+دیـــر گذشتـــ برآمـــ... خیـــلی
روزآی وحشتنــآکی رو گذروندمــ
ولی تمومــ شد... میخوامــ فکر نکنمـــ بهشــ...
ولی باید چنتا چیزو اینجا ثبت کنمــ...
+میدونـــی چیــه توی لعنتی پَــشیزی ارزش نداری!!!
که من خودمــ رو به اون روز بندازمــ
بیخیــآل عشق و عاشقـــی...کیلــو چنده؟؟
وقتی از عشق برامــ حرف میزنن انگــآر جوک تعریف میکنن!!! در ایــن حــد!!
دیروز تو مترو یه پســرِ ۱۵- ۱۴ ســـآله، با گوشی حرف میزد،
میگفتــ عشقمــ دوست دارمـ چرا اذیتم میکنی،
جواب گوشیمو بده و إلا دق میکنمـــآ...
انقدر حرف زد، واقعا داشتمــ بالآ میاوردمــ
اینــآ حسودی نیس، به خدا نیس
یه حسِ تنفر نسبت به این کلمه پیدا کردمــ
عشق کودکانه که نمیفهمید چی میگه...
فقط یه سری جمله های روتین سرهمــ میکرد به دختره میگفت!!
هدفن رو گذاشتمـ تو گوشمــ تا یه آهنگــ توووپ گوش بدمــ!
در همون حین گوشیش دوباره زنگ خورد،
انگــآر طرف میگفت کجایی؟؟ چرا گوشیت اشغاله؟؟
جوابای این پسررو شنیدمــ
انصافاً هنگ کردم!!
**میگفت عزیزمــ تو پــآساژمــ، دارمــ میرمــ مغازه!!! ( اونوقت ما کجا بودیم، مترو شریعتی!!!) بـــله!!
** بعدشمــ بابامـ کارمــ داشت باهاش صحبت میکردم!!
میخواستم بگمــ عوضی چرا اینکارو میکنی؟؟
از اونجایی که اهل فضولی نیستمــ چیزی نگفتمــ،
بزار خووش بــآشه...یه دنیــآیی أمـت اونور هست...
+من اون دنیــآرو یه کوجولوو دیدمــ، نه اون دنیای واقعی!!
تو حالتِ اغما... من ۵ روز کمــآ بودمــ، این قضیه برمیگرده به ۴ ســآل پیش...
سختی زیــآد کشیدمــ، درد زیــآد کشیدمـــ
چه درد جسمــی و چه درد روحــی...
از کمــآ بیرون اومدمــ هیچی یــآدمــ نمیومــد...
کلاً کـــآر خدآ بوده که برگشتمــ، لابد حکمتی بوده...
و در کل فکر کنمــ دلش به حال جوونیِ خودمــ، و مامان بــآبامــ سوخته...
خیلی حس بدیه... ولی من هیچ کس رو نمیشناختمــ!!
ولی یه سری چیزآ یـآدمــ مونده بودش...
اینکه چطوری بنویسم، چطوری غذا بخورمـ و ...
یعنی مغزمــ کامل محو نشده بود... قسمتی از مغزمــ ضربه خورده بود...
مــامانمــ وقتی اون روزآ رو تعریف میکنه، خداروشکر میکنمــ که تو اون حالت نموندمــ...
وقتی به هوش اومدمــ، میگن هیچی یادمــ نبوده، که چه اتفاقی افتاده...
هر سوالی کردن نمیدونستم چی شده بهمــ، یا چند روزه اینطوری بودم!!
من کمــ کمــ یــآدمــ اومد، در عرض یک ماه و نیمــ حافظمــ برگشت...
این بزرگترین معجزه زندگی من بوده...
اینــو گفتمــ تا دیگه به خودمــ این اجازه رو ندمــ زمانیکه حالمــ بده،
از خدا بخوامــ یه بلایی سرمــ بیاد که دیگه برنگردمــ به زندگی
گفتمــ که دیگه یادمــ نره...اون مدتی که من کــما بودمــ چی کشیدن مامان بابامــ
از روی خجالت میکشمــ
خدا کنه یه روزی آدمــِ خوب بشمــ...
+تصمیمای جدید گرفتمــ
کارامو راست و ریس کردمــ
برگشتمــ سرکار، چون تابستونه، تمامـ وقت کردمــ !
بهتر از اینه بشینمــ در و دیوارو نگاه کنمــ...والــآ!!!
دوس دارمــ کمـــتر فکر کنمــ
+دیروز رفتمــ آرایشگــآه، گفتمــ حالته ابروهامــو عوض کن...
ای خـــدآ... خوابیدمــ، بلند شدمــ تو آینه خودمــ رو دیدمــ...وآآآآآی
چینیـــآ هستن، یه تیکه ابرو دارن...صــآف...اون مدلی
گفتمــ این چه مدلشه!! انقدر زنه تعریف کرد
ابروهای نازنیمو چه شکلی کرده بووود...خلاصه حــآلمو گرفت!!
امشبمــ که عروسی بودمــ...
با کلی ذوق شدمــ، از صبح دنبال یه کمربندِ قرمزِ خوشگل برای لباسمـ بود
مگه پیدا میشد!!
۶ ساعت انقدر این ور اون ور گشتمــ!! ولی آخرش ۳ تا کمربند خریدمــ!!
عوضش رو در اومدمــ...گفتمــ بعداً لازم میشه!!!
عروسیِ کسی بوود که زمانی خواستگار من بوود...
من الکی ردش کردمـ
از این ناراحت نیستمــ
از این ناراحتمــ که تو عروسی منو دیدن میگن، چرآ به فلانی جواب رد دادی؟!؟
یکی نیس بگــه آخه فضولید!!!
آقآ کمه کمــ ۱۵ نفر ازمــ پرسیدن چرا گفتی نــه!!
دیگه اعصابمو بهمــ ریختن!!
اینمــ از عروسی رفتن مــآ
مردمــ زاییده شدن برای حرف درآوردن
من نمیدونمــ واقعا فضولن!!!
سوژه تنهــآ من نبودمــ، همه چیزو فضولی میکردن
بــابامــ همش میگفتــ ول کن، به دل نگیر
بنده خدا دلداری میداد...
+ تیکه باحــآل این بوود که اومدنی خونه...
ورودی باغ ، سنگی بوود...من اومدنی دست بابامو گرفته بودمــ
ولی برگشتنی رفت ماشینو بیاره...
وااای یه صحنه ی توووپ،
جلوی اون همــه آدمــ با کفش پاشنه بلند ...بوممممممببببببـــ
پخش زمیــن شدمـــ!!
ولی خندیدمـــآ...
دست و پــآمــ که افتضاح درد میکنه!!
آخه منو چه به کفش پاشنه بلند
انقدر اسپرت پوشیدمــ جنبه ندارمــ که!!!!
اینمــ از عروسی/.
+الانمـ تا اومدمــ نشستمــ پای نتــ تا خیر اومدنمــ رو بزنمــ
+به دوستای گلممــ فردا سر میزنمــ، فردا امتحان دارمــ برمــ لالا که خوابــ نمونمــ