بسم الله الرحمن الرحیم
" عشق نیز چون آتش است که پنهان نمی ماند. زیرا هرچه عاشق در راز پوشی بکوشد، باز نگاه دو دیده اش از سر ضمیر ، خبر می دهد.
ولی آنچه از این دو دشوارتر پوشیده شود، شعر شاعر است. زیرا شاعر که خود دل در بند سخن خویش دارد ، ناچار جهانی را شیفته آن می خواهد. لاجرم آنقدر برای کسانش می خواند و تکرار می کند، که سخنش خواه بر دل نشیند و خواه جان بفرساید، همه آن را بشنوند و در خاطر نگاه دارند. "
... گوته ...
این مقدمه ای بود برای اینکه بگویم شعر زیر ، یک شعر قدیمی است. می دانم پر از ایراد است و ناهماهنگی در آن موج می زند، اما باز هم از آنجا که "شاعر دل در بند سخن خویش دارد" ، و از آن مهم تر، شعری مناسب با این ایام است، دلم نیامد ننویسمش.
دستی در آن برده ام و تا حدودی اصلاحش نموده ام. باز هم اگر "جان فرسا" بود به بزرگواری خوتان ببخشید.
عشق ، آتش شد مرا سوزاند و رفت
جای پایش بر دلم جا ماند و رفت
تا که تنها ماندم و دل، پر گرفت
قصه ی تلخ مرا از سر گرفت
عشق، با پرپر شدن، هم ناله شد
مستِ یاس و پیچک و آلاله شد
آسمان ، خورشید را در کوچه دید
عشق ، بارِ آسمان را هم کشید
عشق، از دستان بسته گفت و رفت
از نگاهِ مات و خسته گفت و رفت
از سکوتِ ضجه ها، از درد ، گفت
عشق ، از تنهاییِ یک مرد گفت
چاه را لب تشنه ی احساس دید
مرتضی (ع) را در عزای یاس دید
مرتضای (ع) غیرت و شیرِ نبرد،
در هجومِ شعله ی دلهای سرد،
یاسِ پاکش را میان ِ خاک دید
تو چه میدانی! عجب آهی کشید...
آه ، ای تنهاترین تنهای من
آه ، ای محبوب من ، زهرای (س) من
چشم وا کن غربت حیدر (ع) ببین
گرگ ها را گردِ این سنگر ببین ...
سنگر من ، حامی من ، یار من
ذوالفــقـارِ دین و پرچـم دارِ مـن
بعدِ تو ، این خسته ، دشمن شاد شد
راه مکر و کینه ها آزاد شد
فاطمه (س) ؛ درس ادب دادی به من
درس غیرت ، نیمه شب دادی به من
نیمه ی شب دفن پنهانی چرا؟
جای سیلی روی پیشانی چرا؟
...
غیرت دین داشتن ، عین ولاست
فاطمه(س) ، معنای دین مصطفاست (ص)
فروردین - ۱۳۸۹