رمز عبور وبلاگم رو فراموش كرده بودم!

- ته ته ته اش يه موي گنديده ي اينجا رو به توالت شيشه ايه فيس بوك نمي دم

اسمشو بذار زندگی ... دور کلاش قرمزی!

- در ماه دوم تاهل هستم! اومدیم اصفهان پیش پدر خانمم اینها و دید و بازدید های معمول ادمهای متاهل با فامیل هاشون! اصلا عادت ندارم به این شیوه زندگی  همینه که اینجور وقتها معمولا خیلی حواسم به رفتارم هست که گند نزنم!  راستش رو بخواین هنوز نمیدونم این وضعیت خوبه یا بد. میریم دانشگاه و هم رو دوست می داریم. با هم ناهار می خوریم و هم رو دوست می داریم. برمیگردیم خونه و کار می کنیم و هم رو دوست می داریم. درس میخونیم و هم رو دوست می داریم. به رفتار های هم دقیق می شویم و از زندگیه متاهلی  می ترسیم و هم را دوست می داریم و هم را دوست می داریم و فراموش می کنم مدتها وبلاگم رو و هم را دوست می داریم . در این میانه چیز های زیادی هست برای دلواپسی . موهایی هستند وکه هر روز تعداد بیشتریشان سفید می شوند. حساب و کتاب زندگی و کلی کارهای دیگری هستند که اگر خودت بودی دوست نداشتی انجامشان بدهی. کلی کارهای دیگر حذف شده اند که اگر خودت بودی دوست داشتی انجام بدهی و دیگر نمی توانی . و اینها هیچکدام "آزار دهنده" نیستند تا زمانی که زندگی با پس زمینه ای از "و هم را دوست می داریم" ادامه می یابد.

پی نوشت: دلم برای اینجا تنگ شده بود.

"ناژنون" "آتشگاه" "میرزا طاهر" "خاقانی" "اصفهان" "مرضیه" اسامی تازه اند


احمقانه است دو نفر عاشق هم شوند و به هم زل بزنند و خسته نشوند.

باید دست بندازند دور شانه ی هم و با هم نگاه کنند به آنچه که روبرو ست و "باید" است. به آن غایتی که یک نفره نمی شد. به جایی که یک نفره نمی شد رفت. به آنچه عشق دلیل است برای آن. برای او.

پی نوشت: پیچک!

پیش می آید!

بی خوابی دیشب

تقصیر پشه ی بد بخت نبود

...



پی نوشت:

لازم نيست دنياديده باشد
همين که تو را خوب ببيند
دنيايي را ديده است.

از ميليون‌ها سنگ همرنگ
 که در بستر رودخانه بر هم مي‌غلتند
فقط سنگي که نگاه ما بر آن مي‌افتد
زيبا مي‌شود.
تلفن را بردار
شماره‌اش را بگير
و ماموريت کشف خود را
در شلوغ‌ترين ايستگاه شهر
به او واگذار کن.
از هزاران زني که فردا
پياده مي‌شوند از قطار
يکي زيبا
و مابقي مسافرند.


"از کبریت خیس عباس صفاری"

نمی توانم بنویسم و متاسفانه ناراحت هم نیستم!

- کار می کنم درس می خونم سعی می کنم نامزدم رو اذیت نکنم . همه چی براش خوب پیش بره . عملا  هضم ام! اذیتم نمیشم!

پی نوشت:قابل توجه دومان!

چرا باید در موردش حرف زد؟

چه ننوشتن های قشنگی دارم این چند وقته : ونگوک میگه چرا وقتی میشه از یه مجسمه ی زیبا عکس گرفت چرا باید در موردش حرف زد؟

بهار

دیروز اولین زنبور امسال را دیدم. درختها رو که نگاه می کنی هنوز دو به شک هستن که وقته جوونه زدن شده یا نه. زنبور ها ولی نه زنبور ها مطمئن هستن. بهار داره میاد راس راسی!

یک هو هورت کشیدن یه لیوان مورچه ی ریز  نا غافل!

 

 

-هایکو:

در عشق

به غایتی می رسد

که از مرگ میترسد!

 

- رفتنت

قطاریست با واگن های بی نهایت

صدای عبور واگن ها از روی ریل

ثانیه هایی ست

که هر چند هر لحظه کمی دورتر

ولی تو را به من وصل نگه می دارد

صدای واگن ها

                     صدای کشیده شدن فنر یست

که با اینکه هر لحظه کمی دورتر

ولی

           شدت بازگشت تو را به من

                                              تضمین می کند!

 

با تشكر از فيس بوك به خاطر هشدار هايش

- من امروز متولد هستم! براي بيست و نهمين بار.

خدای ما که در آسمانهایی...


خدا نگاه می کرد

با مردمک ماه نیمه اش

                       به آن دو نفر

و می اندیشید:

گذشته ی مشترکی نداشته اند!

ولی در مورد آینده ی مشترک

                                        شاید بشود یک کارهایی برایشان کرد!

باید ترسید؟ از خوب بودن زیاد و شدید و طولانی؟


- کلی واحد دارم این ترم. اصلا وقت نمی کنم بیام اینجا :( دلم تنگ شده بود اومدم یه سری بزنم فقط!

- در مورد اینکه آیا حالم خوب است یا نه باید بگویم طوری هستم که اصلا فکرش را هم نمی کردم که اصلا بشود اینطور بود! توضیح کافی بود؟

زیر ستاره ای کوچک

 

از شعری به همین عنوان از ویسواوا شیمبورسکا:

عذر می خواهم از اتفاق که ضرورتش می نامم.

عذر می خواهم از ضرورت اگر اشتباه می کنم!

خوشبختی نرنجد که از آن خود می خوانمش

مردگان از من بگذرند که در حافظه ام پرتو ضعیفی بیش نیستند

عذر می خواهم از زمان برای جهان های بی شماری که غافلم از آنها در ثانیه ای

عذر می خواهم از عشق های قدیمی که جدیدی را عشق اول می شمارم

ببخشیدم جنگل های دور که گل به خانه می برم

عفو کن امید از دست رفته اگر گاهی می خندم

عف. کنید کویر ها که با قاشقی پر آب به سویتان نمی دوم

و تو نیز که هنوز همان بازی در همان قفس

بی حرکت همیشه چشم به همین نقطه می دوزی

بیامرز حتا اگر پرنده ای آکنده از پر باشی

عذر می خواهم از درخت برای پایه های میز

از پرسش های ضروری برای پاسخ های ساده

داستان گنجشک ها و چشمان بدون انتها!

 

- ۲ راه دارم :

۱ - از او بنویسم.

۲- از او ننویسم!

خب کدام را انتخاب کنم؟ هوم..... خب بگذار ببینم. آهان:

 

 

 

 

 

 

 

.

you already know how this will end.....

 

حوالی ظهر رفتم بیرون جلوی در دانشگاه روی چمن نشستم تکیه دادم به دستم. چند دقیقه که گذشت دستم خواب رفت و بلندش کردم دیدم جای چمن افتاده کف دستم . چند دقیقه خیره شده بودم به مارپیچ های کف دستم و لبخند می زدم. این اتفاق که افتاد به طرز به شدت بی ربطی احساس کردم که احتمال عاشق شدن دور از ذهن نیست. ذوق کردم.

پی نوشت: گاهی می شود از موضوعاتی کاملا بی ربط نتایجی به شدت دلپذیر گرفت! امیدوار باشید!

ـآی ..... چهر ه ی آبی ات... آآآآآآآآآآآآآآآآآآی ... چهره ی سرخ ات......

 

من مثل

 

 

تو چشمان زنت آبی خواهد بود.

هی تو دهانت سرویس خواهد شد.

هوم تو یکی در یک تلاش برای به دست آوردن شرافت از دست رفته ات همانی را که زنش چشمان آبی داشت را خواهی کشت.

نشسته آن بالا برای آفریده هایش سرنوشت خلق می کند.

و حال اینکه من

 مثل دوران سربازی که می چپیدم در انبار بین وسایل قایم می شدم و کسی دنبال من نمی گشت

هستم.

 

ریلیشن شیپ!


_

حادثه خبر نمی کند.
خبر حادثه را فردا در روزنامه صبح ات خواهی خواند.
کرخت
چایی ات را شیرین میکنی
بی حوصله موهایت را پشت سرت جمع می کنی.
انگشتت را می گذاری روی خبری در ستون اخبار حوادث
و می گویی : مامان اینو خوندیش؟!

دو پرده از مرگ


-مثل کامنت گذاشتن برای وبلاگی که نویسنده اش مرده. فکر کردن به اینکه در لحظه ی پست مطلب آخر گزینه ی "نظرات پس از تایید نمایش داده شوند" رو بر میداره بر خلاف معمول. من فکر می کنم همه یک جورایی لحظه ی مردن رو حس می کنن قبلش. یکی از یه روز قبل یکی از چند روز. یکی چند لحظه. 


-مثل کامنت گذاشتن برای وبلاگی که نویسنده اش مرده. از نقطه نظر کامنت گذارنده. او با کسی حرف می زند که نیست. او پس از مدتی با کسان دیگری که کامنت می گذارند صحبت می کند. بر مزار مرحوم سبزی پاک می کنند بعد از یک مدت.

با نگاه به "فاک ماشین" داستان کوتاهی از بوکوفسکی


- همچنان که داشتند روده هایش را

همچنان که داشتند رگهایش را

                               بیرون می کشیدند

فریاد می زدند:

ببینید بدنش پر از سیم است.

قصه ی مردی که لب نداشت


 

احمد شاملو

 

خنده‌ی بی‌ لب کی دیده؟

مهتاب ِ بی ‌شب کی دیده؟

لب که نباشه خنده نیس

پَر نباشه پرنده نیس.

 

یه مردی بود حسین ‌قلی

چشاش سیا لُپاش گُلی

غُصه و قرض و تب نداشت

اما واسه خنده لب نداشت.

 

خنده‌ی بی ‌لب کی دیده؟

مهتاب ِ بی ‌شب کی دیده؟

لب که نباشه خنده نیس

پَر نباشه پرنده نیس.

 

□

 

شبای دراز ِ بی ‌سحر

حسین ‌قلی نِشِس پکر

تو رختخوابش دمرو

تا بوق ِ سگ اوهواوهو.

تموم ِ دنیا جَم شدن

هِی راس شدن هِی خم شدن

فرمایشا طبق طبق

همه‌گی به دورش وَقّ و وقّ

بستن به نافش چپ و راس

جوشونده‌ی ملاپیناس

دَم‌اش دادن جوون و پیر

نصیحتای بی‌نظیر:

«ــ حسین‌قلی غصه‌خورَک

خنده نداری به درک!

خنده که شادی نمی‌شه

عیش ِ دومادی نمی‌شه.

خنده‌ی لب پِشک ِ خَره

خنده‌ی دل تاج ِ سره،

خنده‌ی لب خاک و گِله

خنده‌ی اصلی به دِله...»

 

حیف که وقتی خوابه دل

وز هوسی خرابه دل،

وقتی که هوای دل پَسه

اسیر ِ چنگ ِ هوسه،

دل‌سوزی از قصه جداس

هر چی بگی باد ِ هواس!

 

□

 

حسین‌قلی با اشک و آه

رف دَم ِ باغچه لب ِ چاه

گُف: «ــ ننه‌چاه، هلاکتم

مرده‌ی خُلق ِ پاکتم!

حسرت ِ جونم رُ دیدی

لبتو امونت نمی‌دی؟

لبتو بِدِه خنده کنم

یه عیش ِ پاینده کنم.»

 

ننه‌چاهه گُف: «ــ حسین ‌قلی

یاوه نگو، مگه تو خُلی؟

اگه لَبمو بِدَم به تو

صبح، چه امونَت چه گرو،

واسه‌یی که لب تَر بکنن

چی‌چی تو سماور بکنن؟

«ضو» بگیرن «رَت» بگیرن

وضو بی ‌طاهارت بگیرن؟

ظهر که می‌باس آب بکشن

بالای باهارخواب بکشن،

یا شب میان آب ببرن

سبو رُ به سرداب ببرن،

سطلو که بالا کشیدن

لب ِ چاهو این‌جا ندیدن

کجا بذارن که جا باشه

لایق ِ سطل ِ ما باشه؟»

 

دید که نه وال‌ّلا، حق می‌گه

گرچه یه خورده لَق می‌گه.

 

 □

 

حسین‌قلی با اشک و آ

رَف لب ِ حوض ِ ماهیا

 

گُف: «ــ باباحوض ِ تَرتَری

به آرزوم راه می‌بری؟

می‌دی که امانت ببرم

راهی به حاجت ببرم

لب‌تو روُ مَرد و مردونه

با خودم یه ساعت ببرم؟»

 

حوض‌ْبابا غصه‌دار شد

غم به دلش هَوار شد

گُف: «ــ بَبَه جان، بِگَم چی

اگر نَخوام که همچی

نشکنه قلب ِ ناز ِت

غم نکنه دراز ِت:

حوض که لبش نباشه

اوضاش به هم می‌پاشه

آبش می‌ره تو پِی‌گا

به ‌کُل می‌رُمبه از جا.»

 

دید که نه وال‌ّلا، حَقّه

فوقش یه خورده لَقّه.

 

 □

 

حسین‌قلی اوهون‌اوهون

رَف تو حیاط، به پُشت ِ بون

 

گُف: «ــ بیا و ثواب بکن

یه خیر ِ بی‌ حساب بکن:

آباد شِه خونِمونت

سالم بمونه جونت!

با خُلق ِ بی‌بائونه‌ت

لب ِتو بده اَمونت

باش یه شیکم بخندم

غصه رُ بار ببندم

نشاط ِ یامُف بکنم

کفش ِ غمو چَن ساعتی

جلو ِ پاهاش جُف بکنم.»

 

بون به صدا در اومد

به اشک و آ در اومد:

«ــ حسین‌قلی، فدات شَم،

وصله‌ی کفش ِ پات شَم

می‌بینی چی کردی با ما

که خجلتیم سراپا؟

اگه لب ِ من نباشه

جانُوْدونی‌م کجا شِه؟

بارون که شُرشُرو شِه

تو مُخ ِ دیفار فرو شِه

دیفار که نَم کشینِه

یه ‌هُوْ از پا نِشینه،

هر بابایی می‌دونه

خونه که رو پاش نمونه

کار ِ بون‌اشم خرابه

پُلش اون ور ِ آبه.

دیگه چه بونی چه کَشکی؟

آب که نبود چه مَشکی؟»

 

دید که نه والّ‌لا، حق می‌گه

فوقش یه خورده لَق می‌گه.

 

 □

 

حسین‌قلی، زار و زبون

وِیلِه‌زَنون گریه‌کنون

لبش نبود خنده می‌خواس

شادی پاینده  می خواس.

 

پاشد و به بازارچه دوید

سفره و دستارچه خرید

مُچ‌پیچ و کول‌بار و سبد

سبوچه و لولِنگ و نمد

دوید این سر ِ بازار

دوید اون سر ِ بازار

اول خدا رُ یاد کرد

سه تا سِکّه جدا کرد

آجیل ِ کارگشا گرفت

از هم دیگه سَوا گرفت

که حاجتش روا بِشه

گِرَه‌ش ایشال‌ّلا وابشه

بعد سر ِ کیسه واکرد

سکه‌ها رو جدا کرد

عرض به حضور ِ سرورم

چی بخرم چی‌ چی نخرم:

خرید انواع ِ چیزا

کیشمیشا و مَویزا،

 

تا نخوری ندانی

حلوای تَن‌تَنانی،

لواشک و مشغولاتی

آجیلای قاتی‌پاتی

اَرده و پادرازی

پنیر ِ لقمه ‌ْقاضی،

 

خانُمایی که شومایین

آقایونی که شومایین:

با هَف عصای شیش‌منی

با هف­‌تا کفش ِ آهنی

تو دشت ِ نه آب نه علف

راه ِشو کشید و رفت و رَف

هر جا نگاش کشیده شد

هیچ‌چی جز این دیده نشد:

خشکه ‌کلوخ و خار و خس

تپه و کوه ِ لُخت و بس:

قطار ِ کوهای کبود

مث ِ شترای تشنه بود

پستون ِ خشک ِ تپه‌ها

مث ِ پیره‌زن وخت ِ

دعا.

 

«ــ حسین‌قلی غصه‌خورک

خنده نداشتی به درک!

خوشی بیخ ِ دندونت نبود

راه ِ بیابونت چی بود؟

راه ِ دراز ِ بی‌حیا

روز راه بیا شب راه بیا

هف روز و شب بکوب‌بکوب

نه صُب خوابیدی نه غروب

سفره‌ی بی‌نونو ببین

دشت و بیابونو ببین:

کوزه‌ی خشکت سر ِ راه

چشم ِ سیات حلقه‌ی چاه

خوبه که امیدت به خداس

وگرنه لاشخور تو هواس!»

 

 □

 

حسین‌ قلی، تِلُوخورون

گُشنه و تشنه نِصبِه‌جون

 

خَسّه خَسّه پا می‌کشید

تا به لب ِ دریا رسید.

از همه چی وامونده بود

فقط‌اَم یه دریا مونده

بود.

 

«ــ ببین، دریای لَم‌لَم

فدای هیکلت شَم

نمی‌شه عِزتت کم

از اون لب ِ درازوت

درازتر از دو بازوت

یه چیزی خِیر ِ ما کُن

حسرت ِ ما دوا کُن:

لبی بِده اَمونت

دعا کنیم به جونت.»

 

«ــ دلت خوشِه حسین‌قلی

سر ِ پا نشسته چوتولی.

فدای موی بورت!

کو عقلت کو شعورت؟

ضررای کارو جَم بزن

بساط ِ ما رو هم نزن!

مَچِّده و مناره‌ش

یه دریاس و

کناره‌ش.

لب ِشو بدم، کو ساحلش؟

کو جیگَرَکی‌ش کو جاهلش؟

کو سایبونش کو مشتریش؟

کو فوفولش و کو نازپَری‌ش؟

کو نازفروش و نازخرش؟

کو عشوه‌یی‌ش کو چِش‌چَرش؟»

 

  □

 

حسین‌قلی، حسرت به دل

یه پاش رو خاک یه پاش تو گِل

دَساش از پاهاش درازتَرَک

برگشت خونه‌ش به حال ِ

 سگ.

دید سر ِ کوچه راه‌به‌راه

باغچه و حوض و بوم و چاه

هِرتِه‌زَنون ریسه می‌رن

می‌خونن و بشکن

می‌زنن:

 »ــ آی خنده خنده خنده

رسیدی به عرض ِ بنده؟

دشت و هامونو دیدی؟

زمین و زَمونو دیدی؟

انار ِ گُل‌گون می‌خندید؟

پِسّه‌ی خندون می‌خندید؟

خنده زدن لب نمی‌خواد

داریه و دُمبَک

نمی‌خواد:

یه دل می‌خواد که شاد باشه

از بند ِ غم آزاد باشه

یه بُر عروس ِ غصه رُ

به تَئنایی دوماد باشه!

حسین‌قلی!

حسین‌قلی!

حسین‌قلی حسین‌قلی حسین‌قلی!»

من اگر لال در کنار تو خفته ام



من از مردی شنیده ام
که کلمات را خیلی زیبا ادا می کند.
که اگر او تنها نام ها شان را به زبان بیاورد
زنان خود را تسلیم اش می کنند.
من اگر لال در کنار تو خفته ام
هنگام که سکوت بر لبان مان چون غده ای می شکفد
برای این است که می شنوم
مردی پله ها را بالا می آید
و پشت در
صدایش را صاف می کند.

"شعری از لئونارد کوهن"


مردن در حاشیه ی یک استفراغ!

 

پیدا کنید جای ذره را در جعبه ی یک بعدی.

این سوال آحر ترم در س کوانتوم علی رضا اینها بود که رشته ی  شیمی محض می خوند!

 

- پی نوشت: عنوان قسمتی از نوشته ی "یک هایکوی روانپریش" کار پروانه حسین خانی ست که تصاویر فیلم ش رو گرفتیم امروز تموم شد و مونده تدوینش. شاهکار بود  چند شب کار که همه صبح ها داغون کارمون بودیم و اکیپ شب جمع می شد و در مورد کار و خیلی چیز های دیگه کلی حرف می زدیم. تجربه ی عالی ای بود.

نگاه

نشسته به ماه.

و انگشتها

چرک پوست چروک گردن را

                                   می سابد


چهل سالگی دور از ذهن نیست

ماجرای آقای ایزدی پناه


- آقای ایزدی پناه معلم تاریخ آموزش و پرورش ارومیه بود. در مقطع راهنمایی. آقای ایزدی پناه انسان بسیار موجه پیرمردی آرام و جا افتاده و مقبول اطرافیان؛ انسانی زحمتکش و منطقی بود. خود او نیز زندگیه بسیار ساده و بدون هیچ اتفاق خیلی بزرگ و خاصی  داشت. یک چیز غیر معمول در زندگیه آقای ایزدی پناه وجود داشت که هیچ کس به غیر از خودش از آن خبر نداشت. او از پژواک صدای خودش می ترسید. با دیدن خودش در آینه به هیچ وجه مشکلی نداشت و لیکن از شنیدن تکرار صدای خودش به هر نحوی تا حد مرگ می ترسید. به همین خاطر از حرف زدن و آواز خواندن در حمام یا چهار دیواری های خالی  غار  و یا هر جای شبیه این به شدت اجتناب می ورزید!

یک روز آقای ایزدی پناه  متوجه دردی عمیق و کشدار دقیقا درناحیه ی  دو بند انگشت زیر ناف خود شد. که اول خیلی موزی شروع شد و چند دقیقه بعد او را زمین گیر کرد. طبیعتا او فورا به پزشک مراجعه کرد. پزشک بعد از انجام آزمایش های اولیه و سپس معاینات پیچیده نظر خود را اعلام کرد : سرطان پیشرفته ی پروستات. و در پاسخ آقای ایزدی پناه  که پرسیده بود چقدر فرصت دارم سری تکان داد و با شرمندگی گفت : یک ماه. حد اکثر!

آقای ایزدی پناه سی و یک روز زندگی کرد و صبح روز سی و دوم مرد.

آغوشت استوای امن زمین

دلتنگیهای آدمی را باد ترانه می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشقهای نهان
و شگفتیهای بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو
و
من

شعر: مارگوت بیگل، ترجمه احمد شاملو

آغوشت استوای امن زمین

دلتنگیهای آدمی را باد ترانه می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشقهای نهان
و شگفتیهای بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو
و
من

شعر: مارگوت بیگل، ترجمه احمد شاملو

آه ای در خود فرو رفتن آرام...

ساعت از نه گذشته باید به بستر رفنه باشی

سببی نیست که بیدار یا که دل نگرانت کنم

همانطور که آنان می گویند پرونده بسته شد.

اکنون من و تو خموشانیم

دیگر غم سود و زیان اندوه و درد و جراحت چرا؟ نگاه کن چه سکوتی در جهان فرو نشیند


شب آسمان را فرو می پوشاند به پاس ستارگان

در ساعاتی این چنین آدمی بر می خیزد  تا خطاب کند

اعصار و تاریخ و تمامی خلقت را!

 

* این شعر را پس از خودکشی مایاکوفسکی در جیب او یافتند ظاهرا آخرین شعر اوست


*پی نوشت:

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

جوانی بی حاصل

اسیر همه چیز

من زندگی ام را با حساسیتی فزون از حد بر باد داده ام.

آه ای در خود فرو رفتن آرام

نگذار چیزی متوقف ات کند.


-از آرتور رمبو

چییییرررزز!

- اول ابتدایی بودم یه معلمی داشتیم کرد بود. آقای ثمین! اسمشم خاص بود. آدم خیلی مهربونی بود.از پشت مدرسمون یه رودخونه ی کوچیک رد می شد. یه روز با ما فوتبال بازی می کرد محکم شوت کردم توپ رفت اونور دیوار افتاد تو آب . معلممون بدو از در رفت بیرون و 5 دقیقه بعد در حالی که تا زانوهاش خیس آب بود توپ تو دست اومد تو. خندید. بچه ها همه دست زدند جیغ کشیدن توپو از دستش قاپیدن و شروع کردن به بازی و دیگه اصلا ندیدنش! رفت نشست یه گوشه جورابا و کفشا شو در آورد خشک بشن و داشت بچه ها رو با لبخند نگاه می کرد. خواستم برم جلو تشکر کنم. روم نشد. منم رفتم بازی! به سلامتیه اون معلم امون. آقای ثمین...به سلامتیش.

تو بگو دنیا جای بزرگی بود یا ما آدمهای کوچکی بودیم؟

 

- نخست پناه بردن از همه به تو

سپس پناه بردن از تو به هیچ

پس از آن گردن فرازی در برابر هر آنچه هست می شود

که پناه بردن من به هیچ از تو بود

که به تو از هیچ بود.

 

 

پینوشت: عنوان مال دوستم محمد بای عزیز بود.

دکمه هایت را ببند تا باد ها استراحتی بکنند...


- دارد می خواند: دکمه هایت را ببند تا باد ها ....

این سطر ها را برای تو می نویسم. مبادا کلمه ای از آن را برای دیگری فاش کنی. من هم قول می دهم کلید  زبانم را به اقیانوسی در دور دست بیاندازم...

دیدار ما کنار همان اقیانوس در آن دور دست برای خندیدن به روزگاری که ما بوده ایم...

 کرم الله سلیمانی آدم عجیبی ست 39 سال دارد در جنگ بوده همر کلاسی من است. الان دارد برایم شعر می خواند. شعر می گوید نویسنده هم هست. بعضی وقتها هم حرص من را در می آورد! الان می خواند: بیا در این کلمات جشنی بگیریم. ای دختر ! ای تو ! چقدر اصیل روسری ات را گره می زنی....

شب آخر خوابگاه است. فردا صبح می آیم تهران و بعد ارومیه. می فهمم چقدر به این بچه ها عادت کرده ام. خیلی بچه ها عجیب و جالبی هستند. احساساتم کم کم دارند روشن می شوند...

می خواند : قطار رفت بی صبرانه جا به جا می شوم. جا نمانده ام. منتظر قطار بعدی ام....

دیوار و سقف خانه همین است که نمی نویسم


- همه چیز رو به راه است. راه معلوم نیست. ولیکن همه چیز رو به راه است!