این سفر کرده

مدتها بود به ساختن وبلاگی جدید فکر می کردم. و مدتها بود از "افسون سخن" و نامش، شرمنده بودم. مدتها هم هست که روی وبلاگ جدید، نامش و آغازش فکر می کنم.

روزهای آخر اسفند که روزهای خانه تکانی است ، بهترین زمان نیز هست برای تکاندن خانه مجازی من.

اما از حالا به بعد، "این سفر کرده" منم ...

فقط همین

گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق

ساکن شود، بدیدم و مشتاق تر شدم ...

هدیه خاص

بسم الله الرحمن الرحیم

به نیت حرف زدن آمده بودم . آمده بودم تا بگویم و بگویم و بگویم و بگریم. اما زبانم بند آمد . نمی دانم این تَه مانده سفره محرم و صفر است که روزی من شده یا اجابت قرآن به سرهای شب قدر، یا دعای مستجاب زبانهایی که با هیچ کدامشان گناه نکرده ام ... . هیچ تر از آنم که لایق این همه نگاه لطف و کریمانه شده باشم . این روزها آنقدر شرمنده از خدا شده ام که با هیچ زبانی قادر نیستم "از عهده شکرش به در آیم ".

خداوند آنقدر کریم است که فرصتها را از جایی که فکرش را نمی کنیم به دستمان می رساند تا بهانه ای باشد که نگاهمان کند . فکرش را که می کنم ، نمی دانم از کجا به دستم رسیده اما خوبِ خوب می دانم که هر چه دارم از این هدیه خاص دارم که دلم نمی آید دوستان خوبم از آن بی بهره بمانند :

هدیه خاص مرحوم نخودکی به امام خمینی (ص)*

" در کتاب زمزم عرفان نقل شده : در سفری که امام خمینی (در سن سی الی چهل سالگی) به مشهد مقدس مشرف شده بودند، در صحن حرم امام رضا (ع) با سالک الی الله حاج حسنعلی نخودکی مواجه شده و از ایشان راجع به علم کیمیا سوال می کنند!
مرحوم نخودکی به امام می فرمایند : اگر من علم کیمیا را به شما یاد بدهم، شما می توانید با آن کوه و در و دشت را طلا کنید، اما اکنون یک راهی به شما یاد می دهم که از کیمیا هم بهتر باشد!

و آن اینکه "بعد از هر نماز واجب" این اعمال ساده را انجام دهید :

* یک بار آیه الکرسی را تا " هو العلی العظیم " می خوانی
* یک دور تسبیحات حضرت زهرا (س) را می گویی
* سه بار سوره " قل هو الله احد " را می خوانی
* سه بار بر محمد و آل محمد (ص) صلوات می فرستی
* و سه بار این آیه مبارکه را می خوانی :

وَ مَن یَتَقِ اللهَ یَجعَل لَهُ مَخرَجاً * وَ یَرزُقهُ مِن حَیثُ لا یَحتَسِبُ و مَن یَتوَکل علی اللهِ فَهُوَ حَسبُهُ اِن اللهَ بالِغُ اَمرِهِ قَد جَعَلَ اللهُ لِکُلِ شَیءٍ قَدراً
( سوره طلاق/۲و۳)"

اینهمه مقدمه چینی برای آن بود که بگویم به لطف اهل البیت - علیهم السلام - برای نخستین بار عازم کربلایم . اگر قابل باشم نایب الزیارة و دعاگوی دوستان و بزرگواران خواهم بود. از همه طلب حلالیت دارم .

این روزها
هر چه بیشتر سکوت می کنم ،
گفتنی هایم کمتر می شوند ... .

پاورقی

* من خودم این مطلب را در کتاب مذکور ندیده ام. و عین آنچه را نقل کرده ام که به دستم رسیده است .

* التماس دعای شهادت ...

* پدربزرگ و مادربزرگم ، مهمان وادی السلام نجف اشرفند . خوشحالم که بعد از سالها به دیدارشان می روم ...

نگرانی

بسم الله الرحمن الرحیم

نگرانم برای ایمانم که بمیرد در این خیابانها
که بریزد میان جدولها ، بشود پایمال انسانها

نگرانم برای ایمانم که بسوزد در آتشی تشنه
بسکه پر کرده گرد میدان را های و هوی سراب گردانها

بنویسید شهر تاریک است، بنویسید کوچه ها سردند
بنویسید قحطی ایمان، چیره شد بر تمام بحرانها

فال می گیرد این طرف رمال، آن طرف پرسه می زند دجال
این طرف سوخته پیاده رویی، آن طرف روسیاه دکانها

حال و روز دلم تماشایی، حال بال و پرم پریشان است
گامهای بلندِ پروازم، گم شده بین راه بندانها

من تمام وجودم آینه بود که شکستم در این شلوغی شهر
اینک افسوس بیشتر شده اند در نگاهم فلان و بهمانها

خیره ماندم به کفشهای خودم وَ دوباره مرور رهگذران
نگرانم برای ایمانم ؛ نگرانم برای ایمانها ...

                                                                       ویرایش : دی ۱۳۹۱

      پاورقی:

*حقیر ، از بابت فضای ناامیدی غالب بر این شعر عذرخواهی می کند . چه کند که این روزها هرچه دیده همین بوده ... باید منتظر بماند تا روزهای خاصی {مثلا عید فطری ، نماز جمعه ای ، ۹دی ای یا ... } بیایند تا در خیابانهای ایران ، آنچه را که باید، ببیند . به هر حال ...!!

*احتمالا این وبلاگ تا مدت زیادی به روز نخواهد شد.

*ایمیل من با مشکل مواجه شده و فعلا قادر به استفاده از آن نیستم . تا ایجاد آدرس جدید از همین جا با دوستان در ارتباط خواهم بود.

میهمان نواز

بسم الله الرحمن الرحیم

پیشتر در پاورقی  پستی نوشته بودم : دارالرحمه ، -از بس که سنگین- در هیچ وزنی نمی گنجد .
شاید رباعی تنها وزنی است که می تواند بار شادی را ، غم را ، فلسفه را ، عشق را ، دین را و هم همه چیز را  به دوش بکشد ... .


هی از چپ و راست رهگذر داری تو

دارُالرَّحمه ! چقدر در داری تو

از آن همه میهمان که دعوت کردی

از حال کدامشان خبر داری تو ؟

 

       پاورقی
             دارالرحمه ، نام مزارستان شیراز است .

بی حرف پیش و پس !

دارم

زیر بــــــار این همه غم

                     قد می کشم ...

.. خدا را شکر ..


آسمانمان دلتنگ و بارانی است .

اشتباه

بسم الله الرحمن الرحیم

 اصلا از اول اصل سفر اشتباه بود
باران سکوت کن که خبر ، اشتباه بود

خوابی که خوب خاطره ها را مرور کرد
مثل سرابِ پیشِ نظر ، اشتباه بود

امشب تمام رونق شعرم به گریه هاست
حتی بهانه هاش اگر ، اشتباه بود

پلکی بزن که خواندن لبخند عاشقان
از پشت بغض و دیده ی تر اشتباه بود

در آن مسیرِ یک طرفه - جاده ی جنون -
تا عشق ، هر چه غیر خطر ، اشتباه بود

این عشق را برای عروج آفریده اند
اما نگاه ما به سفر اشتباه بود ...

*** فروردین - ۱۳۹۱ ***

 و تا حدودی برای اولین بار یک رباعی :

بیچاره کسی که با تو یکرنگ شده
نه درد دلی دیده ، نه دلتنگ شده
ای کاش "کمال همنشین" راست نبود
مثل تو شده، سرد شده ، سنگ شده

یا ابا عبدالله ... یا جعفر بن محمد

بسم الله الرحمن الرحیم

نمی دانم چرا این روزها سخت می نویسم ... باز هم ناچار شدم شعری قدیمی را زمزمه کنم که با شوق سرودمش ... به شوق نگاه آقا امام جعفر صادق (ع)

آتش زدند خانه ی بارانِ شهر را

و خواب برده بود خیابان شهر را

از کوچه ها به زور طناب و به پای اسب

بیرون کشیده اند دل و جان شهر را

چشمان کودکانه شان گرم خواب بود

آشفته کرده اند یتیمان شهر را

از چیست رنگتان شده آقا شبیه ماه؟

این بار چندم است که زندان شهر را ... ؟

شاید در این مسیر به سرعت دویده اید

یا نه ! دوانده اید سواران شهر را

آقا نگاهتان نگران کدام سوست؟

آذین نبسته اند که میدان شهر را ...

مهر - ۱۳۹۰

             پاورقی

    * شهادت امام جعفر صادق (ع) ، که شیعه ، شیعگی اش را وامدار وجود ایشان است ، تسلیت باد .

قُل سیروا فی الاَرض

نمازهات نه ... !

  دلت شکسته باد و دست هات ، بسته تر

آی ... !

  دائم السفر ...........

ما چه کردیم؟

بسم الله الرحمن الرحیم

 

زمان گذشته و ما با زمانه بد کردیم
نه با زمانه ، به خود ظالمانه بد کردیم

به داده یا که نداده ، جوابمان آه است
چه حیف، سجده بی جانمان چه کوتاه است
نگاهمان به دهان و به لقمه شاه است
ز پشت پنجره دیدیم شب چه کوتاه است

به صبح صادق حق، بی بهانه بد کردیم

زمانمان همه صرف هوی و حظ شد و بعد
تمام ثانیه هامان تب غرض شد و بعد
به جانمان غم آوازه ها مرض شد و بعد
خدایمان به همین سادگی عوض شد و بعد

به ظرف آب و نمکدان خانه، بد کردیم

چه حیله ها که نکرد این زمین و چرخ عجوز
کشاندمان پی نام و نشانه در شب و روز:
" ببین همه نام آوران شهر و بسوز "
چه زود کافر نعمت شدیم ، ما که هنوز

به دیده دام ندیده ، به دانه بد کردیم

زمان گذشته و ما با زمانه بد کردیم
نه با زمانه ، به خود ظالمانه بد کردیم

                                                             شهریور - ۱۳۸۹

أینَ قاصِمُ شَوکَةِ المُعتَدین ... !!

بسم الله الرحمن الرحیم

... قُتِلَ اصحابُ الاُخدودِ . النارِ ذاتِ الوَقودِ . اِذ هُم عَلَیها قعودٌ . وَ هُم عَلی ما یَفعَلونَ بِالمُؤمِنینَ شُهُودٌ . وَ ما نَقِمُوا مِنهُم اِلا اَن یُؤمِنُوا بِاللهِ العَزیزِ الحَمیدِ . ...

... قسم به اینان که اصحاب اخدود همه کشته شدند . همان آتش سختی که بر افروختند . که بر کنار آن خندقهای آتش بنشستند . و سوختن مومنانی که به آتش افکندند مشاهده می کردند . و با آن مومنان که بسوختند هیچ عداوتی نداشتند جز آنکه آنان به خدای مقتدر ستوده ایمان آورده بودند . ... (سوره مبارکه بروج. آیات 4-8)

 

عود که بسوزد دیگر بوی دود نمی دهد

اینطور که پیداست

   بعد از این زمستان

آنچنان که روسیاهی برای زغال ،

      تنها خاکستر بو دار است که برای بودا می ماند !

 

*و سَیَعلَمُ الذینَ ظَلَمُوا اَیَ مُنقلبٍ یَنقَلِبون*

    پاورقی 

شنیدن خبر ظلمی که در میانمار به خواهران و برادران مسلمانمان روا داشته شده ، دل هر اهل دردی را لرزانده و مسؤلیتی بر دوش نهاده است . حتی در حد نوشتن همین چند کلمه ... اما مجامع بین الملل و تمام مسؤلین جهان باید پاسخگوی این سکوت طولانی مدت خود باشند ... .

... اللهم عجل لولیک الفرج ...

اشعار مرتبط را در اینجا بخوانید :  فراخوان شعر انتصار

                                                  

برای دلم

بسم الله الرحمن الرحیم

... دو نیمایی کوتاه و البته دست و پا شکسته ...

 برای خودم ، برای دلم ، برای سفر

من فقط مسافرم

  میهمانِ خوانده ای که از همان نخست

    از برای رجعتِ دوباره ام به خاک ،

      پنجشنبه ها دلم مدام شور می زند

گمان کنم که میزبان

  از میان کفشهای کوچکِ تعلقات من ،

                                    تا کنار خانه ام ،

                                                   با نمک

                                                      پل عبور می زند *...

 

 برای دخترکان جنگ زده لبنان

بعد از اینکه بالگرد سبز

              در نگاه دخترک سراب شد ،

دید

خانه بر سرِ عروسکش خراب شد ...

چند روزِ بعد

توی کمپ ؛

در کنار جانماز کوچکش

           با دل شکسته ، بغض کرده و خداخدا کنان :

" خدا کند تمام دختران این مهاجمان ،

                           جامه ی سیاه تن کنند ،

                                                در عزای نو عروسکانشان ... "

خرداد - ۱۳۹۱

 

پاورقی :

     * میزبانی که از دست مهمان خسته می شود ، در کفشهای مهمانش نمک می ریزد تا دلشوره بگیرد و برود ، خیلی وقت است که دنیا از من سیر شده .

     * آخر یکی از همین هفته ها ، با مزار دلم قرار دارم . آه که چقدر دلتنگم ... .
             راستی ، " دارالرحمة " - از بس که سنگین - در هیچ وزنی نمی گنجد ... .

     * چقدر حرفهای ناگفتنی زیادند ................................................... .

     * من عازم شهرم شیرازم ... اگر دعوتی بی پاسخ ماند ، به بزرگواری خودتان ببخشید .

مرهم

باسم رب الهادی المهدی

وقتی قرار باشد از کسی بگویی که کمتر به او فکر کرده ای ، تمام وجودت اضطراب است و التهاب .
هم شرمنده ای ، هم احساس دین می کنی ، در عین حال زبانت قفل می شود و به لکنت می افتی.
اما نمی شود که نشود ...!!
حتما نگاهت می کنند. آنها خانواده رحم و رحمت اند. دوباره زیر دین می روی ...

 

در عید و در عزای شما کم گذاشتیم
تا اینکه سر به زانوی ماتم گذاشتیم
 
یک عمر از غم دلتان دق نکرده ایم
شرمنده ایم ، نام خود آدم گذاشتیم
 
نشناختیم و دم نزدیم از صفاتتان
وصف شما ، بر عهده "ابکم" گذاشتیم
 
حالا وظیفه است که طوفان به پا کنیم
اما بنا به گریه ی نم نم گذاشتیم!
 
دیگر چه سود بعدِ جفا ، شعر تسلیت
جز اینکه دست روی دل هم گذاشتیم؟
 
...
 
باشد ؛ که لااقل به جراحات قلبمان
با چند بیت مرثیه ، مرهم گذاشتیم

 

پاورقی :

    * لعنت خدا بر "شاهین نجفی"
    * این شعر فقط و فقط عرض ارادتی است به پیشگاه امامان مظلومم ، حضرت هادی و حضرت مهدی - علیهماالسلام -.

    * بعد از نقد شعر در جلسه هفتگی شهرستان ادب ، اصلاحاتی در آن اعمال شد .

شاعرانه با رهبرم

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

شاید شبیه آنچه در خواب دیده ام

 

دلم که برایتان تنگ می شود مرور میکنم خواب آن شبم را ...
یادتان که هست آقا جان؟
حسرت کشیدنم را برای لحظه ای نگاه شما کیست که نداند؟ شهره شهر شدم بسکه دم از نامتان زده ام.
بی تابم آقا جان ... بی خوابم ...
قدیم ترها ، درد دل که میکردم به خوابم می آمدی و تسلایم میدادی . اما چندیست - چشم های بیدارم را که هیچ - چشم خوابم را هم چشم به راه گذاشته ای آقا ...
ایمان دارم که روزی ، روزی ... روزی ...
آه !!! آن روز کی خواهد آمد؟...؟؟
باز هم مرور میکنم خوابم را ... دلتنگتان شده ام ...

شوق شیدا

شب آمد و من دیده ز میخانه نبستم
درد آمد و امید به پیمانه نبستم

دردانه ی دنیا که نظر سوی من آورد
چشمِ نظر از قامت دردانه نبستم

از کثرت و کم، شادی و غم،دوش سخن بود
باب سخن از رعیت و شاهانه نبستم

هر چند نظر از منِ حیرت زده می بست
دست طلب از دامن فرزانه نبستم

از چشم من اشک ، از لب او ذکر تراوید
آن دم که دم از خواهش مستانه نبستم

گفتم حذر از شال و ردا کردم و حتی
دل نیز به انگشتر شاهانه نبستم

زخم دلم از آتشِ سوزانگرِ عشق است
بر شعله دل ، مرهم بیگانه نبستم

از شوق شهادت به درت آمدم اما
گفتی گرهِ وصل به این خانه نبستم

صد بار تو را خواندم و پاسخ نگرفتم
باری ٬ دل از این در، منِ دیوانه نبستم

شیدای تو ام ؛ سوخته بال و پرم ای دوست
رو کن که جز از عشق ، من افسانه نبستم

شهریور - ۱۳۸۸

     پاورقی

              * خوشحالم که اولین پست تصویری این خانه ، مزین به سیمای دلربای رهبرم امام خامنه ای (مد ظله العالی) شد .
              * پیشنهاد می شود به این دعوا یک سر بزنید . دعوا

درد ؛ از زبان عشق

بسم الله الرحمن الرحیم

" عشق نیز چون آتش است که پنهان نمی ماند. زیرا هرچه عاشق در راز پوشی بکوشد، باز نگاه دو دیده اش از سر ضمیر ، خبر می دهد.
ولی آنچه از این دو دشوارتر پوشیده شود، شعر شاعر است. زیرا شاعر که خود دل در بند سخن خویش دارد ، ناچار جهانی را شیفته آن می خواهد. لاجرم آنقدر برای کسانش می خواند و تکرار می کند، که سخنش خواه بر دل نشیند و خواه جان بفرساید، همه آن را بشنوند و در خاطر نگاه دارند. "
                                                                                                        ... گوته ...

این مقدمه ای بود برای اینکه بگویم شعر زیر ، یک شعر قدیمی است. می دانم پر از ایراد است و ناهماهنگی در آن موج می زند، اما باز هم از آنجا که "شاعر دل در بند سخن خویش دارد" ، و از آن مهم تر، شعری مناسب با این ایام است، دلم نیامد ننویسمش.
دستی در آن برده ام و تا حدودی اصلاحش نموده ام. باز هم اگر "جان فرسا" بود به بزرگواری خوتان ببخشید.

 

عشق ، آتش شد مرا سوزاند و رفت
جای پایش بر دلم جا ماند و رفت

تا که تنها ماندم و دل، پر گرفت
قصه ی تلخ مرا از سر گرفت

عشق، با پرپر شدن، هم ناله شد
مستِ یاس و پیچک و آلاله شد

آسمان ، خورشید را در کوچه دید
عشق ، بارِ آسمان را هم کشید

عشق، از دستان بسته گفت و رفت
از نگاهِ مات و خسته گفت و رفت

از سکوتِ ضجه ها، از درد ، گفت
عشق ، از تنهاییِ یک مرد گفت

چاه را لب تشنه ی احساس دید
مرتضی (ع) را در عزای یاس دید

مرتضای (ع) غیرت و شیرِ نبرد،
در هجومِ شعله ی دلهای سرد،

یاسِ پاکش را میان ِ خاک دید
تو چه میدانی! عجب آهی کشید...

آه ، ای تنهاترین تنهای من
آه ، ای محبوب من ، زهرای (س) من

چشم وا کن غربت حیدر (ع) ببین
گرگ ها را گردِ این سنگر ببین ...

سنگر من ، حامی من ، یار من
ذوالفــقـارِ دین و پرچـم دارِ مـن

بعدِ تو ، این خسته ، دشمن شاد شد
راه مکر و کینه ها آزاد شد

فاطمه (س) ؛ درس ادب دادی به من
درس غیرت ، نیمه شب دادی به من

نیمه ی شب دفن پنهانی چرا؟
جای سیلی روی پیشانی چرا؟

...

غیرت دین داشتن ، عین ولاست
فاطمه(س) ، معنای دین مصطفاست (ص)

فروردین - ۱۳۸۹

امواج مغرور

  به نام حضرت معبود

 

تقدیر ها چشم غزل را کور کردند
خورشید را از شب نشینی دور کردند

دیدی قلم، شد چوبه ی دار غزل ها؟
دیدی گره ها، واژه ها را کور کردند؟

تا که نلرزد، راز ما پنهان بماند،
با وعده ی غم، بغض را مزدور کردند؟

شاید نمک گیر نگاه عشق باشیم
بیخود نبود این اشک ها را شور کردند!

یک عمر ما در پاسخ آیینه، ماندیم
تا این معما را، جوابی جور کردند:

دریا ، گمان کرده به رنگ آسمان است
این سجده ها، امواج را مغرور کردند ...

 

بهمن ۱۳۹۰

     پاورقی:

            پریشانم، پریشان از جدایی
            قفس ها می دهد بوی رهایی
            که جنس بغض مادر، فرق کرده
            شبیه بغض های کربلایی

                                                * ایام فاطمیه بر شما شیعیان تسلیت باد *

           ** مومن، وابسته نیست. هرنوع وابستگی مومن را از وصول به حق، بازمی دارد ... مومن اگر وابستگی داشته باشد، نمی تواند قیام کند و عصر ما، عصر قیام است.                                                                                                                     سید مرتضی آوینی

           *** آسمانی تر از ابر و باران در هوای سید شهیدان اهل قلم بارانی شد.

الراسخون فی العلم

بسم رب الشهدا

دیگر چه فرق می کند آبی، کبود، سرخ؟
وقتی شده است هرچه که بود و نبود، سرخ

گفتن از آتش پر پروانه، ساده است
باید نوشت از دل خونین دود ، سرخ

سیر و سلوک ما به "ثریا" رسیدن است
دیبای عزمِ راسخِ کشف و شهود، سرخ

باید به لاله زار، نماز اقتدا کنیم
تکبیر لاله، سرخ؛ رکوع و سجود، سرخ

داغی نشانده اند دوباره به لاله زار
بالاتر از سیاه و سپید و کبود، سرخ!

ما خو نکرده ایم به دشت سپید یاس
تا تارهایمان همه سبزند و پود، سرخ

پرواز ، شعر هر شب و روز پرنده هاست
شاعر سرود: روشن و روشن سرود: سرخ... .

 

پاورقی:
       - پیامبر اکرم (ص) فرمودند: لو کان العلم معلقا باالثریا لتناوله قوم من ابناء فارس.
( اگر علم به ثریا آویخته بود، گروهی از فرزندان فارس بدان می رسیدند.) نهج الفصاحه.
       - " لکن الراسخون فی العلم ... سنوتیهم اجرا عظیما " ( اما کسانی که در علم، قدمی ثابت دارند و ... به زودی خدا آنان را اجر و ثواب عظیم خواهد داد. ) سوره مبارکه نساء - آیه 162 ترجمه الهی قمشه ای
       - " از مجازات مرتکبان جنایت ترور شهید احمدی روشن چشم پوشی نخواهیم کرد." مقام معظم رهبری(مد ظله) 

می رفت و میرود ، رود

به نام ساقی شیدا

 روي بال قاصدک ها همچنان مي رفت رود
از زمين جوشيده ، گويا آسمان مي رفت رود


سايه اش سنگين به صحرا، حاصلش حسرت به دل
کاش آن سو تر زچشم کودکان مي رفت رود


چشم خود را بسته ؛ گوشش از صداي خود پر است
از خجالت ور نه آبش بي گمان مي رفت رود


يک نفر آرام مي آمد به استقبال آب
بي هراس از نيزه و تيغ و سنان ، مي رفت رود


عکس سقاي ادب آهسته در آب اوفتاد
خم شد و زانو زد اما ... بي عنان مي رفت رود


التماس چشم ساقي گر به جانش مي نشست ،
شک ندارم خود پي لب تشنگان مي رفت رود


رود را در دست جا داد و به لب نزديک کرد
او دعايي خواند از آن پس نوحه خوان مي رفت رود...

تیر - ۹۰ 

 

    پاورقی:
این شعر ، هنوز جا برای کار داره. شاید بعدا یه ترکیب بند ازش ساختم.

کمی مادرانه ، کمی دخترانه

                                              برای مادرم که نگاهش همیشه نگران من است ...

به نام نامی معرفت

وقتی از ولوله ی شهر شلوغ ، با کمی فاصله از خانه مان،
    پای پل ، پله صدایم می کرد ،
            سر به افکار پریشان نزدم.
مادرم؛ زنگ به همراهم زد .
    و صدایش این بار
       مثل دیروز و پریروز کمی می لرزید :
                       " تو کجایی دختر ؟ "
خوب شد تاخیرم به دو ساعت نکشید ...
                 حق به او می دادم ...
گفتم : اینجا هستم .
                       روی پل
                            آسمان، نزدیک است.
                                          من ، نزدیکم .
بوق ماشین ها ، اما ، باز
                  به پریشانی او دامن زد.
نگرانش بودم . او دلش می لرزید .
                      شهر ؛ از نازکی مادر من بی خبر است .
و نمی داند من ،
     پشت این ثانیه های قرمز ،
           دلی از جنس کبوتر دارم .
              قفسی در دل مادر دارم .
که تپش های خوش آهنگ در و دیوارش ،
                      ذکر تسبیح و مناجات و دعاست .
مادرم، ساده تر از باران است .
قلبش از جنس طلاست ... .
نگران است که شهر ؛
شهر پر دغدغه بی غیرت ،
پاره جانش را
    نکند صد پاره ...  نکند بیچاره ...
مادرم منتظر است. مادرم می ترسد.
   چون شنیده است هوا آلوده است .
                  نگران ریه و قلب من است .
مادر از زلزله
          {از فاصله}  ترسیده شده .
              نکند از بر همت ، من اگر می گذرم،
                                     برج، روی سرم آوار شود ...
من، سرم درد بگیرد. آنوقت ...
     مادرم یک شبه بیمار شود !
او در اخبار شنیده است که حتی شیر
    در خیابان، آزاد ، می چرخد .
    مادرم می گوید :
        " بچه شیر از پدرش نیز خطرناک تر است ."
                                              راست هم می گوید ...
اما ! این همه بوی بهانه دارد.
     او نمی خواهد بی پرده سخن باز کند .
                          من هم باید ...
مادرم شعر نمی داند چیست.
      او فقط حرف مرا می فهمد .
           حرف هایی که من از چشم ترم می بارم .
او نگاهم را می خواند .
   می فهمد
       می فهمد
از نگاهم می فهمد که چقدر
                                   دوستش می دارم ... .

 

یک دعوت

    آسمانی تر از ابر و باران بروز است . با شعری از حقیر به مناسبت بیداری و بصیرت .

تکه های دیگر اندیشه ام

 فردا ، تقدیر من آسمان است .

        آسمان فردا ، آفتابی ، بدون گرد و غبار .

                            چترم را بیار .

                               شاید فردا دل زمین برایم تنگ شود

                                                     و آسمان گریه کند ... .

 

 گیرم بازی با کلمات ، آسان

           تو می خواهی کودک باشی ، باش

      ولی

              واژه که اسباب بازی نیست ... !

 

 من دوباره

      خزیدم به کنج تنهایی

          تا شاید ...      ابری بیاید

                                    و بارانی

                                           آنگاه

                               چشمم را ببندم و احساس کنم

                                             اینجا

                                  همین کنج تنهایی من ،

                                                    انتهای روز مرگی ست ... .

دعوت

سلام و درود
خانه اي بنا نهاده ايم بر روي ابر ها
آسماني تر از ابر و باران و خورشيد .
نو پاست و مددجوي الطاف شما.
گذري کنيد و در حد امکان راهنماييمان فرمایید .
يا علي مدد .

                                             آسمانی تر از ابر و باران 

هر چه می خواهید اسمش را بگذارید .

                                     من می گویم تکه تکه های اندیشه ام .

 

 گفتی که دیگر پایت را در این خانه نخواهی گذاشت .

      باور نکردم .

           گفتم این هم مثل قهر های بچگانه ات در کودکی ...

      حالا خوش آمدی .

       بنشین کنار در

              تا دوباره       خودم ،

                    این بار    بند کفش های آهنی ات را

                                                            باز کنم ... .

 

 آمدم تا غزل را قربانی نگاه تو کنم .

              روی غزلم سپید شد    و    اشک قلم خشکید .

                        حالا باید به فکر حلقی تشنه تر از اسماعیل خود باشم ... .

                                                            

شاعر ، یا ... !!

هو الباقی

شاعر شکسته بود دلش از صدای عشق

جا مانده روی گونه او رد پای عشق

شاعر چنان خزیده به کنج خیال که

گشته میان شعر فدا نه، فنای عشق

او زنده مانده بود به رسم حیات شمع

می ریخت قطره قطره ی جانش به پای عشق

غیر از بلا به جان نپسندیده عادتی

عهد الست بسته به " قالوا بلا " ی عشق

شیدا ولی ، اجازه نداده که گم شود

احساس شاعرانه او لا به لای عشق ...

                   به مناسبت فردا ...

فردا به دنیا می آیم .

چه دنیای سردی ...

        فردا از آغوش خدا ، جدایم می کنند

               و به دامان فرشته ام می سپارند .

                   فرشته ، مراقبم باش

                             من دوباره از آن خدایم ...

*                *                  *                   *           

 فردا به دنیا می آیم

 چه دنیای ...

                          لطفا سکوت را رعایت کنید .

                  مــن ، جــرئــت بزرگ تر شـــدن را نــدارم!

هیــــــــــــس !!

 

                                            فردا را به خودت می سپارم ... .

غزلی که مطلعش مطروحه مقام معظم رهبری ست ... .

برای جانباز

" رندانه آخر ربودی جامی ز خمخانه دل

خونین چو برگ شقایق رنگین چو افسانه دل "

 

جامی که داروی تلخ است نامش شراب صبوری

این ، شرط عهدی که بستی سرکش ز پیمانه دل

 

معشوق معبودت استی ، دل را به زلف که بستی...!

با جرم عاشق پرستی،حبسی تو در خانه دل

 

آهی که سوزانده جانت از درد جهل زمان است

ورنه جراحت نسوزد ، اینگونه کاشانه دل

 

هم بال پروانه گشتی ، رندانه از جان گذشتی

ای آبروی زمانه ، ای رشک پروانه دل

 

حق تو اوج است و اینجا زندان تنگ زمین است

اما بمان تا بماند ، راز غریبانه دل ...

 

تو آن علمدار عشقی ، باید بجنگی و باید

مانند زینب (س) بمانی بر عهد مردانه دل

 

آشوب چشمان پاکت معراج را می سرودند

حالا رسیدی به معراج ، بی چانه بر شانه دل

 

افسوس از این که زبانم من را همین جا رها کرد

من الکنم از نوشتن ، شرمنده فرزانه دل ... .