کربلا در ظهور معنا می شود


حضور سرخ ، حکایتگر غیبت سبز است و سیاه نیز گواه غیبت سبز.
اما سیاه ، حکایت از تحمل غیبت سبز می کند و سرخ ، گواهی می دهد که غیبت سبز را تحمل نتوانسته است.

دکتر علی شریعتی


وارث زمین



وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَي الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّه وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ

سوره قصص آیه 5

و خواستيم بر مستضعفان روي زمين منت نهيم و آنان را پيشوايان و وارثان گردانيم.

هجوم نحس سیاهی...

سلام
شعر حقیر در خبرگزاری فارس

_________________________________________

حمیدرضا فاضلی از شاعران کشورمان برای محاصره ناجوانمردانه «نبل» و «الزهراء» و مظلومیت شیعیان این دو شهر شعری سرود.

خبرگزاری فارس: غرور سبز چمن زیر چکمه‌هاتان زرد...
 

به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات فارس، دو شهرک شیعه‌نشین «نبل» و «الزهراء» سوریه در سکوت خبری رسانه‌های دنیا بیش از چهار سال است که با شبح محاصره تروریست‌ها دست و پنجه نرم می‌کنند و چهار ساله شدن این محاصره شیعیان این دو شهر را در مضیقه و تنگنای فراوانی قرار داده است. حمیدرضا فاضلی از شاعران کشورمان برای محاصره ناجوانمردانه «نبل» و «الزهراء» و مظلومیت شیعیان این دو شهر شعری سروده است. این شعر که خطاب به تروریست‌ها سروده شده، به شرح زیر است:

تبر به دوش

             به پا چکمه‌های خون آلود

غرور سبز چمن زیر چکمه‌هاتان زرد...

زبان قهقهه‌تان سرخ...

شما!

     که راحت و سرمست شعر می‌خوانید

به شاعران طبیعت سُرا نمی‌مانید...

 

صدای خس خس دشت...

                       هق هق باران...

و جیر جیر سپیداران...

شب از میانه نخواهد گذشت

                              تا این دشت

هجوم نحس شما را به جنگ برخیزد

شما که داغ شقایق کشی

                          به پیشانی

و ناله‌های چمن را

                به زیر پا دارید...

شما که سایه‌تان روی دشت سنگین است...

 

بر این کرانه ی سبز

چنان که می‌گذرد باد

حضور زرد شما

                 پایدار مباد

 

منبع:

http://www.farsnews.com/13940524000762

جریده

امروز در جریده ی عالم
یک آتش جدید
از گور حادثه ها برخاست:
 
فرزند خانواده ی آزر
قلب خدای مقتدر شهر را شکست
اما خدا
چیزی نگفت و منتظر لحظه ها
                                             نشست
 
امروز در جریده ی عالم
طغیان رود
-جادوی کودک حق ناشناس عمرانی-
فرعون خدای مقتدر مصر را ربود
 
 
امروز در جریده ی عالم
بانوی پاکدامن بیت اللحم
در دادگاه سوء ظن مردمان شهر
با روزه ی سکوت ، به گناه اعتراف کرد
 
امروز در جریده ی عالم
دندان هرزه ای جگر ماه را شکافت
چشمان فتنه ای به سر ماه ضربه زد
تیر سه شعبه ای به گلوی ستاره خورد...
بر دست آسمان
             آری ستاره مرد
 
 
آخر تمام حادثه ها یک روز
  در صفحه ی جریده ی عالم تمام شد
بت با تبر شکست
در موزه ها جنازه ی فرعون نظاره شد
عیسی برای امت مریم خطابه خواند
 
اما خدا همیشه ی تاریخ زنده بود
آرام و بی صدا
می گفت زیر لب:
"ثبت است بر جریده ی عالم
                                     دوام ما"

عیدی من...کربلا...

در اربعین آقا سیدالشهدا(ع) ، چند بیتی نذر صاحب این مجالس ، خانم فاطمه زهرا(س)

ماه محرم و غزلی در رثایتان
یک شعر تازه گفته ام آقا برایتان

یک شعر تازه که شاید بهانه ای
باشد برای بوسه نوشتن به پایتان

این واژگان مرده به یمن نگاهتان
زرین تر از طلا شده با کیمیایتان

گفتند این مجالس ماتم برای چیست؟!
این اشک ها که می چکد از چشم هایتان...

این روضه ها و سینه زدن ها و دسته ها
تقویم هم کلافه شده است از صدایتان!

گفتند این حسین شما خانه اش کجاست؟!
زهرا که پر شده است ز عطرش عزایتان؟

گفتند این نه حرف خدا و رسول اوست
کفر است این حسین که گشته خدایتان!

مولای من چه غم که مرا سنگ می زنند؟!
این سر فدای پیکر بی بوریایتان

تقویم من به وقت شما عید می شود
عیدی من نگاه شما ، کربلایتان...

این خاک ، بی وجود شما رونقی نداشت
سنگ است آن دلی که نگشته سرایتان

مولای من مصیبتتان جاودانه شد
حتی سپهر و ماه و زمین در بلایتان-

دست از عزا و مرثیه خوانی نمی کشند
حزن است آنچه می چکد از هر هجایتان

"حالا برای لحظه ای آرام می شوم"*
پر شد مشام شعر شما از هوایتان

 

*حالا برای لحظه ای آرام می شوم
ساعات خوب زندگیم در حرم گذشت
(سید حمیدرضا برقعی)

کوفه...غربت...

سلام

ایام سوگواری آقا اباعبدالله رو تسلیت میگم...
این چند بیت رو تو حرم آقا امام رضا گفتم...
نذر صاحب این شب ها ؛ حضرت زهرا (س)



درون کوفه ی غربت ، کنار چاه قدیمی
نگاه من به امامی ، نگاه من به نسیمی
نگاه من به دو دستی که تکیه گاه جهان شد
نگاه من به دو چشمش ، چه قبله گاه عظیمی
درون چشم سیاهش ، شفق گرفته نگاهش
غمی شبیه تماشای آن سه ساله یتیمی-
که عصر واقعه تا بوسه گیرد از لب خشکت
چه ناله ها زد و اما نیامد از تو شمیمی
درون چشم سیاهش حکایتی دگر از تو
تویی که کشته اشکی ، که قاسمی و قسیمی
-تویی که هرم نگاهت بسوخت بال و پرم را
منی که سوزم و سازم به آتشت! چه حریمی! -
نگاه خیمه به مادر در آن مطاف پر از خون
به حاجیان یهودی عجب عذاب الیمی
طواف امت شیطان به دور قبله ناطق
چه جاهلانه سرت را... نه غصه ای و نه بیمی
***
دوباره ماه محرم ، دوباره پرچم مشکی
دوباره مجلس آقا و روضه های کریمی

مصراع ناگهان

غزلی نذر آقا صاحب الزمان
 
 
ناگهان آیینه حیران شد ؛ گمان کردم تویی
ماه پشت ابر پنهان شد ؛ گمان کردم تویی
فاضل نظری
□□□
 
مصرعی ناگه نمایان شد ؛ گمان کردم تویی
برکه از ماهی فراوان شد ؛ گمان کردم تویی
رعد از اعماق جان بانگی چنین مستانه زد
آسمان را نور مهمان شد ؛ گمان کردم تویی
رهگذاری تازه از این جاده ی خاکی گذشت
راهی شهر خراسان شد ؛  گمان کردم تویی
صبح جمعه ، پای منبر ، نوحه خوان از آه تو
دفترش آیینه باران شد ؛ گمان کردم تویی
فالی از حافظ گرفتم ؛ یوسف آمد از سفر
کلبه احزان گلستان شد ؛ گمان کردم تویی
نیمه های شب من و سجاده و شعری دگر
حاصلش دیدار خوبان شد ؛ گمان کردم تویی
ماه من از بس که پشت ابر غیبت مانده ای
آسمان وقتی درخشان شد ؛ گمان کردم تویی

 

در کوچه سار غزه

تقدیم به شهدای غزه

 

وقت افطار و سفره ای رنگین
ظرف ها محو شعله ی شمع اند
روی لب هایشان همه لبخند
میهمان ها به دور هم جمع اند

گه گداری صدای شرشر آب
خنده ی کودکانه ی گلها
لمس دستان مادرانه ی باد
کتری و آب جوش و آن قل ها

تلویزیّون چند اینچی شان
کنج عزلت گزیده ، بی تاب است
خسته از حاکمیت شیطان
خسته از عابدان محراب است

روشنش می کنم ، پس از چندی
خنده ها بوی اشک می گیرد
یاد یک مرد و یک جهان دشمن
یاد از آن ماه و مشک می گیرد

دختری با لباس خون آلود
تازه جشن تولدش بوده
تکه های جنازه ی پدرش
شاهد ماجرا خودش بوده

آن طرف یک عروسک مرده
بین دستان سرد مینایی
این طرف زیر چکمه های ستم
ناله های جوان رعنایی

زیر آوار خانه ای مردی
بین دیوار و در زنی گریان
در بغل کودکی که بی جان است
بر لبش زمزمه است: زهرا جان

بر لبش زمزمه است یا الله
نذر تو کودکم ، تمام تنم
  سنی ام من ولی محب علی
"من حسینی ز دولت حسنم" *

من حسینی تر از تمام فرات
من فدایی تر از تمام کویر
من در اندوه جام زهر حسن
خاک درگاه آن سواره امیر

با شمایم سران آل سعود
با شما دست های شیطانی
کودک است این شهید در بغلم
جرم او بوده چه؟ مسلمانی؟

کودکش را گرفت رو به خدا
بارالها فدای اصغر او
بعد از آن شیعه شد به خاک افتاد
من کنیز سه ساله دختر او

گفت این را و سر به سجده گذاشت
آخرین لحظه های شیدایی
ناگهان غزه کربلا شد باز
بمب های سیاه و سودایی

بعد از آن در میان گرد و غبار
چادری رد خون به رویش بود
یک نوشته به سرخی شفقی
کاو نشان از جنون به رویش بود

شبنم آن را چنین تلاوت کرد:
هست آیا برای غزه امید؟!
آسمان با تکان سر فرمود:
منتظر باش ; می رسد خورشید

*حسین خدایار

لیلة القدر

در آستانه ی شبی که "خير من ألف شهر" است ، چند بیتی تقدیم به آقا امیرالمومنین (ارواحنا له الفدا).

پیش چشمان غرق ماتم من ، صحبت از مرقد و مصلا بود
و سراسیمه واژه در واژه ، غزلم وصف حال مولا بود
قلمم آه می کشید هیهات ؛ فاطمه ، در ، حسن ، زمین ، کوچه
الفش دال می شود حیدر ، کاشکی او به جای زهرا بود
آه غربت درون حنجره اش ، "کوچه آتش گرفت از این آه"*
زینت کوچک پدر آن شب ، در دلش تا سپیده غوغا بود
قطره های سفید مروارید ، بوسه بر گونه های زینب زد
بوسه بر گونه های مردی که ، کربلا را صدای غرا بود
سالیان دراز می گذرد ، باز هم کوچه های پی در پی
وقت تقطیع واژگان خدا ، وقت یس و طور و طه بود
تا سحر مرتضی نمی خوابد ، غرقه در آن قنوت پایانی است
واپسین لحظه های دلتنگی ، واپسین سجده های دریا بود
بین آن حمد و سوره ی آخر ، چهره ی فاطمه نمایان شد
یاد آن کوچه های تو در تو ، یاد آن سایه ای که تنها بود
یاد چشمان مملو از ماتم ، یاد لبخند مادرانه ی او
یاد محسن ، صدای در ، کوچه ؛ یاد انسیه ای که حورا بود
با طمأنینه سوی مسجد رفت ، تا تماشا کند خدایش را
مرتضی رو به سوی بالینی ، کاو طبیبش خدای اعلی بود
رفت آرام سوی محرابش ، یک دو رکعت نماز بر پا شد
در پس چهره ی علی آن دم ، شوق دیدار رب هویدا بود
ناگهان ناله زد یکی: "فزت" ؛ این خدایا شهادتین علی است
خون سرازیر می شد از رخ ماه ؛ ماه ِ در خون ، خدا سراپا بود
آسمان ضجه می زند زینب ، بعد از آن ماجرا شکسته شده است
صبر اما وظیفه است اکنون ؛ این شبی را که نام ، یلدا بود

 

* سید حمیدرضا برقعی

جمکران یاد تو

 

یک صبح با خیال تو می گشت جاده را
تا نوشد از پیاله ی دست تو باده را
 
در "عهد" های وقت سپیده به "العجل"
می جست آن زمان چنین وعده داده را
 
"یک دست جام باده و یک دست زلف یار"
می کاود این سرای سراسر ستاره را
 
 با شوق یک تبسم تو  وقف می کند
وزن و ردیف و قافیه را ، چارپاره را
 
مستی چنان که او شده مست از لبان تو
نبود عجب ; که دادی از این لعل ، خواجه را:
 
"هر دم به یاد آن لب میگون و چشم مست"
در جمکران یاد تو می خواند ندبه را
 
در حسرت نظاره ی آن خال گونه ، دل
آن صبح با خیال تو می گشت جاده را