سلام دوستان من امروز مفتخرم به عرضتون برسونم
خوشم از یه پسری اومده یعنی خیلی دوستش دارم
به طور خلاصه براش میمیرم
و دوست دارم در یه جمع بلند بلند بگم
Arash Dooooooooooooost dara
.......تا اون اروم بخنده و منم غش کنم
سلام دوستان من امروز مفتخرم به عرضتون برسونم
خوشم از یه پسری اومده یعنی خیلی دوستش دارم
به طور خلاصه براش میمیرم
و دوست دارم در یه جمع بلند بلند بگم
Arash Dooooooooooooost dara
.......تا اون اروم بخنده و منم غش کنم
گفت : مي خوام یه يادگاري بنويسم تا هميشه برات بمونه ...
گفتم : كجا؟
گفت : رو قلبت ...
گفتم : مي توني؟
گفت : آره زياد سخت نيست ...
گفتم : بنويس تا براي هميشه بمونه ...
يه خنجر برداشت ...
گفتم : اين چيه؟
گفت : هيسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس .
ساكت شدم ...
گفتم:بنويس ديگه چرا معطلي ؟
خنجر رو برداشت و با قسوت تيز اون نوشت :
دوستت دارم ديوونه !!!
اون رفته خيلي وقته ... كجا ؟ نمي دونم .
اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده ...
خدايا عشقم چرا بر نگشت
بیا دنیارو تقسیم کنیم،ستاره ها مال تو
آسمون مال من،ماه مال تو خورشید مال من،
اصلا" همشون مال تو ولی تو مال من
مـن دارم میترکـم
خــــدا خودت کاری کن
که جلو چشم همه
نگیره بوس از لبش
فکر آبروی مـــن باش
آبرو داری کن
یادم نمیره ای خــــدا
تموم حرفهاش
چشمهای اون هم مثل من
از گریه خیسه
اما خودم خوب میدونم
از شوق اشکهاش
بزار خیال کنه کــه
ازش آسون گذشتم
دست کشیدم از زندگی
از جون گذشتم
چه فکر میکردم چی شد
چه ساده بودم
یک عاشق خوش باور و دلداده بودم
خیال میکردم که هنوزبرام میمیری
نمیدونستم از چشهات افتاده بودم
تو
اگه يكي رو ديدي وقتي داري رد ميشي بر مي گرده ونگات مي كنه بدون براش مهمي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري ميرفتي بر مي گردو با عجله مياد به سمتت بدون براش عزيزي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي خندي بر مي گردو نگات مي كنه بدون واسش قشنگي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري گريه مي كني مياد با هات اشك مي ريزه بدون دوستت داره
سرکلاس دو خط سياه موازي روي تخته کشيد!! خط اولي به دومي گفت ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ..!! دومي قلبش تپيد و لرزان گفت : بهترين زندگي!!! در همان زمان معلم بلند فرياد زد : " دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند" و بچه ها هم تکرار کردند: ....دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند مگر آنکه يکي از آن دو براي رسيدن به ديگري خود را بشکند !!

عاشقت بودم یادت هست؟
گفتم که دوستت دارم گفتی
که کوچکی برای دوست داشتن
رفتم تا بزرگ شوم
اما انقدر بزرگ شدم که یادم رفت
عاشقت بودم

در کتابی خواندم دروغ بد است دیگر دروغ نگفتم
خواندم قهر زشت است دیگر قهر نکردم
خواندم دوست داشتن کفر است دیگر کتاب نخواندم
روی تخته سنگی نوشته بودند اگر جوانی عاشق شد چه کند؟
من هم زیر آن نوشتم باید صبر کند
برای بار دوم که از آن جا گذر کردم زیر نوشته من کسی نوشته بود اگر صبر نداشته باشد چه کند؟
من هم با بی حوصلگی نوشتم بمیرد بهتر است
برای بار سوم که از آن جا عبور می کردم انتظار داشتم زیر نوشته من نوشته ای باشد
اما زیر تخته سنگ جوانی را مرده یافتم
آروزی من وتو











!
عاشق پیشه
به مادرش نگاه میکرد ولی همه هوش و حواسش پیش نازی بو د :دختری که نجابتش زبانزد خاص وعام بود و ادبش شهره محل . مادر با مهربانی گفت :((آخه من برم در خونه مردم چی بگم ؟بگم اومدم برای دخترتون خواستگاری /اونم واسه پسرم که ماهی هزار تومن هم در آمد نداره ...اصلا نمیشه. تو برو سرکار خودم بهت قول میدم که بله رو ازشون میگیرم ...
به مادرش نگاه میکرد ولی همه هوش و حواسش پیش نازی بود :دختری که نجابتش زبانزد خاص وعام بود و ادبش شهره محل . مادر با مهربانی گفت :آخه من برم در خونه مردم چی بگم ؟بگم اومدم برای دخترتون خواستگاری /اونم واسه پسرم که ماهی هزار تومن هم در آمد نداره ...اصلا نمیشه. تو برو سرکار خودم بهت قول میدم که بله رو ازشون میگیرم ...
ناصر دستش را روی دست های مادرگذاشت و ملتسمانه گفت :((تو برو خواستگاری ..منم میرم سر کار ..اخه میترسم ... اگه یکی زود تر از ما پاپیش گذاشت و بله گرفت ...اون وقت من چی کار کنم ؟؟))
مادر نگاهی به عقربه های شتابان ساعت کرد و گفت ببین ساعت ۹صبحه و تو عین بچه های ۴ساله رو به روی من نشستی وچونه میزنی ..تو بلند شو برو یه کاری پیدا کن من همین فردا می رم خواستگاری خوبه ؟
گل از گل ناصر شکفت با خوشحالی صورت مادر مهربانش را بوسید
و گفت :((پس من رفتم مادر جون ..شب میام خودتو واسه مادر شوهر شدن اماده کن .))
ناصر رفت و مادرش را با هزار تا ارزو تنها گذاشت مادر نفس عمیقی کشید واز جا بلند شد.
او هم باید خودش را برای انجام کار های خانه اماده می کرد .آن روز تصمیم گرفت کمی سبزی بخرد چادرش را سر کرد و برای رفتن به مغازه آماده کرد هنوز از خم کوچه نگذشته بود که مادر نازی و خاله اش رادیدکه با کوله باری از خرید به طرف خانه میرفتند .
جلو رفت و بعد از کلی سلام و احوال پرسی گفت :((به سلامتی دو تا خواهر با هم رفتید خرید ؟))
مادر نازی خندید وگفت :((آره دیگه وقتی دو تا خواهر یکیشون مادر شوهر میشه و دیگری مادر زن میشه همین میشه دیگه ...فردا بعد از ظهر عقد کنان نازی من وحمید خواهرمه ...))
با شنیدن این حرف یه بار تو دل مادر ناصر خالی شد و فقط گفت :((مبارک باشه ..خدانگهدارتون ...))
بغضیبه گلویش حجوم اورده بود با این حال عزمشرا جزم کرد و به مغازه رفت
تمام آن روز همه حواسش پیش پسر عاشق پیشه اش بگو که به او به او چه بگویید هر وقت یادش میامد اشک بی امان در چشمانش جاری میشد
شب ناصر سرحال و خوشحال به خانه آمد .در صداوچشمانش شادی موج میزد خودش را به مادر رساند
وگفت به به نمیدونم اگه همهی مادر شوهر همین طوی باشن بازم عروس ها گله میکنند ؟
مادر سعی کرد غمش را پنهان کند .
خندید و گفت ((تا اون عروس ها کی باشن ))
هردو خندیدند ناصر به عدات همیشگی مادرش را در آغوش گرفت و گفت (( من از همین امروز رفتم سر کار بعد درحالی که که رو ی صندلی نشسته بود گفت : رفته بودم پیش علی اقا گفت چون منو میشناسد و میدوه کفاشی بلدم می تونم توی مغازه اش کار کنم
مادر خندید اما ناصر نمیدانست چه غمی در دل مادرش خانه کرده مادر گفت :(( به سلامتی ))
ناصر میان حرف مادرش گفت : ((میگم هفته دیگه بریم خونه نازی اینا خواستگاری ؟))
مادر به علامت رضایت سرش را تکان داد .......
ناصر از آشپز خانه بیرون رفت فردای آن روز دل مادر ناصر می لرزید . نمی دانست وقتی پسرش به کوچه برسد و هلهله عروسی نازی راببیند چه خواهد کرد
از بیرون آمد با چشمانی بارانی وصورتی گرفته سلامی ارام به مادر گفت و به اتاق خود رفت
از آن روز به بعد ناصر خیلی کم حرف میزد و بیشتر به مغازه میرفت و کار میکرد وآن قدر مشغول کار شده بود که در عرضکمتر از ۳سال توانست خانه ای بخرد دیگر کمتر به فکر فرو میرفت و تنهاییش را با مادرش قسمت میکرد
یک روز که از سر کار برگشت شاد تر از همیشه وانگار که دلش میخواست با مادرش حرف بزند بعد از شستن دست و صورتش امد پیش مادرش و مادرم هم با یه فنجان چای از او استقبال کرد
ناصر چای را گرفت وشورع کرد به حرف زدن
مادر دیروز برادر اکرم خانم را دیدم دایی نازی مثل این که نازی ۱۰روزی هست که خونه مادرشه
مادر گفت :(( خوب ))
ناصر ادامه داد :(( برادر اکرم میگفت مثل این که نازی قصد طلاق داره ))
مادر :((مطمئنی ..چرا ))
ناصر :با هم اختلاف دارن پسر زیاد اهل زندگی نیست گفته رفقا در اولویتن بیشتر به فکر اونا به فکر زن وزندگیش نیست 
پس فردا حکم طلاقشون صادر میشه
مادر مات و مبهوت به ناصر خیره شده بود نمیدانست با ید خوشحال باشد یا ناراحت گفت (( خدا همه جوونا رو خوش بخت کنه . دختر بیچاره چه گناهی کرده بود
ناصر گفت (( شاید که نه حتما تقدیر اینه ... نازی حقش این زندگی نیست لیاقتش بیشتر از این حرفاست.))
مادر می دانست در دل پسرش چه میگذرد او خوب میدانست بعد از ۳سال دل در گرو نازی دارد .
بعد از ۶ماه مادر ناصر برای خواستگاری به خانه نازی رفت و توانست پسرش را به آرزویش برساند .
حالا ۴ سال از آن ماجرا یعنی ازدواج ناصر و نازی میگذرد و آن ها یک پسر و دختر دوقلو دارند و در کنار هم با شادی و خوشبختی زندگی میکنند.
وظیفه و تکلیف
روزی ملانصرالدین بدون دعوت رفت به مجلس جشنی.
یکی گفت: "جناب ملا! شما که دعوت نداشتی چرا آمدی؟"
ملانصرالدین جواب داد: "اگر صاحب خانه تکلیف خودش را نمیداند. من وظیفهی خودم را میدانم و
هیچوقت از آن غافل نمیشوم."
شیرینی
روزی ملا از شهری می گذشت، ناگهان چشمش به دکان شیرینی فروشی افتاد به یکباره به سراغ
شیرینی ها رفت و شروع به خوردن کرد.
وظیفه و تکلیف
روزی ملانصرالدین بدون دعوت رفت به مجلس جشنی
.
یکی گفت: "جناب ملا! شما که دعوت نداشتی چرا آمدی؟"
ملانصرالدین جواب داد: "اگر صاحب خانه تکلیف خودش را نمیداند. من وظیفهی خودم را میدانم و
هیچوقت از آن غافل نمیشوم."
شیرینی
روزی ملا از شهری می گذشت، ناگهان چشمش به دکان شیرینی فروشی افتاد به یکباره به سراغ
شیرینی ها رفت و شروع به خوردن کرد.
شیرینی فروش شروع کرد به زدن او، ملا همانطوریکه می خورد با صدای بلند می خندید و می گفت:
عجب شهر خوبی است و چه مردمان خوبی دارد که با زور و کتک رهگذران را وادار به شیرینی خوردن می
کنند!
خر نخریدم انشاءالله
ملانصرالدین روزی به بازار رفت تا دراز گوشی بخرد.
مردی پیش آمد و پرسید: کجا می روی؟ گفت:به بازار تا درازگوشی بخرم.
مرد گفت: انشاءالله بگوی.
گفت: اینجا چه لازم که این سخن بگویم؟ درازکوش در بازار است و پول در جیبم. چون به بازار رسید
پولش را بدزدیدند.
چون باز می گشت، همان مرد به استقبالش آمد و گفت: از کجا می آیی؟
گفت: از بازار می آیم انشاءالله، پولم را زدند انشاءالله، خر نخریدم انشاءالله و دست از پا درازتر بازگشتم
انشاءالله!
نردبان
روزی ملا در باغی بر روی نردبانی رفته بود و داشت میوه می خورد صاحب باغ او را دید و با عصبانیت
پرسید: ای مرد بالای نردبان چکار می کنی؟
ملا گفت نردبان می فروشم!
باغبان گفت: در باغ من نردبان می فروشی؟
ملا گفت: نردبان مال خودم هست هر جا که دلم بخواهد آنرا می فروشم.
چقدر خنــــده داره که :
یکساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست ولی 90 دقیقه بازی فوتبال مثل باد میگذره!!!
چقدر خنده داره که :
صد هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی با همون پول خرید میریم مبلغ ناچیزیه !!!
چقدر خنده داره که :
یکساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یکساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره !!!
جقدر خنده داره که :
وقتی میخوایم عبادت و دعا کنیم ، چیزی یادمون نمیاد که بگیم ، اما وقتی میخوایم با دوستمون حرف
بزنیم هیچ مشکلی نداریم !!!
چقدر خنده داره که :
خوندن یک صفحه و یا بخشی از قرآن سخته ، اما خوندن صد سطر از پرفروش ترین کتاب رمان دنیا
آسونه !!!
چقدر خنده داره که :
برای عبادت و کاررهای مذهبی وقت کافی در برنامه روزمره پیدا نمیکنیم اما بقیه برنامه ها رو سعی
میکنیم تا آخرین لحظه هم که شده انجام دهیم !!!
چقدر خنده داره :
شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور میکنیم ، اما سخنان قرآن رو به سختی باور میکنیم !!!
چقدر خنده داره :
همه مردم میخوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد داشته باشند و یا کاری در راه خدا انجام بدند به بهشت بروند !!!
چقدر خنده داره .......اینطور نیست ؟
فانتزی
خدمتکار با توجه به اينکه تمام ميزها پر شده بود و عدهاى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بیحوصلگى گفت: ٣٥ سنت
پسر دوباره سکههايش را شمرد و گفت: براى من يک بستنى بياوريد.
خدمتکار يک بستنى آورد و صورتحساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت...
پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت کرد و رفت.
هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريهاش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود!
يعنى او با پولهايش میتوانست بستنى با شکلات بخورد، امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمیماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود!
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی..
پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد تا شاید سرمای برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد.....