هر روز انتظار برای روزهایی که سپری می شوند و من غافل از آنم..
هر روز منتظر ناجی هستم که برایم سوغات خوشی بیاورد...
هر روز به امید تمام شدن می گذرد..
هر روز می ترسم و نمی دانم این ترس برای شروع است یا تمام شدن...
هر روز بلند می شوم و غافل از آنکه بیش از 9000 روز است که گذشته و من هنوز به آنچه می خواهم نرسیدم...
همه را می بینم جز خودم را...
باید آیینه قدی خانمایمان را بیشتر بنگرم...
من خود ضامن خوشبختی خود هستم..
جز من چه کسی برایم سوغات می آورد
جز من چه کسی به خودم کمک می کند.
باید کاری بکنم کسل و خسته کننده...
این یعنی هیچ علاقه ای در روزهایم پرسه نمی زند..
چرا شب ها اینقدر زود می خوابم و چرا صبح ها اینقدر بی رمقم.
بازهم تو در قلبم می تابی و تمام توانم را جمع می کنم برای زندگی کردن
زندگی از جنس خوب ماندن
تمام سعیم را خواهم کرد..