نگاهی به آینده




شب یلدا


شب یلدا
zhilasadeghiyalda.jpg
  شب یلدا با تمام رازهایش از آن تو  ...

یلدا فرخنده باد

آغوش



به آغوشم فشردم! گفت مُردم

چه لذت‌ها که از آغوش تو بُردم!

شبی دیگر در آغوش دگر بود

خدایا کاش کمتر می‌فشردم

 


روز تولد

شبی که او را به گردش برده بودم

ز سر حد جنون می خورده بودم

ز ترس مرگ من، مُرد و ندانست

که من از روز تولد مرده بودم

 


فریاد... فریاد...


فریاد... فریاد...

فریاد از این دوران تار تیره فرجام

این تیره دورانی که خورشید از پس ابر

خون می فشاند، جای می، بر جام ایام

فریاد... فریاد...

از دامن یخ بسته و متروک الوند

تا بیکران ساحل مفلوک کارون

هر جا که اشکی مرده بر تابوت یک عشق

هر جا که قلبی زنده مدفون گشته در خون...

هر جا که آه بی کس آوارگی‌ها...

دل می‌شکافد در خم پس کوچهٔ مر

در سینهٔ بی صاحب یک طفل محزون...

هر جا که دیروزش، غم افزا حسرتی تلخ

بر دیدهٔ بد بخت فرداست...

هر جا که روزش، انعکاسی وحشت انگیز

از شیون تک سرفهٔ خونین شب‌هاست

یا جان انسانی به ساز مطرب پول

بازیچه‌ای بر سردی لب دوز لب‌هاست

هر جا که رنگ زندگی از چهرهٔ عشق

از ترس فرداهای ناکامی پریده است

یا هستی و ناموس فرزندان زحمت

یا مال مشتی رهزن دامن دریده ست

یا آتش عصیان صدها کینه گیج

در تنگ شب، در خون خاموشی طپیده ست...

در یا به دریا...

صحرا به صحرا، سر به سر،  تا اوج افلاک

آن سان که من کوبیده‌ام بر فرق اوراق

فریاد عصیان، از تک دل‌ها رمیده ست

فریاد... فریاد...

شامم سیه، بامم سیه، دل رفته بر باد...

سرگشته‌ام در عالمی سر گشته بنیاد

کاشانه‌ام سر پوش عریان سفرهٔ فقر

گمنامی‌ام تابوت یادی رفته از یاد

در خانه‌ام جز سایهٔ بیگانه، کس نیست...

دیوانه شد، ز بس بیگانه دیدم

بیگانه با خود بس که خود "دیوانه" دیدم

پروردگارا!

پس مشعل عصیان دهر افروز من کو؟

فردای ظلمت سوز من کو؟ روز من کو؟

فریاد افلاک افکن دیروز من کو؟

رفتند...؟ مُردند...؟

فریاد... فریاد...

ای زندگی‌ها... ای آرزوها...

ای آرزو گم کرده خیل بینوایان

ای آشنایان

ای آسمان‌ها ابرها دنیا خدایان

عمرم تبه شد، هیچ شد، افسانه شد، وای!

آخر بگویید

بر هم درید این پردهٔ تاریک ابهام

کشکول ناچاری به دست و واژگون پشت

تا کی پی تک دانه‌ای پا بند صد دام؟

تا ستک پی سایه بیگانه بر سر

لب بسته، سرگردان، ز سر سامی به سر سام؟

فریاد... فریاد...

فریاد از این شام سیه کام سیه فام

فریاد از این شهر... فریاد از این دهر

فریاد از این دوران تار تیره فرجام؟

این تیره دورانی که خورشید از پس ابر

خون می فشاند، جای می، بر جام ایام

فریاد... فریاد...

آری بدین سان  تلخ و طوفان زا و مرموز...

هر جا و هر روز...

پیچیده وحشت گستر این فریاد جانسوز

لیکن شما، تک شاعران پنبه در گوش

بازیگران نیمه شب‌های گنه پوش...

محبوب افیون آفریده، تنگ آغوش...

در انعکاس شکوه‌ها، خاموش مُردید؟

آخر... خداوندان افسون‌های مطرود

سرگشتگان وادی دل‌های مفقود...

تا کی اسیر "خاطرات عشق دیرین"؟

مجنون صدها لیلی وهم آفریده....

فرهاد افسون تیشهٔ افیون لیلی؟

تا کی چنین کوبیده روح و منگ و مفقود

بی قد و بی عار

در خلوت تار خرابات تبهکار

اعصابتان محکوم تخدیر موقت

احساس صاحب مرده‌تان بازیچهٔ یاد...

افکارتان سر گشته در تاریکی محض

در حسرت آلوده پستانی هوس باز؟

زیباست گر پستان دلداری که دارید...

دلدار از دلداده بیزاری که دارید...

آخر، چه ربطی با هزاران طفل بی شیر

یا صد هزاران عصمت آواره دارد؟

ای خاک عالم بر سر آن قلب شاعر...!

آن شاعر قلب...

کاندر بسیط این جهان بی کرانه....

دل بر خم ابروی دلداری سپارد

شاعر؟ چرا شاعر چه شاعر هرزه گویان

کور است و بیگانه ست با این ملک و ملت

جانی ست هر کس، کاندرین شام تبهکار

این تیره قبرستان انسان‌های محروم...

با علم بر بدبختی این ملک بدبخت...

بر پیکر ناکامی این قوم ناکام

رقصان به افسون می و مسحور افیون

گیرد ز یاری کام و بر یاری دهد کام

من شاعر عصیان انسان‌های عاصی

افسون شکن ناقوس دنیای فسانه

درد کش می‌خانهٔ آزرده بختان

مطرود درگاه خدایان زمانه...

تا ظلمت افکن صبح فردا زای فردا

در خدمت این شکوه‌های بیکرانه...

چون آسمانی، طایری، ابر آشیانه...

با هر کلام و هر طنین و هر ترانه

دل می‌زنم، در تنگ شب، صحرا به صحرا....

تا جویم از فردای انسانی نشانه....

فریاد... فریاد...

 


روی زن بی نقاب دیدند


تصویر زن
بر سردر کاروان سرایی
تصویر زنی به گچ کشیدند
ارباب عمایم این خبر ر ا
از مخبر صادقی شنیدند
گفتند که وا شریعتا، خلق
روی زن بی نقاب دیدند
ایمان و امان به سرعت برق
می رفت که مؤمنین رسیدند
آسیمه سر از درون مسجد
تا سر در آن سرا دویدند
این آب آورد، آن یکی خاک
یک پیچه ز گِل بر او بریدند
ناموس به باد رفته ای را
با یک دو سه مشت گل خریدند
چون شرع نبی از این خطر رست
رفتند و به خانه آرمیدند
غفلت شده بود و خلق وحشی
چون شیر درنده می جهیدند
بی پیچه زن گشاده رو را
پاچین عفاف میدریدند
لب های قشنگ خوشگلش را
مانند نبات می مکیدند
بالجمله تمام مردم شهر
در بحر گناه می تپیدند
درهای بهشت بسته می شد
مردم همه می جهنمیدند
می گشت قیامت آشکار ا
یکباره به صور می دمیدند
طیرز کرات و وحش از جحر
انجم ز سپهر می رمیدند
این است که پیش خالق و خلق
طلاب علوم رو سفیدند
با این علما هنوز مردم
از رونق ملک نا امیدند
***********
***********
 

بازباران


باز باران بی ترانه...
باز باران بی ترانه
باز باران با تمام بی کسی‌های شبانه
می‌خورد بر مرد تنها
می‌چکد بر فرش خانه
باز می‌آید صدای چک چک غم
باز ماتم


من به پشت شیشه تنهایی افتاده
نمی‌دانم، نمی‌فهمم
کجای قطره‌های بی کسی زیباست؟


نمی‌فهمم، چرا مردم نمی‌فهمند
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می‌لرزد
کجای ذلتش زیباست؟
نمی‌فهمم


کجای اشک یک بابا
که سقفی از گل و آهن به زور چکمه باران
به روی همسر و پروانه‌های مرده‌اش آرام باریده
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد؟
نمی‌دانم


نمی‌دانم چرا مردم نمی‌دانند
که باران عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دل‌هاست
کجای مرگ ما زیباست؟
نمی‌فهمم


یاد آرم روز باران را
یاد آرم مادرم در کنج باران مُرد
کودکی ده ساله بودم
می‌دویدم زیر باران، از برای نان


مادرم افتاد
مادرم در کوچه‌های پست شهر آرام جان می‌داد
فقط من بودم و باران و گل‌های خیابان بود
نمی‌دانم
کجای این لجن زیباست؟


بشنو از من، کودک من
پیش چشم مرد فردا
که باران هست زیبا، از برای مردم زیبای بالادست
و آن باران که عشق دارد، فقط جاری ست بر عاشقان مست
و باران من و تو درد و غم دارد
خدا هم خوب می‌داند
که این عدل زمینی، عدل کم دارد
 

ادامه نوشته

گل صداقت و راستگویی

گل صداقت و راستگویی

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.
وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد، چون دختر او بطور مخفیانه عاشق شاهزاده بود.
دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.
مادر گفت : تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا.
دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند. اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.
روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت : به هر یک از شما دانه ای میدهم.
هر کسی که بتواند در عرض شش ماه، زیباترین گل را برای من بیاورد، ملکه آینده چین می شود.
دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.
سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود، و گلی نروئید.

بالاخره روز ملاقات فرا رسید.
دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هم هر کدام گل بسیار زیبائی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند.

لحظه موعود فرا رسید.
شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود.
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است.

شاهزاده توضیح داد : این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده، که او را سزاوار همسری امپراطور می کند : گل صداقت ...
همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند و امکان نداشت گلی از آنها سبز شود !!!

برگرفته از کتاب پائولو کوئلیو

پائولو کوئلی

پائولو کوئلیو

پائولو کوئلیو متولد ۲۴ اوت ۱۹۴۷(۱۹۴۷-08-۲۴) ‏(۶۴ سال) ریو دو ژانیرو، برزیل حرفه نویسنده، رمان نویس ملیت برزیلی دسته رمان، قطعات ادبی کوتاه پائولو کوئلیو (زاده ۲۴ اوت ۱۹۴۷) نویسنده معاصر برزیلی است. رمان‌های او بین مردم عامه در کشورهای مختلف دنیا پرطرفدار است. زندگی او در ۲۴ اوت سال ۱۹۴۷ در ریودوژانیرو برزیل به دنیا آمد. مادر او لیژیا خانه دار و پدرش مهندس بود.او وقتی نوجوان بود، می خواست یک نویسنده شود. پس از گفتن این موضوع به مادرش ، مادرش پاسخ داد "عزیز من، پدرتو یک مهندس است. او یک منطق گراست، انسانی منطقی با چشم اندازی بسیار مشخص از جهان. آیا تو واقعا می دانی اینکه تو یک نویسنده بشوی چه معنایی دارد ؟" [۱] پس از تحقیق، کوئلیو به این نتیجه رسید که یک نویسنده "همیشه عینک می زند و هرگر موی خود را شانه نمی کند " و وظیفه ای دارد و هرگز توسط نسل خودش درک نخواهد شد". [۱] درونگرایی و سرپیچی کوئیلو از سنتها در ۱۶ سالگی، منجرشد تا پدر و مادرش او را به یک موسسه روانی بفرستند که از آنجا سه بار قبل از اینکه به سن ۲۰ سالگی برسد فرار کرد. [۲] [۳] کوئلیو بعدا اشاره کرد که " آنها نمی خواستند به من صدمه بزنند ، اما آنها نمی دانستند چه کار باید بکنند ، آنها این کار را انجام ندادند تا مرا نابود کنند ، آنها این کار را کردند تا مرا نجات دهند. " [۴] به خاطر آرزوهای پدرو مادرش ، کوئلیو در مدرسه حقوق ثبت نام کرده و رویای خود را برای نویسنده شدن رها کرد . یک سال بعد، مدرسه را ترک کرد و مدتی مثل یک هیپی زندگی کرد، مسافرت می کرد از جنوب امریکا، شمال آفریقا، مکزیک،و اروپا و در سال ۱۹۶۰ به مواد مخدر روی آورد. وقتی به برزیل بازگشت، و به عنوان یک ترانه سرا شروع به کار کرد. [۵] در سال ۱۹۷۴، کوئلیو به جرم فعالیت های "خرابکارانه" توسط دولت نظامی حاکم دستگیر شد، دولتی که حدود ده سالی بود که قدرت را به دست گرفته بود و اشعار کوئیلو رابه عنوان جناح چپ برای خود تهدید آمیز تلقی میکرد. [۴] کوئلیو همچنین به عنوان بازیگر ، روزنامه نگار، و کارگردان تئاتر قبل از ترغیب شدن به فعالیت نویسندگی کار کرده است . [۶] در سال ۱۹۸۶، کوئلیو بیش از۵۰۰ مایل در جاده سانتیاگو د کامپوستلا در شمال غربی اسپانیا راه رفت که نقطه عطفی در زندگی اش شد . [۷] [۸] در راه، کوئلیو یک بیداری معنوی را تجربه کرد، که او در اتوبيوگرافي خود در زیارت آن را شرح داده است. [۹] او در یک مصاحبه اظهار داشت: "در سال ۱۹۸۶، من از کارهایی که می کردم احساس خوبی داشتم. با کاری که داشتم آب وغذای من در حدی فراهم میشد که بتوانم روی تمثیل کیمیاگر کار کنم . کسی را داشتم که او را دوست میداشتم. اما آنها رویای من نبود . نویسنده شدن رویای من بود و هنوز هست. " [۱۰] پس از آن کوئلیو شغل پر در آمد خود به عنوان ترانه سرا را ترک کرد و به دنبال نوشتن تمام وقت رفت.[۱۱] نویسندگی حرفه ای در سال ۱۹۸۲ کوئلیو اولین کتاب خود را بنام آرشیوهای جهنم منتشر کرد که با شکست مواجه شد. [۶] در سال ۱۹۸۶، او با گروهی موسوم به راهنمای عملی خون آشامی همکاری نمود ، البته بعدها بعد از اینکه پی به ماهیت بد آن برد آن را ترک کرد. " [۶] بعد از "خاطرات یک مغ" سانتیاگوی کامپوستلا در سال ۱۹۸۶، کوئلیو رمان "خاطرات یک مغ" (ترجمه عنوان انگلیسی: "زیارت") را نوشت. سال بعد کوئلیو، کیمیاگر را نوشت و آن را از طریق یک ناشر کوچک برزیلی در۹۰۰ نسخه منتشر کرد و تصمیم گرفت آن را تجدید چاپ نکند. [۱۲] او سپس یک چاپخانه بزرگتر پیدا کرد ، و با انتشار کتاب بعدی خود بنام بریدا، کتاب کیمیاگر به پرفروشترین کتاب برزیلی تبدیل شد.[۱۲] بیش از ۶۵ میلیون نسخه از کیمیاگر به فروش رفته و به یکی از پر فروش ترین کتابها در تاریخ تبدیل شده است ، این کتاب به بیش از ۷۰ زبان ترجمه شده است که هفتاد و یکیمین آن زبان مالتی بود، ، به دلیل داشتن رکورد بیشترین تعداد ترجمه به زبان های مختلف در فهرست رکوردهای جهانی گینس قرار گرفت بعنوان کتابی از یک نویسده زنده که به بیشترین زبانهای دنیا ترجمه شده است [۶] [۱۳] از زمان انتشار کیمیاگر، کوئلیو تقریبا هر دو سال یکبار یک رمان نوشته است از جمله کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریستم، کوه پنجم ، ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد ، شیطان و دوشیزه پریم، یازده دقیقه، مثل رود روان، ندیمه های اودین و جادوگر پورتوبلو. زمانی که در "خاطرات یک مغ" برای غلبه بر تعلل خود در شروع کار نوشتن تلاش می کرد با خود گفت: "اگر من امروز یک پر سفید ببینم، آن نشانه ای است از جانب خدا که می گوید باید یک کتاب جدید بنویسم." کوئلیو یک پر سفید در پنجره یک فروشگاه پیدا کرد و شروع کرد به نوشتن در آن روز. [۵] در مجموع، کوئلیو تا کنون ۳۰ عنوان کتاب منتشر کرده است. سه تا از آنها - خاطرات یک مغ، ندیمه های اودین و "الف" - مربوط بشرح حال خود او هستند، در حالی که بقیه آنها کتابهای تخیلی هستند که ریشه در تجربیات زندگی او دارند [۱۴] بقیه، مانند مکتوب و کتابچه راهنمای جنگجوی نور، مجموعه ای از مقالات، ستون های روزنامه و آموزه های منتخب وی هستند. در مجموع کوئلیو بیش از ۱۰۰ میلیون جلد کتاب در بیش از ۱۵۰ کشور در سراسر جهان فروخته است و آثار او به ۷۱ زبان ترجمه شده است. [۶] او پرفروشترین نویسنده پرتغالی زبان در تمام اعصار است. کوئلیو در وبلاگ خود نیز سه بار در هفته می نویسد. [۱۵] اقتباس ها چندین کتاب کوئلیو در رسانه ها ۱۹۹۸ تلویزیون مانشت ۵۲ قسمت سریال کوتاه بر اساس کتاب بریدا ساخت . این اقتباس توسط جیم کامارگو ، سونیا موتا و آجلیکا لوپز نوشته شده و توسط والتر آوانسینی کارگردانی شد. بازیگر برزیلی کارولینا کستینگ نقش بریدا را بازی کرد. این آخرین رمانی بود که توسط تلویزیون مانشت به فیلم تبدیل شد. این فیلم مخاطب زیادی نداشت و با شکست مواجه شدو مورد انتقاد خود پائولوکوئیلو نیز قرار گرفت. با توجه به عدم وجود حامیان مال   منبع: دانشنامهٔ آزاد

آثار ایشان در ادامه

ادامه نوشته

نگاه دو چشم تو


محبوبِ من! نگاه دو چشم تو
آشوب زای و وسوسه انگیزست
مطبوع و دلپذیر و طرب افزاست
خورشید گرم نیمهٔ پاییزست
از روزن دو چشم تو می بینم
آن عالمی که دلکش و دلخواه است
افسوس می خورم که چرا دستم
از دامن امید تو کوتاه است
ایینهٔ ِ‌دو چشم درخشانت
راز مرا به من بنماید باز
یعنی شعاع مهر که در من هست
از چشم تو به سوی من اید باز
این حال التهاب به چشمت چیست؟
گویی نگاه گرم تو تب دارد
می بوسدم به تندی و چالاکی
ای وای، دیدگان تو لب دارد!
محبوبِ من!- دریغ- نمی دانی
هرگز مرا به سوی تو راهی نیست
حاصل ز بیقراری و مشتاقی
غیر از نگاه ِ گاه به گاهی نیست
من دامن سیاه شبانگاهم
تو شعلهٔ سحرگهِ خورشیدی
از من به غیر دود نخواهد ماند
خورشید من! به من ز چه خندیدی؟
من دختر ترنج و پریزادم
ای عاشق دلیر جهانگیرم
مگشا به تیغ تیز، غلافم را
کز وی برون نیامده می میرم
من قطره های آبم و تو آتش
من با تو سازگار نخواهم شد
تنها دمی چو با تو در آمیزم
چیزی به جز بخار نخواهد شد
اما، نه، هر چه هستم و هستی باش
دیگر نمانده طاقت پرهیزم
آغوش گرم خویش دمی بگشای
تا پیش پای وصل تو جان ریزم

 

ای رفته ز دل ،


ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر
بر من منگر تاب نگاه تو ندارم
بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه
در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم
 ای رفته ز دل ، راست بگو !‌ بهر چه امشب
 با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟
گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه
من او نیم او مرده و من سایهٔ اویم
من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است
 او در دل سودازده از عشق شرر داشت
او در همه جا با همه کس در همه احوال
سودای تو را ای بت بی مهر !‌ به سر داشت
من او نیم این دیدهٔ من گنگ و خموش است
 در دیدهٔ او آن همه گفتار نهان بود
 وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ
مرموزتر از تیرگی ی شامگهان بود
 من او نیم آری ، لب من این لب بی رنگ
دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت
اما به لب او همه دم خندهٔ جان بخش
مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت
بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم
 آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد
 او در تن من بود و ، ندانم که به ناگاه
 چون دید و چها کرد و کجا رفت و چرا مرد
من گور ویم ، گور ویم ، بر تن گرمش
افسردگی و سردی ی کافور نهادم
او مرده و در سینهٔ من ،‌ این دل بی مهر
سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم
 

تا بر گذشته می نگرم


ز آن نامه ای که دادی و زان شکوه های تلخ
تا نیمه شب به یاد تو چشمم نخفته است
ای مایهٔ امید من ، ای تکیه گاه دور
هرگز مرنج از آنچه به شعرم نهفته است


شاید نبوده قدرت آنم که در سکوت
احساس قلب کوچک خود را نهان کنم
بگذار تا ترانهٔ من رازگو شود
بگذار آنچه را که نهفتم عیان کنم


تا بر گذشته می نگرم ، عشق خویش را
چون آفتاب گمشده می آورم به یاد
می نالم از دلی که به خون غرقه گشته است
این شعر ، غیر رنجش یارم به من چه داد


این درد را چگونه توانم نهان کنم
آندم که قلبم از تو به سختی رمیده است
این شعر ها که روح تو را رنج داده است
فریادهای یک دل محنت کشیده است


گفتم قفس ، ولی چه بگویم که پیش از این
آگاهی از دو رویی مردم مرا نبود
دردا که این جهان فریبای نقشباز
با جلوه و جلای خود آخر مرا ربود


اکنون منم که خسته ز دام فریب و مکر
بار دگر به کنج قفس رو نموده ام
بگشای در که در همه دوران عمر خویش
جز پشت میله های قفس خوش نبوده ام


پای مرا دوباره به زنجیرها ببند
تا فتنه و فریب ز جایم نیفکند
تا دست آهنین هوسهای رنگ رنگ
بندی دگر دوباره به پایم نیفکند

 

تسکین



نیمه شب در بستر خاموش سرد
ناله کرد از رنج بی همبستری
سر ، میان هر دو دست خود فشرد
از غم تنهایی و بی همسری
رغبتی شیرین و طاقت سوز و تند
 در دل آشفته اش بیدار شد
گرمی خون ، گونه اش را رنگ زد
روشنی ها پیش چشمش تار شد
 آرزویی ، همچو نقشی نیمه رنگ
سر کشید و جان گرفت و زنده شد
شد زنی زیبا و شوخ و ناشناس
چهره اش در تیرگی تابنده شد
 دیده اش در چهرهٔ زن خیره ماند
 وه ، چه زیبا و چه مهر آمیز بود
 چنگ بر دامان او زد بی شکیب
 لیک رویایی خیال انگیز بود
 در دل تاریک شب ، بازو گشود
وان خیال زنده را در بر گرفت
اشک شوقی پیش پای او فشاند
 دامنش را بر دو چشم تر گرفت
 بوسه زد بر چهرهٔ زیبای او
بوسه زد ،‌اما به دست خویش زد
خست با دندان لب او را ، ولی
بر لبان تشنهٔ خود نیش زد
گرمی شب ، زوزهٔ سگ های شهر
پردهٔ رؤیای او را پاره کرد
 سوزش جانکاه نیش پشه ها
درد بی درمان او را چاره کرد
 نیم خیزی کرد و در بستر نشست
 بر لبان خشک سیگاری نهاد
 داور اندیشهٔ مغشوش او
 پیش او ، بنوشتهٔ مغشوش او
 پیش او ، بنوشته طوماری نهاد
...
وندر آن طومار ، نام آن کسان
 کز ستم ها کامرانی می کنند
دسترنج خلق می سوزند و ، خویش
فارغ از غم زندگانی می کنند
نام آنکس کز هوس هر شامگاه
 در کنار آرد زنی یا دختری
روز ، کوشد تا شکار او شود
 شام دیگر ،‌ دلفریب دیگری
او درین بستر به خود پیچید مگر
 رغبتی سوزنده را تسکین دهد
وان دگر هر شب به فرمان هوس
نو عروسی تازه را کابین دهد
سردی ی تسکین جانفرسای او
 چون غبار افتاد بر سیمای او
 زیر این سردی ، به گرمی می گداخت
اخگری از کینهٔ فردای او
 

واقف شدن معشوق از حال عاشق


 
در آن شبهای تار از بیقراری
چو بسیاری بنالیدم بزاری
مگر کز آه من سرو گلندام
صدائی گوش کرد از گوشهٔ بام
بر آن نالیدن من رحمت آورد
خرامان رو به نزدیکان خود کرد
یکی را زان پریرویان طناز
حکایت باز میپرسید در راز
که این مسکین سودائی کدامست
کز این دردسرش سودای خامست
ز کوی ما کرا می‌جوید آخر
به گرد ما چرا می‌پوید آخر
که کردش اینچنین بیخواب و آرام
کدامین دانه افکندش در این دام
که زینسان بیخور و بیخواب کردش
که از غم دیدهٔ پر خوناب کردش
کدامین غمزه زد بر جان او تیر
که با نخجیربانش کرد نخجیر
کدامین سیل بگرفتش گذرگاه
کدامین شوخ چشمش برد از راه
جوابش داد کین دل داده از دست
به کوی ما درآید هر شبی مست
گهی در خاک غلطد همچو مستان
گهی سجده برد چون بت پرستان
کسی زو نشنود جز ناله آواز
ز شیدائی نگوید با کسی راز
درین دردش کسی فریادرس نیست
به غیر از آه سردش هم‌نفس نیست
همه وقتی در این شب‌های تاری
گهی نالد گهی گرید بزاری
به شب با اختران دمساز گردد
چو روز آید دگر ره باز گردد
مدام از دیده خون بر چهره راند
کسی احوال این مسکین نداند
به خنده گفت کین خام اوفتادست
همانا نو در این دام اوفتادست
دگر عاشق بدین زاری نباشد
بدین خواری و غمخواری نباشد
بغایت تند میسوزد چراغش
خلل کرده است پنداری دماغش
چنین شوریده، سامان دیر یابد
چنین بیمار، درمان دیر یابد
بدین سان کوی ما، او را نشاید
چنین دیوانه را زنجیر باید
کجا یابد کلید این بستگی را
که سازد مرهم این دلخستگی را
که جوید با چنین کس آشنائی
شکستش را که سازد مومیائی
گمان بردی دلی ناموس کردی
بر این آسوده دل افسوس کردی

 

روسری سیاه

ترس نشسته در دلم ، غم زده در نگاه من
سهم من از زنانگی ،‌ روسری سیاه من !

...
...راز دلم نهان شده ، پشت سر حجاب من
غرق گناهم ،‌ تو بیا ، باز بشو نقاب من

روسری سیاه من ! سهم من از ستاره ها !
دور زحل نشسته ای ،‌ در گذر شراره ها

تیر نگاه هرزه ها ، حکم خلاصی که گرفت
نوبت حبس تو و من، زیر گره ها ، شل و سفت

روسری سیاه من ! بخواب روی شانه ام
خمیده پشت من ، بیا بدون پشتوانه ام

نقش سپید غصه ها ، زده به تار موی من
پود سیاه شو ، بیا ، بباف آبروی من

نجابت شرقی من ! قفل تنیده روی لب !
بر آفتاب صورتم نشسته سایه های شب

سهم من از زنانگی !‌ روسری سیاه من !
بپیچ دور گردنـــم ، ببند راه آه مــــن

ترس نشسته در دلم ، غم زده در نگاه من

باز بکوب بر سرم ، روسری سیاه من

از زخمِ قلبِ


از زخمِ قلبِ
دخترانِ دشت!
دخترانِ انتظار!
دخترانِ امیدِ تنگ
                  در دشتِ بی‌کران،
و آرزوهای بی‌کران
                    در خُلق‌های تنگ!
دخترانِ خیالِ آلاچیقِ نو
                           در آلاچیق‌هایی که صد سال! ــ
 
از زرهِ جامه‌تان اگر بشکوفید
بادِ دیوانه
یالِ بلندِ اسبِ تمنا را
آشفته کرد خواهد...
 
□
 
دخترانِ رودِ گِل‌آلود!
دخترانِ هزار ستونِ شعله به تاقِ بلندِ دود!
دخترانِ عشق‌های دور
                          روزِ سکوت و کار
                                             شب‌های خستگی!
دخترانِ روز
            بی‌خستگی دویدن،
                                  شب
                                      سرشکستگی! ــ
 
در باغِ راز و خلوتِ مردِ کدام عشق ــ
در رقصِ راهبانه‌ی شکرانه‌ی کدام
                                        آتش‌زدای کام
بازوانِ فواره‌ییِ‌تان را
                       خواهید برفراشت؟
 
□
 
افسوس!
موها، نگاه‌ها
              به‌عبث
عطرِ لغاتِ شاعر را تاریک می‌کنند.
 
دخترانِ رفت‌وآمد
                  در دشتِ مه‌زده!
دخترانِ شرم
               شبنم
                     افتادگی
                              رمه! ــ
 
از زخمِ قلبِ آبائی
در سینه‌ی کدامِ شما خون چکیده است؟
پستانِتان، کدامِ شما
گُل داده در بهارِ بلوغش؟
لب‌هایتان کدامِ شما
لب‌هایتان کدام
                ــ بگویید! ــ
در کامِ او شکفته، نهان، عطرِ بوسه‌یی؟
 
شب‌های تارِ نم‌نمِ باران ــ که نیست کار ــ
اکنون کدامیک ز شما
بیدار می‌مانید
در بسترِ خشونتِ نومیدی
در بسترِ فشرده‌ی دلتنگی
در بسترِ تفکرِ پُردردِ رازِتان
تا یادِ آن ــ که خشم و جسارت بود ــ
                                           بدرخشاند
تا دیرگاه، شعله‌ی آتش را
در چشمِ بازِتان؟
 
□
 
بینِ شما کدام
                ــ بگویید! ــ
بینِ شما کدام
صیقل می‌دهید
                 سلاحِ آبائی را
برای
    روزِ
      انتقام؟

 

مادر

«مادر»

کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید:« می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید؛ اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟»

خداوند پاسخ داد :« از میان بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در کنار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.»

مادرم


آسمان را گفتم

می توانی آیا

بهر یک لحظهء خیلی کوتاه

روح مادر گردی

صاحب رفعت دیگر گردی

گفت نی نی هرگز

من برای این کار

کهکشان کم دارم

نوریان کم دارم

مه وخورشید به پهنای زمان کم دارم

***

خاک را پرسیدم

می توانی آیا

دل مادر گردی

آسمانی شوی وخرمن اخترگردی

گفت نی نی هرگز

من برای این کار

بوستان کم دارم

در دلم گنج نهان کم دارم

***

این جهان را گفتم

هستی کون ومکان را گفتم

می توانی آیا

لفظ مادر گردی

همهء رفعت را

همهء عزت را

همهء شوکت را

بهر یک ثانیه بستر گردی

گفت نی نی هرگز

من برای این کار

آسمان کم دارم

اختران کم دارم

رفعت وشوکت وشان کم دارم

عزت ونام ونشان کم دارم

***

آنجهان راگفتم

می توانی آیا

لحظه یی دامن مادر باشی

مهد رحمت شوی وسخت معطر باشی

گفت نی نی هرگز

من برای این کار

باغ رنگین جنان کم دارم

آنچه در سینهء مادر بود آن کم دارم

***

روی کردم با بحر

گفتم اورا آیا

می شود اینکه به یک لحظهء خیلی کوتاه

پای تا سر همه مادر گردی

عشق را موج شوی

مهر را مهر درخشان شده در اوج شوی

گفت نی نی هرگز

من برای این کار

بیکران بودن را

بیکران کم دارم

ناقص ومحدودم

بهر این کار بزرگ

قطره یی بیش نیم

طاقت وتاب وتوان کم دارم

***

صبحدم را گفتم

می توانی آیا

لب مادر گردی

عسل وقند بریزد از تو

لحظهء حرف زدن

جان شوی عشق شوی مهر شوی زرگردی

گفت نی نی هرگز

گل لبخند که روید زلبان مادر

به بهار دگری نتوان یافت

دربهشت دگری نتوان جست

من ازان آب حیات

من ازان لذت جان

که بود خندهء اوچشمهء آن

من ازان محرومم

خندهء من خالیست

زان سپیده که دمد از افق خندهء او

خندهء او روح است

خندهء او جان است

جان روزم من اگر,لذت جان کم دارم

روح نورم من اگر, روح وروان کم دارم

***

کردم از علم سوال

می توانی آیا

معنی مادر را

بهر من شرح دهی

گفت نی نی هرگز

من برای این کار

منطق وفلسفه وعقل وزبان کم دارم

قدرت شرح وبیان کم دارم

***

درپی عشق شدم

تا درآئینهء او چهرهء مادر بینم

دیدم او مادر بود

دیدم او در دل عطر

دیدم او در تن گل

دیدم اودر دم جانپرور مشکین نسیم

دیدم او درپرش نبض سحر

دیدم او درتپش قلب چمن

دیدم او لحظهء روئیدن باغ

از دل سبزترین فصل بهار

لحظهء پر زدن پروانه

در چمنزار دل انگیزترین زیبایی

بلکه او درهمهء زیبایی

بلکه او درهمهء عالم خوبی, همهء رعنایی

همه جا پیدا بود

همه جا پیدا بود

بیمارم


بیمارم، مادر جان
می‌دانم، می‌بینی
می‌بینم، می‌دانی
می‌ترسی، می‌لرزی
از کارم، رفتارم، مادر جان
می‌دانم، می‌بینی
گه گریم، گه خندم
گه گیجم، گه مستم
و هر شب تا روزش
بیدارم، بیدارم، مادر جان
می‌دانم، می‌دانی
کز دنیا، وز هستی
هشیاری، یا مستی
از مادر، از خواهر
از دختر، از همسر
از این یک، و آن دیگر
بیزارم، بیزارم، مادر جان
من دردم بی ساحل
تو رنجت بی حاصل
ساحر شو، جادو کن
درمان کن، دارو کن
بیمارم، بیمارم، بیمارم، مادر جان

 

چون زلف تو ام جانا


چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی
من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی
خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی
ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی
من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی
در سینه سوزانم مستوری و مهجوری
در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی
من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی
من سلسله موجم تو سلسله جنبانی
از آتش سودایت دارم من و دارد دل
داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی
دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی
ای چشم منی سویت کو چشم رهی جویت ؟
روی از من سر گردان شاید که نگردانی

 

مشاهیر شهر همدان

ادامه نوشته

از تو زیباتر ندیدم ر


من بدین خوبی و زیبایی ندیدم روی را
وین دلاویزی و دلبندی نباشد موی را
روی اگر پنهان کند سنگین دل سیمین بدن
مشک غمازست نتواند نهفتن بوی را
ای موافق صورت و معنی که تا چشم منست
از تو زیباتر ندیدم روی و خوشتر خوی را
گر به سر می‌گردم از بیچارگی عیبم مکن
چون تو چوگان می‌زنی جرمی نباشد گوی را
هر که را وقتی دمی بودست و دردی سوختست
دوست دارد ناله مستان و هایاهوی را
ما ملامت را به جان جوییم در بازار عشق
کنج خلوت پارسایان سلامت جوی را
بوستان را هیچ دیگر در نمی‌باید به حسن
بلکه سروی چون تو می‌باید کنار جوی را
ای گل خوش بوی اگر صد قرن بازآید بهار
مثل من دیگر نبینی بلبل خوشگوی را

 

خبر کن ای ستاره


خبر کن ای ستاره یار ما را
که دریابد دل خون خوار ما را
خبر کن آن طبیب عاشقان را
که تا شربت دهد بیمار ما را
بگو شکرفروش شکرین را
که تا رونق دهد بازار ما را
اگر در سر بگردانی دل خود
نه دشمن بشنود اسرار ما را
پس اندر عشق دشمن کام گردم
که دشمن می‌نپرسد کار ما را
اگر چه دشمن ما جان ندارد
بسوزان جان دشمن دار ما را
اگر گل بر سرستت تا نشویی
بیار و بشکفان گلزار ما را


 

آتشکده نوشیجان همدان

آتشکده نوشیجان همدان

ادامه نوشته

من و تو یکی دهانیم



من و تو...
من و تو یکی دهانیم
که با همه آوازش
به زیباتر سرودی خواناست.
 
من و تو یکی دیدگانیم
که دنیا را هر دَم
                   در منظرِ خویش
                                     تازه‌تر می‌سازد.
 
نفرتی
از هرآنچه بازِمان دارد
از هرآنچه محصورِمان کند
از هرآنچه واداردِمان
                       که به دنبال بنگریم، ــ
 
دستی
که خطی گستاخ به باطل می‌کشد.
 
□
 
من و تو یکی شوریم
از هر شعله‌یی برتر،
که هیچگاه شکست را بر ما چیرگی نیست
چرا که از عشق
رویینه‌تنیم.
 
□
 
و پرستویی که در سرْپناهِ ما آشیان کرده است
با آمدشدنی شتابناک
خانه را
        از خدایی گم‌شده
                             لبریز می‌کند.

 

طبیعت الوند میدان میشان

طبیعت الوند

میدان میشان

ادامه نوشته

همدان استخر عباس آباد

ادامه نوشته

مسیرغار علیصدر

ت.

امکان دسترسی به از سه مسیر فراهم است.

جادهٔ همدان لالجین به بیجار که تازه‌ساز و مناسب‌تر اس

از تقاطع سه‌راهی پایگاه هوایی نوژه (در جاده همدان به رزن).
از طریق جادهٔ همدان به صالح آباد.

ادامه نوشته

مکان‌های دیدنی شهر همدان

ادامه نوشته

ز سودای تو می‌ترسم


چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا
ز روزن سر درآویزد چو قرص ماه خوش سیما
درآید جان فزای من گشاید دست و پای من
که دستم بست و پایم هم کف هجران پابرجا
بدو گویم به جان تو که بی‌تو ای حیات جان
نه شادم می‌کند عشرت نه مستم می‌کند صهبا
وگر از ناز او گوید برو از من چه می‌خواهی
ز سودای تو می‌ترسم که پیوندد به من سودا
برم تیغ و کفن پیشش چو قربانی نهم گردن
که از من دردسر داری مرا گردن بزن عمدا
تو می‌دانی که من بی‌تو نخواهم زندگانی را
مرا مردن به از هجران به یزدان کاخرج الموتی
مرا باور نمی‌آمد که از بنده تو برگردی
همی‌گفتم اراجیفست و بهتان گفته اعدا
تویی جان من و بی‌جان ندانم زیست من باری
تویی چشم من و بی‌تو ندارم دیده بینا
رها کن این سخن‌ها را بزن مطرب یکی پرده
رباب و دف به پیش آور اگر نبود تو را سرنا
 

گریز و درد


رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود


رفتم که داغ بوسهٔ پر حسرت تو را
با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم


رفتم ، مگو ، مگو که چرا رفت ، ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پردهٔ خموشی و ظلمت چو نور صبح
بیرون فتاده بود به یکباره راز ما


رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی


من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم


ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعلهٔ آتش زمن مگیر
می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر


روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت به تلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم