بعد از غیبتی طولانی
اپدیت نکردم بسیار بسیار پشیمونم و رسما اظهار ندامت می کنم.
اپدیت نکردم بسیار بسیار پشیمونم و رسما اظهار ندامت می کنم.
سال نو مبارک
تو این دوره ای که نبودیم اتفاقات زیادی رخ داده.
تعطیلات نوروز با کیارش اینا رفتیم شمال.از اونجایی که با کیارش آبمون تو یه جوب نمی رفت از وقتی رفتیم دعوا کردیم تا وقتی برگردیم. اون می گفت نه من می گفتم آره 
موقع غذا خوردن من تنهایی سر یه میز دیگه می نشستم و رسما اعلام استقلال کرده بودم 
البته بازم خوش گذشت.کلی شن بازی کردم یه شب تو انزلی رفتیم پارک و من سنگ نوردی کردم
به هر حال خیلی مسافرت خوبی بود و خوش گذشت
بعد از حدود بیست روز تعطیلی برگشتن به مهد عملا غیرممکن بود و روز اول بسیار جنجالی گذشت.من همه اش گریه کردم به مامانم گفتم باید تو حیاط مهد جلوی پنجره کلاس بشینی و اونم داشت اونجا تبدیل به مجسمه یخی می شد و من هر دو دقیقه یکبار با چشمهای تر کنترلش می کردم نه اینکه بخواد جایی بره نه می دونستم جرات نمیکنه فقط می خواستم که منو نگاه کنه نه هیچ جای دیگه رو
خدا رحم کرد روز بعدش از خواب که بیدار شدم سرماخورده بودم و دوباره مهد تعطیل شد
تا روز چهارشنبه.از اونجایی که چهارشنبه ها روز بازی با اسباب بازیه مشکلی پیش نیاوردم و با اکراه
رفتم
متاسفانه روز جمعه 23 فروردین 92 یه عزیزی رو از دست دادیم یا بهتره بگم عجیز رو 
که من خیلی باهاش بازی می کردم و برام سرودهای قدیمی می خوند.
عزیز از پیشمون رفتی ولی جات تو قلبمونه روحت شاد.
چند روزی بابا کنارمون نبود و من خیییییییییییییلی دلتنگش بودم و تا می تونستم مامانمو اذیت کردم ولی دیروز امیر بابا برگشت و من همون پسر خوب و شیطون همیشگی شدم
دیروز تو مهدمون جشن تولد دسته جمعی گرفتن برامون و من با رویی گشاده و با اخلاق خوش رفتم و در جشن شرکت کردم.
امروزم که مهد تعطیله وضعیت روز شنبه معلوم نیست تا اون موقع یه بهونه ای پیدا می کنم و به هر حال به نحوی از انحا از مهدرفتن معاف میشم
از بس تو دستش همه جا می برد و به همه نشون میداد کم کم کاغذش داشت پاره می شد و افشین خیلی ناراحت بود تا جایی که تو اینترنت کلی سرچ کردم و عکس رو براش پیدا کرم

من:
به ناظم گفتم عکس خواستیه بودین؟
میگه افشین این چیه؟من عکس راستکی خواستم!!!

ولی خداروشکر که همچین نعمتی رو به ماداده و مارو لایق این دونسته که بزرگ شدن پسر عزیزمون رو ببینیم.خداجون افشینم رو برام نگهدار چون از نفسهاش من جون میگیرم
بعله افشینم داره بزرگ میشه از اول شهریور ماه امسال دوتایی رفتیم مهدکودک
دو هفته اول رو من هم سر کلاس نشستم بعد یک هفته مهد رو تعطیل کردیم و رفتیم مسافرت به شهر ارزروم که خیلی مسافرت خوبی بود و بعد از اسباب کشی (که یادم رفته در موردش بنویسم)خیلی چسبید
بعد ازسفر قرار شد که من تو سالن مهد کودک بشینم و سرکلاس نرم دوروز اول افشین خیلی سر کلاس نموند و مرتب پیش من میومد و منو چک میکرد ولی کم کم زمان نشستنش سر کلاس بیشتر شد و من خیلی خوشحال بودم تا اینکه روز اول مهر شد و ما به طور رسمی با یونیفرم رفتیم مهد
بچه ها تو حیاط صف بستن و ورزش صبحگاهی کردن سرود ملی خوندن خانم مدیر بهشون خوشامد گفت
افشین هم خیلی خوشحال بود و از این برنامه ها خوشش اومده بود تا اینکه برنامه تموم شد و خواستن بچه هارو ببرن تو کلاسا اینجا بود که قیامت به پا شد چون نذاشتن من حتی وارد سالن بشم چه برسه به کلاس
خلاصه خیلی وارد جزئیات دردناک نمیشم چون اذیتم می کنه
روزای خیلی سختی بود خدا می دونه چطور خودمو کنترل کردم که گریه نکنم ولی به هر حال مادر و پسر تونستیم با این قضیه کنار بیاییم
اوایل فکر می کردم اگه افشین مهد بره منم وقت آزاد برا خودم پیدا می کنم و کلی برا خودم برنامه ریزی کرده بودم
ولی خب عملا نمی تونم به کاری برسم به هر حال بازم راضی ام شکرخدا
کلاس مونته سوری هم سه ترم رفتیم(افشین نرفت من و افشین رفتیم) روز سه شنبه ای که گذشت ترم سوم تموم شد و بنابه تصمیم بابا قرار شد فعلا دیگه ادامه ندیم و یه کم مادر و پسر استراحت کنیم
آخر هفته داریم میریم تهران آخ جون یه هفته مهد تعطیله
آخه بنده دیگه مدرک فارغ التحصیلی از کلاس زبان رو دارم البته با درجه great.
بعععععععععله من دو ترم رفتم کلاس زبان از دیروز هم ترم سومم شروع شده بااینکه ترم اول نزدیک بود رفوزه بشم ترم دوم شاگرد اول کلاس شدم اینجاست که شاعر میگه
(( در نا امیدی بسی امید است پایان شب سیه سپید است))
بععله مامان خانوم کی بود که ترم اول میگفت پسرم رفوزه میشه؟؟؟؟؟حالا دیدی!!!تحویل بگیر!!خودم دیدم که وقتی تیچرم جلوی همه مامانا گفت افشین شاگرد اول کلاسه داشتی از خوشحالی بال در میاوردی
.نگو نه!
البته بیچاره مامانم بی تقصیره مقصر اصلی خودمم آخه ترم اول هرچی تو کلاس یاد میدادن همه رو بدون اشتباه تو خونه تحویل می دادم ولی تو کلاس یه قیافه ای به خودم می گرفتم که انگار هیچی سرم نمیشه
سر امتحان هم با اصرار مامانم جواب سوالهارو دادم وگرنه اصلا قصد جواب دادن نداشتم
ولی ترم دوم سر امتحان جواب سوالای خودم رو که دادم هیچی به همه هم تقلب می رسوندم
خلاصه ترم اول درجه ام very good بود ولی ترم دوم جبرانش کردم و روز 23 اردیبهشت که روز مادر بود تو خانه بازی یه جشنی برای نی نی ها و مامانا گرفته بودن و رسما از ما فارغ التحصیلان کلاس زبان قدردانی کردن
.باور ندارین عکسارو ببینین.

ببخشید که کیفیت عکسا پایینه چون اینا با موبایل گرفته شده بعدا عکسای اصلی رو میذارم
ناگفته نماند که از A تاZ -از 1تا 10 - 9 تا رنگ- 15 تا حیوون -6تا میوه -اعضای بدن و چند تا سرود رو به انگلیسی بلدم و چندتا جمله سوالی انگلیسی رو می تونم جواب بدم
پ.ن
فراموش نشه که مامانم هم دو ترم با من تو کلاس درس خونده من نمیدونم تو دانشگاه به اینا چیزی یاد ندادن که پاشده اومده تو کلاس ما درس یاد بگیره
هرچی میگم بابا زشته نیا تو کلاس من پیش تیچرم آبرو دارم گوش نمیده که نمیده من نمیدونم برای چی میاد باور کنین من نه گریه کردم
نه جیغ و داد کردم
نه گفتم که تو هم باید بشینی تو کلاس
دوتاشون روز یکشنبه 21 اسفنماه 90 بود.که ظهر رفتیم خونه خاله فاطمه و ویونا جون که خیییییییلی خوش گذشت افشین هم کلی رقصید و بازی کرد


و عصرش رفتیم play house کودک شیرین اونجا هم جشن خوبی گرفته بودن و خیلی خوش گذشت.


دیشب هم شام دعوت بودیم

سر شام خاله مینا زنگ زد و برای مراسم دعوتمون کرد در خونشون ما هم همه مهمونا رو با خودمون بردیم اونجا.جای همه دوستان حسااااااااااابی خالی چون بعد از سالها واقعا خیلی خوش گذشت.افشینم برای اولین بار سه بار از رو آتیش پرید.
پ.ن.مرسی مینا جون از این برنامه خوبی که برگزار کردی.همیشه خوش باشی.
من کلا موی بلند رو خیلی دوست دارم اصلا فکر نکنین که از آرایشگاه می ترسمااااااااااااا نه هیچ ربطی نداره فقط می خواستم همیشه موهام بلند باشه!!!!

البته گاهی اوقات مامانم خیلی اصرار می کرد که موهامو کوتاه کنه منم نمی خواستم تو ذوقش بزنم قبول می کردم فقط به خاطر دلخوشی مامانم نه به خاطر اینکه نرم آرایشگاه!!!

ولی خب چه کنیم که بالاخره گولم زدن و در تاریخ 9 اسفند ماه سال 90 منو بردن آرایشگاه از شما چه پنهون که خیلی مقاومت کردم ولی نمی دونم چی شد و چه جوری گول خوردم که یهو دیدم رو صندلی نشستم

قرار شد فقط موهامو برس بزنن و بریم خونه ولی ...
وسرانجام بعد از سه سال و هفت ماه موهای بنده در آرایشگاه رسما کوتاه شد!!!!

ناگفته نماند که از آنجایی که بنده شخص شخیصی می باشم ست اصلاح مخصوص خودم رو دارم و از این به بعد هر بار که برم با وسایل خودم موهام کوتاه میشه.چه کنیم بچه این زمونه ایم دیگه!!!!
خیلی خوش گذشت اسپید باگی رو هم باخودم برم.اسپید باگی تیوپمه که مامان جون تو تابستون برام خریده بود ولی از اونجایی که هیچ دریایی این نزدیکی ها نیست من تو خونه سوارش میشدم و فرمونشو می گرفتم به انیس مامان هم می گفتم دمش رو بگیر بریم!!
ولی حالا برای اولین بار تو آب سوارش شدم.به نقل از بابا و دایی جون اولش بسیار با ترس و واهمه و با بی میلی وارد استخر شدم ولی طبق معمول همیشه موقع برگشتن به زور منو از آب بیرون آوردن!!!!
هفته بعدیش هم رفتیم و چند تا هم دوست پیدا کردم اعم از بچه و میانسال و مسن!!!
ولی ....
هفته بعدیش هرچی اصرار کردن گفتم نمیرم که نمیرم تا دم درش هم رفتیم ولی من برشون گردوندم!!!!هه هه هه هه هه به من میگن افشین!!!!!حرف مرد یکیه
تا حالا هم دیگه پامو نذاشتم اونجا.چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟الله اعلم!!!
خلاصه دیروز 14 آبان ماه خونه خاله فاطمه دعوت بودیم.خیلی سرتون رو درد نیارم با ویونا جونم خیلی صمیمی شدیم تا جایی که موقع اومدن به مامانش گفتم خواهش می کنم بده ببریمش!!!!!!
اونجا تو حیاط هتلمون داشتم با بچه ها بازی می کردم و مامانم ازم فیلم می گرفت.یه پسر کوچولویی رو کاناپه حیاط نشسته بود که من رفتم پیشش و اسمشو پرسیدم. اسمش آرمان بود.چون خیلی کوچیکتر از من بود و از اونجایی که اصلا به بچه های کوچیکتر از خودم علاقه ندارم باهاش بازی نکردم و من و آرمان بیش از دو دقیقه پیش هم نبودیم.ولی بعد از برگشتنمون مرتب فیلمارو نگاه می کردم و آرمان رو میدیدم.بعد از چند ماه مامانم دید که من هر از گاهی دارم با یکی حرف میزنم و پچ پچ میکنم بعد از کلی کندوکاو متوجه شد که اسم این دوست خیالی من آرمانه!!!!!!!!!!!
خیلی کمرنگه ولی خب وجود داره!!!!!
یه بار که خیلی پررنگ شد اینطور بود: رفتیم قنادی من طبق معمول رفتم به سمت شمعها و گفتم می خوام.وقتی جواب نه شنیدم گفتم آرمان می خواد!!!!!
بعد هم بردمش جلو یخچال گفتم از کدوم کیکا می خوای؟
یه دوست دیگه ام که بیچاره سالی یه بار به یادش می افتم اسمش دخترمه مثلا میگم دخترم اینو دیدی؟
تو خیابون گاهی وقتا ماشینارو به آرمان نشون میدم تا حوصله اش سر نره ولی دخترم خیلی مظلومه کاری به چیزی نداره و منم خیلی تحویلش نمیگیرم!!!! (:
بی خیال بالاخره هر بار به هرنحوی بوده حل شده یا با گریه یا با رشوه یا تو باغچه خونه و...
یه هفته ای تهران بودیم.مهمونی رفتیم و تو خیابونا کلی گشتیم و خوش گذروندیم جای همه خالی.
از همونجا بنده تصمیم گرفتم که خودم غذامو بخورم و بار سنگینی رو از رو دوش مامانم بردارم و خوشحالش کنم.
علاقه زیادی به چنگال دارم و بدون کمک گرفتن از چنگال با قاشق نمیتونم غذا بخورم.
اتاق خودمو خیلی دوست دارم و 4-5 ماهی میشه که شبا تو اتاق خودم می خوابم مامان برام قصه می خونه(معمولا 4 تا کتاب) چراغ خوابمو روشن می کنه و گود نایت(گوگایت) میگیم و من می خوابم و مامان میره ولی نزدیکای صبح دلم براشون تنگ میشه و میرم پیششون یا صدا میزنم تا بیان منو ببرن.فقط 3-4 شب تا صبح تو اتاقم خوابیدم.
بعضی شبا هم که مامانم خیلی خوابش میاد و نمیتونه برام قصه بخونه میگه حالا امشب تو اتاق ما بخواب و منم دلم براش میسوزه و میگم باشه.
در حالی که هردوشون دارن بیهوش میشن از خواب من لگد میزنم.جیغ میزنم قوقولی قوقو می خونم و به هر نحوی شده بیدارشون می کنم.اگه موفق نشم آروم با خودم حرف میزنم و پچ پچ می کنم و خودمو سرگرم می کنم تا خوابم ببره.
من خیلی به قول مادر بزرگم عشقی هستم.
اولین آهنگی که خوشم اومده بود آهنگ سوسن خانوم بود که قبلا در موردش حرف زده بودم.خیلی می خوندم مخصوصا که ننی برام یه میکروفون آورده بود و با اون حسابی تو حس می رفتم و می خوندمش.
آهنگ دوم آهنگ نازنین ناز نکن بود که هنوزم خیلی دوسش دارم و گاهی اوقات زمزمه می کنم :نازنین ناز نکن درو رو رو کسی بازنکن دقت کنید اشتباه نخونید درو رو رو کسی
بعدش آهنگ پوشت از آقای سردار بود که اسمشو گذاشته بودم آهنگ شاد و تا سوار ماشین می شدم می گفتم آهنگ شاد بذار و شروع می کردم به رقصیدن رو صندلی ماشین و هد زدن
از اول تابستون هم علاقه شدیدی به آهنگ بری باخ منصور رسوندم که خوب هم می خونمش خونا خونا خوشگلی آی بری باخ بری باخ پنجره دن خوشگلی آی بری باخ بری باخ
واما جدیدترین آهنگی که عاشقش شدم آهنگalore on dance از آقای stromae است که بنده بهش میگم الله الله توصیه می کنم حتما گوش کنین خیلی باحاله
واما کارتون هرگز فراموشتون نشه چون زندگی بدون کارتون غیر ممکنه.
کارتون shaun the sheep بهترین کارتون دنیاس من فکر می کنم هر قسمتش رو 1300 بار دیدم و هنوز خیلی خیلی کمه و دوست دارم هر روز چند بار ببینمش تمام قسمتهارو حفظم و بعضی وقتا با مامان و بابا بعضی قسمتها رو خودمون به طور زنده اجرا می کنیم
هنر پیشه های کارتون هم اینا هستن:بعبعی shaun the sheep آقای shaun the sheep هاپوی shaun the sheep و نی نی shaun the sheep
کارتون جدیدی که دارم این روزا می بینم کارتون والاس و گرومیت و نفرین خرگوشیه که تمام صحنه های اون رو هم حفظ کردم و برای همه تعریف می کنم که والاس چیکار کرد و خرگوش چی گفت و یا بیکتور(ویکتور)چیکار کرد.
کارتون بی بی انیشتن هم خوبه اگه یه موقع کلاه سرم بره اونو هم میبینم و لغتهای انگلیسی یاد می گیرم مثل dog _cat_cow_horse_chicken_rooster_pig_hippo_lion_tiger_sheep
چند تا جمله هم بلدم که مامان و مامانی یادم دادن:
hello_how are you_goodbye_thank you so much
اینم بگم که رنگ زرد رو خیلی دوست دارم .
پ.ن. از انیس: من به این سن رسیدم هنوز نمی تونم بگم که چه رنگی رو دوست دارم در واقع هیچ رنگی رو به رنگ دیگه ترجیح نمی دم ولی این پسر شیطون بلای من که عاشقشم از دو سالگیش رنگ مورد علاقه اش رو انتخاب کرده بود.و من هر چی بخوام بخرم مخصوصا لوازم آرایشی میگه زردشو بخر.
خیلی وقته دارم تمرین می کنم ولی به نتیجه ای نرسیدم.
خلاصه اینکه سه سالم تموم شد و رفتم تو چهار سال.
چند روز اول مرداد پشت سر هم مهمونی دعوت بودیم و به خاطر همین مامانم تو فکر بود که تولدم رو زودتر بگیره ولی مامانی جونم یه سورپرایز کرد و در حالی که مامانم هنوز هم تو فکر بود که کی بگیره و چجوری بگیره برام تو رستوران بام تبریز تولد گرفت !!!!!
جای همگی خالی خیلی خوش گذشت.خیلی خوردم و خیلی رقصیدم آقای خواننده هم برام آهنگ تولد مبارک رو خوند و منم کلی ذوق کردم.





فرشته معصوم و پاکم تولد سه سالگیت مبارک
من و بابا عاشق خودت و شیطونیات هستیم شکوفه زندگی
تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا
وجود پاکت اومد تو جمع خلوت ما
تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز
از آسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا
خیلی هم رابطه خوبی باهم داریم!!!!!!مثلا می گیرمش و به زور سرش رو توی ظرف آبش می کنم تا آب بخوره یا به زور غذا می خوام غذا بخوره یا بالش رو می گیرم میندازمش تا بتونه پرواز کنه!!!!!!!!!!!!!!!!!
اونم می دونه که من خیلی دوسش دارم!!!چون هرجا میرم دنبال من میدوه و کاری به بابا و مامانم نداره فقط منو میشناسه!!
عکسها همچنان تو راهه!





آخه می دونین بابابزرگم مریض بود قلبش اوف شده بود دکتر بهش آمپول زده بود منم به دکتر می گم تف!!!
این کلمه رو جدیدا یاد گرفتم کسی هم نمی دونه از کجا یاد گرفتم ولی خیلی دوسش دارم و خیلی به کار می برم هر چند که همه ناراحت میشن!! موقعی که عصبانیم خیلی با فشار این کلمه رو به زبون میارم!!
خلاصه باباجون تو بیمارستان بود ما هم هر روز میرفتیم و من سوار چرخ و فلک می شدم و خوش می گذروندم و از پنجره با باباجون بای بای می کردیم
حالا هم که رفته خونه اشون هر روز میریم و مهمونارو می بینیم. و خیلی خوش به حال من میشه منم که کلا با آقایون رابطه ام خیلی خوبه مخصوصا اگه سیبیل کلفت داشته باشن!!!!ولی با خانوما نه!!!!
دوروز پیش هم مامانم تابم رو تو حیاطشون به درخت بسته و کلا به من خیلی خوش می گذره جای همگی خالی!
عکسام رو هم تا دوروز دیگه میذارم.منتظرم باشین!!!
دوست ندارم از غصه برات بنویسم ولی برای اینکه موقع خوندن این نوشته خاطره پری خاله برات زنده بشه می نویسم
تو خاله عزیزم رو که حالا دیگه پیشمون نیست خیلی دوست داشتی و اونم تورو خیلی دوست داشت
پارسال برات یه دریل خریده بودیم یادمه وقتی خاله اومده بود خونه مامانی همه اش می رفتی دریل رو میزدی به شکمش و شکمش رو سوراخ می کردی اونم فقط بلند بلند می خندید.
خونه جدیدشو خیلی دوست داشتی هنوزم راجع به خونه اش و پنکه توالتش! حرف میزنی.
این خونه رو دو ماه پیش خریده بود و ما همه اش دوبار رفته بودیم ولی بار دومی که رفتیم بعد از چند ساعت که می خواستیم برگردیم همه اش می گفتی بمونیم اینجا!نریم خونه مون.
می گفتم بریم پیش امیر بابا !
می گفتی امیرو می کشم.نریم پیشش!
خاله عزیزم برات شعر می خوند . وقتی صدات می زد می گفت:افشین افشینه!افشین قند عسله!
خاله جونم حدودا دو هفته پیش روز 26 بهمن تو یک حادثه دلخراش از پیشمون رفت.هنوز باورم نمیشه.
خیلی دوست دارم خاله روحت شاد.
جاتون خالی.
اولا که تولابی هتلمون یه بابانوئل بود که من اصلا ازش خوشم نمیومد.و هرچی مامانم تلاش می کرد من برم پیشش تا ازم عکس بگیره نمی رفتم و فقط از دور نگاهش می کردم.ببینین چقدر ناراحتم!!!

تو حیاط هتل یه استخر بود که روش پل داشت و من عاشق دویدن روی این پل بودم.کلی هم روی این پل دوست پیدا کردم

توی پاساژها تا می رفتیم مامانم یه ماشین برام می گرفت که سوارش می شدم و با سرعت منو می گردوند.خیلی حال میداد

دو روز هم کنار دریا رفتیم بازم خیلی بهم خوش گذشت


سوار قورباغه هم شدم.باور نمی کنین؟خودتون ببینین

و........





حالا براتون بگم از کارام
توی فرودگاه که سوار اتوبوس شدیم یه آقایی بود که موهاش کم پشت بود با صدای بلند به مامانم گفتم: اینو ببین کچله!!!!!!!!!
مامانم نمی دونست کجا قایم بشه!!!!
خوشبختانه اون آقا داشت حرف می زد یا حرف منو نشنید یا ترجیح داد نشنوه!!!!!
تو هواپیما هم یه آقایی پشت سرمون نشسته بود.انقدر براش حرف زدم و از جملات معروفم گفتم از قبیل ماشین خراب شده بود....ماشین آتیش گرفته بود..... ماشین پنکر(پنچر)شده بود....آخرش آقاهه گفت تو چقدر خالی بندی!!!!!!
بعدشم تا می رفتیمتو مغازه ها و می دیدم فروشنده آقاس شروع می کردم همون حرفای معروفم رو یکساعت می گفتم.و جالب اینجاس که کسی هم از شنیدن حرفام خسته نمیشد
تو یه فروشگاهی یه دختر خانم چهار پنج ساله ای بود که خیلی باهم تفاهم داشتیم و نشسته بودی روی صندلی صحبت میکردیم.همون موقع خاله مامان اومد پیشم و گفت به به افشین دوست پیدا کردی؟
بهش گفتم :برو اون ور لباسارو ببین!!!!!!!!!!!
از وقتی برگشتیم این جمله رو همه دارن میگن!!!
والا مامانم تنبلی می کنه و نمیاد خاطراتمو بنویسه
مدتها بود که سرگرم تدارکات عروسی دایی جونم بودیم
من هم که داماد کوچولو شده بودم رفتم آتلیه عکسای خوشگل انداختم که هنوز ندادن
خیلی هم بهم خوش گذشت و خیلی رقصیدم و واسه مامانم هم خیلی آبروداری کردم و اصلا اذیتش نکردم
سعی می کنم به زودی عکسای جدید بذارم و شاهکارهای جدیدمو تعریف کنم براتون
مثلا آهنگ سوسن خانوم رو با میکروفن با یه ژستی می خونم که بیا و ببین واسه خودم یه پا خواننده شدم




آقای رسول خطیبی بازیکن تیم فوتبال تراکتور سازی تبریز

و این هم آقای آندرانیک تیموریان بازیکن تراکتورسازی

البته همه اعضای تیم بودند ولی مامانم فقط دو نفرشون رو می شناخت و الا با همه اعضا عکس می انداختم
واما کجا دیدیمشون:
رفته بودیم هتل شهریار که برای دندی(زندایی)لباس عروس ببینیم و همون روز تیم تراکتورسازی با یه تیم دیگه که نمی دونم کجا بود(باید از بابام بپرسم مامانم هیچی از فوتبال نمی دونه) بازی داشتن و شب رو تو هتل شهریار مونده بودن من و مامانم رفتیم و ازشون امضا گرفتیم و عکس
اینم عکس باباجی(باباجون)

روز شنبه که موسیقی داشتیم و بزن و بکوب و سرود و آواز. مامانم فکر می کرد که خیلی خوشم میاد و منو برد مهد کودک که با بی میلی رفتم و وقتی هم آقای خواننده اومد و شروع کرد به ارگ زدن از بس که صداش بلند بود من گوشامو گرفتم و تو کلاس هم نرفتم از تو سالن گوش دادم و البته رقصیدم ولی بازم تو سالن...
بعدشم همه اش گفتم بریم بیرون یعنی تقریبا از ده تا جمله هشت تاش این بود
فرداش هم مامانم عمدا منو نبرد تا تو خونه استراحت کنم و دلم برای مهد کودکم تنگ بشه ولی....
دیروز صبح که مامان داشت کلی از مهدم برام تعریف می کرد آخرش پرسید بریم مهد گفتم نهبعدش گفت
سوار سرسره بشیم؟ گفتم من سرسره دوست ندارم
واین گونه بود که مامانم تصمیم به فارغ التحصیل شدنم گرفت
راستی من بعد از دو سال و دو ماه شیر خوردن بالاخره از شیر گرفته شدم البته در مقابل روشهای مختلف خیلی مقاومت کردم ولی یه چیزی بود به اسم صبر زرد که منو بدجوری شکست داد!!!!!!!!!!!!!
آخه دیگه سرم شلوغه و فرصت این کارارو ندارم.
چرا سرم شلوغه؟؟؟؟؟؟؟؟
چون دارم میرم مهد کودک.
هورررررررررررررررررررررا
تو شهریور ماه مامانم بعد از کلی تحقیقات کارآگاهانه بالاخره یه مهد کودک رو برام انتخاب کرد و اسممو اونجا نوشت.ولی قرار شد از روز اول مهر ماه برم و از اونجایی که روز دوم مهر تهران عروسی دعوت بودیم و می خواستیم یه هفته ای بمونیم و بگردیم قرار شد یه هفته دیرتر برم.
از روز چهارشنبه هفتم مهر رسما منم کیف مهدم رو که پر از اسباب بازی و خوراکی بود روی کولم انداختم و راهی کلاس شدم
روز اول خیلی جالب بود تا وارد کلاس شدم و خواستم روی صندلی بشینم یه نی نی دخمل که بزرگتر از خودم بود اومد و گفت اینجا جای منه و منم که خیلی بهم برخورده بود یه نگاهی به دورو برم انداختم و چشمم افتاد به یه پامیون(کامیون)پلاستیکی بزرگ و سریع پریدم و برش داشتم و دست مامانم رو گرفتم گفتم بریم بیرون
رفتیم توی حیاط و کلی باهاش بازی کردم....
واما بچه های همکلاسیم...
از اونجایی که تحمل دوری منو نداشتن همه به صف شدن و اومدن دنبالم تو حیاط همگی باهم بازی کردیم و خیلی خوش گذشت حدود یک ساعت و نیم اونجا بودم.البته با مامانم
روز دوم از روز اول هم بهتر بود چون خیلی بیشتر بازی کردم سرسره بازی کردم با نی نی ها برج ساختم با خمیر بازی کردم رنگهارو برای مربیم شمردم که خیلی تعجب کرد و ....






راستی من دوربین عکاسیمون رو خراب کردم آخه وقتی می خواستم عکس بگیرم یه لوله ای از توش میومد بیرون که من ازش خوشم نمیومد و محکم زدمش زمین که بره تو و یه صد تومنی خرج رو دست بابام گذاشتم برا تعمیرش و حدود سیصد و هشتاد تومن رو دست مامانم که دوربین جدید خرید و خیلی خوش به حالش شد.

این عکس کیکم

ببینم مزه اش خوبه یا نه؟
اینم کادوهام

بشینین یه دور بزنیم


چقدر این فرشته کوچولو زندگیمونو شیرین کرده
همیشه باباش میگه وقتی افشین نبود ما چیکار می کردیم؟![]()
هرچی بزرگتر میشه شیرینتر و با مزه تر میشه![]()
پسر گلم من وبابا خیلی دوستت داریم![]()
امروز روز تولدشه ولی چون دیروز روز خوبی بود و عید نیمه شعبان بود تولدش رو یک روز کشیدیم جلو و با چند نفر از فامیلامون براش جشن تولد گرفتیم که خیلی به هممون مخصوصا خود افشین خوش گذشت![]()
افشین عزیزم پسر گلم تولدت مبارک
صد سال به این سالها
هر کلمه ای بشنوم تکرار می کنم ۹۹ درصد هم بدون اشتباه![]()
وقتی کار بدی می کنم که مامانم ناراحت میشه زود بهش می خندم و میگم مامان سلام
مامانم هم غش می کنه و بوسم می کنه حسابی سرش کلاه میذارم![]()
از روز جمعه مامانم پروژه ای شروع کرده و می خواد پوشک منو باز کنه و من یاد بگیرم بگم جیش دارم و من چون می بینم مامانم خیلی زحم میکشه و دلم براش میسوزه حسابی دارم باهاش همکاری می کنم و مرتب میگم که جیش دارم و خونه رو کثیف نمی کنم.دیروز صبح تا ظهر سه بار گفتم ولی امروز چون بیرون بودیم پروژه تعطیل بود![]()
اینجا کاخ رامسره
روز سه شنبه یازده خرداد رفتیم شمال
اول آستارا بعد رامسر دوباره آستارا بعد خونه
دوبار هم رفتم دررو(دریا)
شنا کردم با باباجی(بابا جون)
ماهی دیدم
با دیلته(بیلچه)شنها رو زیر و رو کردم
حسابی خوش گذروندم
ولی چشمتون روز بد نبینه که همون شنای روز دوم کار خودش رو کرد و من سرما خوردم تو راه تبم شروع شد و تو خونه هم سه روز ادامه داشت
برای بابا و مامان هم نه خواب شب مونده بود نه استراحت روز![]()
هنوز هم کاملا خوب نشدم و سرفه می کنم ولی چه میشه کرد![]()
عکسا طبق معمول توراهه![]()
دایره لغاتم خیلی گسترده شده ولی الان مامانم خوابش میاد و تنبلی می کنه و می خواد بعدا بنویسه![]()
شب بخیر![]()

توی پارک یه دوست دختر پیدا کردم به اسم سیبو و کلی باهم بازی کردیم



بعد از رفتن دوستم خودم با وسایل جالبی مشغول بازی شدم


بعدهم یه کوکتیل میوه میل کردم جاتون خالی

عصر سه تایی رفتیم خونه عمه مامان و من هر چقدر می تونستم شیطونی کردم تا زیاد نشینن و زودتر منو ببرن بیرون![]()
روز بعد با بابا رفتیم به یک فروشگاه خیلی بزرگ که پله برقی هم داشت و من هم که عاشق بالا و پایین رفتن با پله برقی ام

یه شهر بازی کوچیک و خیلی قشنگ تو این فروشگاه بود که اونجا هم کلی دوست دختر پیدا کردم


تو هتل هم بیکار ننشستم و باز هم تا می تونستم شیطونی کردم و با همه کارکنان هتل هم دوست شدم




یه روز هم رفتیم گردش عصر هم خونه خاله بابا که عکساش خانوادگیه![]()
روز بعدش هم راهی خونه شدیم که بنده طبق عادت در فرودگاه هم با شیطونیام همه رو اعم از آلمانی و چینی دور خودم جمع کرده بودم و براشون نمایش می دادم و همه می خندیدن



اینم نمونه ای از کارایی که تو خونه خودمون یا خونه باباجون می کنم.ببینین چقدر با سلیقه ام


گوجه فرنگی خوردن توی یخچال خیلی حال میده

این گروه برو بچز هم عجب چیزی خوندنااا سوسن خانوم!!! حالا کی هست این سوسن خانوم![]()


تماشای بابا در حمام![]()


اینم عکس سیزده بدر





اینم تو فروشگاه دنیای کودک که خیلی بهش علاقه دارم



افشین سوار بر موتوری که معلوم نیست مال کیه![]()

لیس زدن نمکدان در رستورانی که ماهیش خیلی خوشمزه بود![]()

خوشحالی در راه بندر عباس-لار

افشین خسته در بازار قیصریه لار

شیرجه به روی خرسی( به قول افشین تدی) در مهمانیی که کله افشین کبود شد![]()

بازرس افشین به همراه نگار و مهدی


شیطنت در مهمونی به همراه محمد


افشین روی جرثقیلی که باز هم معلوم نیست مال کیه
این هم عکسی که یه عکاس بسیار بسیار معروف از خودش گرفته![]()

دوروز مونده به عید رفتیم بندر عباس.
صبح جمعه که داشتیم می رفتیم حسابی برف میومد(همون چیزای سفید که از آسمون می ریزه)
و مامان وبابا می گفتن شاید هواپیما سردش بشه و نتونه تو این برف پرواز بکنه![]()
ولی این طوری نشد وما به یه جایی رفتیم که نه تنها از برف خبری نبود بلکه مامان همه لباسای منو در آورد و حتی کفشامو در آورد و سندل پام کرد ومن حسابی آفتاب خوردم و عرق ریختم![]()
روز شنبه سوار اتوبوس دریایی شدیم و رفتیم جزیره قشم که باز هم به من خیلی خوش گذشت آخه همه پاساژها پله برقی داشتن و من تا شب حدودا صد بار از پله برقی بالا رفتم و پایین اومدم![]()
توی یه پاساژ هم یه چادر بود که برای فروش بود و حدودا نیم ساعت من رفتم توش و از پنجره اش با همه دالی بازی کردم و بابام هر کاری کرد بیرون نیومدم تا اینکه مجبور شد با گریه منو بیرون بیاره![]()
می خواستیم زودتر برگردیم تا سال تحویل رو برسیم خونه ولی نوبت کشتی به قدری زیاد بود که ما چند ساعت معطل شدیم و نتیجه این شد که لحظه تحویل سال روی آب بودیم![]()
روز دوشنبه چمدونهارو بستیم و حرکت کردیم به سمت لار شهر مادر بزرگم.
رفتیم خونه دایی اصغر مهربون که دایی بابامه و خونواده خوبش رو دیدیم. دایی زندایی دختر داییها مریم و سوسن و پسردایی علی اکبر که بامن خیلی خوب بود ومن باهاش حسابی دوست شدم البته کلا رابطه من با آقایون خیلی بهتر از خانمهاس
ولی خب با عمو علی اکبر خیلی حال کردم بازی کردیم تانکر دیدیم موتور سواری کردیم و...
مادر بزرگم تو لار کلی فامیل داره که ما تا جایی که می تونستیم دیدنشون رفتیم ولی بیشتر از همه تو خونه دایی خوش گذشت آخه عمه سعیده و خونوادش هم اومده بودن اونجا. و همه دور هم بودیم.عمه سعیده دختر خاله باباس که پارسال عید خونه اونا بودیم. و از حالا داشتن برنامه عید سال بعد رو میریختن تا بازم با هم باشیم و خوش بگذرونیم![]()
شبا که من لالا بودم بزرگترها بد جنسی می کردن و می رفتن تو تراس بند و بساط فیلم ترسناک راه مینداختن(به قول مامانم:سینما تراس)![]()
عمو علی لپ تاپش رو میبرد تو تراس و براشون فیلم ترسناک میذاشت
تا دیر وقت می نشستن و صبح هم کلی بحث فیلمارو می کردن ولی حیف که من نمی دیدم آخه روزا انقدر شیطونی می کردم که شب از خستگی بیهوش می شدم.یه شب هم تو پارک تو بغل عمو علی خوابم برد.
خلاصه بعد از پنج روز زحمت دادن با همه فامیلهای مهربون خداحافظی کردیم
و روز جمعه برگشتیم خونه. ساعت ده و نیم شب رسیدیم و دیدیم بابایی و مامانی اومدن دنبالمون از دیدنشون به قدری خوشحال شدم که دستمو دور گردن دوتاییشون انداخته بودم![]()
و این بود سفر نامه افشین خان![]()
عکسها تو راهه...