بازم هست..!

سلام و درودی بی پایان...

امیدوارم تا الان از خط خطی های من خوشتون اومده باشه.

سه قصه رو به طور همزمان در وبلاگ خواهم نوشت که امید دارم لحظات خوشی رو براتون رقم بزنه.

یه نکته مهم:

چون بلاگفا خیلی امکانات بالایی نداره و هر چی بنویسم میاد اول صفحه شما ابتدا از قسمت موضوعات قصه ای رو که میخواید انتخاب کنید تا یه وقت گیج نشید....

الهی که به همهتون خوش بگذره.....

امیر

فصل دوم-قسمت دوم

به نام خدا

نیم ساعتی می شد که منتظر حمید و مسعود بودم. امیدوار بودم اطلاعاتی که به همراه دارند مثل چیزهایی که من دیدم جالب باشد. همینطور که مشغول فکر کردن بودم به دور و برم نگاه می کردم و سوژه های دست ورزی بسیاری را از نظر می گذراندم،ولی حیف که حوصله نداشتم....
بالاخره پیدایشان شد و سمتم آمدند. گفتم:"چه عجب، تشریف فرما شدین." حمید گفت:"ترافیکه دیگه!" گفتم:"خب، چه خبر؟طول دادین؟" مسعود گفت:"والله تو اون یه ساعتی که اونجا بودیم،نوروزی با یه نفر دیگه که نمیدونم کی بود اومدن در خونه ایزدپناه و سوار ماشینش کردن؛ ما یه خورده رفتیم جلو... خیلی نشنیدیم ولی چیزی که مهم بود و فهمیدیم اینه که اینا یه زد و بندی با هم داشتن که الان ایزد پناه زده زیر همشو نمی خواد ادامه بده."

ادامه نوشته

قسمت چهارم

به نام خدا


ششم فوريه 9:00

خونه ي آقا گرگه


همه جمع شده بودن دور ميز و منتظر بودن آقا گرگه حرف بزنه و بگه نقشه چيه.آقا گرگه سرش پايين بود و داشت با نوک بيني اش ور ميرفت،بالاخره سکوت شکسته شد و آقا گرگه گفت:"بالاخره سرنوشت ما رو دوباره دور هم جمع کرد،قبل از هر چيز بايد بگم خوشحالم که شماها رو بعد از اين همه سال دوباره در کنارم ميبينم،مخصوصا دوست خوبم گرگين."


گرگين لبخند زد و گفت:"اميد به يه همچين روزي منو زنده نگه داشت آقا گرگه." آقا گرگه لبخند ممتدي زد و بعدش ادامه داد:"خب وقتشه بريم سر اصل مطلب...من و گرگين مديريت اين پروژه رو به عهده داريم، مکار مهندس و برنامه ريز ماجراست،گربه نره عامل اجرايي ماست و در نهايت به يه نيروي پشتيبان نياز داريم که فعلا خبرش نميکنيم...تام."

گربه نره اخم کرد و ميخواست اعتراض کنه که آقا گرگه دستشو بالا آورد و گفت:"نخير...فعلا اعتراض وارد نيست." بعد رو کرد به روباه مکار و گفت:"شروع کن مکار."

روباه مکار لپ تاپشو باز کرد و گفت:"خب؛شروع مي کنيم...همونطوري که همتون ميدونيد...البته شايد جناب گرگين و آقا گرگه ندونن،يا شايد گربه نره هم ندونه...خلاصه اينکه خانم بزي ديگه اون بزک زنگوله پاي سابق نيست،اون بزي که يه گوشه جنگل ساکت و آروم واسه خودش زندگي ميکرد.اون الان يه جورايي سلطان جنگله،ظاهر قضيه خيلي اينو نشون نميده اما باطنش اينه که همه در خدمت خانم بزي هستن. در مورد بچه هاش هم بايد بگم که حبه انگور دکتر شده و واسه خودش دم و دستگاهي به هم زده،منگول فعلا سربازيه و يکي دو ماهه ديگه تموم ميکنه،اما شنگول تو کار خلافه و تو دسته ي اسپايک آفتابه دزدي ميکنه؛جهت اطلاعتون هم بايد بگم اسپايک هنوز خودشو لو نداده و همچنان همه فکر ميکنن حيوون خوبيه.من عمدا کاري کردم شنگول بيوفته تو دار و دسته ي اسپايک،گفتم شايد به درد بخوره!" گربه نره گفت:" به چه دردمون ميخوره؟ نميتونيم بگيم بيا با مامانت بجنگ که!" آقا گرگه گفت:" حالا اينا رو بذار واسه بعد...ادامه بده مکار."

روباه مکار بعد از چند لحظه ور رفتن با لپ تاپش گفت:" دار و دسته هايي که يه زماني تو جنگل واسه خودشون کسي بودن الان پنچر شدن و خبري ازشون نيست.در واقع سه فاکتور جداگانه وجود داره؛ خانم بزي که تمام ارگان هاي جنگل و زير نظر داره،دار و دسته هايي که هنوز اسکلتشونو حفظ کردن ولي واسه خانم بزي کار ميکنن و نهايتا دسته ي اسپايک که شريک دزد و رفيق قافله است."

گرگين گفت:" خب اين يعني اسپايک خوبه يا بد؟" روباه مکار گفت:" اسپايک رسما از همه کارا کشيده کنار... يکم گيج کننده اس؛ببين اسپايک يه تيم حقيقي داره که مثل خودش خلاف و بوسيدن و گذاشتن کنار و شدن شهروند پاک. در کنار اين هم يه تيم مجازي و مخفي داره که اندک خلاف هاي باقيمونده تو جنگل انجام ميدن. اما به جز من کسي از اين تيم دوم خبري نداره!."

آقا گرگه گفت:"خب تو از کجا ميدوني؟" روباه مکار ابرويي بالا انداخت و گفت:"چيزي از من پنهون نميمونه!" آقا گرگه پرسيد:"عرض کردم تو از کجا ميدوني؟" روباه مکار گفت:"آها...خب تام واسه اسپايک کار ميکنه،کار سختي نبود از زبونش بکشم بيرون."

گربه نره گفت:"برو بابا...اسپايک چشم ديدن تام و نداشت." روباه مکار گفت:" اون که ميگي ماله قديما بود الان شرايط تغيير کرده،از هر کسي بايد کمک گرفت."

گرگين گفت:"خب حالا اين اسپايک اگه نقشه ما رو بدونه چه تصميمي ميگيره؟" روباه مکار گفت:" اونش ديگه به محکم بودن نقشه ما بستگي داره،شوخي که نيست ما داريم با کل جنگل در ميوفتيم." گرگين گفت:"حالا نقشه چيه؟"

روباه مکار گفت:"سوال خوبيه...ابتدا ما بايد ارازل رو دوباره جمع کنيم و بهشون بفهمونيم که قراره بجنگيم و اينبار با دفعات قبلي فرق مي کنه." آقا گرگه پرسيد:"مگه قبل از ما هم کسي جنگيده؟" روباه مکار پاسخ داد:" چيز مهمي نبودن،فقط ميخواستن بگن هستيم! البته يکيشون يخورده پيش رفت ولي سريع ناکارش کردن." گرگين پرسيد:"کي بود؟" روباه مکار گفت:باگز باني!." گرگين گفت:" اون که خوب بود! اون ديگه چرا؟" روباه مکار گفت:" خيلي سال پيش توي يه حادثه نصف صورتش و يه گوشش با اسيد از بين رفت، از اون به بعد وحشي شد و شروع کرد به گند زدن تو جنگل." گرگين پرسيد:"خب آخرش چي شد؟ الان کجاست؟" روباه مکار گفت:" همه فکر ميکنن مرده ولي از اونجايي که هيچي از من پنهون نميمونه بايد عرض کنم توي زندانه...و در ادامه بايد بگم حمله به اين زندون مي تونه اولين قدم ما براي حمله باشه."

آقا گرگه گفت:"خب،اين زندان که ميگي کجاست؟" روباه مکار به زمين اشاره کرد و گفت:"زير زمين...يه سياهچال به تمام معنا." آقا گرگه پرسيد:"و چجوري ميشه بهش دسترسي پيدا کرد؟" روباه مکار پاسخ داد:" به کمک تام... اون خودش يه مدت اونجا کار ميکرده و در حال حاظر هم کلي از رفيقاش اونجا مشغولن...من واسه يه همچين روزي چندتاشونو از قبل خريدم."

آقا گرگه گغت:"خب...پس هدف اول مشخصه،من و روباه مکار ميريم سراغ اسپايک، گرگين و گربه نره هم تام و ميارن اينجا. وقتي همه جمع شدن نقشه اصلي رو ميکشيم."...


پايان قسمت چهارم

فصل دوم-قسمت اول

به نام خدا


پرونده ها را روی میز انداختم و گفتم:" من که پاک گیج شدم...هر طرفشو که میگیری یه طرف باز وله..." جوادی که کلافه شده بود گفت:"بالاخره میگی داستان چیه یا نه؟" گفتم:"بابا من خودمم تو شوکم." جوادی کلافه تر از من گفت:"بالاخره واسه رئیس که باید توضیح بدی..." به محض اتمام سخن جوادی رئیس وارد اتاق شد و ما هر دو ایستادیم و سلام کردیم.

رئیس جلو آمد،پشت میزش نشست و گفت:"خب اصغری...خبرای خوب داری یا بد؟" مردد گفتم:"راستش نمیدونم." اخم کرد و گفت:"یعنی چی؟" جوادی که عصبانی شده بود گفت:"بابا بگو دیگه کشتیمون." رئیس با دیدن واکنش جوادی تعجب کرد و گفت:"نگرانم کردی اصغری! بگو ببینم چی شده؟"

ادامه نوشته

فصل اول-قسمت دهم

به نام خدا


از طرفی ترسیده بودم و از طرفی از خودم می پرسیدم چرا می ترسم. نگاهی به حمید کردم و گفتم:"میگم این چرا داره اینوری میاد؟" حمید من من کنان گفت:" نمیدونم...ولی خیالت راحت حرفی زد همچین میزنم تو ..." آنقدر سریع اتفاق افتاد که فرصت هیچ گونه عکس العملی نداشتیم.صحبت حمید نیمه تمام مانده بود که طرف به ما رسید و روبروی ما ایستاد.، کمی سکوت کرد و سپس گفت:"سلام." نگاهی به حمید انداختم و گفتم:" علیک سلام،بفرمایین." دستی به سرش کشید و گفت:" عذر میخوام شما تو این پاساژ روبرو کار میکنین؟" حمید پرسید:" چطور مگه؟" با مکث زیاد پاسخ داد:" هیچی همینجوری...یعنی در واقع من چون زیاد میام اینجا شما رو زیاد دیدم." کمی فکر کردم و پرسیدم:"خب اگه ما رو دیدی چرا سوال میکنی؟" جواب داد:" راستش یه چند دقیقه قبل یکی از دوستام اینجا بود می گفت ظاهرا دیشب پاساژ و تعطیل کردین رفتین..." حمید گفت:" همه مردم شبا تعطیل میکنن میرن." با سماجت ادامه داد:"نه...آخه مثل اینکه پاساژ باز بوده همه فروشنده ها با هم تعطیل کردن رفتن.الانم که هنوز کسی نیومده...خب آدم سوال پیش میاد واسش دیگه."

کمی به شک افتادم، چیزی به من می گفت این شخص به نوعی با مسئله دیشب در ارتباط است. فکری به سرم زد. حمید آنقدر جواب سر بالا داد که طرف منصرف شد و راهش را کج کرد، بلافاصله موبایلم را بالا آوردم و گفتم:" الو، سلام آقای ایزد پناه، بله بله، کیف جاش امنه، خیالتون راحت..." چیزی که منتظرش بودم را حس کردم، با شنیدن نام ایزد پناه کمی گردنش را چرخاند تا صحبت هایم را گوش دهد.حال دیگر مطمئن بودم که او و قصه دیشب با هم مرطبتند.

ادامه نوشته

فصل اول-قسمت نهم

به نام خدا


هر چه قصه را بالا و پايين کردم چيزي دستگيرم نشد، تازه بيشتر هم گيج شدم...
دو شماره ناشناس، دست نخوردن محتويات کيف، سوال در مورد اسم دخترم.....
سرم را بين دستهايم مخفي کرده شده بود و مشغول فکر کردن بودم که صداييمرا از اين افکار بيرون پراند.
"به به...آقاي ناپيدا خان! کجا رفتي يهو؟" يکي از دوستان نزديکم بود،شريک هميشگي ام شهرام نوروزي.
سرم را بالا آوردم و گفتم:" سلام شهرام! از اين ورا؟" خنده اي تحويلم داد و گفت:" ما که هميشه اين دور و بر تلپيم، شما يهو غيبت زده بود...." گفتم:" حالا که اينجام! اوضاع تو چطوره؟" شهرام گفت:" نود و نه درصد حله! مونده يه پاساژ که اونم امروز فردا دارم ميفروشم بره پي کارش، بگذريم، کارا چطور پيش ميره؟ همه چي حله؟" سرم را به سمتي چرخاندم و گفتم:" چي ميشه اگه بگم...من ديگه نيستم؟"

ادامه نوشته

فصل اول-قسمت هشتم

به نام خدا

به زور زنگ موبایل بالاخره بیدار شدم.خسته و درمانده از شبی تلخ و کابوس وار.شبی که می خواست به ما بفهماند همین اندک درآمدی هم که داشتیم قرار است از دستمان بپرد.

صدای موبایل مرا از افکارم خارج کرد.صفحه گوشی را نگاه کردم،حمید بود،پاسخ دادم:"الو سلام...چی؟ ها! تازه یادم اومد،خوب شد گفتی. کجایی؟...خب من الان راه میوفتم...خداحافظ."

ادامه نوشته

فصل اول-قسمت هفتم

به نام خدا


گواهینامه آن دختر -سارا ایزدپناه- را روی میز انداختم و گفتم:"این باشه واسه بعد." خوابم نمی آمد ولی رفتم که بخوابم. چیزی شبیه تخت داشتم که به آن تایتانیک می گفتم،چرا نمی دانم،بی دلیل به ذهنم رسیده بود...
خلاصه رفتم به تایتانیک و لنگر انداختم. همانطور که گفتم خوابم نمی آمد،زیر لب شعر مورد علاقه ام را می خواندم:" شبا که ما میخوابیم...عمو پلیسه بیداره...ما خواب خوش میبینیم...اون دنبال شکاره...عمو پلیسه زرنگه...با دزدا خوب میجنگه...اونا رو زود میگیره...عمرا...اشتباه همینجاست."
لنگر کشیدم و از تایتانیک برخاستم و گفتم:"بریم ببینیم عمو پلیسه بیداره یا نه!"
ادامه نوشته

فصل اول-قسمت ششم

به نام خدا


انقدر خوشحال بودم که فکر نمی کردم چیزی مهم تر از کیفی که الان دستم است در دنیا وجود داشته باشد.توی اتاق پشت میزم نشسته بودم و زل زده بودم به کیف. با اینکه خیلی خوشحال بودم ولی هنوز یک سوال توی ذهنم بود،این که چطور هیچ کدام از چیز های توب کیف دست نخورده؟ کلی باید مدارک زیر و رو می شد تا آدرسی از من پیدا شود،یا این شخص علم غیب داشته یا اینکه خیلی منظم و مرتب بوده!.
ادامه نوشته

قسمت سوم

پنجم فوریه 8:04
آسایشگاه روانی،جنگل پایین
روباه مکار به همراه آقا گرگه داشتن توی راهرو به سمت اتاق گربه نره حرکت می کردن.آقا گرگه گفت:"حال عمومی اش چطوره؟" روباه مکار گفت:"خوبه ولی نه خیلی...همه رو میشناسه ولی نمیخواد به یاد بیاره،میتونه حرف بزنه ولی ساکته..." آقا گرگه گفت:"خیلی ناراحتم که میبینم بهترین دوستام الان حال و روز خوشی ندارن."
وقتی رسیدن روباهه مکار گفت:"امیدوارم روز خوبش باشه!"
رفتن داخل اتاق؛گربه نره یه گوشه اتاق روی زمین نشسته بود و زل زده بود به دیوار رو به روش.روباه مکار رفت سمتش و گفت:"سلام گربه نره..." کمی مکث کرد اما گربه نره جوابی نداد،روباه مکار ادامه داد:" یه نفر اومده ببینتت" گربه نره همچنان بی تفاوت زل زده بود به دیوار.آقا گرگه جلو اومد و خیلی آروم گفت:"بلند شو گربه نره... نمیخوای بدهی تو صاف کنی؟" نگاه گربه نره از دیوار کنده شد،سرش و بالا آورد و به آقا گرگه نگاه کرد،نفس نفس زنان گفت:"بالاخره اومدی!...خیلی منتظرت بودم." روباه مکار که گیج شده بود گفت:"منتظرش بودی؟ کدوم بدهی؟ شما از چی حرف میزنین؟" گربه نره بدون توجه به سوال روباه مکار سرش و پایین انداخت و با بغض گفت:"دیر اومدی آقا گرگه،دیر..."
آقا گرگه گفت:"شاید دیر اومده باشم ولی واسه انجام خیلی کارا هنوز دیر نشده...بلند شو گربه نره،خیلی کار داریم." روباه مکار که هنوز گیج بود گفت:"میشه یکم واضح تر حرف بزنین؟" آقا گرگه گفت:"به موقه اش می فهمی، واسه آخرین بار بهت می گم گربه نره...من دارم میرم،اگه دوست داشتی بیا." گربه نره ساکت موند و حرفی نزد.آقا گرگه به روباه مکار گفت:"بریم..." آقا گرگه از اتاق رفت بیرون و روباه مکار هم دنبالش بیرون رفت توی راهرو به آقا گرگه گفت:"پس چرا ولش کردی؟یکم زور میزدی راضی میشد." آقا گرگه گفت:" نترس؛میاد...هرکی یه لمی داره."
از آسایشگاه بیرون اومدن و هنوز دور نشده بودن که یه صدایی از پشت سر گفت:"هنوزم بلد نیستی ناز بکشی! هنوزم حرف حرفه خودته!" روباه مکار برگشت و با دیدن گربه نره کلی ذوق کرد و گفت:"باورم نمیشه...بالاخره از اون دخمه اومدی بیرون...چه سریع مرخصت کردن!" گربه نره گفت:"مرخصم نکردن،در رفتم،تو که خوب میدونی من به قانون آلرژی دارم...حالا بگید ببینم،برنامه چیه؟" آقا گرگه گفت:"خرده حساب قدیمی...حانم بزی!"

پنجم فوریه 8:48
مخفیگاه سابق آقا گرگه

آقا گرگه گفت:"یادش بخیر...جایی که تمام اون نقشه ها کشیده شد،جایی که یه زمانی رونق داشت...حالا چرا گرگین اینجا قایم شده؟" گربه نره گفت:"میخواست جایی باشه که رنگ و بوی تو رو داشته باشه،اون آخریا میگفت بعد آقا گرگه جنگل صفا نداره." آقا گرگه گفت:"خراب همین رفاقتشم..."
وقتی به مخفیگاه رسیدن آقا گرگه داخل رفت و به بقیه گفت منتظر بمونن.روباه مکار و گربه نره کنار درختی که نزدیک در بود نشستن.کمی سکوت بر فضا حکم فرما شد و بعد از اون روباه مکار سرفه ای کرد و گفت:"گربه نره!" گربه نره گفت:"ها؟" روباه مکار گفت:"خیلی دلم واسه صدات تنگ شده بود...بی مرام این همه وقت هر روز هر رزو بهت سر میزدم یه کلمه باهام حرف نزدی...حالا راستشو بگو،واسه چی منتظر آقا گرگه بودی؟"
گربه نره گفت:"حکایت بدهی من به آقا گرگه ماله خیلی وقته پیشه،قبل از اینکه با تو آشنا بشم،اون منو از دست اسپایک نجات داد.اگه اون نبود من هنوز نوکر اون سگ بی ریخت بودم." روباه مکار با تعجب گفت:"اسپایک؟ همون سگی که رفیقه جری بود؟ همون که میونه خوبی با تام نداشت؟" گربه نره با شنیدن اسم تام عصبانی شد و خیز برداشت و یقه روباه مکار و گرفت و گفت:"اسم اون عوضی رو جلوی من نیار..." روباه مکار گفت:"باشه، چشم،ببخشید...حالا بقیشو بگو..." گربه نره ادامه داد:"بعدش به من میدون داد و خیلی حقه ها بهم یاد داد و دست آخر هم منو با تو آشنا کرد تا با هم کار کنیم."
روباه مکار گفت:"ما که سر چیز دیگه با هم آشنا شدیم،قضیه همون پسر چوبیه...تازه من اومدم تو رو پیدا کردم و گفتم این پسره ساده اس بیا گولش بزنیم." گربه نره گفت:"این چیزیه که تو فکر می کنی،اصل قضیه اینه که واست گفتم." روباه مکار گفت:"جالبه...من و باش فکر می کردم زرنگ تر خودم نیست،نگو آقا گرگه هم مارمولکی بوده واسه خودش...راستی این چرا صدایی ازش نمیاد...بریم تو؟" گربه نره یکم فکر کرد و گفت:"می ترسم، آخه گفت همین جا بمونید...ولی بریم."
روباه مکار و گربه نره پا به مخفیگاه گذاشتن و آقا گرگه رو دیدن که به همراه گرگین نشستن و سر به دیوار گذاشتن.معلوم بود کلی گریه کردن و واسه هم قصه گفتن.وقتی آقا گرگه روباه مکار و گربه نره رو دید گفت:" نگاه کن گرگین...ما تنها نیستیم،اینا هم برگشتن تا بهمون کمک کنن...دوران پاکی و سفیدی دیگه تموم شد،دوباره ما میشیم سلطان جنگل....

پایان قسمت سوم