قرار بود یکم که سرم خلوت شد بیام اینجا بنویسم از روز خوب 27 دیماه که ساعت 8 صب دفاع پایان نامم بود و خداروشکررر همه چیز خیلی خوب پیشرفت همونجوری که میخواستم و همش از مهربونی خدای خوبم بود...
ازینکه استاد جاهد خیلی مهربانانه کمکم کرد و بقیه ی استادا بهم لطف داشتن
ازینکه استاد جاهد همون استاد مهربون و الگوی دوران لیسانسم شده بود و یه روزی بود که همیشه قراره یادم بمونه ...
قرار بود بیام ازینا بگم و همش از خوشی بگم و خوشحالی
ولی...
ولی آدما قلب آدمو درد میارن بعضی وقتا با بی مهریاشون ....
خدایا تو مهربونی تو مهربونی و از مهربونیت تو رگ های بنده هات جاری کردی
چیشد که اون وره شیطونیشون غلبه کرد به ور خداییشون؟!
خدایا چیشد که اینجوری شدیم؟؟؟؟
چیشد که تو زندگی همه چیز شد پول شد آهن شد ظاهر...
کاش از همون اول اول وسیله مبادله تو زندگیا مهربونی میشد
مثلا هرچقد مهربونتر میشدی بیشتر ثروت داشتی....
مثلا قیمت یه کیلو گوشت میشد هزار بار لبخند خوشگل یا قیمت یه ماشین میشد 500میلیون مهربونی به خلق خدا....
نمیدونم اونموقع چطوری میتونستیم اون ور شیطانیمونو بروز بدیم ولی
فک کنم ما آدما اونموقع هم انقد میگشتیم که بدترین راه رو پیدا کنیم و اونو پیشه ی خودمون کنیم....
دیشب با مامانم رفتیم از سر خیابون یکم وسایل بخریم که موقع برگشتین تو یه خیابون شلوغ طرف خونمون ماشین یهو وایستاد....
هرکاری کردم روشن نشد...
علامت خطرمو روشن کرده بودم و همه ی ماشینا که میخواستن با سرعت رد شن یه بووووووووق میزدن و کلی فحش میدادن و میرفتن...
خیلی ترسیده بودم حس میکردم تو یه قبیله پر وحشی گیر کردم که همه ماشینا دارن با سرعت زیاد فرار میکنن و گیر کردن من اونجا مانع فرارشون میشه....
حس میکردم همین الاناس که یکیشون بیاد از روم رد شه و نابود شم...
هیچکس حتی نپرسید که چشده یا کمک میخوایی....
محبور شدم به بابام زنگ بزنم
یکی از دلایلی که همیشه از رانندگی وحشت دارم همینه
همین که یه اتفاقی برام بیافته و مجبور شم به بابای مهربونم با قلبش پر دردش زنگ بزنم....
اینکه بابام اومد و ازون میدون تا خونه با قلب پر دردش ماشینو حل داد و آدمای بی خاصیت فقط مثل وحشی ها بوق میزدن...
تنهایی میون اونهمه آدم ٰبی کسی درد قلب پدرم اون لحظه یه دنیا درد بود که داش میریخت روی سرم...
دلم خیلی گرفت...خیلیییی
از نظر من برای ما آدما کمک به همنوع لطف نیست وظیفست ماموریتیه که خدا بهمون داده تکلیفمونه...
ولی آدما یادشون رفته که یکی اون بالا هس که داره میبینتشون...
یادشون رفته یه روز قراره برگردن...
یادشون رفته تو اون روز چطوری قراره نگاه به نگاه خداشون کنن که داره اعمالشونو مث فیلم براشون نشون میده بی مهریاشونو نامردیاشونو کارای یواشکیشونو....
خدایا ببخشید که مهربونیامون مرد....
ببخشید خدا که قدرشو ندونستیم...
جای خودم و جای همه ببخش...
خدایا کمکم کن خدایا بهم قدرت بده که خوب بمونم و خوب تر و خوب ترتر بشم و این آدما نتونن عوضم کنن
مهربون من بهم قدرت بده که بتونم خوبی که بهم هدیه دادی تو وجودم حفظ کنم و بهم لیاقت بده که بتونم یه کوچولو ازین خوبیارو نثار بنده هات کنم...
خدایا تو بهترین منی ... تو همه کس منی...
دوستدارم مهربون....