بفرمایید غزل آلا...

غزل آلا

مجموعه عاشقانه های علی فردوسی

شامل 40 غزل عاشقانه

هم اکنون در شهر آفتاب- انتشارات فصل پنجم

شهر کتاب سالن ناشران سالن شاعران عمومی سالن a3 راهروی 7 غرفه 28

 

 

خیال هرچه که شاعر غلط از آب در آمد

کسی نکرده تو را تور ماهی غزل آلا...

 

 

 

دوستت دارم...

حتی اگر از چشم هایت دست بردارم

آخر تو را دست کدامین مرد بسپارم؟

 

تو هستی و نامرد ها دور و برت بسیار

من هستم و دلشوره های بی تو بسیارم

 

گوشت بدهکار من و فریاد هایم نیست

من عشقمان را از تو بعد از این طلبکارم

 

آنقدر ها هم بعد من تنها نمی مانی

من چندمین عشقت شدم؟! بگذار بشمارم...

 

قلبم فقط مُرده، که آن هم چیز خاصی نیست

دکتر، نمی دانم چرا، گفته است بیمارم!

 

هه... خنده ات می گیرد از این حرف ها، اما

هرچه تقلا می کنم بدتر گرفتارم

 

باشد برو، هر جا و با هر کس که می خواهی

اما فقط یادت بماند دوستت دارم

 

علی فردوسی

 

وقت هنرمندی توست...

 

امشب تپش های قلبم از عشق پیوندی توست

در این غزل شاعری کن وقت هنرمندی توست

 

شور تو افتاده در من، ای عشق، چشم تو روشن

نقاشی رنگ روغن چشم سمرقندی توست

 

ماهی و بکری و بومی، ارقام عشقت نجومی

معماری سبک رومی در استخوان بندی توست

 

غم در صدای تو جاری، این نغمه زیباست، آری

زیبا تر از صورت قاری لحن نهاوندی توست

 

وحی نگاه تو مبعث، دین منی پس از این پس

دور تو می گردم و بس، دور خداوندی توست

 

قلب من از ابتدایش وا شد به عشق تو پایش

پس مادری کن برایش محتاج فرزندی توست

 

 

 

 

عاشق ناشي

 

تو برگ گل نازك و من عاشق ناشي

از هم چه كنم با تو كه يكباره نپاشي؟

 

در محضر اسليمي اندام تو هيچ است

كيفيت مرغوب ترين مرمر و كاشي

 

بايست كه با داشتن اين قد و بالا

دلواپس دزدان سر گردنه باشي

 

اي داغ ترين سوژه كه يك شهر نگاهش

دنبال تو افتاده به انواع حواشي

 

از دست حسودي كه به كامش نرسيده است

كاري نمي آيد به جز اشكال تراشي

 

هر كس به سرش زد كه به فكر تو بيافتد

كرده است خودش جمجمه اش را متلاشي!

 

من روز و شبم پر شده از فكر و خيالت

در فكر من اي عشق چه باشي، چه نباشي

 

صاحب خانه

چون حرَج اینجا نباشد آدم دیوانه را

یک نفر برعکس می گردد طواف خانه را

 

دل به شوق سوختن در سینه ام پر می کشد

شمع آتش می زند اینجا دل پروانه را

 

در زدن لازم ندارد، غیر خوبی باب نیست

میهمان منّت ندارد لطف صاحب خانه را

 

بعد عمری کوچ کردن تازه پیدا کرده است

مُرغکی بی خانمان بر بام لطفش لانه را

 

جز خودی اینجا نباشد، هر کسی هست آشناست

جامه ی اِحرام مَحرم می کند بیگانه را

 

مستی بی درد سر این است و هر کس آمده

با خودش آورده است از خانه اش پیمانه را

o

من سراسر شور عشق و شُرطه ها در التهاب

- (یک نفر بیرون کند از صحن این دیوانه را)

 

دل گرو اینجا بماند باز تا دیدار بعد

 

از منِ مفلس پذیرا باش این بیعانه را

احرام

دارد به رسم توبه در انبوهی از پر ها

احرام می بندد کلاغی با کبوتر ها

 

رویش سیاه، اما چه فرقی می کند وقتی

مُهر سپیدی می زنند اینجا به دفترها

 

فرقی ندارد خوب و بد، وقتی که می بارد

باران مساوی می رسد بر خشک و بر تر ها

 

صف بسته در "قد قامتش" جنگل، و پوشانده است

رخــتی ســپیدارانه بر جـــان صـــنوبر هـــا

 

تا در دلم از بوی زمزم رد پایی هست

صحرا به صحرا می دوم همپای هاجر ها

 

عمری است سر بر تیغ عشقش می دهد مردی

از نسل اسمــاعیل ها، از خون حنجـر ها

 

مردی که سنگ عشق را بر سینه خواهد زد

با کوله باری از شعور آن سوی مَشعَر ها

o

چشم کبوتر های بام عاشقی روشن

برگشته اند از آسمانش حاج کفتر ها 

دوباره عاشقی...

باز محرم شد و باز بیرق و علم و کتل و سینه زنی و ....باز من که هاج و واج مردم رو نگاه می کنم و به دل پاکشون غبطه می خورم

توی این پست لینک دو تا مداحی رو میگذارم که توفیق شد شعرش مال من باشه.


مداحی شب هفتم محرم 1390 با صدای سید حمید علیمی


مداحی سید جغفر طباطبایی


و اما متن شعر:

چقدر لحن رجزهاش به حيدر رفته

كيست اين شير كه بر اسب به منبر رفته

 

قد و بالاش به باباش، به ليلا موهاش

چشم و ابروش به جدش به پيمبر رفته

 

نعره اش غرش شيرانه ي "جاء الحق" است

هرچه كفتار و شغال است كجا در رفته؟

 

پس كجـاييد؟ بياييد سـواران بـلا

اين جوان روي زمين حوصله اش سر رفته

 

خون به مهماني شمشير و خطر مي رقصد

باده با پاي خود اين بار به ساغر رفته

 

شاه شمشاد قد از زين به زمين مي افتد

تبر اي واي به پابوس صنوبر رفته

 

باغباني كه حسين است نمي ديد اي كاش

كه چها بر سر اين لاله ي پرپر رفته

مربع

گريه كمتر كني اي آب كه از پيش فرات

جاي دوري كه نرفته، لب كوثر رفته


التماس دعا

مدتی این مثنوی تاخیر شد...

با سلام

مدتی نبودم، مدتی خودم نبودم. ولی.....

بگذریم.


حالا هستم با یک غزل


تا بیافتد روسریت از سر مشقت می کشند

بادها الحق والانصاف زحمت می کشند

 

بس که هرجا بر سرت دعواست حتی شانه ها

انتظار تار مویت را به نوبت می کشند

 

چشم تو... ابروی تو... یاللعجب این روزها

مست ها را هم به محراب عبادت می کشند

 

جای هر روزی که بی تو در دلم زخمی نشست

رسم زندان است بر دیوار آن خط می کشند

 

میوه می چینم، برایم برگ ها را پس بزن

دست هایم پشت پیراهن خجالت می کشند


بس که در عین ریا مردم فریبند آخرش

چشم هایت را به دنیای سیاست می کشند


پس مواظب باش وقتی عابران سر به زیر

با زبان بی زبانی از تو منت می کشند

 

مردم چشمم به خون از دولت عشقت نشست

هرچه مردم می کشند از دست دولت می کشند

در ادامه پست قبلی

با سلام

 

یک سری از دوستان پرسیده بودن که کتاب های منو از کجا میشه تهیه کرد.

- کتاب اولم با نام "همین که عشق علم شد" رو می تونین در اصفهان از کتابفروشی ثامن الائمه در خیابان چهارباغ خواجو تهیه کنید.

کتاب دومم با نام "دسته گل را به آب باید داد" متاسفانه هنوز در اصفهان توزیع نشده. برای تهیه اون میتونین از طریق نشانی الکترونیکی من 

ali_ferdowsi_edu@yahoo.com

 ایمیل بزنین و یا بصورت نظر خصوصی شماره تماستون رو بذارن تا باهاتون تماس بگیرم.

ممنون

 

و اما یک رباعی...

 

گیسوی نگار تیره اش می ارزد

چشمان خمار خیره اش می ارزد

 

ای سبزه ی ناز خنده هایت چند است؟

کرمان به خرید زیره اش می ارزد

بعد از مدت ها سلام

 

- شرمنده بابت این همه نبودن و دیر به روز شدن. اگه خدا بخواد از این به بعد قراره که مرتب تر به روز بشم.

- هفته پیش جلسه نقد دومین مجموعه شعر من بود با نام "دسته گل را به آب باید داد" که در سرای اهل قلم برگزار شد با حضور جناب آقای دکتر یاسمی و حانم مریم جعفری آذرمانی. خبرش رو میتونین در سایت خبرگزاری ایبنا بخونین.

- با خبر شدم که دو تا از دوستان خوبم محمد محسین ملکیان (فراز) و مهدی نظارتی زاده سرانجام کتابهاشون رو چاپ کردن و توی نمایشگاه کتاب امسال عرضه خواهد شد. به هر دو نفر تبریک می گم و به دوستان عزیز هم پیشنهاد می کنم خوندن این دو کتاب رو از دست ندن. کتاب محمد حسین ملکیان با عنوان "نت های گریه دار" از انتشارات فصل پنجم و کتاب مهدی نظارتی زاده با نام "الف لام مین" از انتشارات سوره مهر.

- امسال من با دو مجموعه شعر در نمایشگاه حضور خواهم داشت: "همین که عشق علم شد" از انتشارات آرام دل، و مجموعه "دسته گل را به آب باید داد" از انتشارات هنر رسانه اردیبهشت.

- قرار هست که امسال به مناسبت ولادت حضرت زهرا (س) روز 23 اردیبهشت در غرفه سرای اهل قلم به همراه جمعی از دوستان شعرخوانی داشته باشم. دوستانی رو که در آن روز در تهران تشریف دارن به حضور در این جلسه دعوت می کنم.

 

و اما شعر...

 

تقدیم به لهجه فارسی خلیج

بَر که می چیند آسمان نم نم، از سر آب آٰفتابش را

می گذارد خلیج بر ساحل سر پر شور و التهابش را

 

تا نگاهش به ماه می افتد، جزر و مد باز راه می افتد

نقره باران که می شود با خود می برد تا سراب خوابش را

 

باز در دست جام جم دارد، شرجی مست بس که دم دارد

هر غروب آفتاب می ریزد در گلوی صدف شرابش را

 

فارغ از های و هوی مردم شهر، لب ساحل غروب ها بندر

می سپارد به دست ماهی ها همه ی فکر و اضطرابش را

 

به تن داغ ماسه ها رفته، طبع خونگرم مردمان جنوب

باد برده است تا هوای شمال خبر داغ آفتابش را

 

شب پر است از نگاه نامحرم، بادهای مخالف آمده اند

تا به هر قیمتی بیاندازند از سر موج ها حجابش را

 

پاکی اش را تباه می خواهند، آبی اش را سیاه می خواهند

نفت کش های هرزه گرد فرنگ به لجن می کشند آبش را

 

ریخته است از رگش همیشه و باز، نفت در لوله های روده دراز

شکم شهر تا که سیر شود، تا بچرخاند آسیابش را

 

ای بسا خورده بارها بر سنگ سر پر باد کوسه و خرچنگ

ترکانده است هر که آمده است سیلی موج ها حبابش را

 

اعتصاب غذای ماهی ها... خودکشیّ نهنگ ها...، ای کاش

برساند به گوش خاک کسی خبر تلخ اعتصابش را

 

شور و شیرین زبان مادری اش فارسی بوده است و خواهد ماند

غرب گیرم که پر کند با زور همه جا حرف ناحسابش را

o

می نویسند بعدها که خلیج همه اش چاه نفت و گاز نبود

ولی آن روز دیر ای مردم چه کسی می دهد جوابش را !؟