بى تو حتى مهربانى حالتى از کینه دارد
بى تو مىگویند تعطیل است کار عشقبازى
عشق اما کى خبر از شنبه و آدینه دارد
جغد بر ویرانه مىخواند به انکار تو اما
خاک این ویرانهها بویى از آن گنجینه دارد
خواستم از رنجش دورى بگویم یادم آمد
عشق با آزار خویشاوندى دیرینه دارد
در هواى عاشقان پر مىکشد با بى قرارى
آن کبوتر چاهى زخمى که او در سینه دارد
ناگهان قفل بزرگ تیرگى را مىگشاید
آنکه در دستش کلید شهر پر آیینه دارد.
تنفس صبح صفحه 46
قیصر امین پور
که سبز مىتپد دلم به شوق دیدن بهار
بیا میان ذهن این همیشههاى شب به دوش
نهال روشن سپیده را، تو مهربان، بکار
بیا براى آسمانِ خسته سکوت پوش
نوید بال بالِ آبى پرندهاى بیار
بیا بخوان دوباره قصه قشنگ آسمان
به گوش بالِ بسته کبوتران این دیار
تمام لحظههاى ما، غبار غم گرفتهان
مگر به یمن چشم تو فرو نشیند این غبار
رضا موزونى - کرمانشاه
گر نیایی...
«گر نیایی فقیر می میرم»
مثل دنیا حقیر می میرم
چون کبوتر که در قفس حبس است
تک و تنها اسیر می میرم
ای شکوه ترنم باران
در فراقت کویر می میرم
توی شهر دلم زمین لرزه است
زیر آوار پیر می میرم
بی تو زجرآور است جان کندن!
وای بر من؛ چه دیر می میرم!
تو بیا، می خورم قسم به خدا
چون بگویی بمیر، می میرم
«مهدیا» ای تمام هستی من
گر نیایی فقیر می میرم
.
ای آخرین توسل سبز دعای ما
آیا نمیرسد به حضورت دعای ما؟
شنبه،دوباره شنبه، دوباره سه نقطه چین…
بی تو چه زود میگذرد هفته های ما
.
ترسم كه چراغ عمر گردد خامـوش دور از تو به انتظار بودن تا كـی؟
ما را كه به خدمتت رسیدن سخت است دیدن همه را تو را ندیدن سخت است
بار غم تو به جـان كـشیدن آسـان از دشمن تو طعنه شنیدن سخت است
نامة شوق مرا از سَر بگير اي قلم مثل كبوتر پَر بگير
جامة خود را از شوق او بدر جمكران ميآيد آن زيبا پسر
آنكه من آرام جان ميگويمش جمعهها در جمكران ميجويمش
مينويسم نامهاي از اشك و آه تا شبي در جمكران ريزم به چاه
چون چراغ مهدي اينجا سوخته جمكران را شمع او افروخته
جملة ما شيعيان ديوانهايم جمكران شمعست و ما پروانهايم
ميدمد چون كورة آهنگران در دل هر شيعهاي يك جمكران
شيعه شوق جمكران دارد به سَر شيعه يعني جمكران دَر بدر
از گل نرگس ز بس مَستيم ما روز و شب در جمكران هستيم ما
شيعه چشمش دائماً سوي در است جمكرانِ شيعيان چشمِ تر است
شيعيان در جمكران زاري كنند در پي مهدي عزاداري كنند
شيعيان گر اين مصايب ميكشند انتظار يار غايب ميكشند
حلقة چشم آر به در داريم ما يار غايب از نظر داريم ما
چشم ما دلدادگان سوي قم است جمكران اين سيل اشك مردم است
ده خبر از مهدي موعود ما جمكران اي كعبة مقصودِ ما
جمكران ما در تو ميگرديم جمع اشك ميريزيم بر گِردت چو شمع
نالة ما را شنيدي جمكران؟ منجي ما را نديدي جمكران؟
جمكران يك دم به صحرا كن نگه لشكر دلدادگان آمد زره
جمكران بنگر كه ياران آمدند با شهيدان، سربداران آمدند
جانب صحرا نظر كن جمكران مهدي ما را خبر كن جمكران
جمكران اي ديدة بيخواب ما آه، آه اي كوچة اربابِ ما
جمكران! مردم ز سوز اشتياق عطر دلبر ميدهد طاق و رواق
رفت آن آرام جان چون از بَرم جمكران ديدي چه آمد بر سرم
با دل اميدوارم آمدم جمكران با كوله بارم آمدم
تا ببينم روي دلبر جمكران آمدم يكبار ديگر جمكران
باز چون اشكي به راه افتادهام جمكران در پيچ و تاب جادهام
جانب تو اشكريزان آمدم جمكران افتان و خيزان آمدم
جمكران از دور ميبينم تو را باز غرق نور ميبينم تو را
عاشقان را چشمكي از او بزن اي چراغ جمكران سوسو بزن
وه چه مشتاقم به سويت جمكران عاشقم بر جستجويت جمكران
دوستان اين جمكرانِ خوب ماست آه اينجا خانة محبوب ماست
از چراغ كوچة دلدار ما جمكران نزديك شد ديدار ما
ديگر آري در دلم تشويش نيست يكقدم تا جمكرانم بيش نيست
جمكران شكر خدا گويم تو را ميفتم بر خاك و ميبويم تو را
سرمة چشمِ جهاني جمكران كوچة آن دلستاني جمكران
فكر بيحاصل عذابم ميدهد جمكران آيا جوابم ميدهد
آقا سلام گرچه بلند است جایتان
می خواهم از زمین بنویسم برایتان
یک نامه حاوی همه حرفهای راست
یک نامه از کسی که کمی عاشق شماست
یک نامه از بلندی انسان که پست شد
یک نامه از کسی که دچار شکست شد
این نامه مدح نیست فقط شرح ماتم است
یک ذره از هزار نوشتم اگر کم است
بعد از شما غبار به آیینه ها نشست
شیطان دوباره آمد و جای خدا نشست
پرپر شدند در دل طوفانی از بدی
گلهای رو سپید همیشه محمدی
آمد به شهر فاجعه، اسلام راحتی
انسان منهدم شده، قرآن زینتی
بیمارهای عشق خدا« بهتر»ی شدن
د
جلباب هایمان کم کم روسری شدند
خورشید مرد و شام تباهی دراز شد
بر روی دشمنان در این قلعه باز شد
در کسوت قدیمی آزادی زنان
دنیای ما اگرچه گرفتار آمدست
اما هنوز تشنه نام محمد است
در انتهای نامه خیسم سلام بر
نام بزرگوار و نجیب پیامبر
به امید ظهور یار