عشـــــــــــــــــــــــــــق
می بخشم کسانی را که هرچه خواستند بامن ،
بادلم و با احساسم کردند
و مرا در دور دست خودم تنها گذاشتند
اما از آنها سپاسگذارم که یادم دادند:
چطور زندگی کردن را
حتی اگر بهترین ها را از دست بدهم
این زندگیست که بهترینهای دیگر را برایم میسازد
یادم دادند:
آنرا یخواهم که به التمـــاس آلوده نباشد ...
حتی زندگی
پروردگـــارا
به من بیاموز در طول عمرم
آهی نکشم برای کسانیکه دلـــم را شکستند
" آینــــده ای " خواهـــم ساخت که ,
" گذشتــــه ام " جلویــــش زانـُــــــو بزنــــد ...!
قـــرار نیـــســــت مــــن هــــم دلِ کس دیـــگری را بســــوزانم ...!
برعـــــکــــس کســــی را که وارد زندگیــــم میشــــود ,
آنـــقـــدر خوشبــخت می کنــــم کـــــه ,
به هـــر روزی که جــای " او " نیـستـی
به خودت " لعنـــت " بفـــرستـی...!
****************************
پرسیدی:"عاشقمی؟"
گفتم:"دوستت دارم"
بغض کردی و آرام گفتی: اما من "عاشقت هستم..."
روزهای با هم بودنمان با "دوست داشتن"من،
و "عشق" تو گذشت!
همیشه پا پیش گذاشتم،
گذشت کردم،
نگرانت شدم،
تا پای جان آمدم برایت...
اما تو، با تمام عشقت!
روزی که باید محبت میکردی، نکردی
جایی که باید گذشت میکردی، نکردی
وقتی که باید پا پیش میگذاشتی، نگذاشتی!
دیدی که به کلام نبود و در عمل،
دوست داشتن من، بر عشق تو چربید؟!!!
************************
گفت:اینقدر سیگار نکش میمیری
گفتم:اگه نکشم میمیرم
گفت:اگه بکشی با درد میمیری
گفتم:اگه نکشم از درد میمیرم
گفت:هوای دودی جلوی درد رو نمیگیره
گفتم:هوای صاف جلوی مرگو میگیره؟
یه کم نگاهم کرد و گفت : بکش …..
***********************
خودت گفتی خداحافظ تموم شد
منو تو سهممون از عشق این بود
خوده تو حرمته عشقو شکستی
بریدی اخره قصه همین بود
اگه مهلت بدی یادت میارم
روزایی رو که بی تو عینه شب بود
تمومه سهمت از دنیا عزیزم
بزار یادت بیارم یک وجب بود
بهت دادم تمومه اسمونو
خودم ماهت شدم اروم بگیری
حالا ستاره ها دورت نشستن
منو ابری گذاشتی داری میری
بیا برگرد ازین بن بسته بی عشق
بزار این قصه اینجوری نباشه
اخه بذره جدایی رو چرا تو
چرا دستایه تو باید بپاشه
خداحافظ نوشتن کاره من نیست
اخه خیلی باهات ناگفته دارم
اگه گریه بزاره می نویسم
اگه مهلت بدی یادت میارم
اگه گریه بزاره می نویسم
کدوم لحظه تورو از من جدا کرد
نگو اصلا نفهمیدی نگو نه
تو بودی اونکه دستامو رها کرد
خودت گفتی خداحافظ تموم شد
منو تو سهممون از عشق این بود
خوده تو حرمته عشقو شکستی
بریدی اخر غصه همین بود!!!
خداحافظ، بدون من یقین دارم که میمانی

خنده ای زهرآلود،
بدتر از ناله شب
عمق شب پیدا نیست،
زندگی زیبا نیست
***
سادگی زیبا نیست -
این نشانی است که بر نقش دلم نقش شده
ولی افسوس چه دیر
ولی افسوس چه دیر، این دل ساده بی آلایش
درد را باور کرد
***
به چه می اندیشی؟ و چه می اندیشی؟
که چرا آمده ایم؟ یا چرا باید رفت؟
و من امروز به تلخي ديدم،
ساده دل بود دل ما که گمان داشت صداقت زیباست
***
آخر قصه چه شد؟
آخرین قصه چه شد؟
قصه ای تکراری،
قصه بیزاری ،
عشق هم زیبا نیست!!؟؟

امــروز بـویــیدَمَش عمــیق ِ عمــیق ِ!
و با هـر نـفس بـغــضم را سـنگین تر کردم!
و به یــاد آوردم که دیـگر ، تـنـت سـهم ِ دیگری ست ..
و غمــت سـهم ِ مــن!


آنکه می رود فقط می رود
ولی آنکه می ماند درد می کشد،
غصه می خورد،
بغض می کند،
اشک می ریزد و تمام اینها روحش را به آتش می کشد
و در انتظار بازگشت کسی که هرگز باز نخواهد گشت
آرام آرام خاکستر می شود …
آری ، این است
خاصیت عشق یک طرفه
از شــکوفـه های بی شمار لبخند من
قسمتی به هر کس رسیده
پــــــــــــــس چــــــــــــرا ..!؟
هیــــــــچ کس شریک گــــــــــریه های من نمیشود
چه شور است طعم نبودنت
خوابم نمی بردبیداری رخنه کرده استمیانِ مردمک ِچشمانمبادِ پاییز، در راه استابرهای ِخیالم را ،باد با خود می بردروی آسمان اقیانوسومن احساس می کنمنم نم باران ، میان دو چشممشوق باریدن داردبی غرش ابربی هوای سردناگاه ، ابرِ خیالم ،باریدن گرفتچکه چکهاز ابرهایِ تکه تکهرودی جاری شدروی گونه هایِ خشکمرودی که آبش به شوری نمک دریا بودوبه زیبایی رویاو من چشیدم چه شور است!
طعم نبودنت
خدا حافظبه جایی می روم اما نمی دانم کجا، این گونه آواره!آب را گل بکنیم
آه سهراب ببخش
بین دنیای من و هستی تو
بین مشروب من و مستی تو
صد هزاران قدم و پاره قدم فاصله است
تو و یک رخت سپید همه احساس و امید
من و یک جامه و یک روی سیاه و کنون موی سپید
تو پر از عشق و هیاهو و صفا
من گرفتار سکوت
تو و دنیای قشنگ و زیبا
من اسیر برهوت
ده بالایی دوران قشنگت سهراب
آب را روشن و زیبا دیدند
و بر ان رود روان همچو دلهای قشنگ خودشان
روشنی بخشیدند
ده بالایی ما سهرابا ده نامردی و نیرنگ و ریاست
وز دل هر مردش بوی سنگین تعفن به هواست
آب را گل بکنیم
سهم من از کفتر تو فضله ای پست چو نامردان است
و من مانده به آن نان فرورفته در آب
از تن خسته و درویش تو محتاج ترم
و چو کوزه بدان دست لطیف
پر از ان آب سفالین گردد
تشنه ای را زندگی می بخشد
و من از هر چه حیات است تنفر دارم
و کنون سهرابا اگر از بهر من در حسرت و در صدد نفرینی
نفرین کن من به نفرین عزیزان همه عادت دارم
ولی این بار عزیز این صدای سخن یک مرد است هر کجا رودی و آبی دیدم
من از امروز از این لحظه و دم
به خدا قسم که گل خواهم کرد
آب را گل بکنیم
زن ها
تنهاییشان را گریه میکنند
و مردها
گریه شان را تنهایی.........

گرچه ویرانم ولی از این نیست که مینالم
ناله هایم از نامردی روزگارست
شکستن دلم تقصیر روزگار است ,میدانم
ان یارو دلبر من یاورم بود تا قیامت
دست روزگار ما را جدا کرد ,از این حیرانم
نمیدانستم که یک روزی تنها شوم
دیگر این تنهایی پابرجاست,گریانم
گریه هایم انقدر تلخند که حتی
دشمنم هم به حالم میگرید,وای بر حالم
دلشکسته را بیش از این تدبیری نیست
تدبیر من تقدیرم هست,چاره ندارم
همان بیت اول رگم را زدم
چه ترسی از این کارها داشتم
دلم پا نمی داد اما زدم
دو سه قطره که روی کاغذ چکید
تو را توی خون دیدم وجا زدم
و خون بیشتر شد تو جاری شدی
لب کاغذم را کمی تا زدم
ولی ریختی روی گل های فرش
به این بخت کم رنگ تیپا زدم
حضور تو از خون من محو شد
ومن باز در عشق درجا زدم
وآنقدر مشتاق مردن شدم
که حتی خودم را به حاشا زدم
نگاهی به تیغ ونگاهی به رگ
دلم را دوباره به دریا زدم