عليشاه
مولوي در محيطي كارگري صنعتي رشد كرده و متعلق به يك نسل آرمانگراست ، نسلي كه به
« انقلاب در انقلاب » رژي دبره ، « چريكهاي شهري » ماريگلا و « تئوري بقاء » امير پرويز پويان تعلق خاطر
داشت . نسلي كه شعر را بعنوان بازو و مفصل مكانيزم ايده آليستي خود بكار گرفته و
با وجهي بيانگرانه دغدغه هاي اجتماعي سياسي را مزيد بر شاعرانگي خود داشتند . دلبستگي
به جملات قصار تمام و كمال كه از تماميت خواهي و كمال گرايي و انقلابي گري شان
تراوش مي كرد و سنتيمنتاليسم و رمانتيك واره گي كه تيرآهن و ستونهاي ابنيه هاي
معرفت شناسي شان بود.
آن چه که در ایران تحت عنوان
شعر سیاسی مطرح است در واقع به شعری اطلاق میشود که در آن شاعر دغدغه های سیاسی اش
را وارد شعر می کند و شعر به یک بیانیه ی سیاسی تبدیل میشود . بسیاری
بروز دغدغه های اجتماعی و سیاسی در شعر را ، معادل بیانگری می دانند و تصورشان بر این است که لحاظ نمودن این
حساسیتها عملا ناظر به تناظر یک به یک بین عناصر درون و بیرون شعر است و بدین سان
شعر به عنوان ابزاری برای مسائل خارج از شعر محسوب می شود و ارجاع شعر به چیزی
بیرون از شعر است .
در واقع این ذهنیت غلط هنوز وجود
دارد که شعر محمل چیزهای بیرون از شعر است
در حالیکه خود شعر و خود زبان باید موضوع شناسایی باشد . وقتی شعر محملش زبان
شد و سعی در حرکت در عرصه ی دال ها کرد و به وضعیتی شناور رسید موتیف های متفاوت می
توانند وارد شعر شوند و شقه شقه نگاری و عدم قطعیت موجود در شعر می تواند هر چیزی را
به خود بپذیرد . امروزه چيزي بنام ذات شعر و يا ادبيات وجود ندارد . کلاسه بندی مطلق
زبان ادبی موجود نیست بلكه اين كاركردهاي ويژه هستند كه وجود دارند. يك عبارت ساده
در يك پس زمينه مي تواند عبارتي سیاسی ، فلسفي و يا علمي باشد ودر پس زمينه ديگر
وجهي كاملا ادبي و شاعرانه داشته باشد . آن چه كه ادبيات وشعر را به هر متني نزديك
مي سازد وابستگي آن به زبان است يعني اينكه چيزي بنام صورت بندي مطلق زبان ادبي
وجود ندارد .
ما در قبل از انقلاب و هر
چه که به انقلاب نزدیکتر میشدیم گرچه شعر متعهد و سیاسی حجم بیشتری پیدا می کرد
اما عمده ی حرکت های شعری ما سعی بر آن داشتند که از تبدیل شعر به بیانیه سیاسی و
شعار پرهیز کنند اما این به معنای این نبود که آنها خودشان درگیر بیانگری نباشند .
این وضعیت در بعد از انقلاب هم به همین شکل بود. سالهاست شعر سعید سلطانپور و خسرو
گلسرخی بعنوان شعار مطرح هستند و نه شعر اما می خواهم با این نکته اشاره کنم که
اشعار بسیاری از کسانی که شعر اینها را بعنوان شعری مذموم در نظر می گرفتند خود
اشعاری بیانگرانه و در خدمت چیزی بیرون از شعر بود اما امروز اين
آرمانگرايي تنها همچون يك « موضوع » است (مثل هر موضوعي ) كه هيچ موضوعيتي ندارد و
نگاه به اين گذشته ي آرمانگرا مثل هر نگاهي به گذشته ست كه انگار هميشه زيباشناسيك
مي نمايد و ديگر آن بعد اخلاق گرايانه را ندارد . حالا او مجسمه « thinker »
رودن را در همنشيني با « من آخرين
با زمانده ي فرزانگان زمين ام » شاملو بصورت هزل و هجو بكار مي گيرد و يك جمله
قصار را بر پيشاني شعرش مي گذارد و كمپوزيسيون شعرش را بر پايه نقيضه گويي مي
گذارد :
«
اندوهت اگر آبستن انديشه نباشد ستروني / نترس / بگو / ماه مكعب / آفتاب مستطيل /
درخت معلق / اين شورش اصلا به دليل نيست / ولي اين توصيه طعم تحكم دارد / چه كنم ؟
/ من هم مردي از اين قبيله ام »
عليشاه
در شعر امروزش شعارهاي ديروز را پاروديك مي كند و همين حركت با يدكي هزل و هجو
كاركرد ديگري به شعرش مي دهد :
«راستي
به نظر شما من شاعر درجه چندمم / وقتي در بيشتر مواقع فشار خون شهر / در شعرهايم
از خط قرمز مي گذرد / مي بينيد ، من هم مثل بعضي ها زماني كه دمم مي ماند زير پاي
دلم / تب تكرار واژه هايي مثل « عدالت » « آزادي » و « صلح » سراسيمه ام مي كند . »
مولوي
در بيشتر شعرهايش دغدغه ي فرم دارد .هر جا که علیشاه درگير چطور نوشتن است و نه چه
نوشتن و براي او امر سياسي اجتماعي همچون ابژه اي بيروني
نيست كه بخواهد آن را به شعرش انتقال دهد شعرش موفق است . وقتی با شعرش به سراغ
جهان سياست مي رود و نه اينكه سياست را وارد شعرش كند ، جایی که كلمات مثل
آرزوهايش روي نوك زبانش نيست و مثل دكونينگ (نقاش ) از شعرهايش فاصله مي گيرد :
«
ياد نگرفته ايم مثل نقاش ها / گاهي از تابلوي « خودمان » فاصله بگيريم »
حالا
وقتي دمش مي ماند زير پاي دلش نمودار نوار قلبي اش را عينا در شعرش مي گذارد و در CCU « تواناترين بازيگري كه همه را در پرده آخر
تحقير مي كند » تحقير مي كند .
براي عليشاه اكنون سي سي يو و سينما كه زماني صحنه ي كنشگري
و انفعالش بوده محيط فرم گرايي اش مي شود :
« نردبان سفيد افقي را / سبز مي گذارم / در شمال غربي ميدان
وليعصر / آدم عطر آدم
ادكلن / آدم ها آدم
هوا / آدم صدا آدم
سيگار / آدم دود آدم
داد / آدم بو
آدم بوق / آدم
آدم آدم آدم »
عليشاه از همان عنوان شعرش عنوان بندي را خدشه دار مي كند و
بطور منحصر بفردي طولاني ترين عنوان هاي شعري معاصر را طرح مي كند بطوريكه كلمات
عنوان شعرش از خود شعرش بيشتر است. به اين عنوان ها توجه كنيد:
« از سياه ترين سرنوشت اين رودخانه عاصي تا عميق ترين اندوه
يوزپلنگ پير در خنده ي گربه ي گم شده و شما كه ايستاده ايد با بي قراري كبك ها پشت
ِ چراغ قرمز انار در پاييز كه قرمز هيچ شباهتي به سرخ ندارد و پراكنده چون چند
پروانه در باد »
يا
« هفت اپيزود براي بلدرچين هاي بالغ و يك اپيزود براي گربه
ي نالايق .كاش جفتش فرصت فرار كردن داشت »
ما به محض اینکه در یک شعر با
چه گوارا روبرو میشویم فورا آن شعر را سیاسی یا با رویکردی سیاسی تلقی میکنیم در حالیکه
اگر دغدغه ی ما چطور نوشتن باشد و نه چه نوشتن
این ذهنیت را نخواهیم داشت .
ما دریک شعر می توانیم در باره
ی چه گوارا حرف بزنیم و چه گوارا تبدیل به یک مگافین و یا موجبیت شود اما در واقع در
باره ی همه چیز حرف بزنیم که آن وقت این شعر، شعری می شود در ارتباط و بی ارتباط با
چه گوارا که آنچه در آن اهمیت دارد تکثیر معناست
.در یک شعر متکثر هر عنصر
، ترم و موتیف مربوط به زندگی می تواند وارد شعر شود . شعر
سیاسی همیشه دغدغه ی این را داشته که جهان را به شیوه ی سیاسی وارد شعر کند در
حالیکه این شعر است که به شیوه ی سیاسی وارد جهان می شود .
شعری که درگیر دال هاست ،
شعری که متکثر و شقه شقه هست و شعری که مبتنی بر عدم قطعیت است و شعری که چطور
نوشتن برایش اهمیت دارد و نه چه نوشتن ، هر چیزی را می تواند بعنوان نقطه ی عزیمت
خود وارد شعر بکند و در حالیکه ظاهرا درباره ی آن حرف بزند اما درباره ی همه چیز
حرف بزند .
به نظر من شعر می تواند از لحاظ زبان به شدت رادیکال
، تجربه گرایانه ، نوشتاری و درگیر زبانیت باشد اما وجوه سیاسی را به رخ بکشد . اگر چه شعر حوزه ایست تحت سلطه ی تمایلات خرد گریز که ملاک دیگری جز بروز «من » های متفاوت برای بیان خود ندارد اما
این عقلانیت گریزی به معمای عدم درک سیاسی نیست چرا که سیاست برای شاعر یک امر کاملا
مدنی است و همیشه روی میز اوست . قدرت شاعر در کلمات اوست و نه اینکه مولف یک قدرت
مطلقه باشد . در شعر زبان ، در شقه شقه نویسی ، در عدم قطعیت بر خلاف تصور قدرت بروز
می یابد چرا که قدرت یک چیز متناقض و نامتقارن است و نه یک چیز یکپارچه . یعنی همه
ی پاره گفتارها بطور بالقوه پخش و پراکنده خواهند بود و به لحاظ صوری در معرض کاربردهای
متضاد . همانطور که قدرت در سراسر روابط اجتماعی پخش شده و در کنار محدود کردن رفتارها
، شکل های ممکن رفتار را هم تولید می کند در
شعر نیز به همین شکل عمل می کند.
و در پایان باید بگویم هر جا شعر علیشاه با این الگو پیش می
رود برای من جذابیت دارد .