گفت:نمیخوام قلبتو بشکنم...


اما منطقی باش ما اصلا بهم نمی خوریم...


گفتم :هه ... شکست...


گفت:میدونستم قلبتو میشکنم با این حرف


اما تو نمیتونی منو یه آرزوهام برسونی...


گفتم:نه قلبمو نگفتم...سنگینی حرفت کمرمو شکست


به سلامت ...رفت ...


رسید دم درگفت خداحافظ...


گفتم حالا شکست...درو بست و رفت...


داد زدم...بیداد کردم...


کمرم ... قلبم ...شکست


چه مغرور و مردانه


سکوت کردی...در برابر سیل اشکهایم


 عشقم...بی تفاوتیت مبارک...


عبور میکنم هر روز 

از نیمکت های خالی پارک

طوری که انگار کسی

در نیمکت های آخر

انتظارم را می کشد

به انجا می رسم

باید وانمود کنم که

باز هم دیر رسیده ام...


بر تمام قبرهای این شهر بوسه بزن...


شاید بیاد بیاوری کجا مرا جا گذاشتی...


من در تنهاترین قبر این شهر خفته ام  


صدای کلاغها را نمی شنوی ؟


دارند برایم فاتحه می خوانند ...!!




 این درد نوشته ها 


 نه دلنشین اند نه زیبا


 اینها یک مشت حرف زخم خورده ی بغض دارند 


 که نشانی دردناک 


 از یک عشق ناکام دارند 


 و تنها مخاطبشان "غایب" است!!!


امروز یک نفر به چشمان گود افتاده ام


رنگ پریده ام و لب های سفیدم


توجه کرد...


گفتم فقط یکم خسته ام 


گذشت...!


اما نمی دانست همین "یکم"


چه عِمق زیادی دارد...


 باز هم مثل همیشه که تنها می شوم


 دیوار اتاق پناهم می دهد...


 بی پناه که باشی قدر دیوار را میدانی !


 باز هم مثل همیشه که تنها می شوم


 دیوار اتاق پناهم می دهد...


 بی پناه که باشی قدر دیوار را میدانی !


برهنه می آئیم ...


برهنه می میریم... 


با این همه عریانی هنوز هم ...


قلب هیچکس پیدا نیست !!!   


خسته ام پینوکیو...


اینجا آدمها دروغهای شاخدار می گویند


و دماغ دراز خود را


جراحی پلاستیک می کنند ...


روز مرگت،روز دفنت نیست !


روزیست که یارت را با یارش ببینی


عشقت را با عشقش...


بشکنی ،آرام و بی صدا


و دم نزنی...


بنشینی و در خلوت 


روزهای عاشقی ات را روز به روز 


زنده به گور کنی ...


 زیر پایشان که له شدی،روی سرشان جا داری!


 البته ...


 به عزت و شرف"لا اله الا الله"تابوتت را بر سر می گیرند!


 این است حکایت آدمها ...!!!



چرا ناراحتی ؟


تو که کاری نکردی ؟!؟!


فقط یک کبریت روشن کردی و رفتی 


من بی جنبه بودم ،سوختم !


بوی فراموشی گرفته ام...


رنگ تنهایی،دلشکستگی،بغض و خاموشی...


چیزی نیست


گمانم تاریخ مصرفم گذشته است !


خواب هایم گاهی زیباتر از زندگی ام می شوند!

کاش گاهی برای همیشه خواب می ماندم...


درد نمردن دارد مرا از پا در می آورد!


مردانگی کن ای تیغ


به یکباره ریشه های زمینی ام را بزن...




مث پس کوچه های پاییزم


ریه هام خش خشن، پر از برگن


سن و سالی نداره عشقمون


اکثر عاشقا جوون مرگن ...


همیشه توی روزای تولد به آدما میگن:


ایشالا صد سال زنده باشی


اما کاشکی میگفتن :ایشالا تا آخر عمرت زنده باشی...


مگه زنده بودن فقط نفس کشیدنه...؟!


حالا که میروی ،کمی آهسته قدم بردار


نترس!


دل شکسته ام به پای تو نمی رسد...


لطفا پشت سرت هم در "زندگی" را ببند


خسته ام ...!!!


تو جا زدی ...


من جا خوردم ...


او جا گرفت ...


و همین یک جابجایی جانم را گرفت!


کاش بجای "دلم" گلویم "تنگ" میشد

هوا نمی رسید و خلاص...


گاهی جلوی آینه می ایستم...


خودم را در آن می بینم...


دست روی شانه هایش می گذارم و می گویم:


" چه تحملی دارد دلت"!



من که "غصه هایم" را سر وقت می خورم!

پس چرا؟؟؟

"تنهایی ام" خوب نمی شود؟!؟!


شبیه قطره بارانی که آهن را نمی فهمد


دلم فرق رفیق و فرق دشمن را نمی فهمد


نگاهی شیشه ای دارم به سنگ چشمانت


الفبای دلت معنی«نشکن!»را نمی فهمد


چراغ چشمهایت را برایم پست کن دیگر


نگاهم فرق شب با روز روشن را نمی فهمد


دلم خون است تا حدی که وقتی از تو می گویم


فقط یک روح سرشارم که این تن را نمی فهمد


برای خود دنیایی شبیه آرزو دارم


کسی مرا نمی فهمد...کسی مرا نمی فهمد