نمی خواهم اینجا بمانم
هیچوقت نتوانست با آن کنار بیاید. همسرش که رفت؛ انگار او هم در غبار گم شد. نخست احساس تنهایی او را از همه دور کرد. او هم دیگران را فراموش کرد. دیگر حال و حوصله هیچی را نداشت. نفهمید کدامش زودتر آمد و او را زمین گیر کرد. بارها در این باره فکر کرده بود، اما بعد به خودش قبولانده بود که چه فرق می کند. تنهایی پيری می آورد و پیری هم فراموشی. وقتی هم چیزی را به ياد نیاوری هیچی نیستی. برای همین هر چه سعی می کرد به یاد بياورد آخرین بار با چه کسی درددل کرده است، اما چیزی به یاد نمی آورد. تنها سایه های آدم هایی را به یاد می آورد که مثل یک خواب و رویا بودند. حتی گاهی وقت ها که می خواست کسی را به یاد بیاورد که چهل سال ـ شاید هم بیشتر ـ با او زندگی کرده بود، اما خاطراتش آنقدر دور بودند که انگار هزاران سال است از این موضوع گذشته است. برای همین از روزی که پایش را به این کشور بیگانه گذاشت، مدام سعی می کرد که با خودش حرف بزند. دلش را خوش کرده بود که خاطراتش برایش بماند، برای همین از ناچاری مرتب با خودش حرف می زد ـ تا جایی که بعضی عابران که در پارک او را می دیدند با تعجب به او نگاه می کردند. ـ اما او اهمیت نمی داد، چرا که نمی خواست بگذارد تنهایی و هزار کوفت و زهرماری دیگر اینجا او را از پای بیندازد. نمی خواست با زندگی یکنواخت در اینجا دچار فراموشی شود. برای همین در تنهایی یکریز با خودش حرف می زد. حرف می زند که فراموش نکند. تا این که این اواخر حسابی خسته و ناامید شده بود، دیگر حتا دلش نمی خواست با خودش حرف بزند، آخر چقدر حرف؟ چقدر می تونی با خودت حرف بزنی؟ آنوقت که احساس خستگی و بی حوصلگی کرد. دیگر حرف نمی زد. نه با خودش و نه با پسرش. بعد هم بهانه گیری هایش شروع شد. تا این که چندروزی بود پایش را توی یک کفش کرد که پسرش او را به وطن برگرداند. اگر چه پسرش زیر بار نمی رفت، اما تنها از تصور برگشتن به وطن دلش غنچ می زد و احساس زنده بودن می کرد. در آن لحظه از این احساس دچار شعفی گنگ شد، آنوقت ناخودآگاه ...