بعضی آدمها غرور رو زیر پا میذارن با آدما زندگی می کنن

 

بعضیا آدمها را زیر پا می ذارن و با غرور زندگی می کنن

خدایی که میشنید...

سر نماز توی گریه هام گفتم

 

خدایا نمی خوای به حرفام گوش بدی

 

میدونم چون حرف همه آدما رو میشنوی به جز من

 

دوباره گله کردم

 

چرا من خدایا بریدم

 

چرا باید من بشکنم

 

اصلا بدبختی مل منه؟

 

خدایا مگه نمیشنوی صدامو

 

کجایی؟ کجایی؟

 

مگه نمی گی کمکتون می کنم

 

چرا نمی کنی

 

بعضی وقتا بعضیا میگن نگاهشون پیش تو هست وتو نگات به اونا نیست

 

خوب یه چیزی بگو

 

این بغضو بشکن

 

این بغض سنگین روی قلب نازک

 

وخدایی وجود دارد...

 

واوباشماست هر کجا که باشید...

 

تنها با یاد خدا دلها آرام میگرد...

 

خداوند دانای حکیم است....

 

خداوند قادر است...

خداوند یکتاست....

 

فقط از او یاری میخواهیم...

 

خداوند بی نیاز است...

 

باطل نابود شدنی است...

 

صدایم را او میشنود...

 

سکوتش دیوانه ام کرده

 

صبرش مرا بی جان روی زمین

 

در برابرش.

 

هنوزم بهت امید دارم خدا جانم

از تمام خوانندگان مطلب من مردم تقاضا دارم سوالی در این مورد نپرسید.

احمد خزاعی

من مردم...

من مردم همان شب که جلوی پنجاه نفر دلیرانه گریستم.

 

من مردم همان روز که دوساعت پشت دستانم شکستم.

 

من مردم شکستم شکستم شکستم شکستم

 

وقتی لب باز نکردم و سکوت کردم

 

هیچکس نفهمید که میدیم، می خندیدم، تبریک می گفتم وهی می شکستم

 

شکستم وقتی با حرفهایش مرا از کوه آرزوهایم پرت کرد

 

همان کس که مرا زیر پاگذاشت وبا غرور زندگی کرد

 

همان کس که آن شب توی اتوبوس با من وداع کرد

 

بامن با زندگی

 

قبر من توی قبرستون تاریک ناشناس ها قرار دارد

 

روی قبرم نوشته قربانی آدمهای بی احساس

 

دوست دارم بفمه چه کار بامن کرد

 

اون مرد بی احساس

 

شکستم مردم   خندیدم   گریستم

 

دل نوشته های یه ناشناس.

من شبی خواهم مرد...

من شبی خواهم مرد

من شبی در کودتای بی کسی

 

ومن وتنها وتو در انتهای بی کسی

 

من شبی خواهم مرد

 

مردنم امشب وبازم با خودم بامن بمون

 

منم تنها توی این انتهای زندگی

 

من شبی خواهم مرد...

 
 
 

من شبها که میخوام بخوابم گوشی خودمو سایلنت میکنم

درسته هیشکی بهم زنگ نمیزنه ولی من باید کلاس خودمو حفظ کنم دیگه...

لطفا این شعر جدا کپی نشههههههههههه

شهید دست گلی است که پایانی ندارد


شهید نغمه ای است که آرامش ندارد


شهید لاله ای است که پروازی ندارد


شهید خورشیدی است که غروبی ندارد


شهید ماهی است که تاریکی ندارد


یک کلام او نوری است که همتایی ندارد.


شعر از خودم نظر یادتون نره

شهید سرخ است مثل شقایق


سبز است مثل درختان


زرد است مانند خورشید


وآبی است مانند آسمان

سلام بچه ها شما چه شبکه ای رو بیشتر دوست دارین ؟


شبکه 1          شبکه 2            شبکه 3              شبکه 4         شبکه آی فیلم          شبکه کرمان


در قسمت نظرات بنویسید درضمن اتز هر کدوم بیش تر خوشتون اومد می تونین یه مطلب یه خلاصه فیلمی بنویسین ودر قسمت نظرات بگذارید منتظرتونم.بایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

باز محرم واسرار حسین

 

                                    باز خون وشب وسینه


که حسی به شبها هم جان بخشید


                                   حس سوختن در آفتاب و


                           حس غریبی

http://www.blogfa.com/Desktop/editor/4/images/ed_link.gif

داستان برای کانون



    کلاس پنجم عضو کانو شماره 1 راور شماره عضویت 2066   تقدیم به سقا نوشته احمد خزاعی                                                                                   به نام خدا 
          
راه و یاد
اوایل جنگ خرمشهر بود.صدای گلوله هر لحظه به خانه نزدیک تر ونزدیک تر می شد.حامدواحمد هم از تشنگی لبهایشان ترک خورده بود وهی جیغ می زدند.بیچاره مادر ،نمی دانست چه بکند،گهواره حامد واحمد را تکان بدهدیا برود دنبال آب یا اینکه در این ناآرامی ها دنبال پدر بگردد،اوحیران وچشم انتظار بود.من از پشت پنجره اتاقم به آسمان دودی نگاه می کردم وصدای تیر وتانک در گوشم زمزمه خطر می کرد.یک دفیه دیگر به حامد واحمدومادر نگاه کردم ناگهان احساس مسئولیت وجودم را پر کرد ،بلند شدم تابرم وبرای همه آب بیاورم،حالاکه مادرم بار سنگین مسئولیتی دارد شاید من بتوانم یک مسئولیت بزرگ را از روی دوش او بر دارم.بلند شدم وقابلمه ای بزرگ به دست گرفتم ومثل آقام سقا رفتم  دنبال آب مادر اول اصرار میکرد که نروم ولی من گفتم نه مادر من دیگه مردی شدم وبه خاطر همین جمله هم او به رفتنم راضی شد وهم خودم قدم هایی استوار بر داشتم. وقتی از خانه خارج شدم هل نشدم به مقصدم قنات خرمشهر رفتم تا آب بیاورم.وقتی از کوچه خارج شدم عراقی ها که آخر خیابان بودند سرییع یک تیر شلیک کردند ودستم زخمی شد ولی با پاهای سالمم فرار کرد دیگر انگار دستم حرکت نمیکرداما عیبی نداشت دوتا کوچه بالاتر  به قنات می رسیدم. شکر خدا به قنات رسیدم وقابلمه بزرگ را آب کردم اما  هنوز رویم را بر نگر دانده بودم که تیری در پایم خورد اما عیبی نداشت با یک پا ویک دست  زخمی به راهم ادامه دادم اما قابلمه آب از دستم شل نشد چون در آن موقع آب پر ارزش ترین بودوسلامتی .اما نر سیده به خیابان خودمان غوغا بود بوی خون می آمد وخون در خیابانها جاری بودهندوانه های اکبر آقا له شده بود وخیابان را کثیف کره بود.هنوز چند قدمی جلوتر نرفته بودمکه یک خمپاره به طرف ما پرتاب شدومن به زمین افتادم وآب قابلمه تا نصفی ریخت بعد از چند دقیقه که چشم هایمام دوباره خیابان ویران را دید کودکی به کمرم زد وگفت آقا پسر ،آقا پسر وقتی نگاهش کردم مثل احمد وحامد خودمان بود ولی در 5 سالگی پرسید از اینی آبی که آوردی به من می دهی؟ دلم نیامد بگویم نه به او ادمش می دانستم دیگر نمی توانم آب را با خود سینه خیز به خانه ببرم.بالاخره بهخیابان بعدی رسیدم ولی آنجا دیگر پر از خانه های خراب بودخانهی ماهم یکی از آنها بود اما در خانه ی ما 5 چهره ی خندان بودمادر که مرا به آرزویم رساند وحامد واحمد که برایشان فدا کاری کردم وپدر که شهید شده بود وآرزوی من سقا بودن بود که سقا شدم ولی سقا همیشه یادش باقی بود ومن همیشه راهم اما خوشحال بودم که آب را به آن کودک دادم ولی ناراحت که به لب های تشنه برادرانم نرسید.

شعر برای کانون

 
     به نام خالق زیبایی ها وماه
 شاعر :احمد خزاعی - عضو کانون شماره1 راور به شماره 2066- کلاس پنجم

 حیدر (ع)  
                                                 حیدراست ونیرو دربدنش جاریست
لبانش تشنه است،دست هایش آفتابی است
لب به آب نمی زند/
آخه گریه میشنود
گریه رقیه وربابه را از دور می شنود/
مشک آتشین شود
اشک با حریر شود/
حیدر (ع) افتاده به خاک امیدش کم می شود/
دستانش قطع می شود/
لحظه ای بعد/
عمرش با ناله ی زینب/
پرپر می شود/
دیگر فریاد عمو/
قطع می شود

رحلت حضرت محمد (ص) 


                                         سلام به گل  یاسی که بود مثل الماسی

           رحلت

 

             امام



     تسلیت باد.



............تنهایی واقعی شد

v\:* {behavior:url(#default#VML);} o\:* {behavior:url(#default#VML);} w\:* {behavior:url(#default#VML);} .shape {behavior:url(#default#VML);} Normal 0 false false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

خورشید از پشت ابر به زمین سلام کرد.دوباره صدای توپ وتفنگ وشلیک شروع شد.دلم بدجوری آتش بود،تلفن را برداشتم شماره گرفتم الو ................ الو.......................... علی!!!!!!

(صدای خمپاره) غم دلم را آرام نمی گذاشت.دایی وزندایی مشغول جمع کردن رخت خواب بودند ومامان وبابا توی زیر زمین داشتند دنبال عرقیات می گشتند.چارقد مشکی که انگار غم دلش را گرفته بود پوشیدم.دایی رفت زیر زمین مامان وبابامو برای صبحانه صدا کنه.منم داشتم می رفتم توی این خیابونا ی خونی خرمشهر علی رو پیدا کنم که ناگهان صدای موشکی دلم را لرزاند.موشک از مشرق بالا آمد ودرست در میان خانه ما وقسمتی از خانه همسایمون به زمین نشست.(صدای خمپاره) در خانه روی من افتاد چیزی جز خاکستر و آتش چشم مرا فرا نمی گرفت. ...............  .......... روز بعد................ . ......................                           

تا چشم هایم را باز کردم به جای صبح وخورشید دو سرباز عراقی بالای سرم بود. سرباز ها گفتند: رو.......رو.......                  فهمیدم باید برم سوار ماشین شوم. اسیر دست عراقی ها شدم.قدم هایم را آرام وبا درد برداشتم هنوز چند قدمی بیشتر نرفته بودم که صدای ساره (دختر همسایه) پاهایم را از راه رفتن باز داشت.ساره سرش پر خون بود به سختی خود را از خرابه بیرون کشیده بود. از شانس خوب ما ساره هم به دست عراقی ها افتاد.سوار وانت عراقی ها شدیم.یک زن عراقی توی اون وانت بود . ماشین رفت ورفت تا رسید به دشت ومن وساره رو با  زن عراقی رو پیاده کرد زن عراقی مراقب ما بود که فرار نکنیم وآنقدر اینجا بمانیم که بمیریم.وانت عراقی ها دور شد.نفس راحتی کشیدم.ساره به زن عراقی گفت: می دونی ما دلمون خونه،سرخ شده وسیاه شده،یک روز هم آزادی نداشتیم، آرزومون اینه که یک روز کنار هم راحت از خواب بلندشویم گوشمون از صدا های سیاه خمپاره وموشک وتفتگ وتانک راحت باشه کنار هم بشینیم یک نون خشک رو راحت وبا خوشی توی دهنمون بذاریم.اشک های ساره حرفهایش را قطع کرد.من گفتم: آهای عراقی تو هنوز حق تصمیم گیری داری می خوای اشک بسازی یا خنده بچه ها از خواب بلندبشن به جای دا و بوآ عراقی ها بالای سرشون باشن وبه جای نوازش شلیک بخورن. زن عراقی اشک های کوچک وسردش روی گونه هایش آمد وگفت:من دیگه خسته شدم ،از همه چیز،بیایین باهم فرار کنیم.چند لحظه بعد دوان دوان به سمت مشرق رفتیم چادر سورمه ای از دور معلوم می شد. خودمان را رساندیم به چادر در چادر را باز کردیم،ناگهان سربازی عراقی تفنگش را به طرف من نشانه گرفت.سه تایی با پاهایی خسته عقب وعقب می رفتیم.هنوز هفتمین نفسم در نیامده بود که عراقیه شلیک کرد.چشم هایم را بستم وقتی باز کردم دیدم زن عراقی که همراهمون تو وانت بود با صورتی خونی  نقش بسته کف زمین.من وساره همش اشک وخون نصیبمان بود.چادر هاس سورمه ای زیادی آنجا بود. نه چادر بود ما در چهارمین چادر زندانی شدیم.تا هنگام غروب هیچکس در چادر نیامد تا اینکه غروب آشپز چادرها وباسرباز چادر چهارم آمدند داخل چادر.به من وساره نزدیک شدند ولی کاری با ما نداشتند. بعد هر دو با صدای گرم وایرانی گفتند:ما می خواهیم شمارو آزاد کنیم.ما ایرانی هستیم خودمونو جای عراقی ها جا زدیم اومدیم اینجا.من وساره گفتیم ما از کجا باور کنیم، دوباره هوس بدبختی نکردیم. آنها مکث کردند،آشپز چادر ها دو گردنبند به جای گردنبند هایی که بایستی از گردن ما می کند از جیبش در اورد و هر دو خارج شدند.من وساره از گرسنگی و تشنگی چشم هایمان بسته شد. وقتی باز شد ساعت دو نصفه شب بود.نگهبان چادر چهارم من وساره رو به پشت محوطه عراقی ها برد. وگفت ساکت باشین به درو برمان نگاه کردیم بله راست بود آشپز چادرها داشت  کنار چند سنگ که معلوم نبود چیه، قرآن می خواند. من طاقت نیاوردم وپرسیدم چرا اینجا قرآن می خوانی؟ اولش شوکه شد بعد با دلیری گفت:این ها  مقبره شهدایی گنام هستند که اینجا شهید شدند ومن شبانه بدن آنها رو شستم وآنها را در دل خاک قرار دادم.من هیچکس رو اسیر نکردم با  گردنبند های خودم سر عراقی ها رو شیره مالیدم،ولی هیچوقت کسی  این ها رو باور نکرد.من وساره شرمنده شده بودیم فقط می می می کردیم. ساره با بغض به آشپز چادرها گفت:اسمت چیه جواب داد : فاطمه اون سرباز چادر چهارم هم برادرمه اسمش جاسم هست.وقتی همه  با آتیش هایی که از خرمشهر می امد گرم شدیم خنده بر لب هامون ظاهر شد وبعد همه به خواب رفتیم.صبح علی الطلوع وقتی چشم هامون باز شد فاطمه وجاسم با دست وصورت های خونی کنار ما نشسته بودند وگریه می کردند.من وساره که خیلی وحشت زده شده بودیم، من چی شده؟ فاطمه گفت:عراقی ها فهمیدن ما جاسوسیم وتو ساره ومن وجاسم رو بکشن.من وساره گفتیم:وای حالا لحظات آخر عمرمونه.همین طور هل شده بودیم که یکدفعه جاسم گفت:من یک فکری دارم بیا نخل های ریخته رو با فندک من آتیش بدیم وپرت کنیم وحواس آنها که پرت شد از این حموطه فرار می کنیم.فاطمه گفت:هیسسس فکر خوبیه باید عمو بهروز رو پیدا کنیم بره توی چادرش داد بزنه اون جارو آتیش بدیم.نقشه انجام شد و ما از محوطه فرار کردیم از دور به چادر ها می نگرستیم پیرمردی در شعله ها برای ما جان داد آری او عموبهروز بود. حالا حتی همین اشک سرد را هم مدیون عموبهروزیم.پشت تپه های خاکی چشممان گرم شد.دوباره صبح شد ولی این صبح صبح عجیبی بود.وقتی چشم هایم باز شد علی داد می زد رابعه رابعه مواظب باش عراقی ها پشت سرتونن ، علی با ماشین ایرانی ها تو ماشن وایساده بود و تیر اندازی می کرد وعراقی ها ایستاده پشت سرمان به ایرانی ها تیر می زدند من وساره وفاطمه وجاسم کف زمین روی خاک ها خوابیده بودیم.با تیر آخرعلی عراقی ها عقب نشینی کردند،ولی ولی از بخت بد من علی تیر خورد.نا امید شدم سریعا با ماشین خودمو رسوندم خرمشهر علی رو بردن بیمارستان سریع رفت بخش اتاق عمل . میان جمعیت گریان وخون دایی فواد رو دیدم،ماتم گرفته نشسته بود. گفتم دایی فواد چه شده؟ دایی فواد گفت:زن زنداییییییییییییییی چه شده؟ -رفت             دستم را به دیوار گرفتم از بس غم داشتم وجودم از بین رفته بود.بعد از 5 ساعت خبر دادند علی بهوش آمده.خودموبا خوشحالی به طرف اتاق رساندم دیدم بجای علیی یکی مثل اون اینجاست. دروبر رو نگاه کردم بله همین طور بود. از میان غلغله جمعیت به پرستار رسیدم وگفتم:علی خرمشهری گفتند توی اتاق نیست. پرستاره گفت:علی خرمشهری آهان وای اشتباهی به جای علی خرمشهری جنوبی علی خرمشهری رو فرستادیم مشهد. بدون توجه از بیمارستان خارج شدم. توی صدای بمب و صدای خمپاره به سختی اتوبوس گیر آوردمو رفتم مشهد.

وقتی رفتم بیمارستان امام رضا(ع) علی خرمشهری 5 روز اینجا بستری بوده بعد رفته خرمشهر.منم با هواپیما رفتم خرمشهر.

.............................هفت سال بعد.....................................

فاطمه ودایی فواد  باهم ازدواج کردند.جاسم هم شهید شد.دا و بوآ منم شهید شدند وخواهر ساره با ساره از خونه اونا زنده موندن.من وعلی با هزار خون به هم رسیدیم ودر این وسط ساره وخواهرش که تنها بودند باما زندگی کردند.حالا هر چه خنده است مدیون وخون شهیدان وگریه وسختی خانوادشون هستیم.حالا در خاک سرخ خرمشهر همه در حال زندگی هستیم.

1.         رفتند تا بمانیم         

آرزو هایت را از پشت پنجره نگاه کن


                                                                     شاید با نگاهی کوچک آرزوی بزرگی برآورده شود

سلام

علي عوض سملي (علي آم غلوم) از اهالي سمل هست كه در جواني تا كنون كشاورزي كرده در شركت آلماني كار كرده تخته بندي مي كند و آدم كاري است علي آدم آروميه ،كاري به كار كسي نداره ،با ادب و آدم خوبي است .تخته بندي كه مي كنه خوب شيب ميده اصلا چكه نميكنه .كارش درسته آدم با سليقه اي است  .علي قبلا  كه با خانواده پدرش زندگي مي كرد همسايه ما بود و مثل بقيه اعضاي خانواده شان همسايه هاي خوبي بودند .


مش حسين زنگنه (مش سين غولملي)يكي ديگر از اهالي سمل است .ميگن وقتي جوون بود خيلي دعوا مي كرده يه روز يه آدمي سوار خر از او مي پرسه خونه فلاني كجاست .مش سين بي جهت يه تو گوشي ميزنش كه از خر مي افته مردك خيلي سر و صدا ميكنه كه مگه اي ولات صاو نداره سي چه مونه زدي از قضا ريس حيدر كه همسايه مش حسين بوده اين اتفاق را ميبينه و ميگه عرض داريم آمو  اين ولات صاو نداره تندي برو كه بدتر سرت مياد .خلاصه مردك ميره و اين داستان را ريس حيدر تعريف ميكنه .مش حسين معامله تنباكو مي كنه. در ستاد پشتيباني جنگ كار كرده .گاهي كشاورزي نكرده.هميشه اهل معامله بوده . به فوتبال علاقه داره . وضعش الحمدلله خوبه ، عادت داره موتور نو سوار بشه .در كل آدم خوبيه. خدا همه اهالي سمل را حفظ كنه . مش حسين  بخاطر اينكه با هم قوم و خويش هستيم درباره اش اين داستان را تعريف كردم .شايد شوخي كردن ولي به خاطر اينكه مش حسين تو ذهن بمونه اين داستان را تعريف كردم .اگه چيزي لازم داشته باشي با جون و دل بهت كمك ميكنه آدم باغيرتيه ، قوم دوسته ، با عباس اماني خيلي دوست هست .


يكي ديگر از اهالي سمل حسين كرم است از اينكه دو تا حسين را كنار هم نوشته ام عاقلان دانند. يعني هر دوتا يك كار خوبي مثل هم انجام داده اند .و ديگر اينكه هر دو اقوام هستند .حسين صديق از جواني كشاورزي كرده در شركت آلماني كار كرده همرا پدرش خدابيامرز كرم حاج مهد . حسين كرم علاوه بر كشاورزي مغازه هم دارد آدم خوبي است .نسبت به مشكلات ولات احساس مسئوليت ميكند . مدتي با عباس اماني ماشين شريكي داشتند .يادم مياد معامله ماهي ميكرد حسين كرم با محمد علي دريايي همسايه بود .حسين كرم آدم چاره جويي است انواع معامله ميكرد مدتي با حاج احمد ريس غونسين به كرمانشاه مي رفت و كت  و شلوار و لباس مي آورد . خلاصه آدم زرنگي است ،خوش مجلس و دست و دل باز است.با مش حسين غولملي هم دوست هستند . مدتي يه مزداي 1000 آبي داشت و هر كسي تو ولات مريض مي شد يا زني مي خواست زايمان كند او مي بردش برازجان .اهل تفريح است .هميشه تنباكو خوب دارد .حسين يك مادر خيلي خوب داشت خدا رحمتش كنه دي حسين كرم خيلي زن با غيرتي بود مسئوليت پذير و قوم دوست بود پدرش هم آدم آرومي بود و خوش برخورد .در كل حسين كرم هم از اهالي سمل و آدم خوب است.

به قدر تمام لحظات به یاد هم باشیم

                                                 که یک روز دنیا کم شده

                                                  مانده یک روز دیگر

دفتر نقاشی

                                                       کاش بودم پرنده

                                                    یک سرود خوش خنده

                                                     کاش بودم کلاغی

                                                    توی جنگل توی باغی

                                                     کاش بودم آشو

                                                  یا بسته های ماشو

                                                  کاش بودم کاغذی

                                                  توی دفتر توی بازی

                                                 کاش بودم کاشی

                                                  کاش های نجاشی

                                                کاش بودم سر ما هو

                                                   صورت گرد باغو

                                                کاش بودم کاجی

                                              توی دفتر توی کاشی

                                    که هر کی می دید منو می گفت

                                             خوش خنده باشی

                                           

بقچه ای باران

v\:* {behavior:url(#default#VML);} o\:* {behavior:url(#default#VML);} w\:* {behavior:url(#default#VML);} .shape {behavior:url(#default#VML);} Normal 0 false false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}


 


 

پیامی از امام علی (ع)برای باز داشتن از کارهای بد.

فَما هذِهِ صَفَتُهُ لَم یَتَنَفَّس عَلَیهِ عاقِل

دنیایی که لذیذترین وعالی ترین متاعش این امور باشد،انسان خردمند برای آن آه ونفس عمیق نمی کشد.



غذا ها از دید گاه حضرت علی (ع) گفته شده به حنیفه

وَ ما ظشننتُ اَ نَّکَ تُجِیبُ اِلی طَعامِ قَومٍ عائِلُهُم مَجفُوُّ،و غَنِیُّهُم

مَد عُوُّ فَانظّر اِلی تَقضَمُهُ مِن هذا المَقضَم

من گمان نمی کردم تو دعوت جمعیتی را قبول کنی که نیازمندانشان ممنوع وثروتمندانشان دعوت شوند. به آنچه می خوری بنگر،(حالال است یا حرام؟) آنگاه آنچه حلال بودنش برای تو مشتبه بود از دهان بینداز وآنچه  را به حلال بودنش یقین داری از آن بخور.

هیهات که هوا وهوس برمن غلبه کند تا غذا های لذیذ را بر گزینم،در حالی که ممکن است در سرزمین حجاز یا یمانه کسی با شد که حتی از دسترسی به یک قرص نان عاجز باشد.آیا من با شکمی سیر بخوابم در حالی که اطرافم شکم های گرسنه وجگر های سوزان باشند.