همین چند واژه

 

 

 

ماندن همیشه خوب نیست،رفتن هم همیشه بد نیست...

 

گاهی رفتن بهتر است .گاهی باید رفت...

 

اگر نروی هر آنچه ماندنیست خواهد رفت...

 

 

اگر بروی شاید با دل پر بروی و اگر بمانی با دست خالی خواهی ماند.

 

 

گاهی باید رفت و بعضی چیزها را که بردنی ست با خود برد...

 

رفتنت ماندنی می شود وقتی که باید بروی، بروی ...

 

 

و ماندنت رفتنی می شود وقتی که نباید بمانی، بمانی...

 

باید بروی و بگذاری چیزی از تو بماند که نبودنت را گرانبها کند.

 

و بدانی که یک بار برگشتن از راهی که پشت سر را نگاه کرده باشی

 

 

از دو بار رفتن در راهی که جلو را ندیده باشی آسان تر است....

 

 

 

سلام  دوستان خوبم ،

امیدوارم همیشه خوب باشین و لحظه های زندگیتون سبز

 به خاطرهمراهی صمیمانتون در این ایام فعالیتمون

ازتون صمیمانه  تشکر میکنم....خداحافظ

 

 

 

این نیز بگذرد...





گاهی نباید انتظار کشید...

آه کشید...

درد کشید و فریاد کشید

گاهی تنها باید دست کشید و رفت . . .

گاهی باید دستتو بزنی زیر چونت

و جریان زندگیتو تماشاکنی...

بعدشم بگی:

این نیز میگذرد . . .

تبریک روز دانشجو...

تبریک به دانشجویان دیروز چه با کار چه بیکار!!!

و همه دانشجویان امروز ...

و اونایی که در شرف این وادی مقدس هستند...!!!

و

.

.

- شما دانشجویین؟

+ بعله

- درس هم میخونین؟

+نه دیگه تا اون حد...

خب باشه ، روزت  مبارک!

هوای خاطرات...



 تقدیم به یک دوست صمیمی دوران کودکی ام...


این که چقدر از آن روز ها گذشته

 

یا اینکه چقدر هر دویمان عوض شده ایم

 

یا اینکه هر کداممان کجای دنیا افتاده ایم...

 

اصلا مهم نیست...

 

باران که ببارد ، هروقت که میخواهد باشد ...

 

دلم هوایت را میکند...

 

هوای تویی که خاطره ساز خاطرات کودکیم شدی...

 

سرنوشت...







   برای قصه ای که با


     "یکی بود و یکی نبود"شروع میشود


      پایانی بهتر از آوارگی کلاغ ها


      نمیتوان نوشت...

تولد خود خودم...

سلام به همه دوستان و همدلان همراه...

امروز تولدمه و خیلی خوشحالم

همتوتن دعوت هستین...

فقط اگه کیک می خواید، کادو یادتون نره!!! خب دیگه...!!!

 

 

 

 

البته من واسه همه کیک گذاشتم...

 

اینم کیک تو...

 

 

 

 

لحظه ها می گذرند و روزهارا خاکستر می کنند

ومن در گرد و غبار این ثانیه ها می دوم

به دنبال چه نمی دانم!

هراسانم از آن که فصل ها پوست می اندازند

و من هنوز در کالبد خویش بمانم

شاید خیالی است بس بیهوده که رسیده باشم

به آنچه خواسته ام 

به آنچه که باید می رسیدم

و به آنچه که لیاقت رسیدن به آن را داشته ام

تشنه لبم...

دروغ است اگر بگویم به جرعه ای بیش نیازمند نیستم

دریا می خواهم به وسعت آفاق،به وسعت دریا!

 

 

چشمهایت را ببند....




بی خودی زحمت نکش.....

 

بی خودی دادنزن!...باتوام!

 

ما نمی شنویم چه می گویی!

 

مانندتومحله های ماراپرکرده اند...

 

نام هایشان سردرکوچه هایمان است و...

 

عکس هاشان روی تابلوها...

 

اما صدایشان انگارتوی این همهمه گم شده...

 

با توام برادر!

 

چشمهایت را ببند...

 

انگار امثال تو برای ما درعمق افسانه ها جاخوش کرده اند...

 

گذشته هاگذشته! به ماچه که اینهاچه کسانی هستند؟

 

به ما چه که آن جوان چرا درخونش شناوربود؟

 

به ماچه که شهیدان برای چه وبرای که رفتند؟

 

رفتند که رفتند،...چشمهایت راببند!

 

چشمهایت را ببند...

 

فوتبال چند چندشد؟...

 

عکس بازیگرفیلم راببین تازه خریدم برای دیوار اتاقم!

 

موهایم ولباس جدیدم را ببین، مد روزه!!

 

چشمهایت راببند!

 

که شهر پر از کژی است وتو کاری نمی توانی کنی...

 

شاید هم میتوانی وچشمهای خود رابسته ای!..

 

دیروزآنها رفتند وتوامروز ساعت هامانده ای جلوی آینه  که ...

 

می دانم می گوئی بااین حرفها نمی شودزندگی کرد؛

 

ولی تو راحت باش  و زندگی کن وچشمهایت راببند و برو ...

 

نکند چشمهایت در چشم هایشان بیفتد...


قربون خداییت برم خدا ...



 

خدا جون قربون حکمتت برم !


 چرا اینجوری شده آخه؟


چرا این پرده ها کنار نمیره ...


تا ما بفهمیم حکمتت چی بوده؟


درد ما نفهمیدنه ...!


نمیفهمیم حکمتتو که باهات قهر میکنیم!


میگه خب حکمتش چی بود؟


آخه ... چی بگم؟


اینجاست که حرفی جز سکوت نمیشه زد!


سکوت...


اما خب گاهی سکوت خودش موثر تر از صدها حرفه!


سکوت میکنم خداجونم...


تا تو جای من حرف بزنی!


خودت یه کاری بکن!


قربون خداییت برم خدا جونم!


 

خدایااااااااااا!!!!!


کدامین پل در کجای دنیا شکسته ،که هیچکس به خانه ارزوهایش نمیرسد...




و هنوز گمنامی.......

جمعه ای دیگر در جاده ی انتظار به غروب نشست و  هنوز گمنامی...







آقا جون!!!


با یک عالمه فاصلـــه از خودم...

انتظــــار دارم به تو برسم !!!

از اول هم آرزوهـــــایم محــــال بودند …

اینقدر تو خودم ریختم ،

که از سرمم گـذشــت…

دارم غـــــــرق میشم …

دسـتت کــــــجاست آقای خوبم...

 

قافله عشق ماتم گرفت...




راست گفته اند عالم از چهار عنصر تشکیل شده :

 آب ، آتش ، خاک ، هوا …


آبی که از تو دریغ کردند


آتشی که در خیمه گاهت افتاد


خاکی که شد سجده گاه و طبیب دردها


و هوایی که عمری ست افتاده در دل ها …


ترکیب این چهار عنصر می شود :

کـــــــــــــــربلا



آقا جان! دلم گرفته...


می‌خواهم بسپارم به شما....

دلم را...دنیایم را....آدمهایش را...

می سپارم به همان لحظه اول نگاه ضریحتان.

از شما که چیزی کم نمی‌شود آقای خوبم،

اگر دو رکعت نماز حرم میهمانم کنی.