پست ثابت



آری

با آدمها زندگی کردم

اما دلم همیشه تنها بود

اينجا شهر من است...

اينجا شهر من است...

شهر بي غصه ها...اينجا همه چيز عاليه...هيچ كس مشكلي نداره..همه خوب و خرم تو غم و

شادي كنارهم هستن

شهر من كوچه و خيابوناش مشكلي ندارن اگر هم داشته باشن هر روز تو جلسه بيان ميشه تا آدما

دلسوزش فكرايي خوب خوب براش بكنن...

اينجا طبيعتش بكر و دست نخورده س ، پر از پستي و بلندي هايي زيبا حتي توي خيابونا...

خداروشكر اگر كسي واسه طبيعت زيباي داخل شهري نميتونه كاري بكنه حداقلش براش جلسه بگو و بخند ميزاره...

خداروشكر همه چيز عاليه بجز آدماش...

تو شهر من فقط آدماش مشكل دارن...آدمايي كه با خودشون مشكل دارن آدمايي كه هيچ

مسئولي براشون جلسه نميزاره كه چرا مشكل دارن...

تو شهر من آدماش زود خسته ميشن...

وقتي هم خسته شدن دست به تفنگ ميشن ، پيت نفت و بر ميدارن ، طناباي رنگاو رنگ

ميخرن...حتي بعضي وقتا قرصايي كه يه زماني ميخواستن باهاش دردشون و درمون كنن

ميخورن...تا راحت بشن از خستــــــگي...

اينجا آدما فقط به فكر خودشون هستن تا آروم بشن...

چه راه خوبي واسه رهايي از دست اشتباهات گذشته...

ديروز مادري رو ديدم خداروشكر ميكرد كه هميشه مواظب بچه ش بوده كه نكنه مثل پسر همسايه

خودشو راحت كنه...

امروز همون مادر گريون بود آخه بچه ش خستـــــه شده بود...

اينجا كسي واسه آدماش جلسه نميزاره...

اينجا شهر من است با طبيعتي زيبا براي ادماي خستـــــه ...


چه زیبا پی یارش می رفت...


وقتی رفت

چشامو بستم

که ردپای آخرشو نبینم

نکند

باز هم هوایش کنم

اما دلم طاقت نیاورد

دیدم که رفت

 پایم نای رفتن نداشتم

دلم هم،

نکند ردپایش پاک شود

ولی دیدم

که او

چه زیبا روی دلم

پی یار جدیدش می رفت



محرم که می شود...

 محرم که میشود

جسمم سرد میشود

شرمساریم بسیار

پیشانیم گویاتر میشود

یاد حق الناسی میفتم

 که برای پایمال شدنش

عباس را گواه کردم

قلبم میگیرد

از این همه تزویر و ریا

با ظاهری محرمی

*****************************

حسین جان میشود

برایم دعا کنی

دستم را بگیری

منو از گناه جدا کنی

و پیش عباس ضمانتم کنی


بعضی لحظه ها...

بعضی لحظه ها هستند که

دوس داری سیر گریه کنی...

وقتی دلت یه چیزی میخواد و تو نمیتونی

بهش برسی

اون وقته که باید دلتو سیر کنی

با گریه های شبانه...



علی ای همای رحمت...

امروز یهووی هوس این شعرو کردم دوس داشتم تو وبم بذارم....


((با عرض معذرت از دوستانم متاسفانه این غزل زیبارو به اشتباه نوشته بودم که با اشاره استاد گرامی صهبای بیدگلی تصحیح میکنم))


علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را

که به ماسوا فکندی همه سایه ی هما را

 

دل اگر خداشناسي همه در رخ علي بين

به علي شناختم من به خدا قسم خدا را

 

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

چو علي گرفته باشد سر چشمه ي بقا را

 

مگر اي سحاب رحمت تو بباري ارنه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

 

برو اي گداي مسکين در خانه ي علي زن

که نگين پادشاهي دهد از کرم گدا را

 

بجز از علي که گويد به پسر که قاتل من

چو اسير تست اکنون به اسير کن مدارا

 

بجز از علي که آرد پسري ابوالعجائب

که علم کند به عالم شهداي کربلا را

 

چو به دوست عهد بندد ز ميان پاکبازان

چو علي که ميتواند که بسر برد وفا را

 

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحيرم چه نامم شه ملک لافتي را

 

بدو چشم خون فشانم هله اي نسيم رحمت

که ز کوي او غباري به من آر توتيا را

 

به اميد آن که شايد برسد به خاک پايت

چه پيامها سپردم همه سوز دل صبا را

 

چو تويي قضاي گردان به دعاي مستمندان

که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

 

چه زنم چوناي هردم ز نواي شوق او دم

که لسان غيب خوشتر بنوازد اين نوا را:

 

«همه شب در اين اميدم که نسيم صبحگاهي

به پيام آشنائي بنوازد و آشنا را»

 

ز نواي مرغ يا حق بشنو که در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهريارا

بی خیالتر می شوی...



دیدی وقتی حرف از رفتن میزنی


نگات میکنم


همیشه لبخندی رو لبام نقش می بنده


ظاهرش زیباست


اما معناش بیداد میکنه


از داغ دل


از سوز نفرت


فریاد میزنه


گر میگیره،


چه  آرام با لبخندی بند میاد


این سوز دل،


و تو راحت


بی خیال تر میشی

دوست بی انتهای من...خـــــدا

شبی خواب دیدم

بی خبر پای به باغ دل گذاشتم

آرام و بی صدا، با سکوتی بی نجوا

می رفتم تا ته ته دلم را بیدار کنم

بی هوا سلام گفتم

جوابش با سوز بود

خنده ای تلخ کردم و  نشستم

سکوت کرد سکوتش هم برایم معنا داشت

پرسیدم در این چاه بی نور چه میکنی

اینبار او خنده ای تلخ کرد و گفت

نشسته ام به راه دوست

گفتم فکر خام نکن

من همه را از خود رانده ام

اینجا انتهای بی کسی من است

چشمانش برقی زد و با صدای پر امید گفت

شاید تو دوست مرا فراموش کرده ای

او که فراموش نکرده است

فقط تو در خوابی

بیدارشو...

دوست من کلید فردای توست...

همان لحظه همان شب خواب من تعبیر شد

راه دلم به روی دوست باز شد

خوش آمدی دوست بی انتهای من

خـــــــدا ...


((م- باور))


دلم غمگین است...

دلم غمگین است

بیمار است

دردش بی درمان است

درونش راز غم پنهان است

کسی هم نمی داند آیا

کلیدی هم دارد...

چقدر قلبم سنگینی میکند

کاش بغض درونش شکسته شود

کاش...



((م - باور))

شاید این جمعه بیایی...شاید...

امروز تو بهانه ای شدی برای حرفهایم


تو را می گویم گل نرگس


صبحهای بی تو بودنم هرروز تکراری تر می شوند


اگر دیرتر بیایی...


میدانم روزی خواهی آمد


شاید این جمعه بیایی


شاید...



((م - باور))

سنگ دلت را...

باور نمیکردم  اینقدر بی رحم شده ای



که رگبار  گریه هایم



فقط سنگ دلت را  سفت تر میکند


((م-باور))



بویش را چه کنم؟

وقتی رفتی در باورم جا گرفت که عمر گل کوتاهست


چه راحت فراموشت میکنم


ولی مشامم گفت پس بویش را چه میکنی؟



((م-باور))


دنبال بهانه بزرگتر باش...

برای تنها گذاشتن هایت

دنبال بهانه بزرگتر باش


دل من بزرگتر از بهانه ات شکسته


 و یبمارتر از یادت هستم



((م - باور))

نه هستم و نه نیستم...



شبهای بی تو دارد عادتم میدهد به ندیدن


دیگر بدنبال دلت هم نیستم


دیگر نه دیده مانده نه دلی برای تپیدن


من دیگر نه هستم و نه نیستم


((م- باور))

...

همیشه بهار عیدت مبارک...




برایم بهار در تو معنا میشود

در تویی که زمستانی و

سبز بودنت گاه گاهیست

اما من تو را سبزینه ای چهار فصل می نامم

سبزینه من همیشه بهار باش



((م - باور))

گاندی...



وظیفه ما نیست که خطای دیگران را جستجو کنیم وبه قضاوت درباره


دیگران بنشینیم.ما باید تمام نیروی خویش


را برای قضاوت در کار خودمان صرف کنیم و تا وقتی که حتی


یک خطا


در خود می بینیم حق نداریم که در کار مردم دیگر دخالت کنیم

 

پیروزی آن نیست که هرگز زمین نخوری، آنست که بعداز هر زمین خوردنی برخیزی


درد من تنهایی نیست


بلکه مرگ ملتی است که گدایی را قناعت ،


 بی عرضگی را صبر


 و تبسمی بر لب این حماقت را حکمت خداوند


می نامند

بگذار فانوس قلبت همیشه روشن باشد...



اگرچه زمستان بر بهار زندگیت چیره گشته

و تنهایی از این طوفان شب میگذری

اما بگذار فانوس قلبت همیشه روشن باشد




((م - باور ))


به سراغ من اگر می آیید...

هجوم نوجوانی...

آن که هرشب در خیال خسته  من می نشست

 شیشه عمرمرا با دست های خود شکست

 آن که بر زخم دلم مشتی نمک پاشید و رفت

 آخرش پیوند مهری با من عاشق نبست

 آن که جز زخم زبان در زندگی چیزی نگفت

  یاد او در این جهان تاعمر دارم با  منست

 چشم هایش  شورشی در من پدید آورد و رفت

  دستهایش تار و پودم را ز یکدیگر گسست

 رنگ خاموشی نمی گیرد به خود در زندگی 

 شعله عشقی که تا خون در دل رگ هام هست

 گام هامان درهجوم نوجوانی سست بود

 اینک اینجا دورازهم دست هامان روی دست

 کاش می شد قاب می کردم به آرامی همان

 لحظه ای  که با نگاهی روبرویم می نشست


((حمداله لطفی))

بفرمایید شما هم میل کنید دل من برای همه ست.

تو هم بنواز....



دلگیری هایم را به پای تو نمی نویسم


این دل دیگر بهانه نمیخواهد


 تو هم بنواز این ساز دل شکستن را...



((م - باور))




عمر...

دیشب خسته کننده بود

برای لحظه ای کوتاه نمی اومد...

توی سرم میزد ....

اسرار پشت اسرار ، اما مگر گوش شنوایی بود ،

گفتم خسته ام مهلتی بده.....

اما کوتاه نیامد که نیامد........عمر را میگویم!!!!!!!!



((م- باور))

همیشه باش...

تموم لحظه های من پر شده از خیال تو

حتی اگرنباشی کنارم

 دلخوشم به خیال تو

به حس بودنت

به برکت وجودت...

همه وجودم

همیشه باش نه برای من

برای همه باش...

خیال تو مرا بس است...

((م-باور))

خوشبخت ترین...

بگذار که دستان تو را باز بگیرم

                                  تا از تب دست تو به یکباره بمیرم

با اینهمه تنهایی و افسردگی و درد

                           عمری است به چشمان قشنگ تو اسیرم

مانند یکی قایق در موج گرفتار

                                  من گم شده بودم به تو افتاد مسیرم

دیگر هوس رفتن از این شهر ندارم

                                  هرچند که دلتنگ ترین فرد کویرم

با عشق تو خوشبخت ترین مرد جهانم

                         بی عشق تو نه رود ،که یک جوی حقیرم

نگذار که بااین تن دلمرده بی روح

                                   در حسرت دیدار تو با درد بمیرم

این فاصله مثل خوره افتاده به جانم

                             دور از تو ازاین جان به لب آمده سیرم

گفتند فراموش کنم خاطره ات را

                                     این آخر عمری که  نباید  بپذیرم


((شعر از حمداله لطفی))

ارا نیپرسی...

هر شوو بی چراخ و رئنگم

لیوه م پشیوو بی دس و دئنگم



ارا نیپرسی له حال و روویم

ارا زردی شیووه و پژاره دئنگم



((م-باور))

کاش پیوسته بودی...

باز از چه میگویی


که این چنین پیوسته ای...


کاش آن زمان هم با من بودی...


این چنین دیدارهایت پیوسته بود...


کاش...


((م -باور))



LOVE...

تقدیم به او که رفت...

خدا حافظ گل مریم...

خدا حافظ گل مریم گل مظلوم و پر دردم


نشد با این تن زخمی به آغوش تو بر گردم


نشد تا بغض چشمات رو به خواب قصه بسپارم


از این فصل سکوت و شرم غم بارون رو بردارم