی داشته باشن وسایلا بهتر میشه!همون لحظه محسنو از خواب ناز بیدارکردم میگم نظرت چیه که دیزاین خونه رو یکم تغییر بدیم؟؟!! طفلی تو خواب گفت باشه!چون اگه میگفت نه من اونقد میگفتم که راضی شههه!خلاصه فردا شبش تا از بیرون اومدیم و شامو خوردیم شرو کردیم به جابجایی وسایل!!خونه از این رو به اونرو شد!الان چیدمانش خیلیییی بهتر از قبل شده...اونقد تغییر کرده ک قتی میایم تو خونه میگیم ااا نکنه اشتباهی اومدیم :دی
5شنبه ظهر ماادر شوهر زنگ زد که واسه شب دلمه درست کردم که دوس داری شب بیاین اینجا..
شبش اونجا بویم..بسی خوش گذشت..فقط پدر شوهر یخورده درد داره واسه کتفش و اون تصادفه..دلم کباب میشه واسش:(
برگشتنی هم باهم چیدمان اتاق خوابمونو تغییر دادیم...اینم خیلی بهتر از قبل شد...بعدن عکس جدید میگیرم از خونه و میزارم..
دیشب پسر عمه ی محسن وخانومش ساعت 9-10اومدن شب نشینی..واسمون کادویی ازون مجسمه هایی که شبیه نگهبان جهنمه آوردن!!ترسناکه اما بامزه س..خانومشم پیراشکی درست کرده بو واسمون آورده بود... خلی پیراشکی دوس دارم ولی حس میکنم ساختنش سخته و از حوصله من خارجه :( شایدم یه روزی خودم بلد شدم;)
مسابقه فوتبال دستی برگزار کردیم و کلییییی خندیدیم! نه که من کندم تو این بازی هم باید سرعت داشته باشی! خلاصه باوجود تلاشش و گلزنیای محسن به خاطر گل به خودیای که من میزدم باختیم از شون دییییییی:
*تو پست قبل یادم رفت بگم گوشیامون سامسونگ اس 2 هستش عکسش واسه وختی نت دار شدم:)
*نمیدونم کمرم چرا جدیدن انقط اذیته.....به عبارتی قولنج میکنه پشتم:(
*پریییی تو کجا رفتی؟؟؟
37
*از وقتی تاریخ دفاع معلوم شده گ*ش*ا*د شدیم!هرکاری میکنیم الا درس!کمتراز۱۰ روزدیگه هم دفاعمونه و کلییییی کار!اکامنت این پست بازه دوستااااان.....چند روزی هستم:)میام پیشتوووون
20 خاطرات حنابندوون +عکس

رمز پست قبلی همونه که داشتین..رمز جدیدو دارم میفرستم براااااااتون...البته به کسایی کخ واسه پست قبل و قبلترش کامنت داده بودن..
سعی کردم به همه اونایی که تو کامنتا بودن بفرستم..اگه کسی بهش نرسیده رمز بگه که بفرستم:))
19
نوترین علوس بلاگفا وارد می شود!!


مریم جونم مرسی واسه این عسک خوشملی که واسم فرستادی...
ایشالله بعداز محرم و صفر علووووس خوشمل زمستونی شی...
18

انشالله فقط چند ساعت مونده تا حنابندونمون:)
انشالله فقط1روز مونده تاعروسیمون:)












رفتیم خونه بخت