باز خـرداد پراز حـادثه آمـد
اندرطلب حادثه جانم به لب آمد
باز خـرداد پراز حـادثه آمـد
اندرطلب حادثه جانم به لب آمد
اگر سهم من از این همه ستاره
سوسوی غریبی ست...
غمی نیست!
انتظار رسیدن شب برایم کافیست.
لذتی که در فراق هست،در وصال نیست!
در فراق شوق وصال است و در وصال بیم فراق...
عجب شهری داریم!
نمیدانم بینایی من عیب کرده یا حقیقت دارد؟
مردمان این شهر همه به رنگ مرده گان در آمده اند...
همه در پوشیدن لباس های سیاه وتیره از هم سبقت میگیرند!
رنگ، این جا در سیاه و سکوت و سایه خلاصه میشود...
مبادا به رنگی دیگر فکر کنی ها!!!
ممکن است انگشت نما شوی!
اگر ماشینها نبودند...
اگر سنگها و سیمانها نبودند...
اگر چراغهای قرمز و آسفالتها نبودند!
حتما حتما روح خراشیده ام را آرامش میداد.
جایی که من نفس میکشم،هوای زمستانش بس روح نواز است...
افسوس.
افسوس که اینجا،تا چشم کار میکند،ماشین است و سنگ وسیمان و...
باز دوباره دلم گرفت...
کاش اینجا هیچوقت نسیم روح نواز نداشت!
ازخواب پریده ام!
نمیدانم...بیدارم،یا بیداربوده ام و اکنون کابوس میبینم!
هرچه هست خود نیز بی خبرم...
دستانم به خون که آلوده است؟
چرا اینچنین حیرانم؟
مرا چه میشود؟
در آشفتگی بی منظور ندانم کاریهای دوران مدرن
پیش پا افتاده ترین مفهوم زمان،مهم ترین دلیل برای
خون آلود بودن دستهای من است.
من،با قساوت تمام،خودم را سلاخی کرده ام!
اکنون گذر زمان ملتمسانه از من عبور میکند...
برخلا خلسه آور سکون تکیه داده ام و پیروز مندانه،سقوط بی بازگشت زمان را
به نمیدانم کجا،بدرقه میکنم...
دستهایم اینک تمیز و بی گناه،بر ایوان سینه ام،
یکدیگر را درآغوش گرفته اند...
می گویند:روزی مولانا ،شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد.شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید:آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟
مولانا حیرت زده پرسید:مگر تو شراب خوارهستی؟!
شمس پاسخ داد:بلی.
مولانا:ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!!
ـ حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن.
ـ در این موقع شب ،شراب از کجا گیر بیاورم؟!
ـ به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند.
- با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت.
- پس خودت برو و شراب خریداری کن.
- در این شهر همه مرا میشناسند،چگونه به محله نصاری نشین بروم و شراب بخرم؟!
ـ اگر به من ارادت داری باید وسیله راحتی مرا هم فراهم کنی چون من شب ها بدون شراب نه میتوانم غذا بخورم ،نه صحبت کنم و نه بخوابم.
مولوی به دلیل ارادتی که به شمس دارد خرقه ای به دوش می اندازد، شیشه ای بزرگ زیر آن پنهان میکند و به سمت محله نصاری نشین راه می افتد.
تا قبل از ورود او به محله مذکور کسی نسبت به مولوی کنجکاوی نمیکرد اما همین که وارد آنجا شد
مردم حیرت کردند و به تعقیب وی پرداختند.آنها دیدند که مولوی داخل میکده ای شد و شیشه ای شراب خریداری کرد و پس از پنهان نمودن آن از میکده خارج شد.
هنوز از محله مسیحیان خارج نشده بود که گروهی از مسلمانان ساکن آنجا، در قفایش به راه افتادند و لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد تا این که مولوی به جلوی مسجدی که خود امام جماعت آن بود و مردم همه روزه در آن به او اقتدا می کردند رسید.در این حال یکی از رقیبان مولوی که در جمعیت حضور داشت فریاد زد:”ای مردم!شیخ جلاالدین که هر روز هنگام نماز به او اقتدا میکنید به محله نصاری نشین رفته و شراب خریداری نموده است.” آن مرد این را گفت و خرقه را از دوش مولوی کشید. چشم مردم به شیشه افتاد.مرد ادامه داد:”این منافق که ادعای زهد میکند و به او اقتدا میکنید، اکنون شراب خریداری نموده و با خود به خانه میبرد!” سپس بر صورت جلاالدین رومی آب دهان انداخت و طوری بر سرش زد که دستار از سرش باز شد و بر گردنش افتاد. زمانی که مردم این صحنه را دیدند و به ویژه زمانی که مولوی را در حال انفعال و سکوت مشاهده نمودند یقین پیدا کردند که مولوی یک عمر آنها را با لباس زهد و تقوای دروغین فریب داده و درنتیجه خود را آماده کردند که به او حمله کنند و چه بسا به قتلش رسانند.در این هنگام شمس از راه رسید و فریاد زد:”ای مردم بی حیا!شرم نمیکنید که به مردی متدین و فقیه تهمت شرابخواری میزنید،این شیشه که میبینید حاوی سرکه است زیرا که هرروز با غذای خود تناول میکند.”
رقیب مولوی فریاد زد:”این سرکه نیست بلکه شراب است.”
شمس در شیشه را باز کرد و در کف دست همه ی مردم از جمله آن رقیب قدری از محتویات شیشه ریخت و بر همگان ثابت شد که درون شیشه چیزی جز سرکه نیست.
رقیب مولوی بر سر خود کوبید و خود را به پای مولوی انداخت ،دیگران هم دست های او را بوسیدند و متفرق شدند.آنگاه مولوی از شمس پرسید:برای چه امشب مرا دچار این فاجعه نمودی و مجبورم کردی تا به آبرو و حیثیتم چوب حراج بزنم؟
شمس گفت:برای این که بدانی آنچه که به آن مینازی جز یک سراب نیست،تو فکر میکردی که احترام یک مشت عوام برای تو سرمایه ایست ابدی، در حالی که خود دیدی،با تصور یک شیشه شراب همه ی آن از بین رفت و آب دهان به صورتت انداختند و بر فرقت کوبیدند و چه بسا تو را به قتل میرساندند.این سرمایه ی تو همین بود که امشب دیدی و در یک لحظه بر باد رفت.پس به چیزی متکی باش که با مرور زمان و تغییر اوضاع از بین نرود.
(کتاب ملاصدرا.تالیف هانری کوربن.ترجمه و اقتباس ذبیح الله منصوری)
برگرفته از وبسایت بیتوته (http://www.beytoote.com )
باز هم شب
باز هم سرازیر شدن باران کلمه ها!
عجیبه!
غروب ، دفتر آسمون سفید سفید بود، اما امشب...
کلمه های زیادی بارید و من ،
حسابی خیس شدم!
جای مادر اشعارم
خالی خالی خالیه، امشب... !
یه وبلاگ پیدا کردم که کارش خیلی درسته
یه آقای محمدی نامی از ارومیه دست به کاری زده که
بزرگترین و پرمدعاترین وبسایتها هم نتونستن ازپس اون بر بیان!
ایشون نمایندگی بیمه آسیا رو دارن وجدیدترین یوزر و پسووردهای آپدیت
آنتی ویروس نود32 رو میشه توی وبلاگ ایشون پیدا کرد.مطمئن باشید با
اولین تست جواب میده...
امتحان کنید!!!!
با تشکر از جناب محمدی و آرزوی سلامتی وتوفیق برای ایشان.
بی شک ژرفای سخن حکیم بربلندای شعورانسان مستولی باشد.
هان کوزه گرا بپای اگر هُشیاری
تاچند کنی بر گِل مردم خواری
انگشت فریدون وکف کیخسرو
برچرخ نهاده ای چه میپنداری؟
*******
ای دل تو به اسرار معما نرسی
در نکـته زیرکـان دانـا نرسـی
اینجـا به می لـعل بهـشتی، می سـاز
کانجا که بهشت است،رسی یا نرسی
********
اولین باران امسال هم باریدن گرفت...
انگار آسمان هم دلش برای غربت شهر سوت و کور گرفته است.
از باریدن اشکهایش می شود حس کرد!
آسمان خیلی غمگین و بی صدا بر سر شهر گریه می بارد...
ومن امیدواروم ...
روزی در حوالی آینده،دور یا نزدیک نمی دانم،
ولی میدانم،معجزه باران شهر را بیدار میکند از خواب اندوه...