میترسم...میترسم از آمدن روزی که باید رفتنت را بنگرم و جشن مرگ بگیرم...

میشود بمانی؟؟

خسته ام...خسته تر از همیشه...سردرگم رویای بودنت یا رفتنت...لعنت به این دنیا که درد داشتن و نداشتن میشود شاه درد شاهراه زندگیت...

ودرد بزرگیست یک طرفه بودت جاده ی احساست...

دوست داشتنت درد دارد...دوست داشتنت...

 

 

سراب  تو....

این روزها همه به رنگ تو میپوشند...به رنگ تو نگاه میکنند...و شاید من همه را تو میبینم...میگذرم ازمیان خیابان ها وسر به عقب باز میگزدم و تورا میبینم...نه تو نیستی سرابیست از تو این روزها تنها سرابت را میبینم....کجای دنیای منی...و من بیزار از همه بیزار از گذشته وتمام احساس های دیروزم...چشم به تو دارم که مشت به من از همان خیابان دوطرفه میگذری...توبه سویی و من هم به سویی..وبیزار از تمام خیابان های دوطرفه....کاش میفهمیدی...کاش باز میگشتی و نگاه خیره ام را میدی که چگونه مغرورانه نگاهت میکنم...و توچگونه مغرورانه میگذری.....شنیده ام عشقانه های دو مغرور جدایست....

تمام میشوم....

باز سرگشته و حیران از دنیا بادلی پردرد به سراغ کهته دفترم می ایم تا بنویسم...بنویسم از دردها و بغض هایی که توانی برای گفتنشان دارم ونه زبانی....خسته تر از همیشه کوله بارم را بر زمین میگذارم...وبه عمق بی زاریم از دنیا می اندیشم...بی زارم...بی زار از تمام دنیاییم...کاش میشکست این بغض لعنتی کاش نابود میشد...وآزارم میدهد غرورم...غروری که همیشه و همه جا نابودم کرده است...امشب برمیخیزم برای همیشه...وتمام میکنم این دنیای لعنتی را...پرت میکنم خود را از بلند ترین قله ی زندگیم شاید پرواز را بیاموزم...شرط پرواز پذیرفتن ریسک مرگ است...میسازم از نو این غرور را با رنگی از ابدیت....تمام میشود دنیای پوشالی من....پرواز باید کرد...دور خواهم شد از این تنه غریب که از کشیدن لاشه اش کمرم به زمین میرسد...دیگر قامتم خم نخواهد شد هرگز....تمام میشود...تمام میشوم...واز من تنها غروری خواهد ماند برای ابدیت...

تنهایی...

سکوت میکنم به وسعت تمام درد هایم...هواسرد است...چون سردی چشمانشان...و آتشی که زبانه میکشد از میان جانم...من کجایم؟؟با چه کسی؟؟به پشت سرم مینگرم تنها تاریکی بیداد میکند هیچ کس نیست...دور شده ام خیلی دور از آن شهرغریب... قایقی حتی نساختم تنها بیرون آمدم از غربتش بدون کفش ...پا برهنه ...میدوم... میدوم نکند سایه ای به دنبالم باشدخسته از دویدن ساعتی مینشینم تا نفسی باز گیرم ناگهان اندیشه ای درمیان ذهنم میدرخشد بازگرد شاید همه چیز تغییر کرده باشد بازگرد...برمیخیزم قدمی به عقب میگذارم...نه هیچ چیز تغیر نکرده است این را از صدای زوزه ی باد که درگوشم نجوا میکند میفهمم...میدانم ..میدانم بازگشت بی معناست باید بروم...پاهایم زخمیست ..قلبم زخمیست...اما باید بروم...به کجایش را نمیدانم اما همین رفتن کافیست دور میشوم از جایی که از آن آمده ام ولی به آن تعلقی ندارم...دور میشوم..هواهنوز سرد است و دل من در آتیشی میسوزد اینبار گرم تر اینبار سوزنده تر چون دلتنگی برای گذشته ی خاموشم در آن بیداد میکند....آه ه ه ه ه ه ه ه....

دانشگاه

هیچی دیگه ماهم به جمع دانشجوها پیوستیم 

مهندسی شیمی نزدیکای مشهد قبول شدم...زیارتم قبول.. 

چهارسال دیگه میشیم مهندس...خخخخ ولی وب میاما شنیدم خوابگاهم نت داره..

صیاد..

برماسه های نرم خاک میغلتید آرام و نرم...گویی نمیتوانست دل از زندگی شوید...آب برای او زندگی نبود زندگی برای او چشمان صیادش بود که مغرورانه جان دادن شکارش را مینگریست...سالها نهنگ دریا بود حال چون ماهی کوچک آکواریوم در برابر این چشمان بی رحم و مغرور جان میسپرد و چه دوست داشت چشمان بی احساس قاتلش را ...میدانست که مرگ پایان راهش است اما مگر میتوانست در دام نگاهش خود را اسیر نسازد...با خود گفت می ارزد؟؟احساسش فریاد کشید آری صدبار مردنم هم می ارزد،می ارزد...وصیاد مینگریست هنوز مغرورانه گویی جان دادن شکارش را نمیبید...چه دوست داشت این غرور و بی رحمی را...او مگر عاشق همین ها نبود؟!بود...او عاشق جان دادن در نگاه صیادش بود چشمانش را به چشمانش دوخت لبهایش تکانی خورد وتنش ارام گرفت...

دنیای کودکانه...

چشمانم را میبندم و در میان انبوه خاطراتم گم میشوم...باز خاطرات تو و عطر حضورت مرا سر مست میسازد...در میان ورق های خاطراتم جست و جویت میکنم ..میرسم به برگی ازکودکیمان...انگار از همان جا شروع شد انگار ازآنجا خواستی برای من خواستنی شوی برای من خاص  شوی و در تفکراتم نفوذ کنی...همانجایی که من زمین خوردم و هیچ کس زمین خوردنم را ندید اما تو بازگشتی و دستان کودکانه ا را به زیر بازوان من انداختی و با لبخند گفتی بلند شو فقط زمین خوردی و چیزی نشده است...بعد دستنت را در گردن من حلقه کردیو لبخند برلبم نشاندی اما غمی هم بر دلم گذاشتی...گویی کار تو از آن روز به بعد تنها حمایت از من بود....دلم آغوش کودکانه ی پراحساست را میخواهد...

آغاز دوباره...

وخدایی که در این نزدیکی است لای آن شب بوها پای آن کاج بلند....

دوباره انگشتانم را بر کلید های حروف مینشانم و مینویسم از تمام حرفهایم...از تمام ناگفتنی هایم اما گویی تمام ندارند حرف های من...پس باز میخوانندیا میگذرند بی تفاوت یا کمی می اندیشند اما نه بیشتر از کمی چون حرف است  و حرف...حرف ها زود از خاطره ها میروند چون تنها عکسهای خاطره هامیمانند و حرف بی عکس است...

ازماست که برماست..

اگرتوجه کرده باشین همیشه موردبی احترامی دودسته قرارمیگرین:دسته ی1:کسایی هستن که اصلادرسطح شمانیستن وبهتربگیم شماازهرجهت نسبت به اونابرتری دارین میشه گفت حس حسادتشون باعث میشه به شمابی احترامی کنن وبدون شک دربیشترمواقع ازکنارشون بی تفاوت میگذرین چون میدونین ازکجاآتیش گرفتن امادسته ی2:این دسته افرادی هستن که زیادی ازحدبهشون احترام گذاشتی وبهتربگیم بیش ازارزششون بهشون ارزش دادی که باعث شده خودبزرگ بین بشن وبهت سخت ترین وبدترین بی احترامی ممکن روبکنن که اونوقت توکسی هستی که نه تنهاداغ میکنی وبلکه فقط این جمله میادتوسرت که چرااین حرف روزد درحالی که توبااحترام باهاش رفتارمیکردی‏!‏ واگرخوب دقت کنیم می بینیم که اشتباه ازخودمابوده که به اون شخص فرصت لازم وبرودادیم وبازاگربیشتردقت کنیم میبینیم که مقصرخودمونیم که خیلی ازجاهابه خاطراون شخصیت خودمون روخردکردیم وازخیلی ازکارهای اون چش پوشوندیم ودرواقع بهش میدان دادیم که بیادواین جوری غرورمون روجریحه دارکنه وروح وروانمون روبه بازی بگیره چون بیش ازظرفیت اون بهش احترام گذاشتی خلاصه اگربلایی سرت میادبه اطرافت نگاه نکن به خودت نگاه کن چون ازماست که برماست..

اگرمی آیی...

ای رهگذر اگرمیایی آهسته بیا...شایدصدای پایت شبیه صدای پای کسی باشدکه روزی سکوت دلم راشکست ورفت..

باران می بارید...

عاشقانه ترین کلمات راآماده کرده بودوجذاب ترین لباس راپوشیده بود،صورتش راهمانطورکه اودوست میداشت آرایش کرده بودوچشمانش رابه ساعت دوخته بود،دیگروقتش بودپس چکمه هایش راپوشیدوچترش رابرداشت وازخانه بیرون آمدباران به شدت میبارد،کنارگل فروشی ایستادوهفت شاخه گل رزسرخ خریدمیدانست که اورزسرخ دوست دارد،وباقدم های تندبه سمت میعادگاه شتافت،باران هنوزمیبارید،هرسال درسالگرعشقشان باران میبارید..دیگررسیده بود،به ساعتش نگاه کرد ساعت3:46دقیقه بودسرش رابلندکردوگفت مرابابت یک دقیقه تاخیرم ببخش وبعدکنارش نشست،بازهم باران میبارید،وبه اوگفت روزی که دیدمت باران میبارید،روزی که گفتی دوستت دارم باران میباریدوروزی که برای همیشه تنهایم گذاشتی بازهم باران میباریداگرنمیباریدشاید...انگارباران تمامی نداردوبعدآهسته گل هاراپرپرکردوعاشقانه آنهارابرمزار سردعشقش گستراندوبعدقطره های اشکش راپاک کردونام حک شده برروی سنگ سیاه رابوسیدوگفت نهمین سالگردعشقمان مبارک..وتاابدعاشقت خواهم ماند...

بازهم شریعتی...

زنده بودن رابه بیداری بگذرانیم که سالهابه اجبارخواهیم خفت. ‏ "‏دکترعلی شریعتی‏"‏

داستان کودکی که می خواست باخداباخداارتباط برقرارکند:

کودک نجواکردخدایابامن حرف بزن‏!مرغ دریایی آوازخواندولی کودک نشنید. اوفریادزدخدایابامن حرف بزن‏!رعددرآسمان پیچیدولی کودک نتوانست بشنود‏!‏ اونگاهی به اطراف انداخت وگفت:خدایابگذارببینمت‏!ستاره ای درخشیدولی کودک توجه ای نکرد. دوباره فریادردخدایابه من معجزه ای نشان بده‏!یک زنگدی متولدشدامااون نفهمید. کودک باناامیدی گریه کردوگفت:خدایابامن درارتباط باش،بگذاربدانم اینجایی‏!بنابراین پروانه ای آمدوکودک رالمس کردولی کودک بازهم پروانه راندید...‏!‏

فاصله ی عشق ونفرت فقط یک لحظه است،مراقب باش...

به چه می ارزدعشق؟

به چه می ارزدعشق؟‏!‏ به یکی دل که چه آرام شکست هیچ نگفت؟ به دوتاچشم که نگاهش همه ترهیچ نخفت؟ یابه صدخاطره کزیادتومانده است بجا؟ به چه می ارزدعشق؟ من ندانم توبگو. به چه می ارزدعشق؟

زندگی به تعریف دیگر‏!‏

زندگی یعنی ناخواسته بدنیاآمدن،مخفیانه گریستن،دیوانه وارعشق ورزیدن،وعاقبت درحسرت آنچه دل می خواهدومنطق نمی پذیردسوختن..

زندگی یعنی..

دنیارابدساختند، کسی راکه دوست داری دوستت ندارد،کسی که تورادوست دارد،تودوستش نداری واماکسی که تودوستش داری واوهم دوستت دارد،به رسم آیین زندگانی به هم نمی رسید. واین رنج است...زندگی یعنی این.‏!‏

دوشنبه امتحان های ترمم تمام شدن‏!من بدبخت هم گفتم 3شنبه و4شبه مدرسه روبپیچونم که پیچوندم اماقبلش باکل کلاس هماهنگ کردم که نیان که یکی ازبچه های سوسول شب زنگ زدونصف بچه هاروبردسرکلاس بعدشم هرچقدربه من زنگ زدن وگفتن بیاگفتم نمیام آخه شماره ی یکی ازبچه هاروهیچکی نداشت وگفتم من نمیتونم درحق اون دخترنامردی کنم آخه گناه داشت که همه برن وبعداون بخوادچوب بچه های بدقول وبی معرفت روبخوره این شدکه 3شنبه نرفتم ولی جاش 4شنبه فقط 4نفررفته بودن وکلاس تعطیل شده بودیکی ازبچه هاکه رفته بودبهم گفت معاون مدرسه خانم‏"ص‏"گفته که بایدولی شون بیادواسه توضیح ومدیرهم که خانم‏"س‏"باشه گفته5نمره ازانظباطشون کم میکنم بچه هاهم بی جنبه بازی کردن ودارن زارمیزنن ولی من خوشحالم چون تاحالاانظباطم 18شده بوداما15نشده به مامانمم که گفتم بایدبری مدرسه گفت من میرم ولی بهشونم میگم حالت خوب بوده وخودت نرفتی‏!اینم ازمامان ما..حالایکشنبه مدرسه چه شود‏!‏

عشق...

همه ی ماقدری عجیب هستیم،وهنگامی که مافردی راپیدامیکنیم که عجیب بودنش باعجیب بودن ما هم خوانی داردبه آن می پیوندیم ودراین عجیب بودن دوطرفه درهم می آمیزیم وآن راعشق می نامیم‏!‏

کوروش برخیز...

کوروش برخیزخواب بس است برخیزوبنگربه فرزندانت که دررنگ های تمدن بی تمدن بیگانگان غرق شده اند ودم ازایرانیت میزنندبزخیزکوروش امروزایرانت تنهاست،سربازانت اندک است وفردوسی نیست که برای زنده نگاه داشتن ایرانت کتاب بسرایدبرخیزتاتمدن هزارساله ی مان رادرخاک های سردتاریخ مدفون نکرده اند.سالهاست که مابه جای مشق کردن تاریخ پارسی،سرگذشت بیگانگان رامشق میکنیم کوروش نخواب که دشمنان ایرانت ناجوانمردانه زیاداندویارانش اندک وسالهاست که درتلاشن نامت راازصفحه ی روزگارپاک کنندکجارفت جشن مهرگانت کجارفت کشورت کشوری که درآن مردمان پاک وخالی ازدروغ زندگانی میکردندوچقدرتوبااین کشوربیگانه ای کوروش برخیزکه دیگرستون های تخت جمشیدتوان مقاومت ندارد.برخیرقبل ازآن که برای همیشه خوابت کنند کوروش ایرانت منتظرتوست..

دروغ...

دروغ...فقط چهارحرفه کلمه ای که ازبچگی یادگرفتیم که بده که زشته وسعی داریم که به اونایی که هم سنشون کمه یادبدیم واگه دروغ بگن مجازاتشون کنیم‏!چقدتوزندگیمون به معنی درونی این کلمه فکرکردیم؟!حداقل بیااین بارباخودت روراست باش وراستش روبگو درسته هیچی‏!وقتی به اطرافم نگاه میکنم میبینم همه چیزرنگ دروغ به خودش گرفته:خانواده ات،دوستات وحتی صداقت‏!چه سخته وقتی ازعزیزترینت دروغ بشنوی وتودنیایی زندگی کنی که آدماش راحت به هم دروغ میگن ودروغ شده جزوصداقتشون چه سخته وقتی میبینی عشقت بهت دروغ میگه ویاحتی دوست داشنش دروغ بوده وبعدکم کم توهم تولجن زاردروغشون فرومیری وبعدازمدتی میبینی که صداقت مرامت ته کشیده‏!‏ من ایمان دارم زشت ترین کاردنیادروغ گفتنه پس اگه نمیخوایم ازدیگران دروغ بشنویم حداقل به خودمون دروغ نگیم تابعدنوبت دیگران بشه... خداازاین دنیاخسته شدم ازدنیایی که آدماش واسه کوچکترین کاراشون به دروغ اسم توروقسم میخورن دنیایی که توش مردونگی وجوانمردی گم شده خدایاکی صداقت مردم رودزدیدوازازچه زمانی نامردامردشدند؟خدایاباورکنم که من واین دنیادروغ نیستیم؟خدایایادم رفته بودکه باورکرددیگه توفرهنگ لغت ماانسان هاجانداره‏!خدایاتوچی؟توبه من راست میگی یا..؟

باران باش...

باران باش وببار،مپرس پیاله های خالی ازآن کیست...

فریادسکوت‏!‏

شده وقتی دلت میگیره بخوای دادبزنی تاتمام اشک هایی روکه بایدمیریختی امانخواستی که بریزی وتبدلیشون کردی به بغض حالابخوای بافریادی ازعمق وجودت بریزی بیرون ولی هرچی دادمیزنی صدایی ازهنجرات بیرون نیادوفریادت توسکوت وجودت گم بشه؟‏!‏ چه حس تلخیه اون لحضه وناگهان بدون اینکه حواست باشه میبینی که بغض وجودت میشکنه وتمام صورتت پراشکه،اشک هایی که هیچ جورنمیتونی متوقفشون کنی پس اجازه میدی که بیان وچه حس خوبیه وقتی اشکات تموم میشه حس بی حسی،میدونی که چراخوبه چون هنوزگیجی ونمیدونی که توهمون دنیایی که بودی هستی وهیچی عوض نشده وغم هات هنوزسرجاشونن وفقط بغضته که دیگه نیست...

خدایا...

گاهی مثل الان باخودم میگم خدایاقراربودکدوم گوشه ازدنیات روتکون بدم که بهم زندگی بخشیدی خدایاچرامنو به این دنیاآوردی،آوردیم که فقط به نالم ازدست زندگی،گریه کنم‏ ودادبزنم وفکرفرشته ی خوشتیپت عزراییل بیفتم ودلم بخوادبمیرم ازدست آدمایی که آدم نیستن وحیف اسم آدمی که بخوادحروم اینابشه شایدم منوبه دنیاآوردی که عذابم بدی راستی خداوقتی که من عذاب میکشم خوشحالی یاناراحت؟خداچرامنوآوردی تواین دنیای به ظاهرزیبادنیایی که مردمش لبخندشون مصنوعیه،عشقشون دروغه وبه توکه خالقشونی پشت کردن وتازه بعضی هاشون عین من ازت طلب دارن‏!‏ خدایااصلامنو میبینی یااینقدرکوچیکم که بین بنده گنده هات گم شدم؟خدایاکجایی شایدتوگمشدای ومن بایدپیدات کنم‏!خداهیچ وقت تنهام نزارچون اینجایی که منوآوردی گله ی گرگ هاست که منتظرن توحواست پرت بشه و بره ات روبدرن.خداتنهام نزار.. چون فقط تورودارم...

روزاگرزودگذشت ،ونچیدیم گل سرخ،رونگیریم زتاریکی شب،که سحرمیرسدازراه درون چشمش،اثرروشنی صبح دگرمشهوداست‏!‏ خواهی اگربمان ،اگرخواستی برو،دنیابه توتعارف بی جانمیکند