خنک ان قمار بازی که بباخت انچه بودش###بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر |
تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من
دو شب عشق ،دو شب ترس ، دو شب شبیه صد شب
دو شب صدای موندن ، دو شب ندای رفتن
دو شب دو چشم گریون ،زن با موی پریشون
مرد دوباره حیرون ، دو شب صدای زندون
دو شب ،دو قدم ، فاصله ،دو قدم
مرد دور زن بچرخ ،زن مردو دور زدن !
ایول به اون چشمات ، چشمات چشمات چشمات
دور نبود ای کاش ،ای کاش ای کاش ای کاش
مرد اینارو محکم کم کم میگفت و نم نم زن حس میکرد
که مجنون از دست رفت ، خیلی تلخ ...
مثل سرگذشت زن ،پیک تویِ دست مرد
تل ، تلخ ، تلخ ، تلخ . . . .
مرد مست تک لیلا ، لیلا مست مجنونها
شاید اونشب اون خونه ، قصد قتل مجنون داشت
تو آب نشو سراب کن ؛ خراب نشو خراب کن
من جلوی تو قلافم ،تو تیغ چشمُ غلاف کن !
مرد اینا رو محکم کم کم میگفت و نم نم زن حس میکرد
که مجنون از دست رفت خیلی تلخ !
مرد پر از شک شهر ، تلخ تر از هر دو شب
من عاشق چشماتم ، من عاشق چشماتم
ماتم ماتم ماتم ، من چه ساده دل دادم ، دادم دادم دادم
فریادم کولی ام ، بی پردم، سادم سادم سادم !
دل خونم خونم خونم ،نم نم بارونم ! دو شب با تو مهمونم !
مرد اینارو محکم کم کم میگفت و نم نم زن حس میکرد
مجنون از دست رفت خیلی تلخ
من رفتنامو رفتم ،برگشتنامو گشتم
چشمک به چشم هر چشایی بستم ،من از دنیا خستم
دل خون ، دل خون نشو ! لیلای تو هرزه ست ...
مجنون مجنون نشو ...
چشمای زن اینارو نم نم میگفت و لب های زن ، سکوتو ترجیح داد ...
دو شب دو شمع روشن ، شراب تلخ مردن !
دوشب شکایت از مرد ، دو شب خیانت از زن !
فقط اين که در آن صورت
ديگر زندگى من نبود,,,
وقتی تو نیستی …
شادی کلام نامفهومی ست
و ” دوستت میدارم ” رازی ست
که در میان حنجره ام دق میکند
و من چگونه بی تو نگیرد دلم ؟
اینجا که ساعت وآیینه و هوا … به تو معتادند
فرقي نميكنه
گاهي وقتا،هيچي با هـيچي فرقي نميكنه
شب باشد يا روز
زمستون باشد يا تابستون
چاي بخوري يا يه كوفت ديگه
ضبط مسخره ات اينور تلوزيون مسخره ات باشه يا اونورش
پرده پنجره كشيده باشه يا نباشه
سيگار بكشي يا نكشي
دوستات پيشت باشن يا نباشن
خوشبو كننده هوا سرت را به درد آورده باشه يا نياورده باشه
جواب سلام صاحب خونه را با لبخند بدي يا بي لبخند
اجلاسيه سازمان ملل راه حلي براي آتش بس در افغانستان پيدا كرده باشه يا نه
افغانستان بدبخت باشه يا خوشبخت
زنان افغاني زن باشن يا كابوس
سيگارت زر باشه يا مالبرو
تو رسانه ها و مطبوعات ديگران را بكوبي يا نكوبي
هر چي زور بزني يادت بياد يا نياد
تيغ رو صورتت باشه يا صورتت زير تيغ
آره
فرقي نميكنه
گاهي وقتا هيچي با هيچي فرقي نميكنه
پولت از پارو بالا بره يا پاروت از پول
عاشق باشي يا كيف قاپ
آواز بخوني يا گريه كني
عمود ايستاده باشي يا افقي وارونه
تلفن يه زنگ بزنه يا پنج زنگ
گوشي را برداري يا بر نداري
شامت نون و پازچه باشه يا پيازچه و نون
اصلن زنده باشي يا مرده
آره فرقي نميكنه
گاهي وقتا هيچي با هيچي فرقي نميكنه
همين حالا يا چند ساعت ديگه
امروز يا فردا
عواض اتوبان
زمستون بي برف
برف هاي بي كلاغ
كلاغ هاي بي چنار
شاعران بي شعر
سكته ي دوم
حالا يا هرگز
آره فرقي نميكنه
هيچي با هيچي فرقي نميكنه
خب داره ديرم ميشه
بايد برم
در كه بسته شد
ديگه فرقي نداره
فاصله ات با من صد متر باشه يا يك قرن
وقتي نميبينمت
چشام باشن يا نباشن
وقتي نيستي ديگه
برام هيچي با هيچي فرق نميكنه
شعرم شعر باشه يا معر
آره
اينطوري
كه
اونجوري ميشه
کیستی که من
این گونه
به اعتماد
نام ِ خود را
با تو می گویم …
کلید ِ خانه ام را
در دست ات می گذارم…
نان ِ شادی های ام را
با تو قسمت می کنم!
به کنارت می نشینم و
بر زانوی تو
این چنین آرام …
به خواب می روم ؟
کیستی که من
این گونه به جد
در دیار ِ رویاهای خویش
با تو درنگ می کنم ؟
نشستهام در قطار
و به جايی میروم
كه خانهها
كه درختان
میگريزند از آن
برای من
نگاهت سیب است!!!
مرا هرچند بي تو صبر و طاقت نيست برو! اما بدان رسم رفاقت نيست دوباره شب،دوباره فال با حافظ دگر حرفي ندارم من،خداحافظ!
ای لنگر تسکین!
ای تکانهای دل!
ای آرامش ساحل!
با توام
ای نور!
ای منشور!
ای تمام طیفهای آفتابی!
ای کبود ِ ارغوانی!
ای بنفشابی!
با توام ای شور، ای دلشورهی شیرین!
با توام
ای شادی غمگین!
با توام
ای غم!
غم مبهم!
ای نمیدانم!
هر چه هستی باش!
اما کاش...
نه، جز اینم آرزویی نیست:
هر چه هستی باش!
اما باش!
مرا قضاوت نکن رفیق !!!
اینجا توفقط نوشته ام را میبینی و میخوانی ،
نه سرگذشتم را ..
من چشمهایـــم را بستم و تو قایــم شدی .. من هنـــوز روزها را می شــمارم! و تـــو پیدا نمیشوی ! یا من بازی را بلــد نیستم ! یا تو جر زدی !
پــــــــــاییزی دوباره از لابه لای فصول از راه رسید تا از نو، با بازی رنگهایش بازیگردان این فصل هزار و یک رنگ باشد. زیباترین فصل من عاشقانه ترین فصل من از راه رسید تا با زردی برگهایش، برگی دیگر از فصل زندگــــــــــی مرا باری دیگر ورق بزند... پــــــــــاییز جان سلام، آمدنت به خوشی باشد برای من و عزیزانم و حتی بدخواهان و بد کردگان با من ... ! پـــــــــاییزم چشمانت را به رویم خیره کرده ای؟؟؟!!!!!! قربان مستی نگاهت که دوباره آرام آرام آمده ای و حضورت را با خش خش برگها به اعلام گذاشته ای... پــــــــــاییزم تو که دوباره آمده ای و با چشمان بزرگت برای سه ماهی دیگر زل خواهی زد به من و زندگــــــــــی من، چرا رفتن جان و خستگی هایم را حتی اشکهایم را نمی بینی!!!!!!! پــــــــــاییز جان، مگر این دنیا چقدر طولانی است که بدی هایش تمامی ندارد؟! خودت جای من، تحمل این همه پر دردی و بی عشقی را داری؟!!! پــــــــــاییز جان، دارم راهی سکوت می شوم نه اینکه حرفی برای گفتن نباشد، هست حرف هست عشق هست بغض هست درد هست !!! ... اما پــــــــــاییزم... چه بگویم وقتی نه در آرزوهایت حرفی از رویای با من بودن است نه در روزهایت تلاشی برای ورق زدن فصل زرد زنــــــــــدگی من...! گمان مبر همیشه حوالی خواب های تو بیدارم ، گمان مبر که همیشه عاشقانه می نویسم و می خوانمت عشق ... به زخم که برسد ، سکوت می شود ... زخم که عمیق شود... بیداری ِ دل ، درد دارد ... من در این بغض های هر لحظه ، در این دلتنگی های مدام، در این آشفتگی های دقایقم دارم سکــــــــــــــــــوت می شوم ... با من از عشق، از ورق خوردن زردی ها، از رسیدن بهار، از پاییزی سبز و عاشقانه چیزی بگـــو پـــــاییزم با من چیزی بگو....................
|
|
BLOGFA.COM |
|