خانه دوست کجاست؟

در فلق بود که پرسید سوار ٫ آسمان مکثی کرد .

رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و  گفت : 

نرسیده به درخت

کوچه باغی است ک ازخواب خدا سبزتراست

ودرعشق ب اندازه پرهای صداقت آبی است

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به درمی آرد ٫

پس ب سمت گل تنهایی می پیچی .

دوقدم مانده ب گل ٫

پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی ...

و تو راترسی شفاف فرا می گیرد

درصمیمیت سیال فضا ٫

خش خش می شنوی ... 

کودکی می بینی ٫

رفته ازکاج بلندی بالا ٫ 

جوجه بردارد ازلانه نور .

وازاومی پرسی : خانه دوست کجاست؟

زندگی شستن یک بشقاب است!

زندگي شستن يك بشقاب است!

زندگی بال و پری دارد ، با وسعت مرگ.

پرشی دارد ،

به اندازه ی عشق.

زندگی چیزی نیست

-که لب طاقچه عادت-

از یاد منو تو برود.

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.

زندگی سوت قطاری است،

که در خواب پلی می پیچید.

زندگی شستن یک بشقاب است!

تقلب....

تقلب چیست !؟

یک سری اعمال ننگین در صورت با عرضه بودن واین کاره بودن

شخص امتحان دهنده آخر عاقبت خوش وخرمی دارد.نوعی هلو برو تو گلو !

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , وبلاگ قیصر
» بخش تصاوير زيباسازی » www.gheisar2010.blogfa.comكليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , وبلاگ قیصر
» بخش تصاوير زيباسازی » www.gheisar2010.blogfa.comكليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , وبلاگ قیصر
» بخش تصاوير زيباسازی » www.gheisar2010.blogfa.comكليك كنيد

یه تعریف دیگه ار تقلب !

1-یک روش غیر اصولی و ناجوانمردانه برای نتیجه گرفتن در امتحان

2-تنها روش اصولی و مبتنی بر عقل برای نتیجه گرفتن در امتحان !

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , وبلاگ قیصر
» بخش تصاوير زيباسازی » www.gheisar2010.blogfa.comكليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , وبلاگ قیصر
» بخش تصاوير زيباسازی » www.gheisar2010.blogfa.comكليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , وبلاگ قیصر
» بخش تصاوير زيباسازی » www.gheisar2010.blogfa.comكليك كنيد

تعریف مراقب :

موجودی ستم کار و ریا پیشه که متاسفانه چشم و گوش و باقی حواس را هم دارد !

سیستمی که نقش دزدگیرمنازل را سر جلسه ایفا میکند !

گالری ضدحال ! موجودی که روی سینه اش نوشته شده : من مراقبم،شما چطور!؟

یک نوع تله موش زنده !

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , وبلاگ قیصر
» بخش تصاوير زيباسازی » www.gheisar2010.blogfa.comكليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , وبلاگ قیصر
» بخش تصاوير زيباسازی » www.gheisar2010.blogfa.comكليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , وبلاگ قیصر
» بخش تصاوير زيباسازی » www.gheisar2010.blogfa.comكليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , وبلاگ قیصر
» بخش تصاوير زيباسازی » www.gheisar2010.blogfa.comكليك كنيد

دعای پاس کردن ترم ! :

الهی ادرکنی پاساً ترمی بالنمراتِ دهی وگاهِ دوازدهی

والحفظ من مشروطی والفلخِ اُستادی والغوِ امتحانی برحمهِ

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , وبلاگ قیصر
» بخش تصاوير زيباسازی » www.gheisar2010.blogfa.comكليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , وبلاگ قیصر
» بخش تصاوير زيباسازی » www.gheisar2010.blogfa.comكليك كنيد

دوستان...به قول يكي از رفقا هنر اين نيست كه با خرخوني 20 بشي چون همه ميتونن...هنر اينه كه با تقلب 20 بشي!

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , وبلاگ قیصر
» بخش تصاوير زيباسازی » www.gheisar2010.blogfa.comكليك كنيد

بچه ها باورم نميشه...3تا امتحان ديگه بيشتر ندارم...


مگس...

مگسي را كشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من میچرخید،

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم!!!

ای دو صد نور به قبرش بارد؛

مگس خوبی بود...

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد،

مگسی را کشتم ...!

                                                                              حسین پناهی...

هی رفیق...!!!

شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

يار مهربان...

مرا ببخش كه تو را به چند اسكناس مي فروشم. ولي قول مي دهم به جايش دوستان جديدتر و بهتري نصيبت شود.

هميشه در قلب مني... كتاب...

(دل نوشته ي يك كتابفروش)

بوی عیدی...فرهاد

hiker.gif                                                                                                            زبانکده محصل

 شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے :بوی عیدی

بوی توپ بوی کاغذ رنگی

 بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نور

 بوی یاس جانماز ترمه ی مادر بزرگ

 با اینا زمستونو سر می کنم

 با اینا خستگیمو در می کنم

 شادی شکستن قلک پول

 وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد

 بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب

 با اینا زمستونو سر می کنم

 با اینا خستگیمو در می کنم

 فکر قاشق زدن دختر ناز چشم سیاه

 شوق یک خیز بلند از روی بته های نور

 برق کفش جفت شده تو گنجه ها

 با اینا زمستونو سر می کنم

 با اینا خستگیمو در می کنم

 عشق یک ستاره ساختن با پو لک

 ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه

 بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

 با اینا زمستونو سر می کنم

 با اینا خستگیمو در می کنم

 بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری

 شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن

 توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی

 با اینا زمستونو سر می کنم

 با اینا خستگیمو در می کنم

 با اینا بهارو باور می کنم

                                                       

شعرهای حسین پناهی...

میزی برای کار

کاری برای تخت

تختی برای خواب

خوابی برای جان

جانی برای مرگ

مرگی برای یاد

یادی برای سنگ

این بود زندگی....
ادامه نوشته

دكتر شريعتي

دكتر شريعتي:چه طوريست كه ما اينجا عرق ميريزيم و وضع زندگي مان اين است

وآن طرف دنيا عرق ميخورند و وضع زندگي شان آن!

نفهميدم اشكال در نوع عرق است٬يا در نوع ريختن و خوردن آن؟

.

.

.

دكتر شريعتي:نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد...

نميخواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت...

ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم،سوتكي سازد...

گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش...

و او يكريز و پي در پي دم گرم خود را در گلويم سخت بفشارد...

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد...

بدين سان بشكند دايم سكوت مرگ بارم را...

.

.

.

دكتر شريعتي:امام حسين با شهادت خويش به بسياري از انسانها راه آزادي را نشان داد...

 و به بسياري راه نان را...

.

.

.

دكتر شريعتي:در عجبم از مردمي كه خود زير شلاق ستم و ظلم زندگي ميكنند ...

و بر حسيني ميگريند كه آزادانه زيست و آزادانه مرد...

از الف تا ی

  خدایا میوه ی ممنوعه ی این زمین خاکی

روی کدام درخت در انتظار دندان های حریص من است؟

    هوس کرده ام از زمین اخراجم کنی!

.

.

.

ادامه در ادامه مطلب...

ادامه نوشته

داستانک...

مرد کور

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

.

.

.

.

.

ادامه در ادامه مطلب

ادامه نوشته