خنک ان قمار بازی که بباخت انچه بودش###بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
 

همین که تمام دَرها روی پاشنه ی غیرتِ تو می چرخند همین که پایت را یک وجب از گلیم اِعتقادت آن طرف تر نمی گذاری همین که سوزنت را نخِ امید می کنی تا به تنِ زندگی جامه ی مردانگی بدوزی سرت را بالا بگیر از ارتفاع غیرتت به درد لبخند بزن و از دیدِ شرف به زندگی نگاه کن دُرست از همان زاویه که دنیا جِدیَت اِعتقادت را باور کرده است

زنان، بیشترین قربانیان همیشه ی تاریخ بوده اند .
تنها موجوداتی که اسم اعظم عشق را از برند
زیرا که مادرند .
زیبایی از عشق پدید می آید ، همانگونه که روز از خورشید .
و ما به دست خودمان ابرهای مسموم می سازیم .
به دور از چشم خورشید در سایه ی بارانهای مسمومش ، همه چیز را مغشوش می کنیم .
ازعشق برای زنان هوویی ساختیم
که چشم ها را بر حضور عینی و علمی شان کور کرده است .
و عاصی می شویم و دیوانه .
وقتی عشق را می بینیم که با چادر کج و زنبیل پر از خِرت و پِرت های نا زیبا با مرغ مرده ، نفس نفس زنان به خانه می آید .
مرغی که با بد بختی به دست آمده است!
واقعیات از تخیلات قوی ترند .
و مکرراً تکرار می کنیم
که هیچ چیز خیال انگیز تر از خود واقعیت نیست.
پا برهنه به استقبال عشقی بروید که با زنبیل و مرغ مرده می آید
و مادران را دریابید ، که اگردیر شود می میرند و بخشی از ما را با خود به زیر گل می برند.
حریم محدود اندیشه های ما همچنان محدود خواهد ماند و ما مرتب تکرار می شویم با صورت مسئله ای که بر تخته حیات باقی است .

تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم

ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من

eshtebah kardi,,,

دو شب عشق ،‌دو شب ترس ، دو شب شبیه صد شب

دو شب صدای موندن ،‌ دو شب ندای رفتن

دو شب دو چشم گریون ،‌زن با موی پریشون

مرد دوباره حیرون ، دو شب صدای زندون

دو شب ،‌دو قدم ،‌ فاصله ،‌دو قدم

مرد دور زن بچرخ ،‌زن مردو دور زدن !

ایول به اون چشمات ،‌ چشمات چشمات چشمات

دور نبود ای کاش ،‌ای کاش ای کاش ای کاش

مرد اینارو محکم کم کم میگفت و نم نم زن حس میکرد

که مجنون از دست رفت ،‌ خیلی تلخ ...

مثل سرگذشت زن ،‌پیک تویِ دست مرد

تل ، تلخ ، تلخ ، تلخ . . . .

مرد مست تک لیلا ،‌ لیلا مست مجنونها

شاید اونشب اون خونه ، قصد قتل مجنون داشت

تو آب نشو سراب کن ؛‌ خراب نشو خراب کن

من جلوی تو قلافم ،‌تو تیغ چشمُ غلاف کن !

مرد اینا رو محکم کم کم میگفت و نم نم زن حس میکرد

که مجنون از دست رفت خیلی تلخ !

مرد پر از شک شهر ،‌ تلخ تر از هر دو شب

من عاشق چشماتم ، من عاشق چشماتم

ماتم ماتم ماتم ،‌ من چه ساده دل دادم ،‌ دادم دادم دادم

فریادم کولی ام ،‌ بی پردم، سادم سادم سادم !‌

دل خونم خونم خونم ،‌نم نم بارونم ! دو شب با تو مهمونم !‌

مرد اینارو محکم کم کم میگفت و نم نم زن حس میکرد

مجنون از دست رفت خیلی تلخ

من رفتنامو رفتم ،‌برگشتنامو گشتم

چشمک به چشم هر چشایی بستم ،‌من از دنیا خستم

دل خون ، دل خون نشو ! لیلای تو هرزه ست ...

مجنون مجنون نشو ...

چشمای زن اینارو نم نم میگفت و لب های زن ،‌ سکوتو ترجیح داد ...

دو شب دو شمع روشن ،‌ شراب تلخ مردن !‌

دوشب شکایت از مرد ،‌ دو شب خیانت از زن !

,,,

اگرکسی شب سرما به ابرها زدو گم شد مرا به یاد بیارید وبا ستاره ی چشمم برای راه بلدها نشانه ای بگذارید برای این گل قرمز نماز مرده بخوانید مرا شمرده بخوانید برای خاکسپاری تمام باغچه ها را به مادرم بسپارید دودانگ پیرهنم را دوپاره ازکفنم را به چشمهام بدوزید سپس ملال تنم را دوبال پر زدنم را دراین کفن بگذارید لباس گرم بپوشید به این اتاق مبادا بهارآمده باشد کدام فصل من ارسال مصممید که امسال سر از کدام درآرید به همسری که ندارم به نقل قول بگویید چه دوست داشتنی بود شما آهای شماها شماکه همسرخود را همیشه دوست ندارید برادران عزیزم شمیم ملحفه هایش کنار میزشما بود پدرعزیز شما بود کسالت پدرم را مگربه یاد ندارید به خواهران صبورم خبردهید که یلدا تصادفا شب فرداست تولدم شب یلداست مقدراست که فردا بدون وقفه ببارید زیاد امید ندارم که ازتپیدن قلبم گلی دوباره بروید مگربهار که سرشد کنارسنگ مزارم دلی دوباره بکارید کدام قله کدام اوج منی که اینهمه کوهم از این جهان به ستوهم من ازشکار نکردن شما ازاینکه شکارم نبوده اید شکارید غروب شد همه رفتند در ایستگاه کسی نیست چه خوب شد همه رفتند چه ساده اید که دایم کنار این چمدانها درانتظارقطارید به این اتاق مبادا بهارسر زده باشد بهارسرزدو سرشد خروس خوان سحرشد ستاره های من آیا خیال خواب ندارید

سیمین بهبهانی

گفتا که می بوسم تو را ، گفتم تمنا می کنم
گفتا اگر بیند کسی ، گفتم که حاشا می کنم
گفتا ز بخت بد اگر ، ناگه رقیب آید ز در
گفتم که با افسونگری ، او را ز سر وا می کنم
گفتا که تلخی های می گر نا گوار افتد مرا
گفتم که با نوش لبم ، آنرا گوارا می کنم
گفتا چه می بینی بگو ، در چشم چون آیینه ام
گفتم که من خود را در آن عریان تماشا می کنم
گفتا که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند
گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم
گفتا که پیوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم
گفتا اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو
گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم سیمین بهبهانی

 

چرا رفتی، چرا؟- من بی قرارم به سر، سودای آغوش تو دارم نگفتی ماهتاب امشب چه زیباست؟ ندیدی جانم از غم ناشکیباست؟ نه هنگام گل و فصل بهارست؟ نه عاشق در بهاران بیقرارست؟ نگفتم با لبان بستهٔ خویش به تو راز درون خستهٔ خویش؟ خروش از چشم من نشنید گوشت؟ نیاورد از خروشم در خروشت؟ اگر جانت ز جانم آگهی داشت چرا بی تابیم را سهل انگاشت؟ کنار خانهٔ ما کوهسارست ز دیدار رقیبان برکنارست چو شمع مهر خاموشی گزیند شب اندر وی به آرامی نشیند ز ماه و پرتو سیمینهٔ او حریری اوفتد بر سینهٔ او نسیمش مستی انگیزست و خوشبوست پر از عطر شقایق های خودروست بیا با هم شبی آنجا سرآریم دمار از جان دوری ها برآریم خیالت گرچه عمری یار من بود امیدت گرچه در پندار من بود بیا امشب شرابی دیگرم ده ز مینای حقیقت ساغرم ده دل دیوانه را دیوانه تر کن مرا از هر دو عالم بی خبر کن بیا! دنیا دو روزی بیشتر نیست پی ِ فرداش فردای دگر نیست بیا... اما نه، خوبان خود پرستند به بندِ مهر، کمتر پای بستند اگر یک دم شرابی می چشانند خمارآلوده عمری می نشانند درین شهر آزمودم من بسی را ندیدم باوفا زآنان کسی را تو هم هر چند مهر بی غروبی به بی مهری گواهت این که خوبی گذشتم من ز سودای وصالت مرا تنها رها کن با خیالت

خدا نکند دوست داشتنت جدی شود

آنگاه

دل تنگت که می شوم
سیر میشوم از تمام شهر

پناهم
دستانی می شود که کلافگی
صورتم را میان خویش گم می کند

آرامشم
اشک های می شود که
پلک هایم را برای خوابی عمیق آماده می کند
تا چشمانم نبودنت را کمتر به رخم بکشند

آرزویم
دعای میشود که
دعایم مستجاب نشود
و دوست داشتنت جدی شود

آخر
فرشته ها لایق دوست داشتن هستند

زندگى
چه بسا
آسان تر می بود
اگر تو را
نديده بودم

فقط اين که در آن صورت
ديگر زندگى من نبود,,,

طاقت میاریم

طاقت میاریم... "باید"طاقت بیاریم. همیشه باهمیم. مهم اینه. گوربابای دنیا واین فاصله! منومحبوبمو هیچی نمیتونه ازهمدیگه جداکنه. فاصله که هیچی،"مرگ"هم نمیتونه!!!

 

دنیای تو در یک چمدان سرمه ای جا می شود...
دستگیر ه هایش را می گیری و دور میشوی
دنیای من اما کوچک تر است...

خیلی کوچک تر...
درست به اندازه ی عکست در یک قاب عکس 10.13

با تو زندگی را آنگونه در دهان مزه مزه میکنم
که هراسِ افتادنِ هجای کوچکی از لبانم
بر لرزشِ اِدای زبان پیش نیاید
با تو زندگی آسان نیست
باید دست شست از مرگ
پس رقیبِ زندگی فقط خودم هستم
یک دست رو به روی یک دست
یک چشم رو به روی یک چشم
وَ گفتگوی تن با موج‌های پیراهنِ هستی
شعار نیست
شعر نیست
صحبتِ سه ثانیه تاخیر تا مُردن است
چند تصویر از زندگی؟
چند تصویر از تو؟

...

وقتی تو نیستی …

شادی کلام نامفهومی ست

و ” دوستت می‌دارم ” رازی‌ ست


که در میان حنجره‌ ام دق می‌کند


و من چگونه بی‌ تو نگیرد دلم ؟


اینجا که ساعت وآیینه و هوا … به تو معتادند

mansob be hosein panahi


فرقي نميكنه

گاهي وقتا،هيچي با هـيچي فرقي نميكنه

شب باشد يا روز

زمستون باشد يا تابستون

چاي بخوري يا يه كوفت ديگه

ضبط مسخره ات اينور تلوزيون مسخره ات باشه يا اونورش

پرده پنجره كشيده باشه يا نباشه

سيگار بكشي يا نكشي

دوستات پيشت باشن يا نباشن

خوشبو كننده هوا سرت را به درد آورده باشه يا نياورده باشه

جواب سلام صاحب خونه را با لبخند بدي يا بي لبخند

اجلاسيه سازمان ملل راه حلي براي آتش بس در افغانستان پيدا كرده باشه يا نه

افغانستان بدبخت باشه يا خوشبخت

زنان افغاني زن باشن يا كابوس

سيگارت زر باشه يا مالبرو

تو رسانه ها و مطبوعات ديگران را بكوبي يا نكوبي

هر چي زور بزني يادت بياد يا نياد

تيغ رو صورتت باشه يا صورتت زير تيغ

آره

فرقي نميكنه

گاهي وقتا هيچي با هيچي فرقي نميكنه

پولت از پارو بالا بره يا پاروت از پول

عاشق باشي يا كيف قاپ

آواز بخوني يا گريه كني

عمود ايستاده باشي يا افقي وارونه

تلفن يه زنگ بزنه يا پنج زنگ

گوشي را برداري يا بر نداري

شامت نون و پازچه باشه يا پيازچه و نون

اصلن زنده باشي يا مرده

آره فرقي نميكنه

گاهي وقتا هيچي با هيچي فرقي نميكنه

همين حالا يا چند ساعت ديگه

امروز يا فردا

عواض اتوبان

زمستون بي برف

برف هاي بي كلاغ

كلاغ هاي بي چنار

شاعران بي شعر

سكته ي دوم

حالا يا هرگز

آره فرقي نميكنه

هيچي با هيچي فرقي نميكنه

خب داره ديرم ميشه

بايد برم

در كه بسته شد

ديگه فرقي نداره

فاصله ات با من صد متر باشه يا يك قرن

وقتي نميبينمت

چشام باشن يا نباشن

وقتي نيستي ديگه

برام هيچي با هيچي فرق نميكنه

شعرم شعر باشه يا معر

آره

اينطوري

كه 

اونجوري ميشه



کیستی که من
این گونه
به اعتماد
نام ِ خود را
با تو می گویم …
کلید ِ خانه ام را
در دست ات می گذارم…
نان ِ شادی های ام را
با تو قسمت می کنم!
به کنارت می نشینم و
بر زانوی تو
این چنین آرام …
به خواب می روم ؟
کیستی که من
این گونه به جد
در دیار ِ رویاهای خویش
با تو درنگ می کنم ؟



نشسته‌ام در قطار
و به جايی می‌روم
كه خانه‌ها
كه درختان
می‌گريزند از آن


برای من

نگاهت سیب است!!!


مرا هرچند بي تو صبر و طاقت نيست

برو! اما بدان رسم رفاقت نيست


دوباره شب،دوباره فال با حافظ

دگر حرفي ندارم من،خداحافظ!




ای لنگر تسکین!
ای تکانهای دل!
ای آرامش ساحل!
با توام 
ای نور!
ای منشور!
ای تمام طیف‌های آفتابی!
ای کبود ِ ارغوانی! 
ای بنفشابی!
با توام ای شور، ای دلشوره‌ی شیرین!
با توام 
ای شادی غمگین!
با توام 
ای غم!
غم مبهم!
ای نمی‌دانم!
هر چه هستی باش!
اما کاش...
نه، جز اینم آرزویی نیست:
هر چه هستی باش!
اما باش!

باور کردم تنهايي را . . . چقدر دلم کسي را نمي خواهد امشب . .


مرا قضاوت نکن رفیق !!!

اینجا توفقط نوشته ام را میبینی و میخوانی ،

نه سرگذشتم را ..


من چشمهایـــم را بستم و تو قایــم شدی ..

من هنـــوز روزها را می شــمارم!

و تـــو پیدا نمیشوی !

یا من بازی را بلــد نیستم !

یا تو جر زدی !


پــــــــــاییزی دوباره از لابه لای فصول از راه رسید تا

از نو، با بازی رنگهایش بازیگردان این فصل هزار و یک رنگ

باشد.

زیباترین فصل من عاشقانه ترین فصل من از راه رسید تا با

زردی برگهایش، برگی دیگر از فصل زندگــــــــــی مرا باری

دیگر ورق بزند...

پــــــــــاییز جان سلام، آمدنت به خوشی باشد برای من و

عزیزانم و حتی بدخواهان و بد کردگان با من ... !

پـــــــــاییزم چشمانت را به رویم خیره کرده ای؟؟؟!!!!!!

قربان مستی نگاهت که دوباره آرام آرام آمده ای و حضورت را

با خش خش برگها به اعلام گذاشته ای...

پــــــــــاییزم تو که دوباره آمده ای و با چشمان بزرگت

برای سه ماهی دیگر زل خواهی زد به من و زندگــــــــــی

من، چرا رفتن جان و خستگی هایم را حتی اشکهایم را نمی

بینی!!!!!!!

پــــــــــاییز جان، مگر این دنیا چقدر طولانی است که بدی

هایش تمامی ندارد؟!

خودت جای من، تحمل این همه پر دردی و بی عشقی را داری؟!!!

پــــــــــاییز جان، دارم راهی سکوت می شوم

نه اینکه حرفی برای گفتن نباشد،

هست

حرف هست

عشق هست

بغض هست

درد هست !!! ...  

اما پــــــــــاییزم... چه بگویم وقتی نه در آرزوهایت

حرفی از رویای با من بودن است  نه در روزهایت تلاشی برای

ورق زدن فصل زرد زنــــــــــدگی من...!

گمان مبر همیشه حوالی خواب های تو بیدارم ، گمان مبر که همیشه

عاشقانه می نویسم و می خوانمت

عشق ... به زخم که برسد ، سکوت می شود ...

زخم که عمیق شود...

بیداری ِ دل ، درد دارد ...

من در این بغض های هر لحظه ، در این دلتنگی های مدام، در

این آشفتگی های دقایقم دارم سکــــــــــــــــــوت می

شوم ...  

با من از عشق، از ورق خوردن زردی ها، از رسیدن بهار، از

پاییزی سبز و عاشقانه چیزی بگـــو

پـــــاییزم با من چیزی بگو....................

 

 

 
  BLOGFA.COM