خاطرات آزاده علی اصغر افضلی

خاطرات آزاده علی اصغر افضلی

 خاطرات 8 سال اسارت آزاده و جانباز ابرکوهی

به نام خداوند یکتا و بی همتا

علی اصغر افضلی
شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۵، ۸:۴۶ ق.ظ
درحال بارگذاری..

🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺

امام صادق(ع) فرمود:

آزاده در همه حال آزاده است. اگر بلا و سختی به او رسد، شکیبایی ورزد و اگر مصیبت ها بر سرش فرو ریزند، او را نشکنند، هرچند به اسیری افتد و مقهور شود و آسایش را از دست نهد و به سختی و تنگ دستی افتد.

چنان که یوسف صدیق امین، به بندگی گرفته شد و مقهور

و اسیر گشت، ولی این‌همه به آزادگی او آسیب نرساند.

🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿

نسیم آزادی

علی اصغر افضلی
دوشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۳، ۹:۵۴ ب.ظ
درحال بارگذاری..

🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿

دریازدهم مردادماه 69 ناگهان بلندگوهای اردوگاه شروع به نواختن مارش عملیات نظامی نمودند و چند لحظه پس از آن اطلاعیه ای با سر آغازی این چنین (لقد خسف الله الارض بقارون الکویت و اعوانه: زمین به امر خداوند قارون کویت(امیرکویت) ویارانش را بلعید ....) در مورد حمله عراق به کویت پخش کردند.

خبر بسیار ناامید کننده ای بود، بعضی از برادران اسیر می گفتند: این جنایت کار دست بردار نیست و به هر کشوری که بتواند حمله خواهد کرد. آیا با این وضعیت پیش آمده ، صدام به پذیرش قطعنامه 598 شورای امنیت تن خواهد داد!!!

چون مدت دوسال بود که از اعلام پذیرش قطعنامه 598 از سوی ایران گذشته بود وصدام زیر بار اجرائی شدن آن نمیرفت .

سرانجام سیزده روز پس از حمله به کویت یعنی 24 مرداد ماه 69، از همان اوایل صبح رادیو عراق برنامه های عادی وروزانه خودرا قطع و شروع کرد به پخش آهنگ های شاد و سرود های پیروزی .

وهر نیم ساعت برای چندلحظه آهنگ ها قطع میشدند وگوینده رادیو میگفت : منتظر خبر مهمی باشید . بزودی خبر مهمی درمورد بر قراری روابط حسنه بین عراق و ایران به سمعتان خواهد رسید .

بالاخره ساعت 11 صبح رادیو بغداد متن نامه سر گشاده ای از سوی صدام خطاب به ریاست جمهوری ایران را قرائت کرد ودر خلال آن نامه ، به تمام خواسته های مشروع ایران جواب مثبت داد از جمله اجرای قرار داد1975 و همچنین آزاد سازی فوری اسیران جنگی .

و نامه را این چنین خاتمه داد (ایها الاخ السید الهاشمی الرفسنجانی لقد تحققت جمیع ما اردتموه وهذا کل ما سالتمونا ...) برادر رئیس جمهورجناب آقای هاشمی رفسنجانی هرآنچه که میخواستید محقق شد و این تمام آن درخواستهائی است که از ما داشتید و.... .

صدای هلهله وشادی عراقی ها همراه با تیر اندازی هوائی فضای اردوگاه را پر کرد اما اسیران ایرانی هنوز هم باورشان نمی شد. میگفتند این حیله گر حتما نقشه ای در سر دارد .

فردای آن روز عده ای از اعضای صلیب سرخ به اردوگاه ما آمدند تا امور مقدماتی قبل از آزادی را انجام دهند.

وقتی در 26 مرداد ماه خبر ورود اولین گروه آزادگان به میهن اسلامی را شنیدیم نسیم آزادی را با تمام وجود احساس کردیم %

( والسلام)

رادیو مخفی در زمان اسارت

علی اصغر افضلی
پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۱، ۵:۲۲ ب.ظ
درحال بارگذاری..

🌴🌺🌴🌺🌴🌺🌴🌺🌴🌺🌴🌺🌴🌺🌴🌺🌴🌺

🌴🌺🌴🌺🌴🌺🌴🌺🌴🌺🌴🌺🌴🌺🌴🌺🌴🌺🌴

📻🪫🔋📻🪫🔋📻🪫🔋📻🪫🔋📻🪫🔋📻🪫🔋

➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

طی دوران اسارت، بیشترین تلاش عراقی ها بر عدم دسترسی اسیران به اخبار داخل ایران خصوصاً اخبار مرتبط با جنگ متمرکز بود. به همین دلیل وقت و بی وقت به آسایشگاه ها هجوم می آوردند و وسایل شخصی ما را زیر و رو می کردند تا خیالشان از بابت وجود رادیو در بین ما راحت و آسوده باشد.از طرف دیگر تعدادی از برادران دلسوز و فداکار شبانه روز در تلاش بودند تا ما از دنیای بیرون ، به ویژه اخبار مربوط به جنگ و میهن اسلامی بی خبر نباشیم. به هر حال این تلاش دوطرف ادامه یافت تا اینکه:

آخرین رادیوی مخفیمان هم که در یکی از آبگرمکن ها جاسازی شده بود توسط جاسوسهای لعنتی اردوگاه لو رفت . خوشبختانه وقتی عراقیها با غرور و سرور تمام به سوی محل لو رفته حمله ور شدند تا آن مروارید گرانبها را ازدل صدف بیرون بکشند و اردوگاه را حسابی تنبیه کنند چیزی جز بقایای سوخته یک رادیو نصیبشان نشد .به هر حال عراقیها از این بابت خیالشان راحت شد که ما از نعمت ارزشمند رادیو محروم هستیم . مدتی بدین منوال گذشت ، اعصاب بچه ها حسابی خرد و داغون شده بود چون مدتی بود از اوضاع میهن اسلامی خصوصا جبهه ها بی خبر بودند . کاسه صبر عده ای از برادران لبریزشد بنابراین خیلی سریع دست به کار شدند . نگهبان عراقی را که در ایوان طبقه بالا قدم می زد و مراقب اوضاع اردوگاه بود زیر نظر گرفتند . او یک رادیو کوچک و دو موج قشنگ روی دیوار کوتاه جلو ایوان گذاشته بود تا خود را با آهنگ و غیره سرگرم کند . چند نفراز برادران زرنگ وچابک، روزها ، هفته ها و ماهها رفت وبرگشت ومدت زمان فاصله گرفتن نگهبان عراقی از رادیو را زیر نظر گرفتند و منتظر فرصت بودند .چون انجام آن کار بسیار دقیق وخطر ناک بود.فقط چند ثانیه فرصت داشتند تا آن نعمت بزرگ را از آسمان کفر به سرزمین ایمان فرود آورند.سر انجام لحظه مناسب فرا رسید.یکی از برادران با دستان خود قلاب گرفت ودیگری به سرعت پا در دستان وسپس روی شانه ها او گذاشت تا رادیو را بردارد . متأسفانه فاصله زیاد بود و هر چه تلاش کرد دستش به رادیو نرسید.خوشبختانه از قبل همه چیز را محاسبه و وسیله مورد نیاز را آماده کرده بودند. بنابراین یکی دیگر از برادران خیلی سریع یک تی نظافت به او داد و اوهم بلافاصله با استفاده از تی ، رادیو را از روی دیوار به پایین انداخت .برادر دیگری در پایین،رادیو را ماهرانه گرفت وبا سرعت به سوی مکان نامعلومی فرار کرد تا آن را هرچه زودتر مخفی کند. برای آنکه بعد از اجرای عملیات حواس نگهبانان عراقی واسرای اردوگاه به جای دیگری معطوف شود یک برنامه ساختگی واز پیش برنامه ریزی شده در آن طرف محوطه اردوگاه به وقوع پیوست. به لطف خدا تمام حواسها متوجه آن برنامه ساختگی شد حتی حواس نگهبان طبقه بالا هم مدتی به آن برنامه ساختگی مشغول شد.زمانیکه نگهبان عراقی برگشت واثری از رادیو ندید گمان کرد یکی از نگهبانان دیگر که لحظه ای پیش از کنارش رد شده بود برداشته شده است. به هر حال اسرا اسم آن نعمت بزرگ وارزشند را سفره حضرت ابوالفضل(ع) نامیدند تا خود حضرت ابوالفضل (ع) نگهبان آن باشد.الحمدالله آن سفره پربرکت تا آخرین روزهای اسارت گسترده بود واز آن استفاده می کردیم وروحیه میگرفتیم.اخبار وخطبه های نماز جمعه ودیگر مطالب سودمند رادیو توسط عده ای از برادران نوشته ودر آسایشگاهها برای همه اسرا خوانده می شد .

تبدیل اسارتگاه به دانشگاه

علی اصغر افضلی
دوشنبه بیست و سوم شهریور ۱۴۰۵، ۴:۱۵ ب.ظ
درحال بارگذاری..

🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿

🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿

باوروعقیده ی ما اسرای ایرانی براین بود که اسارت ادامه همان راه مقدسی است که خالصانه قدم درآن نهادیم. درقاموس ما مجاهدان فی سبیل الله جایی برای سکون وتوقف وجود نداشت. بنابراین هنوز گرمی سلاح‌ها ازدستان‌مان بیرون نرفته بود که گرمی قلم‌ها جای آنها را گرفت. ازسوی دیگر، دشمن همین که متوجه شد سلاح سربازان روح الله به قلم تبدیل شده است به شدت خشمگین شد وممنوعیت هرگونه قلم و کاغذ را اعلام کرد . سپس تفتیش‌های بدنی وآسایشگاهی شدت یافتند. طی یکی از تفتیش‌ها، سربازان عراقی توانستند چند میله خودکار و تعدادی برگ کاغذ را ازمخفیگاه اسرا پیدا کنند.

عراقی‌ها برای ایجاد رعب و وحشت در دل اسرای ایرانی، چند تن از اسرای عزیز را به شدت تنبیه ومجازات کردند. آنها به این مجازات هم بسنده نکردند بلکه روز به روز بر فشارو آزارو اذیت خود افزودند. طولانی‌ترشدن ساعت آمار و شمارش اسرا، قطع شدن آب و برق اردوگاه ازجمله نقشه‌های دشمن بود تا اسیران ایرانی بیشتر اوقات خود را در صفوف خسته کننده آمار و صفوف طولانی سرویس‌های غیربهداشتی اردوگاه سپری کنند و از کسب علم و دانش باز بمانند. ولی دشمن، غافل از آن بود که عاشقان علم ودانش همان صفوف آمار و غیره را به کلاس‌های مکالمه و مباحثه و مناظره تبدیل خواهند کرد.

طولی نکشید که فعالیت‌های آموزشی اردوگاه، البته به صورت مخفیانه توسط عده‌ای از برادران خبره و دلسوز سازماندهی شد. در ابتدا کلاس‌های تفسیر، ترجمه و تجوید قرآن کریم، نهج البلاغه، صرف ونحو توسط روحانیون معزز اردوگاه رونق خاصی پیدا کرد. ادعیه، زیارت نامه‌ها، احکام شرعی، برخی ازعلوم حوزوی، اشعار الفیه‌ ابن مالک و شرح ابن عقیل وغیره توسط کرام الکاتبین اردوگاه بر روی مقواهای پودر لباسشویی و کاغذهای لف سیگار که به صورت دفترچه بودند نوشته شدند تا تمامی اسرا بتوانند از آنها بهره ببرند.

هنوز ۶ ماه ازآن شور و نشاط علمی نگذشته بود که تعداد بسیاری از برادران، مدال افتخارآفرین حفظ کل قرآن، نهج البلاغه و بسیاری ازادعیه مشهوررا از آن خود کردند. سکوت و آرامش روحی و روانی عجیبی اردوگاه را فرا گرفته بود. هیچ اسیری نه به فکر فرار بود و نه درمواجه شدن با عراقی‌ها رفتاری غیرمعقول ازخود نشان می‌داد که باعث تحریک آنها بشود .

عراقی‌ها همیشه ازسکوت وآرامش اردوگاه وحشت داشتند. با عصبانیت می‌گفتند: «شما مانند آتش زیرخاکسترید. ما می‌دانیم که شما مخفیانه مشغول انجام کارهای ممنوعه هستید. ما بزودی افراد خاطی و عاصی را شناسایی و به مجازات خواهیم رساند.» به همین سبب تلاش عراقی‌ها مضاعف شد. برتعداد نگهبانان اردوگاه افزوده شد. رفت وآمد نگهبانان عراقی سرعت گرفت تا اساتید و معلمین کلاس‌ها را شناسایی ومجازات کنند و نهایتا برنامه‌های آموزشی اسرا را تعطیل کنند. ولی الحمدلله موفق نشدند.

پس ازمدتی، طبق روال دوران اسارت اعضای صلیب سرخ وارد اردوگاه شدند. پس از توزیع نامه‌ها به جمع اسرا آمدند تا همانند گذشته مشکلات مادی اسرا را یادداشت و به عراقی‌ها گزارش دهند. ولی اسرا به جای شکایت از وضعیت بد غذا، پوشاک و رفتار وحشیانه دشمن، فهرستی از کتب مختلف به آنها دادند تا درصورت امکان برای اسرا فراهم کنند. اعضای صلیب سرخ وقتی آنهمه شور ونشاط برای کسب علم ودانش را دراسرا دیدند با تحسین و تمجید گفتند: «ای کاش تمام اسرای دنیا همانند شما بودند. ما می‌آییم که به شما روحیه بدهیم ولی این ماییم که ازشما روحیه می‌گیریم.»

آنها گفتند که مجوز آوردن هرگونه کتابی را ندارند ولی قول دادند تا آنجا که برایشان مقدور باشد و عراقی‌ها هم اجازه دهند، درهرنوبت سرکشی به اردوگاه، تعدادی کتاب به همراه خود بیاورند. به این ترتیب طولی نکشید که هر آسایشگاهی دارای کتابخانه کوچکی شد. علی رغم میل دشمن، اردوگاه تبدیل به دانشگاهی شده بود که همه برای همدیگر استاد و شاگرد بودند. دربین اسرا همه تیپ آدمی بود .از دکتر و مهندس و معلم و دانشجو گرفته تا بنا و کارگر و تعمیرکار و باغبان و غیره.

هیچکس بیکار نبود. هرکس هرچه می‌دانست به دیگران می‌آموخت. از مزد و پاداش دنیوی هم خبری نبود. تنها خواسته هر معلم از شاگردش این بود که شاگردش هم آن مطلب آموخته را به چند نفردیگر بیاموزد. در بین آن همه شور و نشاط، عده اندکی از اسرا محزون و ناراحت به نظر می رسیدند. علتش هم آن بود که آنها از نعمت سواد بی‌بهره بودند و نمی‌توانستند از آن فرصت پیش آمده استفاده کنند.

همین موضوع باعث شد که مدیران برنامه های آموزشی اردوگاه به فکر تشکیل کلاس‌های نهضت سواد آموزی بیفتند. آنها با استفاده از معلمین دلسوز و با تجربه اردوگاه، کلاس‌هایی را برای اسرای بیسواد تشکیل دادند. دقیقا به خاطرم نیست در کدام سال و کدام روز اسارت بود که اعلام شد هیچ بیسوادی دربین اسرای اردوگاه ما وجود ندارد. آن خبر موجب سرور و شادی همه ما شدند و آن روزرا جشن گرفتیم.

در واپسین روزهای اسارت هنگامی که بوی خوش آزادی فضای اردوگاه را فرا گرفته بود، کتب کتاخانه‌ها برای یادگاری بین اسرا توزیع شد. همگی رو سفید و شادمان بودند چون هم ازامتحان اسارت نمره خوبی کسب کرده بودند و هم توشه‌ای ازعلم و دانش برای ادامه راه خود که همان خدمت به میهن اسلامی بود به همراه داشتند .

بوسه بر خاک وطن

علی اصغر افضلی
سه شنبه بیستم مرداد ۱۴۰۵، ۵:۴۱ ب.ظ
درحال بارگذاری..

🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷وقتی سال‌ها از وطن دور باشی و طعم تلخ اسارت را چشیده باشی و به خاک وطن بازمی‌گردی، بر آن بوسه می‌زنی ، سجده شکر به جا می آوری و پرچم میهن دوستی خود را بالا می‌بری.

خدایا تو را سپاسگزارم به خاطر نعمت آزادی که به من بخشیدی!

خدایا تو را سپاسگزارم به خاطر اینکه در دوران سراسر رنج و اندوه اسارت هوامو داشتی!

چه لذت بخش است آزادی....!

🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷

 موصل شهر شکنجه و فراق

علی اصغر افضلی
یکشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۵، ۱۲:۴۲ ب.ظ
درحال بارگذاری..

-------------------------------------------------------------------------------------

******************************************************

ﻣﻮﺻﻞﺷﻬﺮﺷﻜﻨﺠﻪوﻓﺮاق

ﭘﺲازﻳﻚﺷﺒﺎﻧﻪروزاﻗﺎﻣﺖ اجباری در یک سالن بدون امکانات

در ﺑﻐﺪاد و سپس یک ﺑﺎزﺟﻮﻳﻲﻣﺨﺘﺼـﺮ، ﻣـﺎ مجروحین عملیات رمضان راﺑـﻪﺳـوی اردوﮔﺎه های اﺳﺮای ایرانی واقع دراطراف شهرﻣﻮﺻﻞﺣﺮﻛﺖدادﻧﺪ. پس از گذشت چند ساعت همراه با

درد و رنج و نگرانی ، سرانجام به نزدیکی شهر موصل رسیدیم. طولی نکشید که ازدورﭼﻬﺎرﺳﺎﺧﺘﻤﺎنﺑﻠﻨﺪرادﻳﺪﻳﻢﻛـﻪﻣﺎﻧﻨﺪﻗﻠﻌﻪﻫﺎيﻗﺪﻳﻤﻲ

ازدورﻧﻤﺎﻳﺎنﺑﻮدند . اندکی بعد ﺑﻪ جلوی درب ورودي اردوﮔﺎه رﺳﻴﺪﻳﻢ.

ﺑﻠﻨﺪي دﻳﻮارﻫﺎي اردوﮔﺎه حدوداً ﺑﻪدوازدهﻣﺘﺮﻣـﻲرﺳـﻴﺪ.

درﭼﻬﺎرﮔﻮﺷﻪيﺑﻴﺮوﻧﻲاردوﮔﺎه،ﭼﻬﺎرﺑﺮجﻧﮕﻬﺒاﻧﻲﻗﺮارداﺷﺖ

ﺗﺎﺧﻴﺎلﻋﺮاﻗﻲﻫـﺎ ازﺑﺎﺑﺖﻓﺮارﻧﻜﺮدن اﺳﺮا راﺣﺖﺑﺎﺷﺪ.
ﺑﺮجﻫﺎيﻧﮕﻬﺒﺎﻧﻲراﻛﻪدﻳﺪم بسیار مضطرب و نگران شدم .

جهت آرامش و رفع نگرانی ﻧﮕﺎﻫﻲﺑﻪدﻳﮕﺮ برادران اسیر اﻧﺪاﺧﺘﻢ . متاسفانه دیدم چهره غبارآلود و بعضاً خون آلود آنها هم پر از اضطراب و نگرانی است.. درب اتوبوس که باز شد چند سرباز عراقی وارد اتوبوس شدند و با سر و صدای توهین آمیز ما را به بیرون انداختند.
ﻟﺤﻈﻪايﻛﻪ وارد راهرو ی ورودی اردوﮔﺎه ﺷﺪﻳﻢ ، منﺣﺲورودﺑـﻪﻳـﻚﻏـﺎرﺳـﻨﮕﻲﻣﺨـﻮف وﺗﺎرﻳﻚ راداﺷﺘﻢ.

ناخودآگاه ﺑﻪﻳﺎداﺻﺤﺎبﻛﻬﻒاﻓﺘﺎدم، با این تفاوت که آنها سالیان سال به خواب رفتند ولی ما ضروری و لازم بود چندین سال در برابرانواع شکنجه و توطئه دشمن کاملا بیدار و هوشیار باشیم.

بی اختیار نگاهم به یک جمله عربی نوشته شده بر روی

دیوار افتاد « انتم ضیوفنا و لا أسرانا...» داشتم آن را

برای خودم ترجمه می کردم که ﺑﺎدﻳﺪنﺳﺮﺑﺎزان

ﻋﺮاﻗﻲآﻣﺎده وﻛﺎﺑﻞﺑﻪدﺳﺖ، متوجه شدم که آنها بی صبرانه

ﻣﻨﺘﻈﺮ ﭘﺬﻳﺮاﻳﻲ از مهمانان خود هستند. چون ما همگی

مجروح و دست و پا شکسته بودیم، با مختصری

ضرب و شتم ﻣﺎرادر ابتدای محوطه اردوﮔﺎهﻣﻮﺻﻞ2 ﻧﺸﺎﻧﺪﻧﺪ.

سپسﻳﻜﻲازﮔﺮوﻫﺒﺎنﻫﺎيﻋﺮاقی به نام کریم در حالی که ﻏـﺮوراز ﭼﻬﺮه اشﻣﻲﺑﺎرﻳﺪ،ﺳﻴﻨﻪراﺟﻠﻮداد و گفت: ﻧﻴﺮانﻗﻮاﺗﻨﺎﻣﻜﺜّﻔﻪوﻣﺪﻣﺮه،ﻛﻞﺷَﻌﺐاﻳﺮاﻧﻲﻗﺘﻴﻞاُواُﺳﻴﺮ.

ﻳﻜﻲازﺑﭽﻪﻫﺎيﻋﺮب زﺑﺎن خوزستانی ﺳﺨﻨﺎﻧﺶراﺑﺮاﻳمان

ﺗﺮﺟﻤﻪ ﻛﺮد. ﻣیگه آﺗﺶﻧﻴﺮوﻫﺎيﻣﺎﺑﺴﻴﺎرﺳﻨﮕﻴﻦووﻳﺮاﻧﮕﺮاﺳﺖ.

ﻫﻤﻪيﻣﺮدم اﻳـﺮان راﻳﺎﻣﻲﻛﺸﻴﻢوﻳﺎﺑﻪاﺳﺎرت درﻣﻲآورﻳﻢ.
ﺑﺎوﺟﻮددرد و رنجيﻛﻪداﺷﺘیم ﺑﻪاوﺧﻨﺪﻳﺪیم وگفتیم:

صنار بده آش به همین خیال باش!

پس از صحبتهای کریم ، تعدادی از سربازان عراقی با پرخاشگری و ناسزا ما را به طرف آسایشگاه هشت اردوگاه بردند

و در آنجا زندانی کردند.....

ادامه دارد...

فیلم ایتالیایی

علی اصغر افضلی
جمعه دوم مرداد ۱۳۹۴، ۱۲:۲۹ ب.ظ
درحال بارگذاری..

➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿

🎥🎬🎥🎬🎥🎬🎥🎬🎥🎬🎥🎬🎥🎬🎥🎬🎥🎬

🎥🎬🎥🎬🎥🎬🎥🎬🎥🎬🎥🎬🎥🎬🎥🎬🎥🎬

➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿

رژیم بعث عراق برای اینکه روحیه ی اسیران ایرانی را خراب کند و یا به خیال باطل خود،

آنهارا منحرف و یا آن ها را نسبت به جمهوری اسلامی بدبین سازد برای هرچند ماهی

یک افسر تبلیغاتی به اردوگاه ها میفرستاد . یک روز افسر تبلیغاتی اردوگاه ما،

سراسیمه و نفس زنان وارد اردوگاه شد واز اسیران خواست که فورا در یکی از

آسایشگاهها تجمع کنند. گفت که می خواهد فیلم مهمی برای آنها به نمایش بگذارد .

خیلی سریع وسائل پخش فیلم همچون دستگاه فیلم پروژکتوری (آپارات )وغیره توسط

دیگرعراقیها آماده گردید . پیش از شروع فیلم ، افسرعراقی قیافه حق به جانبی گرفت

و با این کلمات آغازسخن کرد :

هذا فلم ...والفلم حقیقه...شوفوا کیف زعمائکم یعذبون اسرانا بأبشع صوره و.....

این یک فیلم است... و آن چیزی جز حقیقت نمی تواند باشد ...ببینید چگونه رهبران

شما اسیران ما را به بدترین شکل شکنجه می کنند و آنها را به شهادت می رسانند ؟!.

این فیلم توسط ماهواره ها ضبط گردیده و حقیقی و واقعی است و... . سرانجام فیلم

به نمایش درآمد . یک اسیر عراقی به دو خودرو نظامی بسته شده بود . خودرو ها در

جهت مخالف هم ، آنقدر دستهای آن اسیر عراقی را کشیدند تا یکی از دستانش کنده شد

ونهایتا جان باخت . فیلم به پایان رسیدوچیزی جز تمسخرنصیب افسر عراقیها نشد .

اسرای ایرانی به افسر عراقی گفتند : ممکن است این فیلم ساختگی وغیرواقعی باشد .

اتفاقا ما این رفتارهای وحشیانه را به هنگام اسارت و با چشمان خود از سوی

سربازان عراقی دیدیم .ما خود زمانی در جبهه بودیم وبا اسرای شما بهترین

برخورد را داشتیم . این فیلم واقعیت ندارد و....

افسر عراقی که از نتیجه تلاش مذبوحانه خود به شدت عصبانی شده بود،

در حالیکه به اسرا ناسزا می گفت، به آپاراتچی اشاره کرد که وسایلش را جمع کن

و از آنجا برود . به هر حال ...

مدتی بعد مشخص شد که آن فیلم، ساخته و پرداخته یکی از کمپانی های

فیلم سازی ایتالیا بوده که در مقابل دریافت قیمتی گزاف ، آن را به رژیم بعث عراق فروخته است .

🎥🎬🎥🎬🎥🎬🎥🎬🎥🎬🎥🎬🎥🎬🎥🎬🎥🎬🎥

به یاد شهید سیـــد محـــمد تقــــــی زارع زاده

علی اصغر افضلی
پنجشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۴، ۱۱:۶ ق.ظ
درحال بارگذاری..

******************************************************🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷

خلاصه ای از زندگی نامه وآخرین شب عملیات با

شهید سید محمد تقی زارع زاده

****************************************************

🌷🇮🇷🌷🇮🇷🌷🇮🇷🌷🇮🇷🌷🇮🇷🌷🇮🇷🌷🇮🇷🌷🇮🇷🌷

(اوقات فراغت:سيد محمد تقي چون محصّل سال سوم تجربي بود بيشتر وقتش را صرف درس مي‌كرد ولي در مواقع بيكاري به كمك پدرش در كوره آجر پزي مي‌رفت. در امور منزل و خريد به مادرش كمك مي‌كرد در فعّاليتهاي مذهبي،نماز جماعت،نماز جمعه،جلسات بسيج شركت فعّال داشت و چون زمان جنگ بود فكر و ذهنش بيشتر توجه بسيج و جبهه بود و هر مجلس و محفلي كه مربوط به جنگ و جبهه بود فوراً خودش را مي‌رساند.

در زمان انقلاب :با توجه به سن كمش كه تقريباً 13الي14سال داشت اكثراً در راهپيمايي ها و نوشتن شعارهاي انقلابي شركت داشت.

فعاليت اجتماعي :سيد محمد تقي بنا بر اخلاق خوش و چهره‌ي نيكوي خود از نظر عرف اجتماعي چهره شناخته شده اي در محل،دبيرستان و شهرستان خود بود به ديگران كمك مي‌كرد در جلساتي كه در مسجد چهارده معصوم نبادان و تكيه نبادان مربوط به آموزش نظامي،فعاليتهاي مذهبي و سخنراني شركت مي‌كرد در همه مساجد،نماز جماعت شركت مي‌كرد مخصوصاً مسجد جامع ابركوه،فعاليت ورزشي هم داشت از نظر سياسي يكي از انقلابيون سرسخت و بسيجي فعال بود. اكثر قرارهايش با دوستان در رابطه با انقلاب،جبهه و جنگ بود و كمكهاي پشت جبهه،تبليغ و تشويق ديگران براي حضور در جبهه بود.

نقش او در جنگ تحميلي:ايشان از همان آغاز جنگ در سال پنجاه و نه با توجه به سن كمش خود را موظف مي‌دانست كه به هر طريقي بايد در اين امر دخالت داشته باشد عضو بسيج دانش آموزي بود در مسجد محل آموزش نظامي‌ديده بود و در يك كلام تمام آرزويش رفتن به جبهه و دفاع از كشور و ملت خود بود و بنابر فرمان امام خميني(ره)جزو ارتش بيست ميليوني شده بود تا اينكه بالاخره در سال شصت براي اولين بار در جبهه به عنوان بسيجي اعزام شد و در عمليات فتح المبين حضور داشت و در همين عمليات از ناحيه كمر تركش به او اصابت كرد و حدود پانزده روز در بيمارستان تهران بستري بود بدون اين كه خانواده اش خبر داشته باشند به منزل آمد هنوز تركش به طور كامل از بدنش بيرون نيامده بود ولي دوباره عشق رفتن به جبهه او را رها نمي‌كرد تا این که پس از تلاش زياد و راضی کردن خانواده اش دوباره به جبهه رفت و درعمليات رمضان شركت كرد .)

درعملیات رمضان توفیق نصیبم شد همرزم این شهید بزرگوارباشم . چهره ای آرام و مصمم داشت . وظایفش را خالصانه و بی ریا انجام می داد .دوست داشت جزو پیشتازان و خط شکنان باشد بنابراین با اشتیاق فراوان آرپیجی زن گروه ما شد . در شب عملیات ، او به همراه دیگر آرپی جی زنان از جمله شهید سید محمد زارعی اولین نفراتی بودند که با رمز یا صاحب الزمان ادرکنی به قلب دشمن متجاوز حمله ور شدند . همه جا تاریک بود وبرای لحظه ای آتشبارهای دشمن خاموش نمی شدند . من و شهید حبیب فلاحزاده نیروهای کمکی شهید سید محمد زارعی بودیم . چون هوا تاریک بود من پشت سرسید محمد به سرعت می دویدم تا او را گم نکنم و اگرلازم شد کمکش کنم . به خاطر همین متوجه نشدم سید محمد تقی به چه صورت به شهادت رسید . در آن ظلمت شب ، در میان آن میدان مملوازمین ، فقط صدای یا مهـــــــــدی و یا زهــــــــــرای بچه ها بود که به آسمــــــــــــــــــــــــــانیان می رسید . فقط خدا می داند بر سر بچه های عملیات رمضان جه گذشت . سرانجام درصبح آن شب سراسر آتش و خون ، با بدنی مجروح به اسارت نیروهای بعثی درآمدم . به هنگام اسارت ،عراقیها اجازه ندادند شهدا را شناسایی کنم وسپس با فحش و ناسزا مرا به سوی نیروهای خود بردند . پس از آزادی متوجه شدم که پیکرمطهر شهید سیدمحمدتقی وپنج شهید گرانقدردیگرکه ازبهترین همرزمانم بودند هنوزدربیابانهای شرق بصره باقی مانده است و خانواده هایشان چشم انتظار آنها هستند .

سرانجام درسال 1379، پس ازگذشت 18 سال از شهادت ، پیکر مطهرش توسط مردم شهیدپرور شهرستان ابرکوه به سوی گلزار شهـــــــــــــــــدا تشییع و در کنار دیگر شهدا آرام گرفت .

( قسمت زندگینامه داخل پرانتزگرفته شده از گنجینه شهدای شهرستان ابرکوه )

روحش شـــــــــــــــــــــــــــــــــاد و راهش پر رهــــــــــــــــرو باد

🌷🇮🇷🌷🇮🇷🙏🇮🇷🌷🇮🇷🌷🇮🇷🙏🇮🇷🌷🇮🇷🌷🇮🇷🌷🇮🇷

همسنگران و همــــرزمـــان شهیــــــد در عملیات رمضــــــان

علی اصغر افضلی
سه شنبه نهم تیر ۱۳۹۴، ۵:۳۴ ب.ظ
درحال بارگذاری..

❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️

❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️

➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

نشسته از سمت راست:سید عباس هدایت،شهیدعبدالعظیم کارگر،کریم کمالی نیا ،شهید مصطفی برزگر، محمرضا حمیدی فر، آزاده علی اصغرافضلی(خودم)،

ایستاده ازسمت راست: احمدفلاحزاده ، ابوالفضل اکرمی، شهید احمد حیدری،شهید سید محمد زارعی، محمدجواد اکرمی، مجیدآزادگان ، محمدعلی عزیزی ،محمدجعفراکرمی ،حبیب خاموشی،محمودعزیزی پناه، محمد حسین فلاحزاده ، شهید سید محمد تقی زارع زاده ، ابراهیم محمدپور، عباس لایق نژاد

❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️

➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

قفـــــص حــــــرص خمینی

علی اصغر افضلی
سه شنبه یکم بهمن ۱۳۹۲، ۳:۴ ب.ظ
درحال بارگذاری..

➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿

🟰🟰🟰🟰🟰🟰🟰🟰🟰🟰🟰🟰🟰🟰🟰

➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿

🟰🟰🟰🟰🟰🟰🟰🟰🟰🟰🟰🟰🟰🟰🟰🟰🟰🟰🟰


اردوگاه موصل چهــاربه خاطر ترکیب خاصی که ازنیروهای مذهبی پیدا کرده بود ازطرف عراقیها به این نام مقدس مفتخرگردیده بود.

عراقیها حتی درجلو درب ورودی اردوگاه تابلویی نصب کرده و روی آن نوشته بودند : « قفص حـــرس خمینی ».

عراقیها به همه اسرای این اردوگاه به چشم پاسدار نگاه می کردند. بنابراین تا آنجا که برایشان امکان داشت اسرای این اردوگاه را ازلحاظ روحی و جسمی آزار میدادند.

آمدن نیـــروهای رزمنـــده ومذهبی به این اردوگاه از یکطرف و وجود چندین روحانی ارزشمند همچون حاج آقا ابوترابی ،جمشیدی، احدی،رسولی،صالح آبادی،مروتی و...

ازطرف دیگر،چنان جو اردوگاه را غرق درمعنویت کرده بود که هرغریبه ای وارد آن میشد ازآن همه صفـــا،صمیمیت ، خلوص،ایثـــــــار و یکپارچگی اســـــــرا لذت میبرد.

یکی ازاعضای صلیب سرخ می گفت:« به جای آنکه ما به شما روحیه بدهیم شما به ما روحیه می دهید .ای کاش تمام اســـــــــــــــرای دنیـا مانند شما بودند».عراقیهــا با آن که از جانب اســـــرای این اردوگاه ازهمه نظر خیالشان راحت و آسوده بود ولی بازهم به خاطرحقد وکینه ای که نسبت به روحـانیت وسپــــــاه داشتند ،اسرای این اردوگاه را بیشترازســـــایر اردوگاهها تحت شکنجه جسمی وروحی قرارمی دادند.

➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿➿

❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️

ماجرای مشک آب اسارتی من در ماه مبارک رمضان

علی اصغر افضلی
یکشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۲، ۱۰:۴۱ ق.ظ
درحال بارگذاری..

💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠

➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠

➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

فصل تابستان بودوهوا بسیارگرم وسوزان .توی هرآسایشگاه آبسردکنی به جزیک الی

دوحبانه (ظرف سفالی شبیه خمره آب)برای خنک کردن آب وجود نداشت . قابل

ذکراست که آب این دو حبانه ، بیست نفراز اسرای روزه دار را سیراب نمی کرد چه

رسدبه سیراب کردن یکصد الی یکصد وپنجاه اسیرتشنه وعطشان . به همین علت

بعضی ازاسرا به فکرساختن وسایل دیگری برای خنک کردن آب گرم اردوگاه افتادند .

یکی ازاین وسایل خنک کننده،کیسه ای شبیه مشک آب بود .

به هرحال برای این که من هم ازقافله مشک سازان اردوگاه عقب نمانم ،آستین ها را

بالا زدم وپس ازساعتی جست وجو دربشکه های ویژه زباله اردوگاه ،یک کیسه

پلاستیکی سالم پیدا کردم .

بسیارخوشحال شدم چون نود درصد پروژه که همان پیدا کردن یک کیسه نایلونی

سالم بود با موفقیت انجام شده بود .

حالا نوبت دوختن یک کیسه پارچه ای بود تا آن کیسه پلاستیکی را داخل آن قرار

دهم . این کاررا هم انجام دادم .سپس دورتا دورلبه کیسه را مانند لبه شلوار لیفه دار

دوختم تا بتوانم یک نخ ضخیم به عنوان بند کیسه برای بستن درب کیسه وآویزان

کردنش به دیوار،ازداخل آن عبوردهم .

ازخوشحالی وغروردرپوست خود نمی گنجیدم چون مشک یا آبسردکنی که ساخته

بودم به مرحله بهره برداری رسیده بود .فورا آن را مملو ازآب کردم و درب آن را محکم

بستم . کیسه پارچه ای بیرونی آن را هم با آب خیس کردم و سپس آن را به

دیوارراهرو جلوآسایشگاهمان که هم ســـایه دار و هم درمسیرباد بود ،آویزان کردم .

ساعت به ساعت به آن ســـــرمی زدم وکیسه پارچه ای روی آن را با آب خیس می

کردم به امید آن که به هنگام افطار آبی گوارا و خنک خواهم نوشید .

نیم ساعتی به آخرین آمار روزانه مانده بود که سریعا به طرف مشک آبم رفتم تا آن را

به داخل آسایشگاه ببرم . چشمتان روز بد نبیند . دیدم مشک های دریده و پاره

شده من ویکی دیگر ازبرادران روی زمین افتاده و آب خنک آن ها برزمین ریخته است .

یکی ازاسرا گفت :همین چند لحظه پیش یکی ازنگهبانان عراقی که کمی هم با

حرکات وضربات رزمی آشنا بود تا چشمش به مشک های آب افتاد با یک پرش به

سمت بالا وسپس با یک ضربه پا آن ها را بدین شکل پاره کرد .

طولی نکشید که زمان افطار فرا رسید . چاره ای نبود بازهم همانند سایراسرا دعای

(اللهم لک صمنا وعلی رزقک افطرنا فتقبل منا انک انت السمیع العلیم)را خواندم و با

همان آب گرم همیشگی افطار کردم .

💠💠💠💠💠💠💠💠💠

اولین ماه مبارک رمضان در زمان اسارت

علی اصغر افضلی
جمعه بیست و یکم تیر ۱۳۹۲، ۲:۱۵ ب.ظ
درحال بارگذاری..

اولین ماه مبارک رمضان در زمان اسارت


نزدیک به یکســال ازاسارت ما مجروحین عملیات رمضان گذشته بود که بوی خوش ماه

مبارک رمضان آمیخته با بوی جبهه ،عملیات وشهــــدا به مشـــام رسیــــــــد . با وجود

آنکه هنوززخمـها وشکستگی های اعضای بدنمان کاملا بهبود نیافته بود وما می

توانستیم بابهانه قراردادن وضعیت بدجسمانی خود روزه نگیریم ولی به لطف خدا

آنچنان فضای اردوگاه غرق درمعنویت گردیده بود که هیچ اسیری حتی به فکرش هم

خطورنمی کرد خودرا ازآن سفره پرازبرکت ونعمت محروم سازد .

متن کامل در ادامه مطلب ...

ادامه نوشته..

نوروز در اســـارت

علی اصغر افضلی
سه شنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۱، ۲:۳۷ ق.ظ
درحال بارگذاری..

🌄🌹🪴🌺💐🌱🌵🌺🌴🌻🌸🌳🌲🪴💐🌹🌷🌼🏵️


🌳🌹🪴💐🌷🌼🏵️🍀🌹💐🌵🌺🌱🌴🌻🌹💐🪴🌳


 سخنراني سیــد آزادگان مرحـــوم ابوترابي (ره) به مناسبت عيد نوروز در اسارت :                                                                                                                                             

(گرچه امروز سرآغاز سال را در تنگناي اسارت به شما تبريک ميگوئيم، ولي بايد به اين توجه داشت که

همه ي انسانها که اين روز را جشن ميگيرند و به هم تبريک ميگويند، هر کدامشان ناراحتي هايي در

زندگيشان دارند.شايد روي کــــره زمين، شما کسي را پيدا نکنيد که روز عيد را تبريک گفته و به همه

خواسته هاي خود رسيده باشد.هر کس در گوشــه ي دلش غمي دارد. در واقع، به شما بايد بگويم که

شما خوشحالترين آنها هستيد و به شما بايد تبريک گفت.چرا؟ بـراي اينکه شما دل از تمام علاقمنديهاي

دنيا کنده ايد و در راه عزت و سربلندي ملت قدم برداشته ايد . لذا بايستي به شمــــــا تبريک گفت).

 

متن کامل در ادامه مطلب...

ادامه نوشته..

بزرگداشت مراسم دهه فجر در اسارت

علی اصغر افضلی
جمعه ششم بهمن ۱۳۹۱، ۱۰:۳۵ ب.ظ
درحال بارگذاری..

❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️

🇮🇷🌷🇮🇷🌷🇮🇷🌷🇮🇷🌷🇮🇷🌷🇮🇷🌷🇮🇷🌷🇮🇷🌷🇮🇷



🇮🇷🌷🇮🇷🌷🇮🇷🌷🇮🇷🌷🇮🇷🌷🇮🇷🌷🇮🇷🌷🇮🇷🌷🇮🇷

❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️

توی اردوگاه ما یعنی اردوگاه موصل 4، حدودا یک ماهی مانده به ایام مبارک دهه ی فجر اسرای ایرانی با توجه به امکانات کمی که داشتند برنامه هایی رابرای آن ایام مبارک تدارک می دیدند . چند نفر ازبرادران با تجربه ودلسوزمسؤول برنامه ریزی امورمی شدند .

برنامه ها عبارت بودند از : 1- صوت قرآن 2- حفظ قرآن 3- احکام 4- کلمات قصار نهج البلاغه 5- سرود 6- تئا تر 7- ورزش رزمی 8- فوتبال ، والیبال، بسکتبال ، پینگ پنگ و کشتی . 9- دکلمه 10- شعر

قابل ذکراست که همه ی برنامه های فوق الذکر به جز تئا تر وسرود به صورت مسابقه برگزار می شدند .

البته این برنامه ها ابتدا درآسایشگاهها شروع می شدند و سپس برندگان و نفرات برتربه اردوگاه معرفی می شدند تا با رقبا ی خود از نفرات برتر آسایشگاههای دیگر به رقابت بپردازند .

برنامه ها طوری تنظیم می شدند که تا قبل از دهه ی فجر، مسابقات آسایشگاهی تمام وازهمان روزاول دهه ی فجر مسا بقات اردوگاهی شروع می شدند .

در پایان مسابقات که همزمان با پایان ایام میمون و مبارک دهه ی فجر بود به نفرات اول تا سوم جوایزی اهدا می شد . در آن روزهای فراموش نشدنی ،برنامه ها با شور و حا ل وصف نا پذیری برگزار می شدند آن هم درآن شرایط سخت و مملو از رعب و وحشتی که دشمن ایجاد کرده بود .

عراقی ها از اخبار و اوضاع داخل ایران آگاه بودند . آنها می دانستند که ایام دهه ی فجر برای ایرانیان چه ایام فرخنده ومبارکی می باشد . به خاطرهمین ، در آن ایام برحراست و نظارت اردوگاه شدیدا می افزودند .

ولی بحمدلله وبه کوری چشم دشمن همه ی برنامه ها به نحو احسن وعالی برگزار می شدند . عده ای ازبرادران داوطلبانه مسؤولیت نگهبانی آسا یشگاهها را برعهده

می گرفتندوچهارچشمی مواظب سربازان عراقی بودند تا سایر برادران بتوانند درآرامش کامل برنامه ها را اجرا کنند .

خوب یادمه در 22 بهمن یکی از سالهای خا طره انگیز اسارت ، یک گروه سرود با تعداد 50 نفر یا شاید هم بیشتر ، از برادران خوش صدا ، سرود خاطره انگیز و فراموش نشدنی ( الله الله الله ، لااله الا الله ،ایران ایران ایران ، رگبار مسلسلها .....) راآن چنان زیبا ، پر شکوه و با صلابت اجرا کردند که اردوگاه را به لرزه درآورد .

همه ی اسرای ایرانی به وجد آمده بودند گویا 22 بهمن ماه 57 برای آنها تداعی شده بود . ولی متأسفانه هنوز سرود به پایان نرسیده بود که عراقیها متوجه غرش دلیرمندان خمینی کبیر (ره) شدند . سراسیمه به داخل اردوگاه هجوم آوردند وبرنامه ی اسرا را برهم زدند .

گرامیداشت ایام مبارک دهه ی فجرواجرای برنامه ها فوق الذکر اهدافی را درداشت مانند : همسویی و مشارکت اسرا با مردم شریف ایران در برگزاری جشن پیروزی انقلاب اسلامی ، بیعت مجدد با اما م ، مقابله با دسیسه ها و توطئه های دشمن مکار ، ایجاد شور و شعف در بین اسرا و غلبه بر روزهای سخت و یکنواخت اسارت و... .


🇮🇷🌷🇮🇷🌷🇮🇷🌷🇮🇷🌷🇮🇷🌷🇮🇷🌷🇮🇷🌷🇮🇷🌷🇮🇷

👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇

ضرب وشتم به خاطر نماز شب

علی اصغر افضلی
جمعه هفدهم آذر ۱۳۹۱، ۹:۱۸ ب.ظ
درحال بارگذاری..

🤲🌹🤲🌹🤲🌹🤲🌹🤲🌹🤲🌹🤲🌹🤲🌹🤲🌹🤲



🤲🌹🤲🌹🤲🌹🤲🌹🤲🌹🤲🌹🤲🌹🤲🌹🤲🌹🤲


 گرمی و روشنی بخش شب های سرد وتاریک دوران اسارت چیزی جز خواندن نماز شب ،دعا وقرآ ن نبود .البته انجام دادن این امور مذهبی و معنوی آن هم در نیمه های شب و ساعت های پس ازآن، ازسوی عراقی ها به شدت ممنوع گردیده بود . با وجود ممنوعیت و عواقب وخیم پس ازآن، بازهم اسرای ایرانی به انجام دادن آن ها می پرداختند زیرا بدون آن عبادات امکان نداشت سالهای مملوازدرد و رنج اسارت که هرلحظه اش همراه با دسیسه وفتنه گری عراقیها همراه بود با روسپیدی وسرافرازی به پایان رسد .

کافران بعثی هرروزصبح به هنگام گرفتن آمار، اسامی چند نفری را که شب قبل یادداشت کرده بودند می خواندند وآنها را ازبقیه ی اسرا جدا می کردند .

وقتی سربازا ن بی رحم عراقی از امر آمارفارغ می شدند ،درب آسایشگاهها را

می بستند ومشغول تنبیه ومجازات اسرای مظلوم وشب زنده دار می شدند .

دریکی ازشب ها که شب عاشورا بود به یکی ازدوستان گفتم :لطفا مرا هم برای خواندن نماز شب بیدار کن.....

بقیه در ادامه مطلب ....

ادامه نوشته..

            ضرب وشتم به خاطر اقامه ی نماز جماعت

علی اصغر افضلی
شنبه یازدهم آذر ۱۳۹۱، ۵:۳۸ ب.ظ
درحال بارگذاری..

✍️🌹🍀🌻💐✍️🌹🌻🍀✍️🌹🌻🍀✍️🌹🌻🍀✍️🌹



​​​​​​✍️🌹🍀🌻✍️🌹🍀🌻✍️🌹🍀🌻✍️🌹🍀🌻💐🌹✍️


توی اردوگاه موصل دو (موصل بزرگه )بودیم . هنگام اذان ظهر شد .

یکی ازبرادران خوش صدا برخاست وبا اذانی جذاب و دلچسب همه

را بسوی اقامه ی نمازجماعـت  فرا خواند .  طولی نکشید که همگی

وضو گرفتیم و آما ده برای نمازجماعـت شدیم .صفوف عاشقان خالق

بی همتا، آن چنان به هم فشرده و به هم پیوسته بود که گویی سالهاست

از این نعمت الهی  محروم بوده اند . سرانجام یکی از برادران به عنوان امام                                     

جماعـت کمی جلوتر از صف اول به شکلی که عراقیها متوجه او نشوند مشغول                                   

 گفتن اذان و اقامه شد .

  متن کامل در ادامه ی مطلب :

      

ادامه نوشته..

یک خاطره از بیمارستان زبیر

علی اصغر افضلی
چهارشنبه یکم آذر ۱۳۹۱، ۷:۲۶ ب.ظ
درحال بارگذاری..

                      یک سیلی به خاطر نام مبارک امام زمان (عج)

 


بیشتر مجروحین عملیات رمضان پس ازبه اسارت درآمدن برای چند روزی هم شده بود به بیمارستان

زبیرمنتقل می شدند . البته به جای کلمه ی بیمارستان ، شکنجه گاه یا با زداشتگاه به  آن بگوییم

 بهتراست . چون تنها چیزی که جزو خدمات آن بیمارستان نبود ، مداوای اسرای ایرانی بود .

 به هر حال من هم چند روزی درهمان بیمارستان بستری اجباری بودم .

درنیمه های یکی ازشبها که همگی خواب بودیم . ناگهان صدایی به گوشم رسید.

تیپ...تیپ...تیپ؟ چشمانم را نیمه باز کردم ببینم چه خبراست . خوب که دقت کردم

دیدم یک افسر عراقی بالا ی سر مجروح تخت اول ایستاده است و پشت سرهم می گوید :

تیپ...تیپ..تیپ؟ . منظورش این بود که آن اسیر مجروح ایرانی از کدام تیپ بوده است .

من مجروح تخت سوم اتا قمان بودم . با خود گفتم بهتراست زودتر بلند شوم جوابش را بدهم

 وشرش را از سردیگربرادرانم کم کنم .

بنابراین همانطور که با دستم چشمانم را می مالیدم از حالت درازکش روی تخت بلند شدم                

 ونشستم .  افسر عراقی که متوجه شد من بیدار شده ام خیلی سریع به طرف من آمد

و با فریاد گفت : تیپ؟ من هم بلافاصله گفتم : المهـــدی .

همین که نام مبارک امام زمان (عج) را بر زبان جاری ساختم افسر عراقی  سیلی محکمی

به صورتم نواخت و نا سزاگویا ن از اتا ق بیرون رفت .

                

محرم در اسارت

علی اصغر افضلی
دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۱، ۷:۴۰ ب.ظ
درحال بارگذاری..

 


 

              محــــرم در اســـــارت

 


 

 از جمله برنامه هایی که عراقی ها با آن مخا لف بودند وسرسختانه با آن برخورد

-------------------------------------------------------------------------------------

 می کردند، برپا داشتن مراسم عزاداری برای سالار شهیـــدان ابا عبـــدالله الحسین

---------------------------------------------------------------------------------------

 

 

 علیه السلام بود ...متن کامل در ادامه ی مطلب...

    

ادامه نوشته..

به یاد همرزم و همسنگر عزیز م شهید سید محمد زارعی

علی اصغر افضلی
یکشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۱، ۹:۵۲ ب.ظ
درحال بارگذاری..

🌹🕊️🌹🕊️🌹🕊️🌹🕊️🌹🕊️🌹🕊️🌹🕊️🌹🕊️🌹🕊️🌹



🌷🕊️🌹🕊️🌹🕊️🌹🕊️🌹🕊️🌹🕊️🌹🕊️🌹🕊️🌹🕊️🌹


 از بین آن جمعی که خردادماه 61 ازشهرستان ابرکوه به سوی جبهه های نبرد حق علیه         

باطل اعزام شدیم فقط یکی دو نفرازآنها رامی شناختم .بقیه برادران از محـــله های دیگر

  بودند.ولی طولی نکشید که همه ما با هم دوستـــان صمیمی شدیم .با سیـــــد محمد

زودترآشنـــــا شدم به خاطــــر ایـن که سیـــــد آرپی جی زن ومن نیروی کمکی او بودم .

 متن کامل درادامه ی مطلب...

   

ادامه نوشته..

یک خاطره ، چیزی شبیه معجزه

علی اصغر افضلی
جمعه بیست و ششم آبان ۱۳۹۱، ۱۱:۴۱ ب.ظ
درحال بارگذاری..

  

 


   

          


                 نجات از ضرب و شتم دشمن به برکت آیه ی (وجعلنا ... )


وقتی گروه ضد شورش عراقی به داخل اردوگاه موصل دو هجوم آورد من و تعدادی از مجروحین و معلولین

عملیات رمضان داخل آسایشگاه هشت بودیم . وقتی که عراقیها از ضرب وشتم اســــــــرای داخل حیات

اردوگاه فارغ شدند به سوی ما اسرایی آمدند که داخل آسایشگاهها بودیم . اولین گروه آمد و همه ی ما را

متن کامل درادامه ی مطلب ...

  

ادامه نوشته..

یک خاطره شیرین از دوران اسارت

علی اصغر افضلی
جمعه بیست و ششم آبان ۱۳۹۱، ۴:۴۸ ب.ظ
درحال بارگذاری..

✍️🍀🌹✍️🪴🌹✍️🍀🌹✍️🍀🌹✍️🍀🌹✍️🍀🌹🍀



✍️🌹🍀✍️🌹🍀✍️🌹🍀✍️🌹🍀✍️🌹🍀✍️🌹🍀✍️


یکی از کلماتی که دائما برسرزبان عراقیها بودومعنـــــــای خیــلی بــدی هـم نداشت کلمه قشمـــــار بود.یک روزفرمانده عراقی اردوگاهمان که یک سرگرد بود

هوس کرد به جمع اســـرای ایرانی بیــــایدوازگذشته آنها اطلاعاتی کسب کند.غافـل

ازآن که شیــــرمردان ایرانــی برای تمـــــام ســـؤالات او پاسخ های آمــاده وعجیـب و

غریبی در چنتـه داشتند . به هرحــال سرگرد عراقی به میان اسرا آمد وپس ازچندین

ســــؤال شروع به پرسیدن ازشغـــل گذشته اسرا کرد. هریک از اســـرا پاسخ عجیب

وغریبی میداد. تا این که نوبت به یکی ازاســرایی که درکنــارمن ایستاده بود رسید .

سرگردعراقی باکلمات عربــی وفارسی آمیخته به هـم ازاو پرسید :انت وقتـی چنت

فی ایران شغل تو چی بود؟ اسیـــرایرانی خیلی جـــــدی وبدون آن که بخندد گفت :

سیدی! خشتمال . سرگردعراقی برای یک لحظـه فکــــرکردکه اسیرایرانی به او گفت

قشمار.بنابراین با عصبانیت گفت:شی اتـگول قشمار؟ قشمارچی داری میگی؟ اسیر

ایرانی دوباره با قاطعیت گفت: سیدی گلتکم خشتمـال لا قشمــــــــار آنی فی ایران

چنت خشتمال. سیدی من به شما گفتم خشتمــــــــــال نه قشمــــــار،من درایران

خشتمال بودم . سرگردعراقی مجبورشد مترجم را صدا کند ومعنای دقیق خشتمال

را ازاوبپرسد . مترجم هم با دقت وحوصله زیاد شغل خشتمــــــالی را برای جنــــاب

سرگرد توصیف کرد . سرگرد عراقی حســـــابی کـــلافه شده

و مشخـص بود ازآمدن درمیان اســرای ایرانی سخت پشیمـــــان گردیده است رو به

همان اسیر ایرانی کرد وبا عصبانیت تمام چند جمــله عربی گفت ورفت . مترجم هم

ضمــن سانسور کردن بعضی ازکلمات زشت سرگرد این جوری برای ما خلاصـــه کرد : آخه اینـــــــــــم شغـــــــل است که تو برای خودت انتخـــــاب کردی

قشمـــــــــار!!!!.

همه بچـــه ها شـــــروع به خندیدن کردند ومشغــــــــــول کارهای روزانه خود شدند .

شهامت یک بسیجی شهید و گمنام

علی اصغر افضلی
پنجشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۱، ۱۰:۵۶ ب.ظ
درحال بارگذاری..

             


                شهـــــامت یک بسیجـــــی شهیــد وگمنـــام


 

               یکســــا لی کوچک ترازمن به نظــرمی رسیـــد. یک دستش را محکـــم

               روی زخــــم شکمش گذاشتــــه بود تا جلوی خونـــریـــــــــزی را بگیــرد. 

               گفتــم:اسمت .  چیــه؟ گفت:احمــــــد .

     

               متن کامل درادامه ی مطلب ...

ادامه نوشته..

به یاد همرزم و همسنگر عزیزم شهیــــد حبیب فلاحــــــزاده

علی اصغر افضلی
چهارشنبه دهم آبان ۱۳۹۱، ۹:۴۰ ب.ظ
درحال بارگذاری..

🌹🕊️🌹🌹🕊️🌹🕊️🌹🌹🕊️🌹🌹🕊️🌹🌹🕊️🌹🌹🕊️



🌷🕊️🌷🌷🕊️🌷🌷🕊️🌷🌷🕊️🌷🌷🕊️🌷🌷🕊️🌷🌷


او هـــم مثل بیشتر نیــــــروهای رزمنده ای که برای عملیات رمضــــان آمده بودند 

داوطلب ودانش آموز بسیجی بود . آمده بود تا به ندای امامش لبیک گفته باشد .

من وحبیـب با وجود آن که اهل یک محله نبودیم ولی خیلی زود با هم آشناومانند

متن کامل در ادامه ی مطلب...

   

ادامه نوشته..