امشب تمام قهوه های نخورده ام را سر می کشم...

تلخ تلخ...




پ.ن:پروازت را به آسمان می بخشم و جای خالیت را بغض می کنم

خدایا ما فقط تو رو داریم.مواظب خودت باش

خدایا زندگی رو یا بزن جلو یا برگردون عقب.این تیکه خیلی خش داره

خدایا قیامت را برسان که تو اگرچه صبر داری ما بسیار خسته ایم

بیچاره چوب کبریت کوچک ...

آتش از سرش شروع شد ولی بر جانش افتاد ....

فکرت را مراقب باش...


عـاشـق خــدام . . .

عاشق خدام چون تنها کسیه که فریادام اذیتش نمیکنه.

عاشق خدام چون تنها کسیه که بهم نمیگه بسه خسته شدم.

عاشق خدام چون تنها کسیه که مطمئنم منو بخاطر همینی که هستم میخواد.

عاشق خدام چون تنها کسیه که مطمئنم بهم هیچ وقت پشت نمیکنه.

عاشق خدام چون تنها کسیه که وقتی میگم تنهام سریع خودشو بهم میرسونه.

عاشق خدام چون تنها کسیه که همیشه بهم لبخند میزنه.

عاشق خدام چون تنها کسیه که همیشه برام وقت داره.

عاشق خدام چون تنها کسیه که بهم پناه میده.

عاشق خدام چون تنها کسیه که همیشه حواسش بهم بوده و هست .

عاشق خدام به خاطر همه خوبيهاش .

عاشق خدام چون اجازه داده عاشقش باشم




هیچ وقت به گمان اینکه وقت دارید ننشینید زیرا در عمل خواهید دید که همیشه وقت کم و کوتاه است. (فرانکلین)

 نباید از خسته بودن خود شرمنده باشی بلکه فقط باید سعی کنی خسته آور نباشی. (هیلزهام)

زیبائی در فرا رفتن از روزمره‌گی‌هاست. (ورنر هفته)

تمام افکار خود را روی کاری که دارید انجام می دهید متمرکز کنید. پرتوهای خورشید تا متمرکز نشوند نمی سوزانند. (گراهام بل)


 

خاطرات خیلی عجیبند

گاهی اوقات می خندیم به روزهای که گریه می کردیم

گاهی گریه می کنیم به یاد روزهایی که می خندیدیم..

کورش کبیر ....                                                                                                          

  ازکسانیکه از من مـــــــــــتنفرند سپاسگزارم. ، آنها مرا قویتر میکنند
از کسانیکه مرا دوســـــــــــــــــــــت دارند ممنونم،آنان قلب مرا بزرگتر میکنند.
ازکسانیکه مرا ترک میکنند متشـــــــــــــکرم،آنان بمن می آموزند که هیچ چیز تا ابد ماندنی نیست .
از کسانیکه با من مـــــیمانند سپاسگزارم، آنان بمن معنای دوست واقعی را نشان میدهند.
                                 کوروش کبیر


ماهی قرمز.....

ماهى قرمز ايرانى نيست.


 ۸۰ سال پيش به همراه ورود چاى به ايران ماهى قرمز نيز كه سمبل عيد چينى است به سفره هاى هفت سين مراسم عيد نوروز ما وارد شد غافل از اينكه در عيد چينى ماهى قرمز را رها مى كنند تا زندگى جريان يابد و ما ماهى قرمز را اسير تنگ هاى بلورين مى كنيم تا همزمان با رشد سبزه هاى سفره هايمان و بارورى زمين هر روز او را به مرگ نزديك و نزديك تر كنيم.

 دكتر نيكنام نماينده مجلس هفتم كه زرتشتى است درباره ماهى قرمز سفره هفت سين مى گويد: در هيچ كدام از مراسم سنتى مان در مورد نوروز ماهى قرمز جايگاهى ندارد. در سفره عيد انار به نشانه بارورى و عشق و يا سيب سرخ درون ظرف آب مقدس رها مى شود تا عشق و بارورى همچنان پاينده بماند. 

 ماهى هاى قرمز كه براى ايام عيد پرورش پيدا مى كنند در حوضچه ها و استخرهاى غيراستاندارد و آب هاى آلوده رشد پيدا كرده و به علت همين آب هاى آلوده مى توانند عامل انتقال بيمارى سل جلدى باشند.ماهى هاى سرخ و كوچك در مسير رسيدن به ميدان مادر (محل توزيع ماهى هاى قرمز) به علت حمل نادرست نخستين سكته قلبى را تجربه مى كنند، دومين سكته حين پرتاب و تقسيم بندى از منبع اصلى به سطل هاى آب تجربه مى شود و سومين سكته زمانى است كه شما با ذوق و خنده نخستين تلنگر را به تنگ آب مى زنيد. صدا موج برمى دارد و هجوم مى برد تا قلب كوچك ماهى براى هميشه بايستد. ماهى به پهلو مى شود، روى آب مى آيد و مرگ را ميان سفره مقدس هفت سين كه همه عناصرش ريشه در تولد و بارورى دارد به تصوير مى كشد.


ماهى قرمز ايرانى نيست.


 سفره هفت سين ايران باستان از هزاران سال پيش تاكنون هرگز هيچ عنصرى را در دل خود نداشته كه بخواهد شاهد مرگ باشد.هر سال ايام عيد ۵ ميليون قطعه ماهى مى ميرند. ۵ ميليون قطعه ماهى قرمز به خاطر لحظه شاد بودن ما، به خاطر رنگ و لعاب سفره هفت سين، به خاطر هيچ. عجيب نيست اگر بخواهيم كه هر خانوار ايرانى تصميم بگيرد امسال از خير خريد ماهى قرمز بگذرد.

 عجيب نيست اگر بدانيم در صورتى كه ايرانى ها از خريد ماهى قرمز منصرف شوند اين تجارت سياه روزى پايان خواهد يافت. عجيب نيست اگر باور كنيم سيب سرخ يا انار همان سرخى سفره هفت سين ايرانى است كه ريشه در تاريخ چند هزار ساله سنت ما دارد. عجيب نيست اگر تابلوى معروف هفت سين كمال الملك را در كاخ گلستان به تماشا بنشينيم و ببينيم كه او نيز ماهى قرمز را ميان سفره هفت سين اش طراحى و نقاشى نكرد.


 از كودكانمان بخواهيم اولين نجات دهنده ماهى هاى قرمز باشند و به جاى پرداخت پول براى دعوت ماهى ها به مرگ، تصوير آن را نقاشى كنند


ღღ استاد شریعتی ღღ

دیروز همسایه ام از گرسنگی مرد ، در عزایش گوسفندها سربریدند

ღ♥ღ ღ♥ღ

از خداوند چیزی برایت میخواهم که جز خدا در باور هیچکس نگنجد!

ღ♥ღ ღ♥ღ

در بیکرانه زندگی دو چیز افسونم کرد ، آبی آسمان که می بینم و میدانم نیست و خدایی که نمی بینم و میدانم که هست..

ღ♥ღ ღ♥ღ

روزگاریست که شیطان فریاد می زند: آدم پیدا کنید! سجده خواهم کرد.

ღ♥ღღ♥ღ 

در دردها دوست را خبر نکردن ، خود نوعی عشق ورزیدن است!

ღ♥ღ ღ♥ღ

گاهی گمان نمیکنی ولی میشود ، گاهی نمی شود که نمی شود!
 گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست! گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود!
 گاهی گدای گدایی و بخت یار نیست! گاهی تمام شهر گدای تو می شود!!!

ღ♥ღ ღ♥ღ

ساعتها را بگذارید بخوابند! بیهوده زیستن را نیاز به شمردن نیست.

ღ♥ღ ღ♥ღ


مشکلات انسانهای بزرگ را متعالی می سازد و انسانهای کوچک را متلاشی.

-------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

کوچکتر که بودیم ایمانمان بزرگتر بود

              بادبادک میساختیم

                      نمی ترسیدیم باد نباشد ...

-----------------------------------------------------------------

 

بدترین جاها

*** بدترين محل براي قرار دادن مسواک

بدترين محل براي قرار دادن مسواک سينک دست‌شويي است. البته خود سينک مشکلي ندارد و همه مشکل به نزديکي آن به توالت مربوط است. به گفته محققان و ميکروب‏شناسان دانشگاه آريزونا، به طور متوسط در يک کاسه توالت حدود 3 ميليون ميکروب وجود دارد. اين ميکروب‏ها مي‏توانند تا 2 متر جابه‌جا شوند و روي زمين، ديوارها و روي مسواک قرار بگيرند. بهتر است مسواک را بيرون توالت در کابينت دارو يا يکي از کابينت‏هاي آشپزخانه نگهداري کنيد.


*** بدترين جا براي گذاشتن کفش و دمپايي

بدترين محل براي گذاشتن کفش و دمپايي کمد اتاق خواب است. راه رفتن در خانه با کفشي که با آن بيرون خانه راه رفته‏ايد، مهم‏ترين راه انتقال ميکروب‏ها، مواد آلرژن و آلاينده‎ها به داخل خانه است. بهتر است کفش‏ها را در قفسه يا کمد کوچکي در نزديک‏ترين نقطه به در ورودي آپارتمان قرار دهيد و با اين کار از ورود آلودگي به خانه پيشگيري کنيد.


*** بدترين جاي خواب

بدترين محل براي خوابيدن زير پتو است. موقع خواب به طور کامل زير پتو نرويد و پتو را روي سرتان نکشيد. گرم شدن زياد موجب مي‏شود نتوانيد خواب راحتي داشته باشيد. هلن برگز، متخصص چرخه بيولوژيک از دانشگاه راش شيکاگو در اين باره مي‏گويد: «هنگام خواب به طور طبيعي دماي بدن کاهش پيدا مي‏کند و اين موضوع موجب مي‏شود افراد خواب راحتي داشته باشند. در واقع بدن براي داشتن خواب راحت دما را از طريق دست‏ها و پاها از دست مي‏دهد.» توصيه مي‏شود هنگام خواب ابتدا براي اتساع رگ‏ها جوراب بپوشيد بعد جوراب را درآوريد و اجازه دهيد پاهايتان از پتو بيرون باشد.


*** بدترين جا براي نگهداري باقي‌مانده غذا

بدترين محل براي گذاشتن باقيمانده غذا يخچال است. قرار دادن يک ظرف بزرگ غذاي داغ به‌طور مستقيم در يخچال روش مناسبي براي سرد کردن غذا و پيشگيري از مسموميت غذايي نيست. دکتر پيتر سيندر، محقق و استاد مديريت و تکنولوژي در اين باره مي‏گويد: «در اين صورت ممکن است براي کاهش دماي قسمت مياني غذا زمان زيادي لازم باشد و اين محل به مکان مناسبي براي رشد و تکثير باکتري‏ها تبديل شود.» شما مي‏توانيد غذا را تا يک ساعت پس از پخت براي خنک شدن بيرون نگهداريد و سپس در يخچال قرار دهيد. يا غذا را در ظروف کوچک‏تر بريزيد و در يخچال قرار دهيد. در اين صورت غذا زودتر سرد مي‏شود.


*** بدترين جا براي نصب برگه‌ يادآوري

بدترين محل براي چسباندن برگه يادآوري کارها، در يخچال است. چون شما وقتي مي‏خواهيد چيزي از يخچال برداريد سراغ آن مي‏رويد و ممکن است اصلا به برگه‏اي که روي يخچال نصب کرده‏ايد توجه نکنيد. به عقيده روان‌شناسان، ديدن کمک‏کننده است اما به شرطي که به آن توجه شود. در يک بررسي مشخص شد نصب تابلويي که افراد را تشويق مي‏کند به جاي استفاده از آسانسور، از پله استفاده کنند، موجب مي‏شود افراد تا 200 درصد بيشتر از پله استفاده کنند. بهتر است برگه يادآوري کارها را در محلي که به آن توجه مي‏کنيد مثلا کنار تلويزيون قرار دهيد. نکته ديگر آنکه ذهن خيلي سريع به اين محل عادت مي‏کند و توصيه مي‏شود هر چند وقت يک بار محل برگه‌هاي يادآوري را تغيير دهيد.


*** بدترين جاي هواپيما

بدترين جاي نشستن در هواپيما انتهاي سالن است. اگر در پروازهاي هوايي حال‌تان بد مي‏شود، انتهاي سالن ننشينيد. انتهاي هواپيما از قسمت جلويي بلندتر است و هر چه از مرکز دورتر شويد حرکات بالا و پايين شدن را بيشتر احساس خواهيد کرد. بهترين محل براي نشستن در هواپيما نزديک‏ترين محل به بال‏هاست.


*** بدترين جا براي گذاشتن کيف دستي

بدترين محل براي گذاشتن کيف دستي ميز آشپزخانه است. کيف دستي شما وسيله حمل‌ونقل ميکروب‏هاست. محققان در بررسي‏هاي خود در هر سانتي‏متر مربع از سطح کيف دستي و کيسه‏هاي خريد 65 هزار باکتري مشاهده کرده‏اند. شايد باور نکنيد اما يک سوم کيف دستي‏ها و کيسه‏هاي خريد حاوي باکتري‏هاي مدفوعي بوده‏اند. خانم‏ها کيف‌شان را همه جا همراه خودشان مي‏برند. با قرار دادن کيف روي ميز رستوران، کف اتوبوس و ايستگاه مترو آلودگي‏ها روي آن قرار مي‏گيرند. بهتر است کيف‌تان را در کشو يا روي صندلي و خلاصه هرجايي به جز جايي که غذا تهيه يا خورده مي‏شود قرار دهيد.


*** بدترين جاي کلاس بدنسازي

بدترين محل براي ايستادن در کلاس‌هاي بدنسازي و ورزش، رديف جلو و روبه‌روي آينه است. شايد به دليل اينکه خودتان را در آينه ببينيد، جايتان را تغيير دهيد اما نتايج يک بررسي که در سال 2003 انجام شده است، نشان داده است اگر خودتان را هنگام انجام تمرينات ورزشي نبينيد، بهتر است. در اين تحقيق بررسي 58 زن که شدت و نوع ورزش يکساني داشتند، نشان داد آنهايي که هنگام انجام تمرين‏هاي ورزشي خودشان را در آينه مي‏ديدند در مقايسه با افرادي که در اتاقي بدون آينه ورزش مي‏کردند احساس بدتري نسبت به بدنشان داشتند. بهتر است جايي از کلاس که روبه‌روي آينه نباشد و در ضمن بتوانيد تمرينات را به خوبي ببينيد و تمرکز داشته باشيد انتخاب کنيد.


*** بدترين جاي چراغ مطالعه

برخي افراد عادت دارند قبل از خواب مطالعه کنند و کتاب داستان بخوانند. بدترين محل تابيدن نور مطالعه شبانه بالاي سر است. نتايج مطالعات نشان داده است نور مستقيم در بالاي سر موجب تاخير در ترشح ملاتونين و اخلال در خواب شبانه مي‏شود. بهتر است يک نور موضعي ملايم را روي کتاب بتابانيد. در اين صورت شما مي‏توانيد کتاب بخوانيد در حالي‌که اتاق تاريک است و بدن‌تان مي‏تواند براي خواب آماده شود.


*** بدترين جا براي گذاشتن داروها

بدترين محل براي نگهداري داروها قفسه دارو در حمام است. دماي يک حمام حاوي بخار به راحتي به 37 درجه سانتي‏گراد مي‏رسد که از دماي پيشنهادي براي نگهداري بيشتر داروها بالاتر است. بهترين محل براي نگهداري داورها جايي سرد و خشک مانند يخچال است.


*** بدترين جا براي گذاشتن ميوه ‏ها تا قبل از شستن آنها

بدترين جا براي گذاشتن ميوه‏ها قبل از شستن سينک آشپزخانه است. به گفته دکتر کلي رينولد استاد ميکروب‏شناسي دانشگاه آريزونا سينک آشپزخانه بيشترين ميزان ميکروب را دارد و ميزان آلودگي آن حتي از توالت بيشتر است. توصيه مي‏شود ميوه‏ها را در سبدي بگذاريد و بدون اينکه با سينک تماس داشته باشند آنها را بشوييد. اگر ميوه‏هايي مانند توت فرنگي و شاتوت که بدون پوست کندن خورده مي‏شوند، هنگام شستن در سينک افتاد آن را دور بيندازيد و از خوردن‌اش صرف‌نظر کنيد.


*** بدترين جا براي استفاده از هدفون

بدترين محل‏ها براي استفاده از هدفون هواپيما، قطار يا ايستگاه مترو است. هرچند شايد در ظاهر گوش دادن به موسيقي دلخواه از شنيدن سر و صداي موجود در اين محل‏ها بهتر باشد اما بررسي‏ها نشان داده است استفاده از هدفون در محيط‏هاي پر سر و صدا احتمال بلندتر کردن صدا را بيشتر مي‏کند. محققان دانشگاه هاروارد دريافته‏اند افراد در محيط‏هاي آرام صدا را در سطح ايمن‏تري تنظيم مي‏کنند، اما وقتي صداي زمينه‏اي مانند سر وصداي سالن هواپيما به محيط اضافه مي‏شود تا 80 درصد و تا 89 دسي بل صدا را بالا مي‏برند. اين ميزان بلندي صدا در طولاني مدت مي‏تواند در افراد آسيب شنوايي ايجاد کند. بهتر است در محل‏هاي پر سر و صدا از هدفون استفاده نکنيد، هرچند در بررسي محققان دانشگاه هاروارد مشخص شد تنها 20 درصد افراد مورد مطالعه با بالا رفتن سر و صداي محيط استفاده از هدفون را کنار گذاشتند.


*** بدترين جا براي نگهداري از قهوه

بدترين محل براي نگهداري دانه يا پودر قهوه يخچال يا فريزر است. جان مک گرگور، متخصص صنايع غذايي و استاد دانشگاه کلمسون در اين باره مي‏گويد: «هر بار که آن را از يخچال يا فريزر بيرون مي‏آوريد دماي آن تغيير مي‏کند و اين موضوع روي طعم قهوه تاثير مي‏گذارد. درست مثل اينکه يک فنجان قهوه را بارها و بارها بجوشانيد.» دانه‏ها يا پودر قهوه را در قوطي‏هاي شيشه‏اي نيمه شفاف دردار ريخته و در کابينت آشپزخانه نگهداري کنيد.


*** بدترين جا براي تماشاي تلويزيون

بدترين محل تماشاي تلويزيون جايي است که غذا مي‏خوريد. بررسي‏ها نشان داده است تماشاي تلويزيون هنگام غذا خوردن موجب مي‏شود نتوانيد به مقدار غذايي که مي‏خوريد توجه کنيد. نتايج مطالعه‏اي که در سال 2006 روي گروهي داوطلب انجام شد نشان داد افراد هنگام تماشاي تلويزيون تندتر غذا مي‏خورند. همچنين هنگام تماشاي برنامه‏هاي تفريحي مصرف ماکاروني و پنير تا 71 درصد بيشتر مي‏شود. توصيه مي‏شود تلويزيون را در نزديکي ميز غذا خوري قرار ندهيد و هنگام غذا خوردن تلويزيون را خاموش کنيد. بهترين محل تماشاي تلويزيون جايي دور از آشپزخانه است که حتي اگر هوس خوردن چيزي به سرتان زد مجبور شويد چند قدمي تا آشپزخانه راه برويد
--------------------------------------------------------------------------------------------
روزي یک سياستمدار معروف، درست هنگامی که از محل كارش خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.
روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و يك فرشته از او استقبال کرد.

فرشته گفت:
«خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر حال شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست.»سياستمدار گفت:
«مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم.»

فرشته گفت:
«اما در نامهء اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید.»

سياستمدار گفت:
«اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. میخواهم به بهشت بروم.»

فرشته گفت:
«می فهمم. به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور.»
و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند.

پایین ... پایین... پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند.در آسانسور که باز شد، سياستمدار با منظرهء جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنارآن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استفبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب هم همگی به کافهء کنار زمین گلف رفتند وشام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند.شیطان هم در جمع آنها حاضر شد وشب لذت بخشی داشتند..به سياستمدار آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت.
راس بیست و چهار ساعت، فرشته به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد.

در بهشت هم سياستمدار با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت، گرچه به خوبي روز اول نبود.بعد از پایان روز دوم، فرشته به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟

سياستمدار گفت:
«خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم من جهنم را ترجیح می دهم»
بدون هیچ کلامی، فرشته او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد.

وقتی وارد جهنم شدند، اینبار سياستمدار بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند.

سياستمدار با تعجب از شیطان پرسید:
«انگار آن روز من اینجا منظره دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟ ...»شیطان با خنده جواب داد: «آن روز، روز انتخابات بود... امروز دیگر تو رای داده‌ای».

در کوچه باغهای زندگی قدم میزنم

سلام!خیلی وقته که که به وبلاگم سر نزدم!البته برای چک کردن نظرات میامدم اما سراغ آپ جدید نمیرفتم..

دَرخودماندِگی یا اوتیسم (Autism) نوعی اختلال رشدی است که با رفتارهای ارتباطی، کلامی غیر طبیعی مشخص می‌شود. علائم این اختلال تا پیش از سه سالگی بروز می‌کند و علت اصلی آن ناشناخته‌است. این اختلال در پسران شایع تر از دختران است. وضعیت اقتصادی، اجتماعی، سبک زندگی و سطح تحصیلات والدین نقشی در بروز اوتیسم ندارد. این اختلال بر رشد طبیعی مغز در حیطه تعاملات اجتماعی و مهارت‌های ارتباطی تأثیر می‌گذارد. کودکان و بزرگسالان مبتلا به اوتیسم در ارتباطات کلامی و غیر کلامی، تعاملات اجتماعی و فعالیت‌های مربوط به بازی، مشکل دارند. این اختلال ارتباط با دیگران و دنیای خارج را برای آنان دشوار می‌سازد. در بعضی موارد رفتارهای خود آزارانه و پرخاشگری نیز دیده می‌شود. در این افراد حرکات تکراری (دست زدن، پریدن) پاسخ‌های غیر معمول به افراد، دلبستگی به اشیا و یا مقاومت در مقابل تغییر نیز دیده می‌شود و ممکن است در حواس پنجگانه (بینایی، شنوایی، بساوایی، بویایی و چشایی) نیز حساسیت‌های غیر معمول نشان دهند. هسته مرکزی اختلال در اوتیسم، اختلال در ارتباط است.

ضوابط تشخیص اوتیسم

وجود حداقل ۶ مورد از موادی که در بندهای اول و دوم و سوم توصیف شده‌اند. لااقل دو ماده از بند اول و یک ماده از هر یک از بندهای دوم و سوم الزامی است.

  • اختلال کیفی در تعامل‌های اجتماعی با توجه به وجود دست کم ۲ عنصر از عناصری که در پی می‌آیند:
  1. اختلال بارز در به کار بردن رفتارهای غیر کلامی متعدد مانند تماس چشمی، حالت چهره، وضع بدنی و حرکت‌ها به منظور تنظیم تعامل‌های اجتماعی.
  2. ناتوانی در ایجاد روابط با همسالان به تناسب سطح تحول.
  3. فقدان تمایل ارتجالی (خود انگیخته) به تقسیم کردن شادی‌ها، رغبت‌ها و یا موفقیت‌های خود با دیگران (برای مثال نشان ندادن، نیاوردن یا اشاره نکردن به اشیای مورد علاقه خود).
  4. فقدان تقابل هیجانی یا اجتماعی.
  • اختلال ارتباطی که براساس وجود دست کم یکی از عناصر زیر برجسته می‌شود:
  1. تأخیر یا فقدان کامل تحوّل زبان گفتاری (بدون آنکه با کوشش برای جبران آن از طریق شیوه‌های دیگر مانند حرکت یا حالت‌های چهره، همراه باشد).
  2. در افرادی که به قدر کافی از گفتار متناسب برخوردارند، اختلال بارز در آغاز یا حفظ جریان محاوره با دیگری.
  3. استفاده قالبی و تکراری از زبان یا وجود زبان غیر معمولی.
  4. فقدان بازی‌های تخیّلی (وانمود کردن) متنوّع و ارتجالی یا بازی‌های تقلیدی اجتماعی متناسب با سطح تحوّل.
  • محدود، تکراری و یا قالبی بودن رفتارها، رغبت‌ها و فعالیت‌ها با توجه به وجود دست کم یک از عناصر زیر نشان داده می‌شود:
  1. دلمشغولی متمرکز بر یک یا چند کانون رغبت یکنواخت و محدود که از نظر شدت یا جهت، نابهنجار است.
  2. چسبندگی ظاهراً انعطاف ناپذیر به عادت‌ها
  3. اطوار گری‌های حرکتی قالبی و تکراری (مانند به هم زدن یا پیچ دادن دست‌ها یا انگشتان، یا حرکت‌های پیچیده تمامی بدن).
  4. دلمشغولی دایم نسبت به برخی از اجزای اشیا.

درمان اوتیسم

تا کنون هیچ روش قطعی برای درمان مبتلایان به اوتیسم یافته نشده‌است. کارآمدترین روش درمانی توانبخشی است.

برای آنکه بهترین سرویس را به یک کودک مبتلا به اوتیسم ارایه دهیم باید به موارد ذیل توجه نماییم:

  1. کودک ما حتماً باید توسط یک متخصص روانپزشکی اطفال و یک متخصص مغز و اعصاب اطفال ویزیت شود.
  2. به طور فشرده و ترجیحاً هر روز تحت خدمات گفتار درمانی قرار گیرد.
  3. لازم است والدین و مربی کودک روشهای مناسب تقویت مهارتهای ارتباطی کودک را از طریق مطالعه کتابهای مرتبط و یا بوسیله جلسات مشاوره‌ای که گفتاردرمانگر کودک برگزار می‌کند فرا بگیرند.
  4. ارزیابی وضعیت حسی - حرکتی کودک بوسیله کارشناسان کاردرمانی صورت پذیرد و در صورت لزوم جلسات کاردرمانی ذهنی کودک به طور منسجم برگزار گردد.

اوتیسم

اوتیسم یک اختلال رشدی مغز است که بوسیله آسیب در تقابلات (مداخلات)اجتماعی و ارتباط و همچنین رفتارهای تکراری و ویژه تقسیم بندی می‌شود، این علایم همگی پیش از سه سالگی کودک ایجاد می‌شود. اوتیسم بسیاری از بخشهای مغز را تحت تاثیر قرار می‌دهد و اینکه چطور این اتفاق رخ می‌دهد هنوز درک نشده‌است.

اختلا لات طیف اوتیسم (ASD) همچنین شامل سندم آسپرگرو PDD_NOSمی شود که علایم و نشانه‌های خفیف تری دارند.

اوتیسم یک نشانه ژنتیکی قوی نیز داردکه البته بسیار پیچیده‌است و بوسیله تقابل بین ژنی (گروهی از ژنها) و یا گاهی جهش ژنی ایجاد می‌شود.

در موارد نادری اوتیسم بطور قوی با آسیبهای اولیه در دوره رشدمرتبط است این عوامل شامل: فلزات سنگین موجود در جو، حشره کشها و واکسینه دوران طفولیت می‌باشند که البته فرضیه واکسینه بطورزیستی رد شده‌است و شواهد اندکی در تایید آن وجود دارد.

شیوع (ASD) شش در هزار است و در مردان چهار برابر بیش از زنها وجود دارد، تعداد افراد مبتلا از سال ۱۹۸۰ تا کنون شدیدا در حال افزایش است که این امر می‌تواند با دلیل بهبود تشخیص و آیتم‌های بالینی نیز باشد. ولی این پرسش که آیا شیوع نیز افزایش یافته‌است همچنان جای تحقیق دارد.

والدین معمولاً به علایم موجود در دو سال ابتدایی زندگی فرزندشان توجه می‌کنندو مداخلات رفتاری شناختی زود هنگام می‌تواند به کودک کمک کند تا مهارتهای ارتباطی، اجتماعی و حمایتهای فردی را کسب کند. البته عده اندکی از این کودکان به این سطح رشدی می‌رسند.

فرهنگ برخورد با اوتیسم رشد کرده‌است به طوریکه برخی در پی درمان ویژه هستند و برخی معتقدند که به این پدیده باید به چشم یک تفاوت و نه اختلال نگریست.

خصوصیات

اوتیسم اختلالی شدیدا متنوع ناشی از اختلال در رشد مغز است، که در دوران نوزادی بروز می‌کند، سپس یک دوره ثابت را بدون بهبودی طی می‌کند و علایم آن تا دوره بزرگسالی ادامه پیدا می‌کند، این اختلال غالبا به شکل mute بروز می‌کند.

اوتیسم عموما به وسیله یک مجموعه سه تایی از ویژگیها مشخص می‌شود:

  1. آسیب در تقابلات اجتماعی
  2. آسیب در ارتباط
  3. علائق محدود و رفتارهای تکراری

سایر ویژگیها مثل تغذیه غیرطبیعی نیز معمول است ولی برای تشخیص ضروری نیست.

رشد اجتماعی

نقص در رشد اجتماعی، اوتیسم و اختلالات طیف اوتیسم(ASD) را از سایر اختلالات رشدی متمایز می‌کند. بیماران اوتیستیک آسیبهای اجتماعی دارند بطوریکه نمی‌توانند احساسات سایرین را به درستی درک کنند.

Temple Grandin که یک فرد اوتیستیک است ناتوانی اش در درک روابط بشری را رها از احساسات و «شبیه به انسان‌شناسی روی کره ماه!» توصیف می‌کند. رشد اجتماعی غیر معمول از ابتدای دوران کودکی قابل مشاهده‌است، بطوریکه نوزادان اوتیستیک توجه کمتری به تحریکات اطرافیان نشان می‌دهند، لبخندو نگاه کردن به اطرافیان کمتر از همتایان است و کمتر به اسم خودشان پاسخ می‌دهند، نوپایان (toddler)اوتیستیک، به میزان شدیدتری با نرم اجتماعی متفاوتندبرای مثال، ارتباط چشمی و نوبت گیری کمتری دارند و بیشتر دیده می‌شود که با لمس ویا «منیپولیشن» دست دیگران با آنها ارتباط برقرار می‌کنند.

کودکان اوتیستیک ۳تا ۵ ساله درک اجتماعی کمتری نشان می‌دهند. بطورخودبه خودی به افراد گرایش ندارند، احساساتی نمی‌شوند و به احساسات واکنش نشان نمی‌دهند، ارتباط کلامی و نوبت گیری نیز ندارندولی نسبت به مراقبان اولیه شان وابستگی نشان می‌دهند.

این کودکان بطور معمول کمتر از معمول وابستگی امنیتی دارند، این ویژگی در کودکان در کودکان با رشد ذهنی بیشتر و یا شدت کمتر ASD دیده می‌شود. کودکان بزرگتر و برگسالانASD در آزمونهای بازشناسی چهره و احساسات، امتیاز کمتری کسب می‌کنند. برخلاف اعتقادات معمول کودکان اوتیستیک تنهایی را ترجیح 'نمی دهند'. بلکه ایجاد و حفظ دوستی‌ها غالبا برای آنها مشکل است، برای آنها 'کیفیت دوستی هاو نه تعداد دوستان پیشبینی کننده آن است که چه میزان احساس تنهایی می‌کنند. دوستیهای عملکردی(دوستی‌های اجباری) مثل دوستیهایی که در هنگام دعوت شدن به میهمانی ایجاد می‌شوند کیفیت زندگی آنها را عمیقتر تحت تاثیر قرار می‌دهد. بسیاری گزارشات فردی و نه تحقیقات رسمی در رابطه با وجود خشونت و پرخاش در افرادASD وجود دارد.

اطلاعات محدودی پیشنهاد می‌کند که در کودکان اوتیسم، وجود عقب ماندگی با خشم، کج خلقی و ویران کردن وسایل مرتبط است.

مطالعه‌ای در سال ۲۰۰۷ که در آن با والدین ۶۷ کودک اوتیستیک (ASD) مصاحبه شده بودگذارش نمود: که ۳/۲ کودکان دوره‌ای از کج خلقی شدید داشته اندو۳/۱ از آنها تاریخچه‌ای از خشونت همراه با کج خلقی نشان داده‌اند. خشونت همراه با کج خلقی بیشتر در کودکانی با تاریخچه آسیب زبانی شایع است.

طبق مطالعه‌ای در سوئد (۲۰۰۸) بیماران ۱۵ ساله و یا بزرگتر با تشخیص ASD که مرتکب خشونت شده بودند، بطور معنی داری سایر شرایط اختلالات روانشناختی مانند سایکوز را نشان داده‌اند.

ارتباط با محیط بیرون

در حود ۳/۱ تا نصف افراد اوتیستیک گفتارطبیعی کافی برای مقابله با نیازهای ارتباطی روزمره شان را کسب نمی‌کنند. تفاوت در نحوه برقراری ارتباط از نخستین سال زندگی مشاهده می‌شودو ممکن است شامل: تاخیر در آغاز babbling، اشارات و حالات غیر معمول، کاهش حساسیت و واکنش محیطی مناسب و طرح‌های صوتی که هماهنگی با محیط ندارد، شوند.

در طی ۲و ۳ سالگی، کودکان اوتیستیک کمتر از سایر همسالان صداسازی به صورت منفرد و تکراری، همخوان، کلمه و مجموعه کلمات دارند. حالات بدنی آنها با کلمات هماهنگ و ترکیب نمی‌شوند، کودکان اوتیستیک کمتر درخواستهایشان را مطرح می‌کنندویا در تجاربشان با دیگران شریک می‌شوندو بیشتر به نظر می‌رسد که کلمات سایرین را تکرار می‌کنند(echolalia)ویا ضمایر را معکوس بیان می‌کنند، جلب توجه کودک، برای شرکت در گفتار بین فردی لازم است. نقص توجه نیز کودکان ASD را متمایز می‌کند برای مثال این کودکان ممکن است به دستی که طرح را می‌کشد بیشتر توجه نشان دهند تاطرحی که کشیده می‌شود. همچنین برای این کودکان توجه به یک شی و سپس استفاده از آن ویا صحبت راجع به آن شی مشکل است. همچنین کودکان اوتیستیک در بازی انتزاعی تخیلی و استفاده از سمبلها در زبان مشکل دارند.

در دو مطالعه که در آنها کودکان اوتیستیک با عملکرد بالادر سن ۸ تا ۱۵سال و بزرگسالان شرکت داشتند، در تمارین پایه‌ای زبان که لغات و هجی کردن را در بر می‌گیرد. کودکان نتایج یکسان و بزرگسالان نتایج بهتری نسبت به گروه کنترل کسب کرده‌اند. هر دو گروه اوتیستیک در تمارین مهارتهای پیچیده مثل زبان کنایه‌ای، درکی و استنتاجی عملکرد نامناسب تری نسبت به گروه کنترل داشته‌اند. این مطالعات نشان می‌دهند که افرادی که با کودکان اوتیستیک صحبت می‌کنند معمولاً درک آنها را بیش از میزان واقعی آن تخمین می‌زنند.

رفتارهای تکراری

افراد اوتیستیک نمونه‌های زیادی از رفتارهای تکراری و محدود نشان می‌دهند که در جدول بازبینی شده رفتارهای تکراری (RBS-R) به این نحو طبقه بندی شده‌است:

  1. رفتارهای کلیشه‌ای یا stereotypy: این رفتارها شامل رفتارهای تکراری مثل حرکات پرزدن با دست، صداسازی، چرخش سر و تکان دادن بدن هستند.
  2. رفتارهای اجباری یا compulsive: این رفتارها از یکسری قوانین پیروی می‌کنند مانند مرتب کردن اشیا در یک مسیر مشخص.
  3. یکسان سازی یا sameness: مقاومت در برابر تغییر است برای مثال در مقابل جابه جا کردن اثاثیه منزل مقاومت می‌کنند ویا از تغییروضعیت موجود سرپیچی می‌نمایند.
  4. رفتارهای تشریفاتی یا Ritualistic: در این حالت فرد فعالیتهای روزانه را همواره به یک صورت انجام می‌دهد برای مثال این رفتارهای تشریفاتی در هنگام غذا خوردن و لباس پوشیدن دیده می‌شوند. این آیتم بسیار نزدیک به یکسان سازی است و از برخی جهات با آن در ترکیب است.
  5. رفتارهای محدود یا Restrict:به معنی محدودیت در علایق، تمرکز و فعالیتهاست برای مثال علاقه کودک به یک برنامه تلوزیونی یا اسباب بازی خاص محدود می‌شود.
  6. خودآزاری یاself-injury: که شامل رفتارهایی هستند که آزاردهنده هستند یا باعث آسیب به کودک می‌شوند برای مثال ضربه به چشم و یا سیخونک به پوست ویا ضربه به دست (با شی نوک تیز) ویا ضربه به سر. نتایج یک مطالعه در سال ۲۰۰۷ گذارش کرد که برخی نمونه‌های خودآزاری حدود ۳۰ درصد از کودکان ASD را در بر می‌گیرد.

هیچ رفتار تکراری خاصی به تنهایی ویژه اوتیسم نیست ولی هریک از این رفتارها ممکن است به میزان متفاوتی در کودکان اوتیستیک دیده شوند.

قنراق سرخپوستی

nini

سال ۲۰۱۰ مستندی دیدم به نام اصلی ماراتون بوی که در اون داستان پسر بچه ی زاغه نشین هندی رو نقل میکرد که در ۲ سالگی یک مرد به نام بیرنچی داس اونو به مبلغ ۸۰۰ روپیه از مادرش خریده بودو به باشگاه جودوی خودش آورده بود و بعد از چند ماه دیده بود که اون استعداد خیلی خوبی در ماراتن داره!

بنا براین شروع کرده بود به آموزش این بچه .به نظر من آدم خوبی بود که اینکارو انجام داد به علاوه  در اون سالن بیش از ۴۰ کودک یتیم دیگرو هم نگه میداشت!آقای داس سعی کرد  بودیها رو تبدیل به یه دونده کنه و بودیها در ۳ سالگی ۲۱.۵ کیلومتر رو طی ۲.۰۴ ساعت دوید و تبدیل یه یک قهرمان شد!از اونجا که پول زیادی به حساب بودیها واریز میشد و دولت نمیتونست از اون سهمی داشته باشه آقای داس رو به سواستفاده از بودیها متهم کرد و جلوی دویدن اونو گرفت و رویای اونها رو برای رسیدن به المپیک به یاس بدل کرد به علاوه مادر بودیها رو مجبور کرد تا اونو پیش خودش برگردونه و بیرانچی رو به اختلاس از یه شرکت در دوبی محکوم کرد!

البته این اتهام هرگز ثابت نشد.مدتی بعد وقتی بودیها ۵ ساله بود که سازمان حمایت از کودکان اعلام کرد بیرانچی داس بودیها رو مورد آزار قرار میداده خود بودیها هم گفت که اونو به ژنکه سقفی می بستن و شلاق میزدن!طبق گفته های خود بدیها در ۸ سالگی میشه هر بچه ای رو با (اونم زاغه نشین)با ۳۰۰ روپیه مجبور کنن هر حرفی رو بزنه!خود بیرانچی میگفت در باشگاه من روزی ۲۰۰ نفر رفت و آمد دارن و من چطور میتونستم این کارها رو بکنم؟اون حتی پسر خودشم نمیزد چطور چنین تهمتی به اون زدن؟آقای بیرانچی رو به زندان انداختن اما بعد از ۵ روز پزشکی قانونی تمام اتهامات رو رد کرد و آقای داس آزاد شد. ۲ سال آقای داس مدام برای دیدن بودیها به خیابانهای زاغه میرفته اما بعد خبر کشته شدن آقای داس در باشگاهش به گوش همه رسید!اون به ضرب گلوله ی شخصی به نام راجا به قتل رسیده بود! راجا و همدستش ماهها بعد خودشونو معرفی کردن اما پشت پرده ی این قضایا چه کسی بود جز دولت؟پلیسهای فاسد و خیلی های دیگه که سر هیچ و پوچ با اون دشمن شدن؟در حال حاضر بودیها در کلکته از طرف دولت بورس تحصیلی گرفته و میتواند به رایگان تا دیپلم پیش برود.

بودیها در ۴ سالگی همراه آقای داس

http://portal.bloochip.com/web-cms/1000/cms/share/img/20051110105815_Budhia_Singh_with_his_Coach_Biranchi-1.jpg

بودیها در ۳ سالگی در مراتون ۱۰۰ کیلومتری

http://felixwong.com/gallery/images/m/marathon_boy2.jpg

آقای داس در حال حمام بودیهای ۴ ساله

http://static.ibnlive.com/pix/sitepix/04_2008/budhia_coach313.jpg

عکس آقای داس بعد مرگ

http://static.ibnlive.com/pix/sitepix/12_2010/biranchi_das.jpg

 

یک سال گذشت.....

گذشت ....گذشت....گذشت....

روزهای بد داشت.روزهای خوب ....

اتفاق های بد ....

اما خب زور روزهای خوب همیشه بیشتر هست ....

انقر اتفاقای خوب داشتم که اتفاقای بد توش گمه....

عید رو به همه

دوستام.رفیقام.همه...همه...تبریک می گم امیدوارم به ارزوهاتون تو سال ۹۰ برسید

تعطیلات خوش بگذره...

مراقب خودتون باشید

........................................................................................................................

سلام!

انگاری امسالم داره بند و بساطشو جمع میکنه که بره.

عیدتن مبارک

اینم عیدی

یك سند تاریخی-

ایران ما - آنچه برای آگاهی هم وطنان ارجمند ایرانی در ذیل می آید متن ترجمه نامه عمر خلیفه دوم به یزدگرد سوم ساسانی و پاسخ یزدگرد به عمر می باشد. نسخه اصلی این نامه ها در موزه لندن نگهداری می شود. زمان نگاشته شدن این نامه ها مربوط می شود به پس از جنگ قادسیه و پیش از جنگ نهاوند که حدوداً چهار ماه به طول انجامید .

نامه عمر به یزگرد:

از عمر بن الخطاب خلیفه مسلمین به یزدگرد سوم شاهنشاه پارس

یزدگرد، من آینده روشنی برای تو و ملت تو نمی بینم مگر اینکه پیشنهاد مرا بپذیری و با من بیعت کنی. تو سابقا بر نصف جهان حکم می راندی ولی اکنون که سپاهیان تو در خطوط مقدم شکست خورده اند و ملت تو در حال فروپاشی است. من به تو راهی را پیشنهاد می کنم تا جانت را نجات دهی.

شروع کن به پرستش خدای واحد، به یکتا پرستی، به عبادت خدای یکتا که همه چیزرا او آفریده. ما برای تو و برای تمام جهان پیام او را آورده ایم، او که خدای راستین است.

از پرستش آتش دست بردار و به ملت خود فرمان بده که آنها نیز از پرستش آتش که خطاست دست بکشند، بما بپیوند الله اکبر را پرستش کن که خدای راستین است و خالق جهان.

الله را عبادت کن و اسلام را بعنوان راه رستگاری بپذیر. به راه کفر آمیز خود پایان بده و اسلام بیاور و الله اکبر را منجی خود بدان.

با این کار زندگی خودت را نجات بده و صلح را برای پارسیان بدست آر. اگر بهترین انتخاب را می خواهی برای عجم ها ( لقبی که عربها به پارسیان می دادند بعمنی کودن و لال) انجام دهی با من بیعت کن.

الله اکبر
خلیفه مسلمین
عمربن الخطاب

نامه یزگرد به عمر:

از شاه شاهان، شاه پارس، شاه سرزمینهای پرشمار، شاه آریایی ها و غیر آریایی ها، شاه پارسیان و نژادهای دیگر از جمله عربها، شاه فرمانروایی پارس، یزدگرد سوم ساسانی به عمربن الخطاب خلیفه تازیان ( لقبی که پارسیان به عربها می دهند به معنی سگ شکاری )

به نام اهورا مزدا آفریننده زندگی و خرد

تو در نامه ات نوشته ای می خواهی ما را به راه راست هدایت کنی، به راه خدای راستینت، الله اکبر، بدون اینکه هیچگونه آگاهی داشته باشی که ما که هستیم و چه را می پرستیم.

این بسیار شگفت انگیز است که تو لقب فرمانروای عربها را برای خودت غصب کرده ای آگاهی و دانش تو نسبت به امور دنیا به همان اندازه عربهای پست و مزخرف گو و سرگردان در بیابانهای عربستان و انسانهای عقب مانده بیابان گرد است.

مردک، تو به من پیشنهاد می کنی که خداوند یکتا را بپرستم در حالیکه نمی دانی هزاران سال است که ایرانیان خداوند یکتا را می پرستند و روزی پنج بار به درگاه او نماز می خوانند. هزاران سال است که در ایران، سرزمین فرهنگ و هنر این رویه زندگی روزمره ماست.

زمانیکه ما داشتیم مهربانی و کردار نیک را در جهان می پروراندیم و پرچم پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک را در دستهایمان به اهتزاز درمی آوردیم تو و پدران تو داشتند سوسمار میخوردند و دخترانتان را زنده بگور می کردید.

شما تازیان که دم از الله می زنید برای آفریده های خدا هیچ ارزشی قائل نیستید ، شما فرزندان خدا را گردن می زنید، اسرای جنگی را می کشید، به زنها تجاوز می کنید، دختران خود را زنده به گور می کنید، به کاروانها شبیخون می زنید، دسته دسته مردم را می کشید، زنان مردم را میدزدید و اموال آنها را سرقت می کنید. قلب شما از سنگ ساخته شده است. ما تمام این اعمال شیطانی را که شما انجام می دهید محکوم می کنیم. حال با اینهمه اعمال قبیح که انجام می دهید چگونه می خواهید به ما درس خداشناسی بدهید؟

تو بمن می گویی از پرستش آتش دست بردارم، ما ایرانیان عشق به خالق و قدرت خلقت او را در نور خورشید و گرمی آتش می بینیم. نور و گرمای خورشید و آتش ما را قادر می سازد که نور حقیقت را ببینیم و قلبهایمان برای نزدیکی به خالق و به همنوع گرم شود. این بما کمک می کند تا با همدیگر مهربانتر باشیم و این نور اهورایی را در اعماق قلبمان روشن می سازد.

خدای ما اهورا مزداست و این بسیار شگفت انگیز است که شما تازه او را کشف کرده اید و نام الله را بر روی آن گذارده اید. اما ما و شما در یک سطح و مرتبه نیستیم، ما به همنوع کمک می کنیم ، ما عشق را در میان آدمیان قسمت می کنیم، ما پندار نیک را در بین انسانها ترویج می کنیم، ما هزاران سال است که فرهنگ پیش رفته خود را با احترام به فرهنگ های دیگر بر روی زمین می گسترانیم ، در حالیکه شما به نام الله به سرزمینهای دیگر حمله می کنید، مردم را دسته دسته قتل عام می کنید، قحطی به ارمغان می آورید و ترس و تهی دستی به راه می اندازید، شما اعمال شیطانی را به نام الله انجام می دهید. چه کسی مسئول اینهمه فاجعه است؟

آیا الله به شما دستور داده قتل کنید، غارت کنید و ویران کنید؟

یا اینکه پیروان الله به نام او این کارها را انجام می دهند؟ و یا هردو؟

شما می خواهید عشق به خدا را با نظامی گری و قدرت شمشیر هایتان به مردم یاد بدهید. شما بیابان گردهای وحشی می خواهید به ملت متمدنی مثل ما درس خداشناسی بدهید. ما هزاران سال فرهنگ و تمدن در پشت سر خود داریم، تو بجز نظامی گری، وحشی گری، قتل و جنایت چه چیزی را به ارتش عربها یاد داده ای؟ چه دانش و علمی را به مسلمانان یاد داده ای که حالا اصرار داری به غیر مسلمانان نیز یاد بدهی؟ چه دانش و فرهنگی را از الله ات آموخته ای که اکنون می خواهی به زور به دیگران هم بیاموزی؟

افسوس و ای افسوس ... که ارتش پارسیان ما از ارتش شما شکست خورد و حالا مردم ما مجبورند همان خدای خودشان را این بار با نام الله پرستش کنند و همان پنج بار نماز را بخوانند ولی اینکار با زور شمشیر باید عربی نماز بخوانند چون گویا الله شما فقط عربی می فهمد.

من پیشنهاد می کنم که تو و همدستانت به همان بیابانهایی که سابقا عادت داشتید در آن زندگی کنید برگردید. آنها را برگردان به همان جایی که عادت داشتید جلوی آفتاب از گرما بسوزند، به همان زندگی قبیله ای ، به همان سوسمار خوردن ها و شیر شتر نوشیدنها.

من تو را نهی نمی کنم از اینکه این دسته های دزد را ( ارتش تازیان) در سرزمین آباد ما رها کنی ، در شهر های متمدن ما و در میان ملت پاکیزه ما.

این چهار پایان سنگدل را آزاد مگذار تا مردم ما را قتل عام کنند، زنان و فرزندان ما را بربایند، به زنهای ما تجاوز کنند و دخترانمان را به کنیزی به مکه بفرستند. نگذار این جنایات را به نام الله انجام دهند، به این کارهای جنایتکارانه پایان بده.

آریایها بخشنده، خونگرم و مهمان نوازند، انسانهای پاک به هر کجا که بروند تخم دوستی، عشق ، آگاهی و حقیقت را خواهند کاشت بنابراین آنها تو و مردم تو را بخاطر این کارهای جنایتکارانه مجازات نخواهند کرد.

من از تو می خواهم که با الله اکبرت در همان بیابانهای عربستان بمانی و به شهرهای آباد و متمدن ما نزدیک نشوی ، بخاطر عقاید ترسناکت و بخاطر خوی وحشی گریت.

یزدگرد سوم شاهنشاه پارس

محل مهر یزد گرد

اینم عکسش مجسمه خودش


ميگويند در كشور ژاپن مرد ميليونري زندگي ميكرد كه از درد چشم خواب بچشم نداشت و براي مداواي چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزريق كرده بود اما نتيجه چنداني نگرفته بود...


وي پس از مشاوره فراوان با پزشكان و متخصصان زياد درمان درد خود را مراجعه به يك راهب مقدس و شناخته شده ميبيند. وي به راهب مراجعه ميكند و راهب نيز پس از معاينه وي به او پيشنهاد كه مدتي به هيچ رنگي بجز رنگ سبز نگاه نكند.

وي پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمين خود دستور ميدهد با خريد بشكه هاي رنگ سبز تمام  خانه را با سبز رنگ آميزي كند . همينطور تمام اسباب و اثاثيه خانه را با همين رنگ عوض ميكند. پس از مدتي رنگ ماشين ، ست لباس اعضاي خانواده و مستخدمين و هر آنچه به چشم مي آيد را به رنگ سبز و تركيبات آن تغيير ميدهد و البته چشم دردش هم تسكين مي يابد...

بعد از مدتي مرد ميليونر براي تشكر از راهب وي را به منزلش دعوت مي نمايد. راهب نيز كه با لباس نارنجي رنگ به منزل او وارد ميشود متوجه ميشود كه بايد لباسش را عوض كرده و خرقه اي به رنگ سبز به تن كند.

او نيز چنين كرده و وقتي به محضر بيمارش ميرسد از او مي پرسد آيا چشم دردش تسكين يافته ؟ مرد ثروتمند نيز تشكر كرده و ميگويد :" بله . اما اين گرانترين مداوايي بود كه تاكنون داشته."

مرد راهب با تعجب به بيمارش ميگويد بالعكس اين ارزانترين نسخه اي بوده كه تاكنون تجويز كرده ام. براي مداواي چشم دردتان،  تنها كافي بود عينكي با شيشه سبز خريداري كنيد و هيچ نيازي به اين همه مخارج نبود!

براي اين كار نميتواني تمام دنيا را تغيير دهي ، بلكه با تغيير چشم اندازت ميتواني دنيا را به كام خود درآوري. تغيير دنيا كار احمقانه اي است اما تغيير چشم اندازمان ارزانترين و موثرترين روش ميباشد

--------------------------------------------------------------------------------------------



فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود؛
روی نیمکتی چوبی؛
 روبه روی یک آب نمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید :
- غمگینی؟

- نه

- مطمئنی؟

- نه

- چرا گریه می کنی؟

- دوستام منو دوست ندارن

- چرا؟

- چون قشنگ نیستم

- قبلا اینو به تو گفتن؟

- نه

- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم

- راست می گی؟

- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید؛ شاد شاد.چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد؛ کیفش را باز کرد؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

آهو بود که خیلی خوشگل بود.

روزی یک پری به سراغش اومد و بهش گفت:

آهــو جون!… دوست داری شوهرت چه جور موجودی باشه؟

آهو گفت: یه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.

پری آرزوی اون رو برآورده کرد و آهو با یک الاغ ازدواج کرد.

شش ماه بعد آهو و الاغ برای طلاق و جدایی، سراغ حاکم جنگل رفتند.

حاکم پرسید: علت طلاق؟

آهو گفت: توافق اخلاقی نداریم، این خیلی خره.

حاکم پرسید: دیگه چی؟

آهو گفت: شوخی سرش نمیشه، تا براش عشوه میام جفتک می اندازه.

حاکم پرسید: دیگه چی؟

آهو گفت: آبروم پیش همه رفته، همه میگن شوهرم حماله.

حاکم پرسید: دیگه چی؟

آهو گفت: مشکل مسکن دارم، خونه ام عین طویله است.

حاکم پرسید: دیگه چی؟

آهو گفت: اعصابم را خـرد کرده، هر چی ازش می پرسم مثل خر بهم نگاه می کنه.

حاکم پرسید: دیگه چی؟

آهو گفت: تا بهش یه چیز می گم صداش رو بلند می کنه و عرعر می کنه.

حاکم پرسید:دیگه چی؟

آهو گفت: از من خوشش نمی آد، همه اش میگه لاغر مردنی، تو مثل مانکن ها می مونی.

حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آیا همسرت راست میگه؟

الاغ گفت: آره.

حاکم گفت: چرا این کارها رو می کنی ؟

الاغ گفت: واسه اینکه من خرم.

حاکم فکری کرد و گفت: خب خره دیگه … چی کارش میشه کرد.

نتیجه گیری اخلاقی: در انتخاب همسر دقت کنید

مثل آهو فکر نکن ! خر نصبیت می شود !

شبح 1

سلام

امروز میخوام از یه شبح واقعی که بعد از 1سال تحقیق به واقعی بودنش پی بردم صحبت کنم.من. با آدمای خرافاتی اشتباه نگیرین!شبح من یه مرده که با استعدادی خارق العاده تو سال 1847 تو فرانسه به دنیا اومد.این مرد اریک  نام استعداد اریک به حدی در همه ی موارد به خصوص هنر زیاد بود که بدون رفتن به مدرسه و تحت آموزشهای مادرش میتونست در 6 سالگی آهنگ بسازه در 10 سالگی نقشه هایی برای ساختمانها میکشید که کسی که به او معماری درس میداد او را به عنوان یک استاد در هنر معماری معرفی کرده.اگر ساختمان اپرای پاریس را دیده باشید حتما به زیبایی آن پی بردید باید بگویم این ساختمان و قصر احمدشاه در مازندران تنها آثار به جا مانده از این نابغه در جهان است هرچند که هرگز به نام خودش ثبت نشد زیرا او همواره مجبور بود به خاطر صورت وحشتناکش در تاریکی مخفی بماند برای همین وقتی ساخت اپرا تمام شد او در طبقه ی هفتم این ساختمان منزل کرد و برای امرار معاشش از ماعاش از سادگی و حماقت مدیران اپرا استفاده کرده خود را شبح اپرا نامید و از آنها خواست تا ماهیانه مبلغی ازدرآمد اپرا را به او بدهند و برای اثبات وجودش هرزچند گاهی اتفاقات عجیبی مثل سقوط لوسترها یا شنیده صدایی که گویی صدای خداوند است (که صدای خودش بود )در سالن اپرا انجام میداد


ادامه دارد...

تولدم مبارک

سلام !سلام خوبین؟منم خوبم مرسی!جای شما خیلی خالی بود یه سر رفتم مالزی یه سمینار دندون پزشکی عجب کشوریه خیلی قشنگه خیلی اوروپا رفتم اما مالزی خیلی قشنگه...

بیخیال امروز من متولد شدم(البته 28 سال پیش)تو یه روز سرد زمستونی به قول مامان جونم

همه جا سفید بود شدید(تو بیمارستان نزدیک 8.5 شب) صدای جیغ بنده بلند شد و با 1.750 کیلو وزن پا به عرصه ی حیات گذاشتم پس تولدم مبارک

ای بیچاره کنکوریا...

بابا چقدر بخونم خسته شدم اههههههههههههههههه.

از اینور اونور فشار٬فامیلم که ۱۰۰۰۰ الله اکبر از همه بدترن.هی مامنه میگه بخون یه جای خوب قبول شی که دهن این فامیل بسته بمونه.بیچاره بچه کنکوری!دوست زنگ میزنه میگه من هیچی نخوندم!میدونم قبول نمیشم!بچه کنکوریم میگه خب بابا پس خیلی عقب نیستم!میرسم !(غافل از اینکه دوست محترم خواسته اینو مچل کنه و خودش داره کتابا رو میجوه)بیچاره بچه کنکوری!

پدر و مادر از صبح بیرونن و نمیبینن خوندنشو بنده خدا میاد ۱ ساعت استراحت کنه بابا میاد میگه وقت نداری بچه کنکوری چرا درس نمیخونی؟مامانه میاد میگه اگه قبول نشی من جواب فامیلو چی بدم؟(یکی نیست بگه به فامیل چه؟) از یه طرف دیگه میگن ریختن تو دانشگاه و دانشجو ها رو گرفتن بیچاره بچه کنکوری میگه اومدیم رفتیم دانشگاه منم گرفتن اونوقت تکلیف چیه؟(بیچاره بچه کنکوری نمیدونه اینا که گرفتن یکم خس و خاشاک بودن٬دانشجو نما بودن!)بیچاره بچه کنکوری میشینه به خوندن(تازشم علاوه بر مدرسه کلاس زبان و... هم میره به مامانه که وقت کم میارم و دیگه کلاس نمیرم مامان جون میگه خب تلوزیون نبین!)خلاصه بکوب میشینه به خوندن نزدیکای تیر ماه چشماش ۳ شماره ضعیف شده!واریس گرفته٬۳ تا از دیسکاش زده بیرون اما باعث مباهات مادره حتی مشاورشم میگه تو جزو ۱۰ نفر اولی!تا اینکه شب قبل کنکور بر اثر ۳ تا سکته پشت هم بیچاره بچه کنکوری به ملکوت اعلی میپیونده در حالی که داره میره بالا و با حلقه ی بالا سرش ور میره میگه حالا که فکرشو میکم ارزششو نداشت!بیچاره کنکوریا...

 

شیشه ای می شکند...

 

شیشه ای می شکند...

 

شیشه ای می شکند... یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟ مادر می گوید...شاید این رفع بلاست. یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد. شیشه ی پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست، عابری خنده کنان می آمد... تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد... اما امشب دیدم... هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید... از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟دل من سخت شکست اما، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا؟

http://i44.tinypic.com/1zp6xsk.jpg

-----------------------------------------------------------------------------------------

مردی در مقابل گل فروشی ایستاده بود

 

مردی در مقابل گل فروشی ایستاده بود و می خواست دسته گلی برای مادرش،که در شهر دیگری بـــود، سفارش دهد تا برایش ارسال کند.او وقتی از گل فروشی خارج شد.دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود و هق هق گریه می کرد.مـرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید:«دختر خوب ،چرا گریـه می کنی؟»دختر در حالی که گریه می کرد گفت:«می خواستم برای مادرم یک شاخه گل رزبخرم،ولــــــی فقط75سنت دارم،در حالی که گل رز 2 دلار می شود.مرد لبخندی زد و گفت:«با من بیا،من برای تو یک شاخه گل رز قشنگ می خرم.»
وقتی از گل فروشی خارج می شدند،مرد به دخترک گفت:«مادرت کجاست؟می خواهی تـو را برسانم؟»دختر دست مرد را گرفت و گفت:«آن جا»و به قبرستان آن طرف خیابان اشاره کرد.مرد او را بـه قبرستان برد و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را ان جا گذاشت.مرد دلش گرفت،طاقت نیاورد،به گل فروشی برگشت،دسته گل را گرفت و 200 مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.

جغدی روی کنگره های دنیا نشسته بود...
زندگی را تماشا می کرد...
رفتن و رد پای آن را...
و آدم هایی را می دید که به سنگ و ستون و در ودیوار دل می بندند...
جغد اما می دانست که...
سنگها ترک می خورند...ستونها فرو می ریزند...درها می شکنندودیوارها خراب می شوند...
او بارها و بارها تاجهای شکسته...غرورهای تکه پاره شده... را لابه لای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود...
او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فکر میکردشاید پرده های ضخیم دل آدمها با این آواز کمی بلرزد...
روزی کبوتری از آن حوالی رد میشد.آواز جغد را که شنید گفت:
بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی..آدمها آوازت را دوست ندارند غمگینشان میکنی...
دوستت ندارند..میگویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد چیزی نداری...
قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند...
سکوت او آسمان را افسرده کرد. آن وقت خدا به جغر پیر گفت:
آوازه خوان کنگره های خاکی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است!
جغد گفت:آدم هایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند...
خدا گفت:
آوازهای تو بوی دل کندن می دهند و آدمها عاشق دل بستن اند...
دل بستن به هر چیز کوچک و هر جیز بزرگ.
تو مرغ تماشا و اندیشه ای...
و آن که می بیند و می اندیشد به هیچ چیز دل نمی بندد...
دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست...
اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ...
جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره های دنیا می خواند و آن کس که می فهمد می داند
که
آواز او پیغام خداست...
------------------------------------------------------------------

روزي مرد كوري روي پله هاي ساختماني نشسته و كلاه و تابلويي در كنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده ميشد:

من كور هستم لطفا كمك كنيد!!!

روزنامه نگار خلاقي از كنار او ميگذشت نگاهي به او انداخت فقط چند سكه داخل كلاه بود او چند سكه داخل كلاه انداخت و بدون اينكه از مرد كور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت و تابلو را كنار پاي او گذاشت وآن جا را ترك كرد.

عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد كه كلاه مرد كور پر از سكه واسكناس شده است...

مرد كور از صداي قدمهاي او خبرنگار را شناخت وخواست اگر او همان كسي است كه آن تابلو را نوشته بگويد كه برروي آن چه نوشته است؟

روزنامه نگار جواب داد:چيز خاص و مهمي نبود من فقط نوشته ي شما را به شكل ديگري نوشتم!

ولبخندي زد و به راه خود ادامه داد.

مرد كور هيچ وقت ندانست كه او چه نوشته است ولي روي تابلو خوانده ميشد:

امروز بهار است ولي من نميتوانم آن را ببينم!!!!

وقتي كارتان را نمي توانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير دهيد خواهيد ديد بهترينها ممكن خواهد شد. هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است.

حتي براي كوچكترين اعمالتان از فكر،هوش و روحتان مايه بگذاريد.

اين رمز موفقيت است...

----------------------------------------------------------------------

ITALY.....I Trust And Love You 

HOLAND.....Hope Our Love Lasts Never Dies

CHINA.....Com Here I Need Affection

FRANCE.....Friendships Remain And Never Can End

و عشق...

 و عشق...     

 

 

آخرین باری که به این کلمه فکر کردی کی بود؟                                    

این سوال من از شماست.  آیا عشق واقعی هنوز وجود دارد؟ آیا مایل به دانستن جواب هستید؟ 

     

 

 خداوند هستی را با عشق آفرید               

                   

با بخشایش جلایش داد.                  

 

 

محکمترینش را در دل مادر قرار داد       

 

بعد نوبت دیگران شد که سهمشان رابگیرند.همه سهم خود را برداشتند وهیچ اعتراضی نشد.برخی آنرا از ترس دزد در هفت سوراخ قایم کردند اما بعد یادشان رفت سهم خود را چه کردند؟  وبراه افتادند تا آنرا پیدا کنند و هنوز هم پیدایش نکرده اند.                                              

 

 

عده ای نادان آنرا دور انداختند لگدمال کردند و رفتند.   

                                                  

عده ای تشکر کرده وآنرا با خود بردند اما عشق انقدر ظریف بود که در دستانشان شکست.   

  

 

 

 

اما آخرین گروه سهمشان را در امنترین و نرمترین مکان قرار دادند .آنها عشق را در سینه قرار دادند.سجده کردند- شکر کردند-گریستنند وقسم خوردند تا ابدیت محافظش باشند وشدند عاشقان دلسوخته که با پای خود به قتلگاه رفتند تا از عشق حراست کنند...                              

 

 

اما این افراد کم بودند برای همین سد محکم محافظانش زود در هم شکست .مردم عشق را زندانی کردند.چرا؟؟؟؟؟                          

چون از قدرتش هراس داشتند هرکه آنرا لمس میکرد حاضر بود تا پای جان از آن حراست کند مردم جوانانی را که به عشق نزدیک میشدند را بی درنگ نابود میکردند

 

تا آنکه عشق در دستان آهنی زنجیرها پیر شد

و ناگاه عروج کرد.                                

مردم جشن گرفتند اما این جشن رنگ جشن نداشت.مردم نمی خندیدند چون خنده ای وجود نداشت.نه لبخندی بود نه شادی!                

تنها کسی که میخندید شیطان بود.قلبها چون سنگ سرد و خاکستری شدند و بشر به سوی سقوط رفت و رو به غرق شدن گذاشت.وتنها عشق بود که فریاد میزد فریاد میزد به سویم بیایید تا نجات یابید. گوشهای این فرزند نافرمان کر شده بود.

     

 

                                            

وقتی فرزند در حال غرق شدن است مادر نگاه می کند؟ 

                                              

نه!نه!هرگز چنین نخواهد شد.عشق دست بشر را در لحظه ی آخر گرفت.                           

پس لبخند و شادی به زمین برگشت.            

پس هنوز به این فرزند نافرمان امید هست.عشق واقعی هنوز وجود دارد. 

                         

وسلام  

نامه تمام

خدا و آهنگر

آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش چیزی درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد.
یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: «واقعا عجیب است. درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خداترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده، نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاش‌هایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده».
آهنگر بلافاصله پاسخ نداد: او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی‌فهمید چه بر سر زندگی‌اش آمده.
اما نمی‌خواست دوستش را بی‌پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که می‌خواست یافت. این پاسخ آهنگر بود:
«در این کارگاه، فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می‌دانی چه طور این کار را می‌کنم؟ اول تکه‌ی فولاد را به اندازه‌ی جهنم حرارت می‌دهم تا سرخ شود. بعد با بی‌رحمی، سنگین‌ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که می‌خواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو می‌کنم، و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند و رنج می‌برد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست».
آهنگر مدتی سکوت کرد، سیگاری روشن کرد و ادامه داد:
«گاهی فولادی که به دستم می‌رسد، نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سر، تمامش را ترک می‌اندازد. می‌دانم که این فولاد، هرگز تیغه‌ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد».
باز مکث کرد و بعد ادامه داد:
«می‌دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می‌برد. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفته‌ام، و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌برد. اما تنها چیزی که می‌خواهم، این است : «خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو می‌خواهی، به خود بگیرم. با هر روشی که می‌پسندی، ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن».