رها...
چـــراغـــهـــا را خامــــــوش کن ... !
نـــــور نـمیــخـواهــــم ... !
نگـــاهـــم کـــه میکنـــی
بــــرق نـگــــاهـت مــــرا کـــــه هیـــــچ ...
تمـــــام شــب را مچـــالــــــه میکنـــــد ... !!
به سلامتي پسري که پولهاي مچاله شدشو اروم گذاشت جلوي فروشنده و گفت:
براي روز پدر يک کمربند مي خوام..
فروشنده:چه جنسي باشه؟
پسر کوچولو:
..
..
..
..
..
..
..
..
فرقي نميکنه فقط دردش کم باشه...
تمام چسب زخم هایت را هم که بخرم
باز نه زخمهای من خوب میشود
نه زخمهای تو ... ! ! !
دریـــغ نکنید ! بگـذاریــد واکــس بــزنــم
میخـــواهـم بــرق ِ آســمان را از کـفـش هــای ِ شمــا ، دنــبال کــنم !!!
خداوندا ......
قیامتت را بر پا کن!!!
تو اگر خسته نشده ای ، ما عجیب خسته ایم ..
قطار ! راهت را بگیر و برو
نه کوه توان ریزش دارد !
نه ریزعلی پیراهن اضافه !
هیچ چیز مثل سابق نیست
انسان ها مثل رود جاریند
زلال که باشی محو تماشایت میشوند
تکی سنگی را در میان تو پیدا میکنند
به دست میگیرند و به سوی خودت پرتاب میکنند...
خسته از این همه اتفاقی که می توانست نیفتد و افتاد...
خسته از تمام خستگی ها، به انتظار سالی نو نشسته ام...
خودم را آماده ی آمدنش نکرده ام...
اما همه وجودم آماده ی رفتنِ این یکیست؛
و باز هم خدا را شکر می گویم برای آنچه که داد و نگرفت
، آنچه که نداد و آنچه که داد و گرفت.
من قصه ی مصلحت و خیر را شنیده ام و می دانم!
ودیگر هیچ.. ندارم که بگویم
خـــــــــدایآ حواســـــت هســــــــت؟؟؟؟؟؟؟
صدای هـــق هق گریه هام . . .
از هـــــمون گلویي میاد
که . . . تو از رگـــــش به من نـــــزدیک تری
پیله
همیشه باید در برگ ریزان پاییز گام بردارم
یا در کولاک مه گرفته زمستان
ان روز که سهم بهار را در کوچه ها تقسیم میکردند
نصیب من تنها یک شاخه اقاقیا بود
که در دیوار همسایه اویزان بود
و هر وقت مرا دلتنگ میدید
به عطر افشانی در مسیر قدمهایم می پرداخت
قصه این است , ولی
مرا غمگین خطاب نکنید
من فقط گاهی
ار هرزه ی گیاهانی شکایت میکنم
که بی رخصت و دستور
در خاک حاصلخیز خانه ام
جوانه میزنند و بی مهابا میرویند
از من خرده نگیرید که خاکستری نویس شده ام
من فقط گاهی
خاکستر خاطرات را جارو میکنم,
و اندکی گلایه وگریه ...
و با ز
نگران نباشید
همان میشوم که شما از من در خیال خود دارید
و البته اگر پیله ی پوسیده ام
سر باز کند ...
من بسی می ترسم...
ترسم رفتن از خاطره هاست
آنچه ذهن من از آن آکنده است
اتفاقات قشنگی ست که شاید بزند
سایه لبخندی بر لب ما وشما
من از آن لحظه بسی میترسم
لحظه ی بستن چشم،لحظه ی مردن دل
پس پلی ساختم از خاطره ها
وگذشتم از آن به فراسوی زمان
من از آن خاطره ها خندیدم
خنده ای تلخ ،گزنده،شیرین
خنده ای از سر طنز
و برای تو نوشتم
که بخوانی و بخندی و مرا یاد کنی
من بسی می ترسم
ترسم رفتن از خاطره هاست
ترسم از...
* سهراب سپهری *
درد
من كه به هيچ دردي نمي خورم...
اين درد ها هستند...
كه ...
چپ و راست به من مي خورند....
به جز حضور تو
هیچ چیز این جهان بیکرانه را
جدی نگرفته ام
حتی عشق را....
حسین پناهی
نترس
دســـت بــــه دامـــــان خــــــدا
کــــــــه میشـــــوم
چیــــزی درونــــــــم اهـــــسته
میگـــــــــوید
نتــــــــــــــرس
از بــــــــاختن تـــــــــــا
دوبــــــــــــــاره ســـــــاختن
فـــــــــــــــــاصله ای نیـــست ...
مشت
چقـدر محکـم احساس ِ دوستــــ داشتن را مُشتــــ کرده ای
خود ِ تو هــــــم باور نداری
که این مشت خالیست
باز کن مُشتتـــــ را
قول می دهم با هم تعجبـــــ کنیم !!!
رهایم کن!!!!!
خدایا به من بگو میوه ی کدامین درخت را بخورم تا از زمینت رانده شوم!؟
نمیخواهم....
این انسان های در ظاهر مهربان را نمیخواهم!!!
این اشک های دروغین را نمیخواهم!!!!
زجه زدن ها و التماس های به ظاهر دل رحم را نمیخواهم!!!
خدایــــــــــــــــــــــــا!!!
دلم شیشه ایست....تحمل این اشک های سنگین را ندارد!!!!
چه کنم؟!
خدایــــــــــــــــا میخواهم....
جهنم داغت را در مقابل این نگاه های سرد و بی روح میخواهم!!!!
گرمای بودن تورا میخواهم...
دستانم را به سویت میگیرم...
دستانم را بگیر...
بگذار گرما را در وجودم حس کنم...
نگذار که اینگونه سرد و یخ زده باقی بمانم....
خدایــــــــــــــــــــــــا....
خودت راه رهایی را نجاتم ده....
رهایم کن
من هیچ چیز نمیخواهم!!!!
چیزی دارم که بودنش همه چیز است....
می بخشم کسانی را که
هر چه خواستند با من ، با دلم ، با احساسم کردند
و مرا در دور دست خودم تنها گذاردند
پروردگارا. به من بیاموز در این فرصت حیاتم
آهی نکشم برای کسانی که دلم را شکستند
دوست دارم
کسی دلم را
در دستانش بگیرد ،
نه تنم را .
وجودم را بخواهد
آیا اینکه بخواهم
کسی مرا بفهمد
خواسته زیادی ست؟
نمیدانستم
بسیار
زیاده طلب هستم.