زندگي


حرمت اعتبار خود را

هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران مشکن
که ما هر یک یگانه ایم
موجودی بی نظیر و بی تشابه

و آرمانهای خویش را
به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن
تنها تو می دانی که "بهترین" در زندگانیت
چگونه معنا می شود

از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است آسان مگذر
بر آنها چنگ درانداز، آنچنان که در زندگی خویش
که بی حضور آنان، زندگی مفهوم خود را از دست می دهد

زندگیت را با دم زدن در هوای گذشته
و نگرانی فرداهای نیامده
آسان هدر نده

هر روز، همان روز را زندگی کن
و بدین سان تمامی عمر را به کمال زیسته ای

و هرگز امید از کف مده
آنگاه که چیز دیگری
برای دادن در کف داری

همه چیز در همان لحظه ای به پایان می رسد
که قدمهای تو باز می ایستد
و هراسی به خود راه مده
از پذیرفتن این حقیقت که
هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد
تنها پیوند میان ما
خط نازک همین فاصله است

برخیز و بی هراس خطر کن
در هر فرصتی بیاویز
و هم بدینسان است که به مفهوم شجاعت
دست خواهی یافت

آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت
عشق را از زندگی خویش رانده ای
عشق چنان است که هر چه بیشتر ارزانی داری، سرشارتر شود
و هر گاه که آن را تنگ در مشت گیری، آسان تر از کف رود
پروازش ده تا که پایدار بماند

زندگی مسابقه نیست
زندگی یک سفر است
و تو آن مسافری باش
که در هر گامش

ترنم خوش لحظه ها جاریست

داستان امتحان وزیران

یکی از روزها، پادشاه سه وزیرش را فراخواند

و از آنها درخواست کرد کار عجیبی انجام دهند :

از هر وزیر خواست تا کیسه ای برداشته و به باغ قصر برود

و اینکه این کیسه ها را  برای پادشاه با میوه ها و محصولات تازه پر کنند.

همچنین از آنها خواست که در این کار از هیچ کس کمکی نگیرند

و آن را به شخص دیگری واگذار نکنند…

وزراء از دستور شاه تعجب کرده و هر کدام کیسه ای برداشته و به سوی باغ به راه افتادند !

وزیر اول که به دنبال راضی کردن شاه بود بهترین میوه ها و با کیفیت ترین محصولات

را جمع آوری کرده و پیوسته بهترین را انتخاب می کرد تا اینکه کیسه اش پر شد…

اما وزیر دوم با خود فکر می کرد که شاه این میوه ها را برای خود نمی خواهد

و احتیاجی به آنها ندارد و درون کیسه را نیز نگاه نمی کند،

پس با تنبلی و اهمال شروع به جمع کردن نمود

و خوب و بد را از هم جدا نمی کرد تا اینکه کیسه را با میوه ها پر نمود…

و وزیر سوم که اعتقاد داشت شاه به محتویات این کیسه اصلا اهمیتی نمی دهد

کیسه را با علف و برگ درخت و خاشاک پر نمود !!!

روز بعد پادشاه دستور داد که وزیران را به همراه کیسه هایی که پر کرده اند بیاورند

و وقتی وزیران نزد شاه آمدند، به سربازانش دستور داد،

سه وزیر را گرفته و هرکدام را جدا گانه با کیسه اش به مدت سه ماه زندانی کنند…!!!

شما کیسه خود را چگونه پر می کنید …؟!!

روش های تحت تاثیر قرار دادن اطرافیان

 

راه های بی نظیر برای تحت‌ تاثیر قرار دادن اطرافیان


خیلی بیشتر از آنچه که همه ما به آن اعتراف کنیم، رفتارهایمان براساس میل درونیمان به تحت‌تاثیر قرار دادن دیگران شکل می‌گیرد. این میل در محصولات مارک‌ داری که استفاده می‌کنیم، کافه ‌ها و رستوران ‌هایی که می‌رویم، خانه‌ ها و ماشین ‌هایی که می‌خریم و شغلی که انتخاب می‌کنیم، منعکس می‌شود.


اما آیا محصولات مارک‌ دار، کافه‌های تجملی، خانه‌ ها و ماشین‌ها اینقدر گیرا هستند؟ فردی عالیرتبه در شغلی که علاقه‌ای به آن ندارد، چطور بعضی از این چیزها توجه ما را یک تا دو دقیقه به خود جلب می‌کند اما زیاد طول نمی‌کشد.


چرا؟ چون دارایی ‌های ملموس به اندازه کیفیات غیرملموس گیرا نیستند.



سوالات زیر را در نظر بگیرید:


او سوار یک پورشه آخرین مدل است، اما آیا واقعاً از عهده خرید این ماشین برمی ‌آمده؟

او یک خانه خیلی بزرگ دارد، اما آیا خانواده و زندگی دوست‌ داشتنی دارد؟

او پول زیادی درمی‌آورد، اما آیا واقعاً از کاری که برای گذران زندگی انجام می‌دهد لذت می‌برد؟


متوجه منظورم شده‌اید. وقتی پاسخی که به این سوالات می‌دهید، “خیر” باشد، موضوعی که ابتدا به نظرتان بسیار گیرا می‌آمده، دیگر اینطور نخواهد بود.


حالا لحظه‌ای وقت بگذارید و فردی را تجسم کنید که عاشق کارش است، معمولاً لبخند بر لب دارد و از هر نفسی که می‌کشد لذت می‌برد. آیا این فرد توجهتان را جلب می‌کند؟ آیا مهم است که این آدم یک میلیونر نیست؟


در زیر به ۲۸ راه عالی برای تحت ‌تاثیر قرار دادن اطرافیانتان اشاره می‌کنیم. اگر این نکات را به طور مرتب رعایت کنید، نه تنها دیگران را تحت تاثیر قرار می‌دهید، بلکه به شما کمک می‌کند انسان بهتری هم باشید.


۱٫ اُرجینال باشید. با خودتان صادق باشید. جودی گارلند گفته است، “همیشه بهترین ورژن خودتان باشید به جای اینکه ورژن دوم یک نفر دیگر باشید.” با این جمله زندگی کنید. اصلاً نمی‌توانیدخودتان را جای دیگری بگذارید. جای تنها کسی که می‌توانید باشید، خودتان هستید. اگر خودتان نباشید، یعنی واقعاً زندگی نمی‌کنید فقط وجود دارید. و از خودتان بپرسید: اگر آنچه که هستید را دوست ندارید، چرا بقیه باید دوستتان داشته باشند؟

 


سید: اگر آنچه که هستید را دوست ندارید، چرا بقیه باید دوستتان داشته باشند؟

۲٫ به فکر دیگران باشید. اگر به فکر دیگران نباشید، آنها هم به فکر شما نخواهند بود. هرچقدر بیشتر به بقیه کمک کنید، آنها بیشتر برای کمک به شما راغب خواهند بود. عشق و محبت، عشق و محبت می‌آورد.

 

۳٫ کاری کنید بقیه احساس خوبی پیدا کنند. آدم‌ها به‌ندرت یادشان می‌ماند که چه کرده‌اید، اما همیشه یادشان می‌ماند که چه حسی در آنها ایجاد کرده‌اید.

 

۴٫ صادق باشید و مسئولیت کارهایتان را بپذیرید. هیچکس یک دروغگو را دوست ندارد. در دراز مدت همیشه حقایق روشن می‌شود و ماه هیچوقت پشت ابر نمی‌ماند. چه مسئولیت کارهایتان را گردن بگیرید یا نگیرید، بالاخره اعمالتان روزی به گردنتان می‌افتند.

 

۵٫ مدام لبخند بزنید. همه آدم‌ها دیدن یک لبخند طبیعی را دوست دارند. وقتی یک غریبه مستقیم به صورتتان نگاه می‌کند و لبخند می‌زند چه حسی پیدا می‌کنید؟ یکدفعه دیگر غریبه به نظر نمی‌رسد، درست است؟

 

۶٫ به بزرگترها احترام بگذارید. به کوچکترها احترام بگذارید. به همه احترام بگذارید. اینطور نیست که یک گروه خاص از یک طبقه خاص اجتماعی فقط شایسته احترام باشند. با همه با همان درجه احترامی برخورد کنید که به پدر و مادر بزرگتان می‌گذارید و همان میزان صبری را پیشه کنید که برای فرزندتان دارید. مردم مهربانی شما را درک خواهند کرد.

 

۷٫ افراد را با اسم صدا کنید. آدم‌ها شنیدن اسمشان از زبان دیگران را دوست دارند. پس سعی کنید اسامی را به خاطر بسپارید.

 

۸٫ بگویید “لطفاً” و “متشکرم.” این دو کلمه ساده باعث می‌شود خواست‌های شما حالت خواهش پیدا کند و به مکالمات جدی حالت دوستانه می‌بخشد.

 

۹٫ در کارتان بهترین باشید. همیشه مبهوت موسیقیدانان، نویسنده‌ها، نقاشان، سخنگویان، مدیران، سرمایه‌گذاران، مهندسان، مادرها، پدرها، ورزشکاران و… عالی می‌شوید. همه این افراد فقط یک وجه اشتراک دارند: در کاری که می‌کنند بهترین هستند. اگر قرار است کاری را به بهترینش شکل انجام ندهید، بهتر است اصلاً انجامش ندهید. در کار و سرگرمی‌هایتان بهترین باشید. برای خودتان اعتباری بسازید، اعتباری برای بهترین بودن.

 

۱۰٫ اگر توانستید به دیگران کمک کنید. از هر دست که بدهید از همان دست پس می‌گیرید. وقتی در زندگی شخصی تاثیر مثبت ایجاد می‌کنید، این تاثیر مثبت به زندگی خودتان هم می‌رسد. کاری بکنید که فراتر از شماست کاری که از درد کسی کم می‌کند و شادترش می‌کند. همه آدم‌ها شایسته کمک هستند.

 

۱۱٫ در هر کاری که می‌کنید اثری از شخصیتتان ایجاد کنید. مثل برند زدن روی کارتان می‌ماند، برندی مخصوص خودتان. اگر بانمک و شوخ هستید، به کارتان طنز اضافه کنید. اگر هنرمند هستید، کارتان را با تصویر تزئین کنید. هر کاری که می‌کنید کمی از شخصبتتان را به آن اضافه کنید.

 

۱۲٫ به قول‌هایتان وفا کنید. بعضی از آدم‌ها عادت دارند قول کاری را بدهند که احتمال کمی دارد بتوانند انجامش دهند. قول ایدآل را می‌دهند اما متوسط تحویل می‌دهند. اگر می‌خواهید ارزش خودتان را در چشم دیگران بالا ببرید، باید خلاف این عمل کنید. سعی کنید ابتدا توانایی‌هایتان را کمتر نشان دهید و بعد فراتر از آن تحویل بدهید. این باعث می‌شود دیگران تصور کنند که همیشه فراتر از مسئولیت و وظیفه‌تان کار انجام می‌دهید.

 

۱۳٫ سازماندهی داشته باشید. اگر سازماندهی نداشته باشید چطور می‌توانید کاری را انجام دهید؟ مطمئناً نمی‌توانید. سعی کنید فضای زندگی و کارتان را مرتب کرده و سازماندهی کنید.

 

۱۴٫ تحقیق کنید و سوال بپرسید. اینطور نباشید که بااینکه هیچ از موضوعی اطلاع ندارید فقط سرتان را به نشانه دانستن تکان می‌دهید. با تحقیق کردن از قبل خودتان را آماده کنید. و اگر بااینحال باز متوجه چیزی نشدید، سوال کنید. افراد مقابلتان اشتیاق شما به دانستن را ستایش خواهند کرد.

 

۱۵٫ دانش و اطلاعاتتان را با دیگران تقسیم کنید. باید منبع اطلاعاتی برای اطرافیانتان باشید. اگر به اطلاعات لازم دسترسی دارید، آن را فقط برای خودتان نگه ندارید. با دیگران تقسیمش کنید.

 

۱۶٫ مثبت‌اندیش باشید و روی آنچه درست است تمرکز کنید. هر چیزی که در زندکی اتفاق می‌افتدف نه خوب است نه بد. فقط به دیدگاه شما بستگی دارد. و مهم نیست که چه پیش می‌آید، همیشه آنطور که باید تمام می‌شود. یا موفق می‌شوید یا درس می‌گیرید. پس مثبت اندیش باشید، قدردان نتایج خوشایند باشید و از بقیه آنها درس بگیرید.

 

۱۷٫ به حرف‌های دیگران بااشتیاق گوش دهید. چشم‌هایتان متمرکز، گوش‌هایتان تیز و تلفن همراهتان خاموش باشد. در دنیایی که نمی‌توانند آنطور که باید سریع پیش برود، آنهایی که برای شنیدن حرف‌های دیگران وقت می‌گذارند، همیشه موفق هستند.

 

۱۸٫ به شریک زندگیتان وفادار باشید. وفادار ماندن به رابطه نه‌ تنها توجه و تحسین همگان را جلب می‌کند، بلکه پایه‌ای سالم برای بقیه امور زندگیتان ایجاد می‌کند.

 

۱۹٫ طبیعت را دوست داشته باشید و از آن سپاسگذار باشید. آنهایی که واقعاً طبیعت را دوست دارند، برای انسان‌ها هم همان میزان احترام را قائل خواهند بود. این یک راه مثبت برای زندگی کردن است و توجه مردم را هم جلب می‌کند.

 

۲۰٫ هر روز برای خودتان وقت، انرژی و پول خرج کنید. وقتی برای خودتان خرج کنید، هیچوقت بازنده نخواهید بود و به مرور زمان خط سیر زندگیتان را تغییر خواهید داد. شما محصول چیزی هستید که می‌دانید. هر زمان، انرژی و پول بیشتری برای به دست آوردن دانش هزینه کنید، تسلط بیشتری به زندگیتان پیدا می‌کنید و برای اطرافیانتان ارزش بیشتری خواهید داشت.

 

۲۱٫ هرازگاهی بی‌دلیل مهربانی کنید. پول قهوه یک غریبه را در کافه بپردازید. برای منشی شرکتتان گل بخرید تا بگویید “متشکرم.” به زن سالخورده برای خرید کردن کمک کنید. هیچ چیز لذت‌بخش‌تر از نشاندن لبخند بر لب انسان‌ها نیست.

 

۲۲٫ آنهایی که شایستگی دارند را تحسین کنید. برای تحسین کسانیکه برای درخشیدن در کاری بیش از حد تلاش کرده‌اند، کوشش کنید. همه آدم‌ها دوست دارند بشنوند کسی هست که تلاش‌هایشان را تحسین می‌کند.

 

۲۳٫ واضح صحبت کنید و ارتباط چشمی برقرار کنید. بیشتر آدم‌ها صبر گوش دادن به حرف‌های کسی که هیچ از حرفهایش نمی‌فهمند را ندارند. رمز و راز در حرف زدن هیچوقت ارتباطات قوی نمی‌سازد. ارتباط چشمی نیز یکی از گیراترین شکل‌های ارتباط فردی است. ارتباط چشمی اگر درست انجام شود صمیمیت را وارد رابطه‌هایتان خواهد کرد.

 

۲۴٫ همیشه در دسترس باشید. اگر آدم‌ها نتوانند به شما دسترسی داشته باشند، فراموشتان می‌کنند. در دسترس بودن شما برای دیگران خیلی مهم است. همیشه در ارتباط با اطرافیانتان رفتاری مثبت و صبور داشته باشید.

 

۲۵٫ بی‌نیاز از غیر باشید. آزادی والاترین نعمت است و بی‌نیازی بالاترین آزادی است. از این گذشته بسیار گیرا هم هست.

 

۲۶٫ از منابعی که در دسترس دارید، استفاده کنید. آدم‌های متوسط وقتی می‌بینند که یک فرد معلول شاد است، بسیار متعجب و حیرت‌زده می‌شوند. چطور کسی با چنین محدودیت جسمی می‌تواند شاد باشد؟ پاسخ در استفاده آنها از منابعی که در اختیار دارند نهفته است.

 

۲۷٫ بخشی از چیزی باشید که به آن اعتقاد دارید. این می‌تواند هر چیزی باشد. یکی آن را در کمک به شهروندان می‌بیند، یکی در ایمان و اعتقادات مذهبی، یکی در شرکت در گروه‌های پشتیبانی برای چیزهایی که به آن اعتقاد دارند و بعضی عشق و علاقه‌شان را در کارشان می‌ریزند. در هر صورت، نتیجه روانشناختی یکسان است. آنها خود را درگیر چیزی کرده‌اند که شدیداً به آن اعتقاد دارند. این درگیر شدن به زندگیشان مفهوم می‌دهد.

 

۲۸٫ بدون به رخ کشیدن، برای اعتقاداتتان پایداری کنید. بله، می‌توانید بدون اینکه سعی کنید اعتقاداتتان را به کسی تحمیل کنید، از آن دفاع کنید. درمورد عقاید شخصیتان با کسی که درمورد آن سوال می‌کند حرف بزنید اما سعی نکنید حرفتان را تحمیل کنید. برای ارزش‌هایتان ایستادگی کنید و همیشه گوش بزنگ اطلاعات جدید باشید.

قضاوت عجولانه

 

یک زن  جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند...

او يک بسته بيسکوئیت نيز خريد و بر روي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

مرد میانسالی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند. وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که آن مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت. پيش خود فکر کرد : «بهتر است ناراحت نشوم ، شاید اشتباه کرده باشد.»

ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اينکار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنشي نشان دهد تا ببیند آن مرد تا کجا به بی شرمیش ادامه می دهد. وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد : حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرين بيسکوئيت را برداشته نصف کرد و نصفش ديگرش را خورد. اين ديگر خيلي پرروئي مي‌خواست! او حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. جوانک کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به آن مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمالتعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

 

خيلي شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد! در صورتي که خودش آن موقع که فکر مي‌کرد آن مرد دارد از بيسکوئيت‌هايش مي‌خورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرت‌خواهي نبود.

هميشه به ياد داشته باشيم كه چهار چيز است که نمي‌توان آن‌ها را دوباره بازگرداند :

1. سنگ ........ پس از رها کردن!

2. سخن ............. پس از گفتن!

3. موقعيت ... پس از پايان يافتن!

                                             4 . و زمان ........ پس از گذشتن!

عشق و دیوانگی

عشق و دیوانگی

روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.

 ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.

مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند

 دیوانگی فورا" فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم.

و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.

 دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به  شمردن ....یک...دو...سه...چهار...

همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛

 خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛

 اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛

 هوس به مرکز زمین رفت؛

 دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛

 طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.

 و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک...

 همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.

 در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.

نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه دیوانگی به صد رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.

 دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.

 اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیراتنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.

 دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.

 او از یافتن عشق ناامید شده بود.

 حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.

 دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف شد .

 عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش   صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.

شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.

او کور شده بود.

 دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می توانم تو را درمان کنم.»

 عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.»

 و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.

Perspolice

داستان درویش و زاهد و دخترک کنار رودخانه

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com

زاهد و درویشی که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیری به دیر دیگر سفر می کردند، سر راه خود دختری را دیدند در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت از آن بگذرد. وقتی آن دو نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آن ها تقاضای کمک کرد. درویش بی درنگ دخترک رابرداشت و از رودخانه گذراند.

دخترک رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند تا به مقصد رسیدند. در همین هنگام زاهد که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت:
«دوست عزیز! ما نباید به جنس لطیف نزدیک شویم. تماس با جنس لطیف برخلاف عقاید و مقررات مکتب ماست. در صورتی که تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی.»
درویش با خونسردی و با حالتی بی تفاوت جواب داد: « من دخترک را همان جا رها کردم ولی تو هنوز به آن چسبیده ای و رهایش نمی کنی.»

تقدیم به همه مادران عزيز

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com  

وقتی که تو 1 ساله بودی، اون(مادر) بِهت غذا ميداد و تو رو می شست! به اصطلاح، تر و خشک می کرد
تو هم با گريه کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی!

وقتی که تو 2 ساله بودی، اون، بهت ياد داد تا چه جوری راه بری.
تو هم اين طوری ازش تشکر می کردی، که، وقتی صدات می زد، فرار می کردی!

وقتی که 3 ساله بودی، اون، با عشق، تمام غذايت را آماده می کرد.
تو هم با ريختن ظرف غذا ،کف اتاق،ازش تشکر می کردی!

وقتی 4 ساله بودی، اون برات مداد رنگی خريد.
تو هم، با رنگ کردن ميز اتاق نهار خوری، ازش تشکر می کردی!

لطفا ادامه مطلب را كليك كنيد

ادامه نوشته

داستان کوتاه چهار پسر

مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای

دور از خانه شان روییده بود


پسراول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت

رفتند
سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودنددرخت را توصیف

 کنند

 
پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده


پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن


پسر سوم گفت: نه درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین.. و باشکوهترین صحنه

 ای بود که تابه امروز دیده ام


پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها.. پر اززندگی و زایش


مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی

درخت را دیده اید! شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت

کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها

 نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند اگر در زمستان تسلیم شوید، امید

شکوفایی  بهار ، زیبایی تابستان و باروری پاییز را از کف داده اید


مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند


زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین ؛


در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند


همیشه همینطوری نمی مونه: که زندگی گلابی تر از این حرفاست ...

حضرت يوسف (ع)

گویند وقتی كه برادران یوسف علیه السلام، او را در چاه آویزان كردند تا او را به آن بیفكنند،

طبیعی است كه یوسف خردسال در این حال محزون و غمگین بود، اما در این میان غم و

اندوه، دیدند لبخندی زد، خنده ای كه همه برادران را شگفت زده كرد، از هم می پرسیدند،

یعنی چه؟ اینجا جای خنده نیست؟ گفتند بهتر است از خودش بپرسیم. یكی از برادران كه

یهودا نام داشت، با شگفتی پرسید: برادرم یوسف! مگر عقل خود را باخته ای، كه در میان غم

 و اندوه، می خندی؟ خنده ات برای چیست؟ یوسف با جمال، كه به همان اندازه و بیشتر با

كمال نیز بود، دهانش چون غنچه بشكفید و گفت: روزی به قامت شما برادران نیرومندم

نگریستم، با خود گفتم: ده برادر نیرومند دارم، دیگر چه غم دارم! آنها در فراز و نشیب زندگی

مرا حمایت خواهند كرد و اگر دشمنی به من سوء قصد داشته باشد، با بودن چنین برادران

شجاع و برومندی، چنین قصدی نخواهد كرد، و اگر سوء قصدی كند، آنها مرا حفظ خواهند كرد.

 اما چرا خدا را فراموش كردم، و به برادرانم بالیدم، اكنون می بینم همان برادرانم كه به آنها

 بالیدم، پیراهنم را از بدنم بیرون كشیدند و مرا به چاه می افكنند. این راز را دریافتم كه باید به

غیر خدا تكیه نكنم، خنده ام خنده عبرت بود، نه خنده خوشحالی.