خوشبختي

خوشبختي معناي خيلي گسترده ايي نداره 

خوشبختي چيزي نيس كه بخواييم بخاطرش بدوييم

خوشبختي در كنار ماست اگه باهاش نجنگيم

خوشبختي همينه كه يكي بخاطر مريضيت از نگراني تا صب نتونه بخوابه و همش روتو بكشه

خوشبختي براي من داشتن كسيه كه هرچقدم عصبانيش كنم دلش نتونه طاقت بياره و دو ديقه بعد بياد بغلم كنه 

من خوشبختم بخاطر داشتن كسيكه برام آرامش آورده

بخاطر خيال آسوده ايي كه ازش دارم

بخاطر داشتن خداي مهربونم كه اگه هوامو نداشت اين شريكو نداشتم تو زندگيم

خدايا شكرت

خدا هميشخ خيلي هواي منو داره خيلي...

اونموقع ها كه خيلي لازمش دارم به دادم رسيده

هميشه پاداش خىبي ها و مهربوني هامو گرفتم و هميشه درست تو اوج نياز دست هايي به دادم رسيده كه دست هاي خداست

حالا كه هركار خوبي پاداش داره ميخوام كه خوبتر و خوبتر بشم

اعتراف ميكنم در كنار تمام كارهاي خوبي كه براي تمام اطرافيانم انجام دادم گاهي هم خيلي بدجنس بودم و گاهي خيلي غيبتي🙈

براي تمام كارهاي بدم از خودم خدا دنيا و دوستام كه نميخونن معذرت ميخوام و قول ميدم خوب شم

پ.ن:

البته بيخود كردنااااا عوضش خيلي هم خوبي كردم بهشون 😁

استاد...

وقتي كه دانشجوي ليسانس بودم خيلي تو وبلاگم اسم استاد جاهدو آورده بودم

انگيزه ي ارشد خوندنم انگيزه ي جزا خوندم انگيزه اينكه يه روزي يه دكتراي حقوق جزا بشم و استاد دانشگاه

همشون استاد جاهد بود

تعريفاش ازم سركلاس كه فرزانه ضبط كرده بود

كه گفته بود كاش همه ما ميتونستيم مثل خانم عطايي باشيم و هيچ چيز بدي در دات اين بشر نيس كه بد باشه

هنوز تو گوشمه صداش...

چقد اين حرف به من اعتماد به نفس داد

چقد اين حرف براي مسير زندگي من چراغ شد

وقتايي كه خسته بودم از خودم اين حرف وجودمو روشن ميكرد كه يه استاد بزرگ اينجوري در موردم حرف زده...

الان شنيدم استادم مريضه كاااااش دروغ باشه

دعا ميكنم براش ميدونم كه خدا ميشنوه

چقد دلم ميخواس بتونم به خودش بگم اما نميشه...

ميام و اينجا به زودي مينويسم كه خداروشكر كه حال استادمو خوب كردي خداااا...

در وجودم جنگه...

جنگ بين خوب بودن و بد بودن..

هميشه فكر ميكردم يه دختر دل صافم كه به همه حس خوب دارم

بخاطر داشتن اين ويژگي خيلي به خودم ميباليدم

ولي ...

چم  شده كه طرف بد وجودم بيدار شده... نميدونم

بايد مبارزه رو شروع كنم بايد ور بدمو مغلوب كنم ...

اينجوري نميشه من متين خوبيام نه پليدي ها...

ميسازمت درون...

خدايا ميدونم هميشه حواست بهم هست ميدونم هر اتفاقي ميافته توش يه خيري برام هست

خداي مهربونم خودت آخر اين ماجرارم مقل هميشه ختم به خوشي و شادي كن

خدايا اميدم فقط به توعه ميدونم كه حتمن جوابمو ميدي اونجوري كه دلم ميخواد

امروز خيلي روز مهميه خيلي .....

ميدونم فردا ميام مينويسم خدايااااااشكرررررر كه حل شدددددد.......

پدر

پدر...

ميخوام ازش بنويسم تا هميشه بمونه...

يه وقتايي زندگي يه جوري ميشه كه قدر يه كساييو بيشتر ميدوني

يه وقتايي يه جوري ميشه كه ميفهمي تنها كسيكه مثل كوه هميشه پشتته كه آب تو دلت تكون نخوره فقط يه نفره...

بابام همه ي دنياي منه

بابام تنها كسيه كه تمام تلاششو ميكنه آب تو دلم تكون نخوره...

كه هميشه تمام تلاششو ميكنه كه غصه نخوري كه نگران نباشي

كاش ميتونستم بهش بگم... بابا من بهت افتخار ميكنم

خدايا شكرت...

فك ميكردم امسال قراره بهترين و متفاوت ترين سال تولدم باشه.... ولي نبود

نبود شايدم بدترينش بود...

فك ميكنم انتطار زيادي نيس كه آدم از اطرافيانش بخواد روز تولدش رو براش بهترين روز كنن ولي مثل اينكه هست!

٢٦ سالم شد ولي اصن دوسش ندارم

نميدونم شايد مقصر خودمم

شايد اينم يه درسه شايد تو بهترين و تلخترين روز زندگيم كائنات ميخواستن اين درس بزرگو بهم بدن كه خودت فقط خودت به هيچكس تكيه نكن تو زندگيت فقط خودت...

امسال ميخوام پاشم و فقط خودم باشم

فقط به پاهاي خودم اميد داشته باشم براي ايستادن و فقط به دست هاي خودم نياز داشته باشم براي ساختن

من ميدونم كه قهرمان زندگي خودم خواهم شد..

ميسازمت متين ....

روزهاي آخر شهريور هميشه براي من عذاب آورترين و دردناكترين روزها بودن...

فكر ميكردم اگه كسيكه دوسم داره و دوسش دارم وارد زندگيم شه ديگه اين حسو تجربه نميكنم ولي انسان هميشه تنهاس و دوس داشتن يه دروغ محضه ...

اين روزهاي سال عذاب آورترين و زجردهنده ترين روزهاس...

 

 

شايد عشق همينه كه كسيو داشته باشي كه تو روزاي سخت  كنارت باشه...

همون روزهايي كه هميشه ميگفتي ايكاش كسيو داشتم كه الان با اين همه مشكل و هياهو وجودش و بودنش آرومم ميكرد...

هموني كه تا زنگ ميزني بهش كه بابام بيمارستانه ميبيني بدون اينكه به تو بگه زودي خودشو رسونده اونجا...

خدايا چيكار كنم الان؟ دلم ميخواد از ته دلم شكر كنم بخاطر داشتن همچين همراهي تو زندگيم ولي اين چه قانونيه كه يه دلخوشي ميدي و در كنارش هزاااار مشكل و مصيبت؟؟؟

متنفرم از بيمارستان ... از انتظار براي اينكه هركي از در مياد فك ميكمي باباته

ازينكه منتظر زنگ تلفني كه بگن خوبه داريم مياييم بريم خونه...

 

 

نميدونم همه مثل منن يا نه ولي من هميشه انتظار داشتم نيمه گمشدم تو يه روز خاص و يه جور خاصي بياد تو زندگيم و زندگيم كلا دگرگون بشه

مثل قصه ها مثل سريال هاي كره ايي

ولي  يه روزي چشماتو باز ميكني و ميبيني دستت تو دست يه نفره

كه شايد هيچكدوم ازونايي كه هميشه تو فكر و خيالت بود نداره ولي يه حسي داري كه ميگه برو جلو خودشه

يه جوري كه انگار يه قفل آهني زدن به دهنت و بستنش

كه خودتم باور نميكني هي با خودت ميگي منكه انقد سخت بود برام انقد مشكل پسند بودم چطوري الان انقد راحت دارم انتخاب ميكنم با تمام اون چيزهايي كه ميخواستم ولي نيست

نميدونم قسمت كه ميگن درسته يا نه اصن نميدونم انتخابم درسته يا نه ولي آرزو ميكنم چند ماه ديگه بيام و اينجا بنويسم من بهترين مرد روي زمينو دارم و من بهترين انتخاب رو كردم... خدايا دلم فقط به بودنت خوشه و اينكه ميدونم حواست بهم هست ❤️

فقط برای خودم

شب بهترین و مخوف ترین دوست من ....

شب که شروع میشه فقط منم با يه عالمه آهنگ توي گوشم كه منو ميبرن به دنياي قشنگم....

دنياييه كه توش منم با يه عالمه آرزوي قشنگي كه باهاشون زندگی میکنم که هرشب شوق داشتنشون چشماي خيسمو با يه دنيا ذوق به خواب ميبره

زندگی قشنگی كه با تمام وجودم تو تاریکی شب حسسسش میکنم که وقتی يه لحظه برگشتن به این دنیا میون تمام خوشبختي هام حواسمو پرت میکنه تو سیاهی شب ترس همه وجودمو میلرزونه...

من آرزوهامو دوسدارم

من آرزوهامو دوسدارم و به همشون قول رسيدن دادم

خدايا كمکم كن تا شرمنده خودم نشم

خدايا فقط تو میتونی كمكم كني

به روياهايي كه شبا باهاشون تا خود صبح زندگي ميكنم برسم

انقدر قشنگ که بخاطر داشتنش هرروز  شوقم برای زندگی بیشتر میشه...

زندگی که من هرشب تو سکوت و تاریکی توش سیر میکنم...

آرزوي اينكه يه روزي انقددددررررر دستام قدرت داشته باشه كه بتونم زندگي آدماي ديگرو قشنگ تر كنم

كه بتونم به خيليا ثابت كنم با زندگي كردنم  كه خوبي مهربوني هنوزم هست....

که هنوز هم میشه آدم عاشق باشه و عاشقانه زندگی کنه با یه همراه از چنس عشششق که هدیه خدامیشه برای قشنگ تر کردن زندگیت...

اونروز به خودم قراره افتخار کنم و به همه ی اونایی که بهم گفتن همچین زندگی وجود نداره الکی منتظر نمون بگم دیدید شد!!!!

که چه خووووب که ناشنوا بودم وقتی بقیه از محال بودنش حرف میزدن....

انقدر قوی باشم انقدر خوب بشم که انگیزه ایی باشم برای بقیه ی آدما برای اینکه بفهمن میتونن خوب باشن

از نظر من ما آدم ها باید منجی هم باشیم برای اینکه بتونیم باکمک هم زنده نگه داریم امیدو مهربونیو تو دل همدیگه....

بعضی وقتا بعضی چیزها نشونه ی قشنگیه از طرف خدا که انگار داره بهم میگه میشه میشهههه بیشتر  رویا پردازی کن ....

اون شبایی که یه اتاق قشنگ داشتم که یه پنجره ی قشنگ داش...

چقد روزی که ازم گرفتنش گریه کردم ...

چقد سالهای بعدش سخت بود ...

ولی عوضش خدا بهم یه اتاق خیلییییی قشنگ تر هدیه داد

یکم طول کشید ولی شد

الان هرچقد هم که به خیابونا نگاه کنم بازم تموم نمیشه ....

هیچکس نمیفهمه این حرفا ینی چی

شاید برای خیلیا خیلی مسخره باشه

ولی من و خدام خوب میدونیم ....

خدایا ممنونم ازت که اجازه دادی بازهم بتونم برگردم به دنیای قشنگم ....

قول میدم یه روزی با رسیدن به آرزوهام دنیارو شاید یه بخش خیلی خیلی خیلی کوچشکشو 

شاید انقد  کوچیک که در حد چند نفر باسه

ولی قول میدم دنیای قشنگتو قشنگ تر کنم ....

امضا:بنده ی دیوونت M

شب رو دوستدارم

شب در عين تمام ترس و وهمي كه تو دلش داره يه آرامش قشنگي داره اينكه در سكوت بدون ترس از اينكه كسي اشكاي يواشكيتو ببينه تو گوشت آهنگايي كه دوسداري بزاري و از پنجره خيابونو آدمارو نگاه كني و تا هرجايي كه دوسداري رويا پردازي كني...

سال ٩٧ نزديكه سالي كه قراره پر از اتفاقات خوب باشه

سالي كه قراره هرچي هميشه منتظرش بوديم از خدا عيدي بگيريم...

يه عالمه ذوق دارم برا اومدنش❤️😍

إِنَّ الْمُسْلِمِينَ وَالْمُسْلِمَاتِ وَالْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ وَالْقَانِتِينَ وَالْقَانِتَاتِ وَالصَّادِقِينَ وَالصَّادِقَاتِ وَالصَّابِرِينَ وَالصَّابِرَاتِ وَالْخَاشِعِينَ وَالْخَاشِعَاتِ وَالْمُتَصَدِّقِينَ وَالْمُتَصَدِّقَاتِ وَالصَّائِمِينَ وَالصَّائِمَاتِ وَالْحَافِظِينَ فُرُوجَهُمْ وَالْحَافِظَاتِ وَالذَّاكِرِينَ اللَّهَ كَثِيرًا وَالذَّاكِرَاتِ أَعَدَّ اللَّهُ لَهُم مَّغْفِرَةً وَأَجْرًا عَظِيمًا 

خدا برای مردان مسلمان و زنان مسلمان و مردان مؤمن و زنان مؤمن و، مردان اهل طاعت و زنان اهل طاعت و مردان راستگوی و زنان راستگوی و مردان شکیبا و زنان شکیبا و مردان خدای ترس و زنان خدای ترس و مردان صدقه دهنده وزنان صدقه دهنده و مردان روزه دار و زنان روزه دار و مردانی که شرمگاه خود را حفظ می کنند و زنانی که شرمگاه خود حفظ می کنند و مردانی که خدا رافراوان یاد می کنند و زنانی که خدا را فراوان یاد می کنند، آمرزش و مزدی بزرگ آماده کرده است.(سوره احزاب)

پ.ن: ❤️❤️❤️

از نظر من بدترين جاي دنيا طبقه سوم ساختمان ارمه...

كه مطب كودكان سرطانيه

فرشته هاي كوچولو و مهربوني كه زير بار درداي شيمي درماني تن كوچولوشون بايد طاقت بياره، كوچولوهاي مهربوني كه آدم ميخواد بميره ولي صداي جيغاشونو نشنوه ...

ديدن مريض در هر شرايطي خيلي سخته ولي ديدن يه بچه ي پاك يه فرشته كوچولو تو اون وضعيت رو هيچ جمله ايي نميتونه توصيف كنه...

خدايا به حق مهربونيات نزار اون فرشته هاي كوچولو زجر بكشن...

به حق خوبيات هيچ بنده ايي رو راهشو نكش اونورا

هيچ پدر و مادري صداي گريه فرشته ي مهربونشو وقتي داره شيمي درماني ميشه نشنوه...

امروز اون صحنه خيلي حالمو گرفت ايشالا كه از همه ي همه حتي از بدترين آدما اين بلاها دور باشه...

 

قرار بود یکم که سرم خلوت شد بیام اینجا بنویسم از روز خوب 27 دیماه که ساعت 8 صب دفاع پایان نامم بود و خداروشکررر همه چیز خیلی خوب پیشرفت همونجوری که میخواستم و همش از مهربونی خدای خوبم بود...

ازینکه استاد جاهد خیلی مهربانانه کمکم کرد و بقیه ی استادا بهم لطف داشتن

ازینکه استاد جاهد همون استاد مهربون و الگوی دوران لیسانسم شده بود و یه روزی بود  که همیشه قراره یادم بمونه ...

قرار بود بیام ازینا بگم و همش از خوشی بگم و خوشحالی 

ولی...

ولی آدما قلب آدمو درد میارن بعضی وقتا با بی مهریاشون ....

خدایا تو مهربونی تو مهربونی و از مهربونیت تو رگ های بنده هات جاری کردی

چیشد که اون وره شیطونیشون غلبه کرد به ور خداییشون؟!

خدایا چیشد که اینجوری شدیم؟؟؟؟

چیشد که تو زندگی همه چیز شد پول شد آهن شد ظاهر...

کاش از همون اول اول وسیله مبادله تو زندگیا مهربونی میشد

مثلا هرچقد مهربونتر میشدی بیشتر ثروت داشتی....

مثلا قیمت یه کیلو گوشت میشد هزار بار لبخند خوشگل یا قیمت یه ماشین میشد 500میلیون مهربونی به  خلق خدا....

نمیدونم اونموقع چطوری میتونستیم اون ور شیطانیمونو بروز بدیم ولی

فک کنم ما آدما اونموقع هم انقد میگشتیم که بدترین راه رو پیدا کنیم و اونو پیشه ی خودمون کنیم....

دیشب با مامانم رفتیم از سر خیابون یکم وسایل بخریم که موقع برگشتین تو یه خیابون شلوغ طرف خونمون ماشین یهو وایستاد....

هرکاری کردم روشن نشد...

علامت خطرمو روشن کرده بودم و همه ی ماشینا که میخواستن با سرعت رد شن یه بووووووووق میزدن و کلی فحش میدادن و میرفتن...

خیلی ترسیده بودم حس میکردم تو یه قبیله پر وحشی گیر کردم که همه ماشینا دارن با سرعت زیاد فرار میکنن و گیر کردن من اونجا مانع فرارشون میشه....

حس میکردم همین الاناس که یکیشون بیاد از روم رد شه و نابود شم...

هیچکس حتی نپرسید که چشده یا کمک میخوایی....

محبور شدم به بابام زنگ بزنم

یکی از دلایلی که همیشه از رانندگی وحشت دارم همینه

همین که یه اتفاقی برام بیافته و مجبور شم به بابای مهربونم با قلبش پر دردش زنگ بزنم....

اینکه بابام اومد و ازون میدون تا خونه با قلب پر دردش ماشینو حل داد و آدمای بی خاصیت فقط مثل وحشی ها بوق میزدن...

تنهایی میون اونهمه آدم ٰبی کسی درد قلب پدرم اون لحظه یه دنیا درد بود که داش میریخت روی سرم...

دلم خیلی گرفت...خیلیییی

از نظر من برای ما آدما کمک به همنوع لطف نیست وظیفست ماموریتیه که خدا بهمون داده تکلیفمونه...

ولی آدما یادشون رفته که یکی اون بالا هس که داره میبینتشون...

یادشون رفته یه روز قراره برگردن...

یادشون رفته تو اون روز چطوری قراره نگاه به نگاه خداشون کنن که داره اعمالشونو مث فیلم براشون نشون میده بی مهریاشونو نامردیاشونو کارای یواشکیشونو....

خدایا ببخشید که مهربونیامون مرد....

ببخشید خدا که قدرشو ندونستیم...

جای خودم و جای همه ببخش...

خدایا کمکم کن خدایا بهم قدرت بده که خوب بمونم و خوب تر و خوب ترتر بشم و این آدما نتونن عوضم کنن

مهربون من بهم قدرت بده که بتونم خوبی که بهم هدیه دادی تو وجودم حفظ کنم و بهم لیاقت بده که بتونم یه کوچولو ازین خوبیارو نثار بنده هات کنم...

خدایا تو بهترین منی ... تو همه کس منی...

دوستدارم مهربون....

 

‎آدما عوض میشن...
اين بعضي وقتا خيلي بيرحميه
‎شايدم اين ماييم كه عوض ميشيم و يه جوري ميشيم كه آدما از ما خوششون نمياد ديگه...
‎اونروزا كه كوچولوتر بودم
‎دانشجوي ليسانس بودم
‎يه استاد داشتم اسمش استاد جاهد بود
‎آرزوم بود كه يه روزي يه آدمي بشم مث ايشون
‎استاداي خوبمون كه برام محترم بودن زياد بودن
‎ولي استاد جاهد با همشون برام فرق داشت
‎براي من عندِ عندِ هرچيزي بود كه دلم ميخواس باشم...
‎كلاساش برا دختر شيطوني مث من كه يه لحظه نه يه جا بند ميشدم نه حوصله درس گوش كردن داشتم هميشه خيلي جذاب بود و هميشه درسش و گوش ميكردم
‎چون ياد ميگرفتم
‎چون خوب درس ميداد
‎جداي از كلاساش خودشم خوب بود چون هميشه با مهربوني رفتار ميكرد
‎هيچوقت آدمو خورد نميكرد
‎نميدونم شايد تو اونروزام كه كوچولو بودم ازينكه يه استاد بهم بها ميده و با تمام شلوغيام هميشه باهام مهربونه و نظرمو درباره مرضوعات درسي ميپرسه برام جذاب بود 
ازينكه در مقايسه با بعضي استادا مث استاد عبوس و بي اخلاق تجارت كه باعث شد من الانم از تجارت متنفر باشم استاد جزام اينجوري نبود و من و علاقه مند به جزا كرد...
اينكه ازم تعريف ميكرد اينكه مهربون بود
اينكه باعث ميشد من كه هميشه بعضي ويژگي هاي ذاتيم مث راستي صداقت صاف بودنمو كه هميشه فك ميكردم داشتنشون خوب نيست و باعث عذابم ميشه رو دوس داشته باشم و بهش افتخار كنم
چون يه استاااد ازش تعريف كرده بود
اما ديگه اينجوري نيست باهام
و اينجوري نبودنش بهم يه حس بدي ميده
يه حس ترس
ترس ازينكه شايد من ديگه اون دختر شيطون ولي صاف و ساده ايي كه بهترين استادش ازش تعريف ميكرد نيستم
اين حس خيلي بده...خيلي
بديش اينجاست كه به خودت شك ميكني به اهدافت به همه چي
به اينكه عوض شدن اين استاد از بد شدن توعه يا از اينكه شايد اونكسي كه تو ذهنت هميشه به عنوان يه الگو داشتي اشتباه بوده
اين دو تا عنوان هركدوم كه درست باشه براي قلب من فاجعه است..
عوض شدن رفتار آدما با من براي من فاجعه است..
ايكاش ميتونستم به استاد جاهد الگوي ١٩ سالگيام بگم كه من همونم كه شما با مهربونياتون سوادتون خوش روييتون تعريفاتون اونو عاشق حقوق جزا كردين عاشق آدماي خوب
عاشق خوب بودن و خوب موندن
لطفا خرابش نكن استاد...
من همونم و الان ٢٥ سالمه و نميدونم از تموم شدن كارشناسي ارشدم بايد خوشحال باشم يا ناراحت
خوشحال ازينكه فرار كنم از دست الگويي كه ديگه اونجوري كه اونموقع بود نيست و اين نبودنش باعث ميشه من فرار كنم از دست خودم...
يا ناراحت ازينكه چرا من عوض شدم و ديگه اون خوبيارو ندارم ناراحت ازینکه نبايد اينجوري تموم ميشد و بايد خوشگلتر تو ذهنم ميموند مثل همون ١٩ سالگي...

اينروزا خيلي خسته ام...

خيليييي

انقد كه اين روزا تو دانشگاه صداهاي مختلف با تن بلند باهام حرف زدن تو كل عمرم كسي باهام اينجوري برخورد نكرده بود...

انگار كه يه زنداني ام كه جرمم پايان نامستو دارن منو به سراي اعمالم ميرسونن

شبا وقتي چشامو ميبنم همش صداي داد و فرياداشونه كه تو سوم ميپيچه...

سعي ميكنم خوب باشم هي به خودم اميد ميدم كه صبور باش داره ميگذره تحمل كن مثبت نگاه كن...

اما ناراحت كنندست كه بيخود و بي جهت كسي به خودش اجازه ميده وقتي چيزي كه حقته ميخوايي سرت داد بزنه...

خدايا شكرت بخاطر نگاه هاي مهربونت بين اينهمه بداخلاقي ها كه تنها دليل صبر و آرامشم همون نگاهاي قشنگ توهه...

امروز...

خداروشكر بخاطر امروز

خدايا مرسي

امروز ازون روزا بود كه فك كنم خدا دوسم داشت و خيلي حواسش بهم بود

تو بدو بدوهاي الكي و خسته كننده دانشگاه كه طبق معمول فقط آدمو به گريه ميندازن خدا بعضي وقتا يه چشمك ازون بالا ميزد كه نترس من هستم...

روزاي آخره دانشگاه...

من دانشگاهو خيلي دوسدارم اصن يه حس خوبي ميده بهم ولي انقد اين روزا اونجا اذيت شدم بخاطر پشت ميز نشينايي كه هيچي نميدونن كه فقط ميخوام تموم شه

ايكاش اينجوري نبود

ايكاش ميذاشتن همون علاقه برامون بمونه...

ولي اين وسط آدماي خوبم هستن آدمایی كه بعضي وقتا ازشون ناراحتي اما خدارو شكر كه هستن تا به ما حس خوب بدن كه بفهميم خوبي هنوزم زندست...

آموزش جديدمون يه خانم تپلي خوشگلِ خيلي مهربونه كاش ميتونستم تو روش ازش تشكر كنم ولي خجالت ميكشم

خداياااا لطفا هرچي تو دلشه بهش بده كه اونهمه دلش مهربونه

دكتر رضايي مدير گروهمون فك كنم بخاطر قضاوت عجولانه ايي كه در ابتدا بهش داشتم بايد ازش معذرت بخوام...

خدا خيرش بده واقعا امروز يعني اين چند وقت تو اوج گرفتاري هام خيلي به دادم رسيد امروزم كه ديگه واقعن ممنونش شدم

خدايا لطفا ازون نگا قشنگات بهش يه عالمه برسون...

پايان نامه بلاخره تموم شد بعد كلي زحمت بدو بدو دنبال منبع گشتن

برام خيلي مهمه پايان نامم خيلي براش زحمت كشيدم ايشالا كه با كمك دوست جونيم (خدام) نمره ي كامل بگيرم...

امروز رفته بوديم دفتر استاد بالايي براي پايان نامم كه بابد ميدادم به داور

همون حال و هوا همون حس خوب همون محبت و مهربوني...

همون میز بیلیارد....

اصن يه حس خوبي داره دفترش مث همون روزااااا....

چقدددر زود گذشت روزامون...

هعیییی جوانیییییی....

من معمولا خيلي گريه ميكنم ير هرچيز بي اهميتي گريه ميكنم...

ولي گريه ي امروزم گريه ي بيچارگي بود...

گريه براي ملتم... گريه براي وجدان هاي خوابيده

ازينكه حتي با اعتماد نميشه به زلزله زده ها كمك كرد

اصن چرا بايد حتي فكرش براي آدم ايجاد شه كه پولا دستشون نميريه

چرا تو مملكت ما تو ايرانمون ايران كورش كشور مسلمان تو اين شرايط به همچين بي اعتمادي باشه

چرا اينجوري شديم؟!!!

لطفا دعا كنيد براي ايران...

٢٥ سالگي

٩ سال گذشت...

٩ ساااال

باورم نميشه 

روزي كه وبلاگمو باز كردم يه دختر بچه ١٦ ساله بودم

الان شدم يه خانم ٢٥ ساله :))))

خوشحالم؟ناراحتم؟

نميدونم ....

فك ميكردم بايد ناراحت باشم ولي يه حسي بهم ميگه ٢٥ سالگي خوبه ... پس خوشحالم ؛)

تولدم....مبارك ^_^

٢٥ سالگي....