منم ....

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن منم که دیده نیالوده‌ام به بد دیدن

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقت ما کافریست رنجیدن

به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن

مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن

به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن

به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشید

ن عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن

ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب که گرد عارض خوبان خوش است گردیدن

مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن

 

 

 

87

خوش باش که هر که راز داند داند که خوشی خوشی کشاند شیرین چو شکر تو باش شاکر شاکر هر دم شکر ستاند

3

داستان کوتاه پندآموز ولیعهد پادشاه را با هم بخوانیم مجموعه : ادبیات،شعر و داستان‌ داستان کوتاه پندآموز ولیعهد پادشاه را با هم بخوانیم داستان کوتاه پندآموز ولیعهد پادشاه را با هم بخوانیم در سری مجموعه داستان کوتاه و آموزنده سایت امروز نیز برای شما داستان خواندنی را همراه با درس های فراوان قرار داده ایم. روزی روزگاری پادشاهی سه پسر داشت و باید از بین آنها یکی را به عنوان ولیعهد خود انتخاب می کرد. انتخاب مشکلی بود چون هر سه پسر بسیار زیرک و شجاع بودند. با وزیر خود مشورت کرد و هر سه پسر را نزد خود خواست و به هر کدام یک کیسه دانه گل داد و گفت: من مدتی به سفر می روم و از شما انتظار دارم تا وقتی برمی گردم این دانه گلها را تر و تازه به من باز گردانید و هر کس بهتر از دیگران از آنها مواظبت کند ولیعهد من خواهد بود. پسر اول دانه ها را در صندوقچه ای آهنین گذاشت و درش را مهر و موم کرد. پسر دوم آنها را به بازار برد و فروخت و نزد خود اندیشید وقتی پدرم بازگشت به بازار می روم و دانه های تازه می خرم و به او بازمی گردانم. پسر سوم دانه ها را به باغچه برد و همه را کاشت بعد از مدتی پدر از سفر بازگشت. پسر اول در صندوقچه را باز کرد. تمام دانه ها پوسیده و از بین رفته بودند. پسر دوم زود به بازار رفت و دانه های تازه خرید و به نزد پدر آورد. پادشاه کار او را تحسین کرد. و اما پسر سوم پدر را به باغچه برد و گلهای شاداب را نشانش داد و گفت: به زودی همهء گلها تخم تازه خواهند داد و آن دانه ها را به شما خواهم داد. پدر به هوش و زیرکی پسرسوم آفرین گفت و او را به عنوان ولیعهد خود انتخاب کرد. زیرا که این دقیقا کاری بود که با دانه گل باید می کرد.دانه گل برای کاشتن و پرورش دادن و استفاده از زیبایی و عطر آن است. و درون همه ما خداوند دانه های استعداد های بسیاری گذارده است. آنها را در صندوقچه نگذاریم تا از بین بروند. به بطالت هم از دستشان ندهیم. بلکه آنها را بکاریم و آبیاری کنیم و پرورش دهیم تا هر کدام گیاهی سبز شاداب و باطراوت شوند. اگر شجاعت به سلطه گرفتن نفس مان را داشته باشیم روزی این گیاه به گل خواهد نشست. گلی زیبا و معطر! دانه عشق و محبت را در دل بکاریم! منبع : پارس ناز

داستان کوتاه پندآموز ولیعهد پادشاه را با هم بخوانیم

مجموعه : ادبیات،شعر و داستان‌

داستان کوتاه پندآموز ولیعهد پادشاه را با هم بخوانیم

داستان کوتاه پندآموز ولیعهد پادشاه را با هم بخوانیم 

در سری مجموعه داستان کوتاه و آموزنده سایت امروز نیز برای شما داستان خواندنی را همراه با درس های فراوان قرار داده ایم. روزی روزگاری پادشاهی سه پسر داشت و باید از بین آنها یکی را به عنوان ولیعهد خود انتخاب می کرد. انتخاب مشکلی بود چون هر سه پسر بسیار زیرک و شجاع بودند. با وزیر خود مشورت کرد

 

و هر سه پسر را نزد خود خواست و به هر کدام یک کیسه دانه گل داد و گفت: من مدتی به سفر می روم و از شما انتظار دارم تا وقتی برمی گردم این دانه گلها را تر و تازه به من باز گردانید و هر کس بهتر از دیگران از آنها مواظبت کند ولیعهد من خواهد بود.

 

پسر اول دانه ها را در صندوقچه ای آهنین گذاشت و درش را مهر و موم کرد. پسر دوم آنها را به بازار برد و فروخت و نزد خود اندیشید وقتی پدرم بازگشت به بازار می روم و دانه های تازه می خرم و به او بازمی گردانم. پسر سوم دانه ها را به باغچه برد و همه را کاشت

 

بعد از مدتی پدر از سفر بازگشت. پسر اول در صندوقچه را باز کرد. تمام دانه ها پوسیده و از بین رفته بودند. پسر دوم زود به بازار رفت و دانه های تازه خرید و به نزد پدر آورد. پادشاه کار او را تحسین کرد. و اما پسر سوم پدر را به باغچه برد و گلهای شاداب را نشانش داد و گفت: به زودی همهء گلها تخم تازه خواهند داد و آن دانه ها را به شما خواهم داد.

 

پدر به هوش و زیرکی پسرسوم آفرین گفت و او را به عنوان ولیعهد خود انتخاب کرد. زیرا که این دقیقا کاری بود که با دانه گل باید می کرد.دانه گل برای کاشتن و پرورش دادن و استفاده از زیبایی و عطر آن است. و درون همه ما خداوند دانه های استعداد های بسیاری گذارده است. آنها را در صندوقچه نگذاریم تا از بین بروند.

 

به بطالت هم از دستشان ندهیم. بلکه آنها را بکاریم و آبیاری کنیم و پرورش دهیم تا هر کدام گیاهی سبز شاداب و باطراوت شوند. اگر شجاعت به سلطه گرفتن نفس مان را داشته باشیم روزی این گیاه به گل خواهد نشست. گلی زیبا و معطر! دانه عشق و محبت را در دل بکاریم!

منبع : پارس ناز

 

 

ورود کاربران
خرید بک لینک
جدیدترین ها
 

 

ورود کاربران
خرید بکلینک

3

آرایشی بهداشتی سلامتی  |  آرایشی بهداشتی سلامتی  

فروش ست سرویس بهداشتی -شلوارک لاغری-بالش ماساژور

اسباب بازی و سرگرمی  |   اسباب بازی و سرگرمی 

کلاه جادویی-توپ جادویی هاور بال-حباب ساز-تبلت کودک

پوشاک |   پوشاک

شال محرم-تیشرت محرم-تیشرت پرسپولیس-مانتو ایسان

عطر و ادکلن  |  عطر و ادکلن 

 فروش انواع عطر و ادکلن مردانه و زنانه فروش ادکلن مردانه جوپ هوم

 

خرید زیور الات  | خرید زیور الات 

دستبند-ساعت کاسیو-انگشتر-ساعت مردانه-ساعت زنانه

خرید کارتون و انیمیشن  | خرید کارتون و انیمیشن 

ماجراهای اسکار سریال ایرانی-سریال خارجی

6

بکلینک|ارزان|ارزون | بکلینک دائمی | بک لینک

شاید شما هم به این فکر افتاده ایم که چرا رقبا در صفحه اول گوگل هستند ولی ما نتوانسته ایم به صفحه اول گوگل برسیم؟

شما با کمک بک لینک های ما می توانید به صدر نتایج سعود کنید.
با خرید بک لینک ارزان و نیز خرید بک لینک دائمی می توانید خیال تان را از بایت پشتوانه سایتتان راحت کنید و به سمت نتایح اول موتور های جستجو حرکت کنید.
البته نکته تاثیر گذار غیر از بکلینک ارزان و بکلینک دائمی بحث رپرتاژ آگهی  و لینک بیلدینگ است که از اهمیت خاصی در الگوریتم گوگل برخوردار است.
در رپرتاژ اگهی شما یک متن اختصاصی در سایتهایی که دارای اتوریتی بالایی هستند قرار می دهید و این باعث میشه که گوگل سایت شما رو سایت مرجع شناسایی کند و  در نتایج بالا بیایید.    خرید بک لینک ارزان   خرید بک لینک
 

دل...

چه بخواهم 

زخدا بهتر از این
که خودش پنجره ی باز اتاقت باشد
عشق 
محتاج نگاهت باشد
خلق لبریز دعایت باشد
و دلت تا به ابد
وصل خدایی باشد
که
همین نزدیکیست...
 

زندگی...

پرمودا باترا روانشناس هندی می‌گوید : بزرگ‌ترین آتش‌های جهان را با یک فنجان آب می‌توان خاموش کرد. کافیست زمان را در یابید. یعنی به موقع اینکار انجام گیرد. زمانی که جرقه‌ای زده شد و آتش به تازگی در حال خود نمایی است همان موقع با یک فنجان آب آتش خاموش می‌شود. آسیب‌ها و گناهان را نیز در همان آغاز باید مهار کرد. بی مبالاتی و اهمال دامنه آنرا به سراسر زندگی گسترش داده و خاموش کردن آن کار بسیار دشوار و گاهی ناممکن خواهد بود .

پادشاه

ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﻰ ﺑﺎ ﻧﻮﻛﺮﺵ ﺩﺭ ﻛﺸﺘﻰ ﻧﺸﺴﺖ ﺗﺎ ﺳﻔﺮ ﻛﻨﺪ، ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﻛﻪ ﺁﻥ ﻧﻮﻛﺮ ﻧﺨﺴﺘﻴﻦ ﺑﺎﺭ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺩﺭﻳﺎ ﺭﺍ ﻣﻰ ﺩﻳﺪ ﻭ ﺗﺎ ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﺭﻧﺠﻬﺎﻯ ﺩﺭﻳﺎﻧﻮﺭﺩﻯ ﺭﺍ ﻧﺪﻳﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺑﻪ ﮔﺮﻳﻪ ﻭ ﺯﺍﺭﻯ ﻭ ﻟﺮﺯﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﺑﻰ ﺗﺎﺑﻰ ﻛﺮﺩ، ﻫﺮﭼﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﻟﺪﺍﺭﻯ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﺁﺭﺍﻡ ﻧﮕﺮﻓﺖ، ﻧﺎﺁﺭﺍﻣﻰ ﺍﻭ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪ ﻛﻪ ﺁﺳﺎﻳﺶ ﺷﺎﻩ ﺭﺍ ﺑﺮ ﻫﻢ ﺯﺩ، ﺍﻃﺮﺍﻓﻴﺎﻥ ﺷﺎﻩ ﺩﺭ ﻓﻜﺮ ﭼﺎﺭﻩ ﺟﻮﻳﻰ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﺗﺎ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺣﻜﻴﻤﻰ ﺑﻪ ﺷﺎﻩ ﮔﻔﺖ: ( (ﺍﮔﺮ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺩﻫﻰ ﻣﻦ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻃﺮﻳﻘﻰ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻣﻰ ﻛﻨﻢ. ) ) ﺷﺎﻩ ﮔﻔﺖ: ﺍﮔﺮ ﭼﻨﻴﻦ ﻛﻨﻰ ﻧﻬﺎﻳﺖ ﻟﻄﻒ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﻤﻮﺩﻩ ﺍﻯ. ﺣﻜﻴﻢ ﮔﻔﺖ: ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺑﺪﻩ ﻧﻮﻛﺮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺭﻳﺎ ﺑﻴﻨﺪﺍﺯﻧﺪ. ﺷﺎﻩ ﭼﻨﻴﻦ ﻓﺮﻣﺎﻧﻰ ﺭﺍ ﺻﺎﺩﺭ ﻛﺮﺩ. ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺭﻳﺎ ﺍﻓﻜﻨﺪﻧﺪ. ﺍﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﭼﻨﺪﺑﺎﺭ ﻏﻮﻃﻪ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺩﺭ ﺩﺭﻳﺎ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﻣﻰ ﺯﺩ ﻣﺮﺍ ﻛﻤﻚ ﻛﻨﻴﺪ! ﻣﺮﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﻫﻴﺪ! ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﻮ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﻛﺸﺘﻰ ﻛﺸﻴﺪﻧﺪ. ﺍﻭ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﻯ ﺍﺯ ﻛﺸﺘﻰ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻧﺸﺴﺖ ﻭ ﺩﻳﮕﺮ ﭼﻴﺰﻯ ﻧﮕﻔﺖ. ﺷﺎﻩ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺣﻜﻴﻢ ﺗﻌﺠﺐ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪ: ( (ﺣﻜﻤﺖ ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭ ﭼﻪ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻣﻮﺟﺐ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻏﻠﺎﻡ ﮔﺮﺩﻳﺪ؟ ) ) ﺣﻜﻴﻢ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ( (ﺍﻭ ﺍﻭﻝ ﺭﻧﺞ ﻏﺮﻕ ﺷﺪﻥ ﺭﺍ ﻧﭽﺸﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻗﺪﺭ ﺳﻠﺎﻣﺖ ﻛﺸﺘﻰ ﺭﺍ ﻧﻤﻰ ﺩﺍﻧﺴﺖ، ﻫﻤﭽﻨﻴﻦ ﻗﺪﺭ ﻋﺎﻓﻴﺖ ﺭﺍ ﺁﻥ ﻛﺲ ﺩﺍﻧﺪ ﻛﻪ ﻗﺒﻠﺎ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ ﻣﺼﻴﺒﺖ ﮔﺮﺩﺩ. ) )

زندگی...

زندگی زیباست... شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند عشق بورز به آنهایی که دلت را شکستند دعا کن برای آنهایی که نفرینت کردند و بخند که هنوز خدا آن بالا با توست... امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال که بر باد فنا رفت . . . نخوربه خدا حسرت دیروز عذاب است; مردم شهر به هوشید . . .؟ هر چه دارید و ندارید بپوشید و برقصید و بخندید که امشب سر هر کوچه خدا هست روی دیوار دل خود بنویسید خدا هست نه یکبار و نه ده بار که صد بار به ایمان و تواضع بنویسید خدا هست . . . خدا هست . . .

آسمان...

آسمان را دیدم

و آموختم که ابری شوم، بگریم و بعد ، آبی شوم

صافِ صاف ، سبکِ سبک

پرنده را دیدم

و آموختم در آسمان آبی که هیچ وقت انتهایش را ندیده ام به پرواز درآیم

برگ را دیدم

یاد گرفتم سبز باشم ، سبزِسبز ، با طراوت و شاد

و هر وقت خزان زردم کرد ، بدانم که دوباره خواهم رویید

باران را دیدم

و آموختم که پاک باشم ، پاک و بی ریا

خورشید را دیدم

و دریافتم که غروب هم زیباست و از پس هر غروب طلوعی هست

گل را دیدم

و یاد گرفتم لطیف باشم

مهر و عشق را دیدم

و یاد گرفتم لبخند بزنم ، به زیبایی هر چه تمام تر ..

دل...

ی 1394 توسط بابک فرشادی
 
بهر ما دیوانگان ، دنیا سرایی دیگر است

نغمه و آهنگ دل ، ساز و نوایی دیگر است

راه ما راهی دگر ، هم ، سوز ما سوزی دگر

گر چه مهمانیم چندی ، خانه جایی دیگر است

داود رزاقی

------------------------------------------------------------------------------ اریامو
حسینیه
پرتو ماما پرتال بوف سایت معرفت رویداد ورزشی 9000 تومنرنک 34 مقالات9000 تومنرنک 35 سرگرمی9000 تومنرنک 36 دانلود رمان7000 تومنرنک 37 گردشگری کیش7000 تومنرنک 38 پرتال 7000 تومنرنک داستان آموزنده 7000 تومنرنک 210گل لبخند7000 تومنرنک 211سپهرنت7000 تومنرنک 212 یادداشت ها5000 تومنرنک 113 هنر سفره آرائی5000 تومنرنک 114 تحولات منطقه5000 تومنرنک 115 طنز و سرگرمی5000 تومنرنک 116 خودرو5000 تومنرنک 117 اخبار حج 5000 تومنرنک 118 آموزش آشپزی5000 تومنرنک 1پکیج دوم :
شماره
 
نام سایت
 
قیمت
 
پیج رنک
 
1 پرتال ساینو 13000 تومن رنک 6
2 روی خط خدا 9000 تومن رنک 3
3 روزهای شیدایی 9000 تومن رنک 3
4 سخنان بزرگان 9000 تومن رنک 3
5 خاطرات خنده دار 9000 تومن رنک 3
6 اخبار بانکی 9000 تومن رنک 3
7 نصیحت ها 9000 تومن رنک 3
8 عشق نو 7000 تومن رنک 2
9 دلشاد
10 اس ام اس 7000 تومن
11 با ولایت
12 فانتزی های من
13 فصل نو
14 روبیک رنک 1
15 تحلیل اقتصادی
16 احادیث رضوی
17 دانلود نرم افزار
18 اخبار سینما

دل

برای ربودن دل آدمیان باید بر هم پیشی گرفت و این  زیباترین آورد زندگی است . ارد بزرگ



خرد در نظر گاه مردمان آزاده و نیکخو جهان پر از شادی و شکوه می نماید . بهره خردمندان و امید واران همیشه شادکامی است . بزرگمهر



زمستان بدون بهار قلب عاشق شکست خورده است . فردریش نیچه



آنان که مدام دل نگران ناتوانان هستند هیچ گاه نمی توانند ناتوانی را نجات بخشند ! با اشک ریختن ما ، آنها توانا نمی شوند باید توانا شد و آنگاه آستین همت بالا زد . ارد بزرگ



هر که در سیرت و رفتار پیشینیان نظر کند ، متذکر می شود تا چه اندازه از همت مردان واپس مانده است . همدون قصار



فکر کردن، صحبت با خودمان است. یک مثل اسپانیایی



سکوی پرش و گزینش بهتر می تواند در هر گاه و جایی یافت شود ، مهم آنست که تا آن زمان ، پاکی و شادابی خویش را نگاه داریم .  ارد بزرگ



غیرممکن است دو بار پای خود را در یک آب روان فرو بریم. هراسیلتوس



آن چه برای انسان در جهان مهم است انجام وظیفه است. ژان ژاک روسو



به ارزش نگاه دوست زمانی پی می بری که در بند دشمنان و بدسگالان باشی . ارد بزرگ



عاقل زبانش را در قلب و احمق در دهان جای داده. ضرب المثل پاکستانی 

کمک

خواب

یک شب مردی خواب عجیبی دید او خواب دید دارد در کنار ساحل همرا ب خدا قدم میزند روی آسمان صحنه هایی از زندگی او صف کشیده شده بود. در همه آن صحنه ها دوردیف رد روی شن ها دیده میشد که یکی از آنها به او تعلق داشت و دیگری متعلق به خدا بود هنگامی که آخرین صحنه جلوی چشمانش آمد دید که ......

بیش تر از یک جفت رد پا دیده نمیشد او متوجه شد مه اتفاقا در این صحنه سخت ترین دوره زندگی را او از سر گذرانده است. این موضوع او را ناراحت کرد و به خدا گفت خدایا تو به من گفتی که در تمام طول این راه با من خواهی بود ولی حالا متوجه شدم که در سخت ترین دوره زندگی ام فقط یک جفت رد پا دیده میشود. سر در نمی آورم که چطور در لحظه ای که به تو احتیاج داشتم تنهایم گذاشتی. خداوند جواب داد من تو را دوست دارم و هرگز تو را ترک نخواهم کرد دوره امتحان و رنج یعنی همان دوره ای که فقط یک رد پا را میبینی زمانی است که من تو را در آغوش گرفته بودم.

 

گاهی اوقات تو آغوش خدایی ولی خودت حس نمیکنی...

تو تموم سختیا یهو دلت آروم میشه...

اونجاها یکی هست به اسم خدا که اگه تو راحتیات فراموشش نکنی تو ناراحتیا تنهات نمیذاره.

بیسکویت

طنز

آقای دست و دلباز ﭘﻮل ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ... ﺍﺯ ﺟﻠﻮی ﯾﻪ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺭﺩ می شده، ﻫﻮﺱ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ 
می کنه. ﺩﻟﺸﻮ می زﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎ ﻭ می ره ﺩﺍﺧﻞ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﻓﺮﻭﺷﯽ،
ﻫﺮ ﭼﯽ می خواﺩ ﺳﻔﺎﺭﺵ می دﻩ ﻭ می خوﺭﻩ. ﺳﯿﺮ ﮐﻪ می شه، ﻣﯿﺎﺩ ﭘﯿﺶ ﺻﺎﺣﺐ ﻣﻐﺎﺯﻩ
می گه: ببخشید، شما ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻛﺮﺩه اید؟
طرف می گه: ﻧﻪمی گه ﺷﺎﯾﺪ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺭ ﺷﺪه اید؟
طرف می گه ﻧﻪ.می گه ﺩﺧﺘﺮتوﻥ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻛﺮﺩه؟طرف می گه ﻧﻪ.ﭘﺴﺮتوﻥ چه طور؟طرف می گه ﻧﻪ.آقای دست و دلباز می گه: ﭘﺲ ﭘﺪﺭ ﺁﻣﺮﺯﻳﺪﻩ! ﺍﯾﻦ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﻛﻪ ﺩﺍﺩﯼ
 ﻣﺎ ﺧﻮﺭﺩﯾﻢ ﻣﺎﻝ ﭼﯽ ﭼﯽ ﺑﻮﺩ؟؟؟

سینما

سرپرستی

ﻣﺮﺩﯼ ﺳﺮﭘﺮﺳﺘﯽ ﻣﺎﺩﺭ، ﻫﻤﺴﺮ ﻭ  فرزندش ﺭﺍ ﺑﺮﻋﻬﺪﻩ ﺩﺍﺷﺖ، ﻭ ﻧﺰﺩ اربابی ﮐﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ، وی ﺩﺭ ﮐﺎﺭﺵ ﺍﺧﻼﺹ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ کارها ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺷﮑﻞ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ، یک ﺭﻭﺯﯼ ﺍﻭ ﺳﺮ ﮐﺎﺭ ﻧﺮﻓﺖ.

ﺑه همین ﻋﻠﺖ ﺍﺭﺑﺎﺑﺶ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻦ ﯾﮏ ﺩﯾﻨﺎﺭ ﺯﯾﺎﺩﺗﺮ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺪﻫﻢ ﺗﺎ ﺍﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﻏﯿﺒﺖ ﻧﮑﻨﺪ. ﺯﯾﺮﺍ ﺣﺘﻤﺎ ﺑه خاﻃﺮ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﺍﻓﺰﺍﯾﺶ ﺩﺳﺘﻤﺰﺩﺵ ﻏﯿﺒﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. 

ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ در روز بعد ﺳﺮﮐﺎﺭﺵ ﺣﺎﺿﺮ ﺷﺪ ارباب ﺣﻘﻮﻗﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺩﯾﻨﺎﺭﯼ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﮐﺮﺩ، ﮐﺎﺭﮔﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺍﺭﺑﺎﺑﺶ تشکر کرد و ﺩﻟﯿﻞ ﺯﯾﺎﺩ ﺷﺪﻥ ﺭﺍ ﻧﭙﺮﺳﯿﺪ،

ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﻏﯿﺒﺖ ﮐﺮﺩ، ﺍﺭﺑﺎﺑﺶ ﺑه شدت ﺧﺸﻤﮕﯿﻦ

ﺷﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: 

ﺩﯾﻨﺎﺭﯼ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﮐﻢ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﻢ ﮐﺮﺩ... ﻭ ﮐﺎﺭﮔﺮ باز هم ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺖ و علت این کار را ﺍﺯ ﺍﻭ نپرسید.

ﭘﺲ ﺍﺭﺑﺎﺑﺶ ﺍﺯ ﻋﮑﺲ ﺍﻟﻌﻤﻞ ﺍﻭ ﺗﻌﺠﺐ ﮐﺮﺩ به همین ﻋﻠﺖ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ:

ﺣﻘﻮﻗﺖ ﺭﺍ ﺯﯾﺎﺩ ﮐﺮﺩﻡ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺘﯽ، ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﻢ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﺎﺯ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺘﯽ! ﮐﺎﺭﮔﺮ ﮔﻔﺖ: 

ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﺭ ﺍﻭﻝ ﻏﯿﺒﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﺧﺪﺍ ﻓﺮﺯﻧﺪﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ

ﻫﻤﯿﻦ ﻏﯿﺒﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﻓﺰﺍﯾﺶ ﺣﻘﻮﻕ ﺑﻪ ﻣﻦ ﭘﺎﺩﺍﺵ ﺩﺍﺩﯼ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﯼ ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ برای ﺑﺎﺭ ﺩﻭﻡ ﻏﯿﺒﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﻣﺎﺩﺭﻡ فوت کرد، ﻭ ﭼﻮﻥ یک ﺩﯾﻨﺎﺭ از حقوقم ﮐﻢ ﺷﺪ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﯾﺶ ﺑﻮﺩﻩ، ﮐﻪ ﺑﺎ ﺭﻓﺘﻨﺶ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ.

ﭼﻪ ﺯﯾﺒﺎﯾﻨﺪ ﺭﻭح هاﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺨﺸﯿﺪﻩ ﻗﺎﻧﻊ ﻭ ﺭاضی اند ﻭ ﺍﻓﺰﺍﯾﺶ ﻭ ﮐﺎﻫﺶ ﺭﻭﺯﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎن ها ﻧﺴﺒﺖ ﻧﻤﯽ ﺩﻫﻨﺪ...

معبودا !

ﺑﺎ ﺭﻭﺯﯼ ﺣﻼﻝ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺣﺮﺍﻡ ﺩﻭﺭ ﺳﺎﺯ ﻭ ﺑﺎ ﻓﻀﻞ ﻭ ﺭﺣﻤﺘﺖ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ

ﻏﯿﺮ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﯽ ﻧﯿﺎﺯ ﮐﻦ.