عشقم علمدار حسین:
از خدا آمده ام تا به خدا برگردم
پس چرا از سفر کرب و بلا برگردم
مي روم پشت سرم آب نريز اي مادر
وطن مادري آنجاست چرا برگردم
من به پابوسي آن سرور بي سر بروم
واي اگر از حرمش بي سروپا برگردم
کفن و چادر و انگشتر سوغاتم نيست
بگذاريد که با شرم وحيا برگردم
سر پروازبه سوي غم ديگردارم
مي روم شام مگربااسرابرگردم
دل بيمار فقط ازتوشفامي خواهد
شب جمعه دلم کرب و بلا ميخواهد...
شعر طنز دمپايي!
دمپايي!
بي تو اي برق، شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم»
بند رخسار تو در رفت ز تنبان نگاهم
چاله آمد سر راهم
پاي بي صاحب من «زرت» در آن چاله فروشد
هيكل گنده مخلص دمرو شد.
**
در تهي خانه جيبم، غم قبض تو درخشيد
بر سماور كده نفتي ذهنم،
قوري ياد تو اي برق خروشيد،
چايي خاطره جوشيد!
«يادم آمد كه شبي با تو از آن كوچه گذشتم»
پي ديوار نگشتم.
توي آن چاله لولهكشي آبكي گاز فزرتي
نفتادم، نفتادم.
با تو گفتم كه تو گهگاه كجايي؟
وصل ناگشتن از آن به كه بيايي و نپايي
لامروت، تو مگر دشمن مايي؟
«من ندانستم از اول كه تو بيمهر و وفايي!»
**
بغض در سيم تو پيچيد
نور در چشم تو ماسيد
اُفت ولتاژ تو افزود بر اندوه نگاهت،
يادم آيد كه تو گفتي:
برق، ايينة آب گذران است
همه تقصير از آن آب روان است
تو كه امروز چو مجنون زپي ليلي برقي،
باش فردا كه ترا خشك، دهان است...!
سيل بر ريش تو خنديد
اشك از مشك تو غلتيد
موش شب، جيغ بنفشي زد و ناليد.
**
باز گفتي كه مكن عيب، تو برما
پنج سال دگري صبر بفرما!
آش توليد شود پخته ز كشك و نخود و لپه صنعت!
- نصب كن آينه در هر طرف خود
همه چيزي شود آن روز فراوان!
فقط از «برق» كمابيش خبر نيست!
**
نور زرد سخنت خورد
به آيينة گوشم
بست يخ، نقطه جوشم
پاي غم رفت به دمپايي جانم...!
پي سنگي همه جا گشتم و گشتم
پرت كردم به تو آن سنگ و ترا لامپ شكستم
با تو گفتم: دگر از خير تو اي برق، گذشتم.
«يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم...
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهاي دگر هم،
نه گرفتي تو دگر از من بيچاره خبر هم،
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم...
بي تو اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!»
درود بر آقا پسرای خوب
اينايي كه باشگاه نرفتن و هزار تا قرص و آمپول نزدن
اينايي كه زير ابرو بر نداشتن
اينايي كه قدشون نه خيلي بلنده نه كوتاه
اينايي كه موهاشون نه بلنده نه بلوند
اينايي كه واسه جلب توجه دخترا تو خيابووون هزارتا دلقك بازي در نميارن
اينايي كه وقتي كه تو كوچه تاريك دختر از روبرو بياد سرشونو پايين ميندازن
تا دخترهاحساس آرامش كنه
اينايي كه تو تاكسي جمع ميشينن تا دختره راحت باشه
اينايي كه با دوس دخترشون مثه پرنسس رفتار ميكنن
اينايي كه تك پرن
اينا ... هنوزم هستن !؟
درود بر دختر خانم های خوب
اون دخترایی که لباس تنگ نمی پوشن
اونایی که نیم متر از پشت و جلو موهاشون دیده نمیشه
اون دخترایی که بین ماشین و انسانیت انسانیتو انتخاب می کنن
اونایی که بعد شکست عشقی دیگه به هیشکی فک نمیکنن
اونایی که نمیگن بابات پول داره ؟
اونایی که هر روز هزار بار نمیرن جلو آینه تا اونی که واقعا هستنو نشون بدن
اونایی که آرایششونو واسه نگاه نامحرما نگه میدارن
اونایی که میگن سربازی سهله بری دیگه نیای هم بازم منتظرتم
اونایی که وقتی با دوس دخترشون می رن بیرون هی خجالت می کشن که طرف نامحرمه الان چی میشه
اونایی که این طرز فکرو دارن که زیباییشونو خدا داده و سه سوته می تونه از اونا بگیره
اونایی که از اون جورابا نمیپوشن تا شخصیتشون زیر سوال نره
اونایی که بعد تیکه انداختن بعضی بی شخصیتا مث یه خانوم محترم آروم از کنارشون رد میشن تا طرفو اینطوری
سرخ کنن
اونایی که وقتی دوس پسرشون میگه دوست دارم بهش نگه ببین عزیزم من عاشقتم ولی ما فقط با هم دوستیما
اونایی که بعد چن سال عشق بازی بعد حضور یه آقای با سواد یا با شخصیت تر دیگه اونو انتخاب نمیکنن
اونا ... هنوزم هستن !؟
متني تكان دهنده از وصيت نامه شهيد شوشتري:
ديروز ازهرچه بودگذشتيم
امروزازهرچه بوديم گذشتيم
انجاپشت خاكريزبوديم واينجادرپناه ميز
ديروزدنبال گمنامي بوديم و امروزمواظبيم ناممان گم نشود
جبهه بوي ايمان ميداد و اينجا ايمانمان بوميدهد
گاهی دلم میخواد وقتی بغض میکنم خدا از اسمون به زمین بیاد..اشکامو پاک کنه ،دستمو بگیره و بگه...اینجا آدما اذیتت میکنن؟؟/بیا بریم
خونه مادربزرگه/الان آپارتمانه..
خونه مادربزرگه/استخر و لابی داره..
خونه مادربزرگه/wifiمفتی داره
خونه مادر بزرگه/دیش و LNBداره...
کنار خونه اون/همیشه پارتی برپاست..
پارتیهای محله پرشور و شوق و غوغاست...
مادر بزرگه الان/مازراتی سواره..
رنگ موهاشم هر روز /جورواجور و باحاله
مادر بزرگه الان/شلوار جین میپوشه..
کفش کالج و کیفش/همیشه روبه روشه..
مادر بزرگه هر شب / gem tv رو میبینه
خرم سلطان و سنبل/لامیارو میبینه
خونه مادربزرگه/هنوز خیلی باحاله
خونه مادر بزرگه /حرفای تازه داره
از عرش سلام سرمدی آوردند
آیینه ی حُسن سرمدی آوردند
با آمدن رضا (ع) از باغ بهشت
یک دسته گل محمدی آوردند

به گوش دل ندا آمد، که یار دلربا آمد
به درد ما دوا آمد، رضا آمد، رضا(ع) آمد
خدا داد آنچه را وعده، بشد در ماه ذیقعده
که آمد بهترین بنده، رضا آمد ، رضا آمد

آقایان چه می کشند از دست خانم ها
داد زن شوهر خود را پیغام / که چرا عرضه نداری الدنگ؟
جاریام رفته نشسته در قصر / بنده محبوس در این خانه تنگ
تو برایم نخریدی خودرو / پایم از پیاده رفتن شد لنگ
مردم از خانهنشینی ای مرد / تو بیا تا برویم سوی فرنگ
کاش میشد که تنم میکردم / پالتوی پوستی از جنس پلنگ
رنگ مویم دگر افتاد از مد / موی خود را بکنم باید رنگ
گر تو خواهی که طلاقت ندهم! / "باید این لحظه بیخوف و درنگ"
روی و پول فراوان آری / تا حرامت نکنم چند فشنگ
با نگاه غضبآلود و خشن / بر دل شوی خودش هی زد چنگ
شوهر ذلیل مادرمرده / نه بلآن جمله مردان را ننگ
هیبت شوهری از یاد ببرد / همچو ماهی که شود صید نهنگ
رفت و از غصه نشست و می خورد / شد ز می خوردن بسیار ملنگ
خیره از باده پی منقل رفت / شد هروئینی و آلوده بنگ
زن ظالم که بهانه میجست / سوی قاضی شد و سر داد آهنگ:
شوهر بنده که تریاکی هست / میزند سیلی و مشت و اردنگ
گر تو صادر نکنی حکم طلاق / میشوم کشته ضربات کلنگ
شوهر بنگی من تا اینجاست / شهد در کام حقیر است شرنگ
قاضی بیخبر و نا آگاه / خام یک مشت اراجیف جفنگ
به زن قصه طلاق اعطا کرد / شد زن قصه ما فاتح جنگ
خواست از محکمه بیرون آید / حکم قاضی به کفش چون نارنگ
از قضا خورد دم در به زمین / "واندکی سوده شد او را آرنگ"
"از زمین باز چو برخاست نمود / پی برداشتن حکم آهنگ"
از دل شوهر سابق ناگاه / آمد آهسته برون این آهنگ:
آه دشت ژن من یافت خراش / آه پای ژن من خورد به شنگ!
-----------------------
و بدان ای فرزند که شعر فوق بدان سبب سروده شدهاست که حواست را جمع نموده و زن نگیری که زن تو را معتاد میکند.
پی نوشت: ما حرفمان را پس میگیریم. ای فرزند زن بگیر که از قدیم گفتهاند زن که عمر و نفسه دوتاش خوبه چهارتاش بسه!