• ﺗﻮ ﭼﻪ ﮔﻔﺘﯽ ﺳﻬﺮﺍﺏ؟
    ﻗﺎﯾﻘﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺳﺎﺧﺖ . ..
    ﺑﺎ ﮐﺪﻭﻡ ﻋﻤﺮ ﺩﺭﺍﺯ؟
    ﻧﻮﺡ ﺍﮔﺮ ﮐﺸﺘﯽ ﺳﺎﺧﺖ، ﻋﻤﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﮔﺬﺭﺍﻧﺪ
    ﺑﺎ ﺗﺒﺮ ﺭﻭﺯ ﻭ ﺷﺒﺶ ، ﺑﺮ ﺩﺭﺧﺘﺎﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩ
    ﺳﺎﻟﯿﺎﻥ ﻃﻮﻝ ﮐﺸﯿﺪ ، ﻋﺎﻗﺒﺖ ﺍﻣﺎ ﺳﺎﺧﺖ
    ﭘﺲ ﺑﮕﻮ ﺍﯼ ﺳﻬﺮﺍﺏ . . . ﺷﻌﺮ ﻧﻮ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺳﺎﺧﺖ
    ﺑﯿﺨﯿﺎﻝ ﻗﺎﯾﻖ .. . .
    ﯾﺎ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻔﺘﯽ .. . .
    ﺗﺎ ﺷﻘﺎﯾﻖ ﻫﺴﺖ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺮﺩ؟
    ﺍﯾﻦ ﺳﺨﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﭼﻪ؟
    ﺑﺎ ﺷﻘﺎﯾﻖ ﺑﺎﺷﯽ. . . . ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﺮﺩ
    ﻭﺭﻧﻪ ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮﻭ ﺳﺨﻦ
    ﯾﮏ ﺧﯿﺎﻝ ﭘﻮﭺ ﺍﺳﺖ
    ﭘﺲ ﺍﮔﺮ ﻣﯿﮕﻔﺘﯽ . . .
    ﺗﺎ ﺷﻘﺎﯾﻖ ﻫﺴﺖ ، ﺣﺴﺮﺗﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺧﻮﺭﺩ
    ﺟﻤﻠﻪ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﻣﯿﺸﺪ
    ﺗﻮ ﺑﺒﺨﺸﻢ ﺳﻬﺮﺍﺏ . . .
    ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﺷﻌﺮﺕ ، ﻧﮑﺘﻪ ﺍﯼ ﺁﻭﺭﺩﻡ ، ﺍﻧﺘﻘﺎﺩﯼ ﮐﺮﺩﻡ
    ﺑﺨﺪﺍ ﺩﻟﮕﯿﺮﻡ ، ﺍﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﻧﯿﺎ ، ﺍﺯ ﺧﯿﺎﻝ ﻭ ﺭﻭﯾﺎ
    ﺑﺨﺪﺍ ﺩﻟﮕﯿﺮﻡ ، ﺑﺨﺪﺍ ﻣﻦ ﺳﯿﺮﻡ، ﻣﻦ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﭘﯿﺮﻡ
    ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﻭﯾﺎ ﻧﯿﺴﺖ
    ﺯﻧﺪﮔﯽ ﭘﺮﺩﺭﺩ ﺍﺳﺖ
    ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﺎﻣﺮﺩ ﺍﺳﺖ ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﺎﻣﺮﺩ ﺍﺳﺖ

وقت خوش!

ساعت به وقت آشنایی ها!

به وقتی که شور عجیبی تمام بدنم را زیرو  رو میکند!

و من یکصدا تو را فریاد میکنم. . .

از لبه تیز تنهایی ها که بگذری ، قله ی بی مهری ها را که ردکنی از ساعت های بی عقربه که گذرکردی . . . من را

بی بهانه میبینی که منتظر تو ام! به همین سادگی!

و این قرار را سالروز روییدن تو با زمین بستم ، که هر سالی که بزرگ تر میشوی این داستان بیشتر به قصه میرود!

قصه ی پر از دردی که همه اش برای من تحمل اتنظار است و برای تو رویای بستن چشمان!

و امروز در سالروز روییدنت  از همین زمینی که پای هردویمان رویش گام برمیدارد پای مادرت ، زمین ، اشک میریزم!

تا عطش ناکامیم را با تغزیه از خاک کمی درک کنی!

کاش این همه آب کمی کوچکت میکرد! کاش آب میرفتی یا کمرنگ میشدی!

کاش مانند باریکه نور از مقابل میگذشتی یا مثل شعری نیمه کوشه ای خاک میخوردی!

اما افسوس کاش هایم همه به آینده رفتند!کاش هایم شدند حال!

میلادم را اینبار نیز بی تو جشن میگیرم ، اندوهی حزین که یادآوریش میکنند دیگران . . .

تولدم مبارک . . .



ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .




عشق يعنی بهترين تركيب حرف

ظاهری كوچك ولی معنای ژرف

عشق يعنی ديدنی با چشم دل

عشق يعنی تير مژگان زخم دل

عشق يعنی يك نگاهو صد طپش

عشق يعنی يك اشاره صد كشش

عشق يعنی بی قراری تا قرار

عشق يعنی لحظه های انتظار

عشق يعنی تيشه و كوه وصال

عشق يعنی در سكوتی قيل وقال

عشق يعنی قصه چاقو و سيب

عشق يعنی رخ كشيدن بر رقيب

عشق يعنی گفتگوی آن شبان

عشق يعنی حرف دل گويد زبان

عشق يعنی هر سخن وصف نگار

عشق يعنی جانكی تقديم يار

عشق يعنی عقل زندانی دل

عشق يعنی نابسامانی دل

عشق يعنی سينه های پر لهيب

عشق يعنی تا وصالش ناشكيب

عشق يعنی حق و حق روی دار

عشق يعنی هق هق هجران يا

عشق يعنی اشك مردی در فراق

عشق يعنی لحظه های اشتياق

 


 

زندگی یعنی ناخواسته بدنیا آمدن....

ندانسته عاشق شدن......

دیوانه وار عشق ورزیدن.....

و در آخر در حسرت آنچه دل میخواهد و منطق نمیپذیرد سوختن و مردن



آرزوهایم به درک ،
اصلا رویاهایم هم ،
حتی آینده ام ،
مگر چه فرقی می کند؟!
بهشت یا جهنم ،
شاد یا غمگین ،
دنیای بی تو ،
سراسر جهنمی غمگین است …


روزی را می بینم ،
که ساده از تو بگذرم ،
همان قدر ساده که دوستت داشتم ،
آن روزی که انتظار بودنت را ،
در هیچ جای واژگانم ندارم ،
روزی که التیام زخم های مرگ باشد ،
و خیلی دیر نیست ،
که در هوای نبودنم ،
مسموم خاطراتم می شوی …


نگفتمت بمان ،
چرا که بودنت را بی ارزش می کرد ،
اما ای کاش رفتن را بلد بودی ،
نه از قلبم می روی ،
نه از ذهنم ،
حواست هست؟!!
این روزها نمک زخم هایم شده ای …


سالها دویده ام....
با قلبی معلق و پایی در هوا...
دیگر طاقت رویاهایم تمام شده است...
دلم رسیدن می خواهد...!!!

نمیدانم با کدامین کلام صدایت کنم

نمیدانم چگونه دوست داشتن را برایت معنا کنم

تنها ميتوانم بگويم دوستت دارم

وبا تمام وجودم برايت عشق را معنا ميکنم 

                                                                                                    دوستت دارم

می خواستم خراب نگاهش شوم، نشد

بيچاره دو چشم سياهش شوم، نشد

می خواستم که در دل شب ها ستاره ای

چرخان به گرد صورت ماهش شوم، نشد

می خواستم که وقت همآغوش او شدن

حتی فدای حس گناهش شوم، نشد

می خواستم دريچه پژواک خنده اش

يا آينه مقابل آهش شوم، نشد

گفتم به خود که همدم تنهايی اش شوم

بی چشمداشت پشت و پناهش شوم، نشد

می خواستم که حادثه باشم برای او

شيرين و تلخ قصه راهش شوم، نشد

می خواستم به شيوه ايثار و معجزه

قبله برای قلب و نگاهش شوم، نشد

گفتم به خود "هميشه" او می شوم ولی

حتی نشد که "گاه به گاهش" شوم... 

                                                  نشد...



ترسم آن روز که گویند بدان روز جزا

تو به تاوان پریشانی من برخیزی

و به فرمان خدا لب به سخن باز کنی

که چرا شعله این آتش جانسوز برافروخته ای

و به زخمهای دل عاشق من هیچ نکردی مرهم

 

بی پر و بال نهادی

بی تن و جان کردی

و نگاهی ز سر کین کردی

 

 

من که میدانم او می بخشد

 

 

و من عاشق و مست

من که شبها با ماه

قصه عاشقیت میخواندم

بُوَد آیا که نبخشم از دل... .!




خداوندا کسی را همچو من عاشق مکن

ور  بکردی با غم هجران یار زارش مکن

یا به یارش وصلتی ده با دلی خوش

یا مگردانش گذر بر کوی یار و حکم غم بر او مکن

چو هجران است پایان عشق او

چشم به راه یار با خون دل هر شب مکن

ای خدا این عشق مگر تاوان نا فرمانی است؟

یا ببخش یا جان بگیر با درد عشق رسوا مکن

این سخن اینجا بگردانم تمام

عشق خود ده گرنه با علی این مکن

...


دوســتــان شــرح پــریــشانی من گوش کنید

داســـتــان غـم  پـنــهـــانــی مــن گوش کنید

قـصـه  بـی سـر و سـامـانـی مـن گوش کنید

گفت و گوی و من و حیرانی من گوش کنید

شـرح ایــن آتـش جـانـسـوز نـگـفـتـن تا کی

سـوخـتـم سـوخـتـم ا یـن راز نـهـفـتـن تا کی

روزگــاری مـن و دل سـاکـن کـویی بودیم

ســاکــن کــوی بــت عــربـده جـویی بودیم

عـقــل و دیــن بـاخـتـه،دیـوانۀ رویی بودیم

بـســتـــــۀ سـلـسـلـۀ سـلـسـلـه مـویی  بودیم

کس در آن سلسله غیر ازمن و دل بند نبود

یـک گـرفـتـار از این جمله کـه هستند نبود

نـرگـس غـمزه زنش این همه بیمار نداشت

ســنــبــل پـر شـکـنـش هیـچ گرفتار نداشت

ایـن هـمـه مـشـتـری و گرمی بازار نداشت

یــوسـفـی بـود ولـی هـیـچ خـریـدار نداشت

اول آنـکـس کـه خـریـدار شـدش مـن بودم

بــاعـث گــرمــی  بـازار شـدش مــن بودم

عـشـق مـن شـد سـبـب خـوبی و رعنایی او

داد  رسـوایــی  مـن  شــهـرت  زیـبـایـی او

بــس کــه دادم هـمـه جـا شـرح دلارایـی او

شـهـر پـر گـشـت ز غـوغای  تـمـاشـایی او

ایــن زمــان عـاشـق سـرگشته فراوان دارد

کـی سـر برگ  من  بی  سر و سامان دارد

چاره این است و ندارم به از این  رأی دگر

که  دهم  جای  دگر  دل  به  دل آرای  دگر

چشم  خود  فرش  کنم  زیر  کف  پای دگر

بــر  کـف  پای  دگر  بوسه  زنم جای دگر

بعد از این رای من این است و همین خواهد بود

مــن بر ایـن هـسـتـم و الـبـتـه چـنـیـن خواهد بود

پـیـش او یـار نو و یار کهن هر دو یکی است

حرمت مدعی و حرمت من هر دو یکی است

قول زاغ و غزل مرغ چمن هردو  یکی است

نغمه  بلبل  و غوغای زغن هر دو یکی است

ایــن نـدانـسـتـه کـه قـدر هـمـه یـکسـان نـبود

زاغ را مـرتـبـه مـرغ   خـوش الـحـان نـبـود

چـون چـنـیـن اسـت پـی کـار دگـر بـاشـم  به

چــنـــد روزی  پـی  دلــدار دگــر بــاشــم به

عـنـدلـیـب  گـل  رخـسـار  دگـر  بـاشــم  بـه

مــرغ خـوش نـغـمـه گـلـزار دگـر بـاشـم بـه

نـو گـلــی کـو کـه شوم بـلـبـل دستان سازش

سـازم از تــازه جـوانــان چـمـن مـمـتــازش

آن که  بر جانم از او دم به دم آزاری هست

مـیـتـوان یافت که بر دل زمنش باری هست

از مــن و بـنـدگـی مـن اگـرش عاری هست

بـفـروشـد کـه  به هر گوشه خریداری هست

بـه وفــاداری مـن نـیـست در این شهر کسی

بــنــده ای هـمـچـو مـرا هـست خریدار بسی

مــدتـی در ره عـشـق تــو دویـدیـم بس است

راه صــــد بــادیــۀ درد بـریـدیـم بـس اســت

قـدم از راه طـلـب بــاز کـشـیـدیم بس است

اول وآخــر ایــن مـرحــلــه دیـدیـم بس است

بــعــد از ایـن ما و سـر کوی دل آرای دگـر

بــا غـزالــی بــه غـزلخوانی و غوغای دگر

تــو مـپـنـدار کـه مهر از دل محزون  نرود

آتــش عـشــق بـه جـان افـتـد و بیرون نرود

ویـن مـحـبـت به صد افسانه و افسون نرود

چـه گمان غلط است این، برود چون نرود

چـنـد کـس از تـو و یـاران تـو آزرده شود

دوزخ از سـردی ایـن طـایـفه افسرده شود

ای پـسـر چـنـد  بـه  کـام  دگـرانـت بـیـنـم

ســر خــوش و مسـت ز جام دگرانت بینم

مــایــۀ  عــیـــش مـــدام دگــرانــت بـیـنـم

سـاقــی  مــجــلــس عــام دگــرانــت بـینم

تو چه  دانی که شدی یار چه بی باکی چند

چــه هــوســهــا کـه نـدارد هوسناکی چـند

یــار ایــن  طـایـفـه خانه  بـرانـداز مـبـاش

از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش

مـیـشـوی شـهـره به این فرقه هم آواز مباش

غـافـل از لـعـب حـریـفـان دغـا باز مــبــاش

بـه کــه مشغول به این شغل نسازی خود را

ایـن نـه کــاری است مـبـادا بـبازی خود را

در کـمـیـن تـو بـســی عـیـب شماران هستند

سـیـنـه پـر درد ز تـو کـیـنـه گـذاران هـستند

داغ بـر سـیـنـه ز تـو سـیـنـه فـکـاران هستند

غرض این است که در قصد تو یاران هستند

بــاش مــردانــه کــه نـاگــاه قـفــایـی نخوری

واقــف کـشـتـی  خود  باش  که پایی نخوری

گـرچه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت

وز دلـش آرزوی قـامــت دلـجــوی  تو  رفت

شـد دل آزرده  و آزرده دل از کــوی تو رفت

بــا دل پــر گـلـه از نـاخـوشـی خـوی تو رفت

حــاش الله کــه  وفــای تــو فــرامــوش کــنــد

سـخـن مــصـلحـت آمـیـز کـسـان گـوش کـنــد


 

چه کسی باور کرد ...

گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید ؟

آن زمان که خبر مرگ مرا میشنوی !

روی تو را کاشکی میدیدم ....

شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد

و تکان دادن سر را که عجب! عاقبت مرد ؟

 افسوس...

کاشکی میدیدم

من به خود میگویم :

 چه کسی باور کرد ...

جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد؟!

وصیت

روزي اگر سراغ من آمد به او بگو :

من مي شناختم او را

نام تو راهميشه به لب داشت

حتي

در حال احتضار

آن دلشكسته عاشق بي نام و بي نشان

آن مرد بي قرار

روزي اگر سراغ من آمد به او بگو :

هر روز پاي پنجره غمگين نشسته بود

و گفتگو نمي كرد

جز با درخت سرو

در باغ کوچك همسايه

شب ها به كارگاه خيال خويش

تصويري از بلندي اندام مي كشيد

و در تصورش

تصوير تو بلندترين سرو باغ را

تحقير کرده بود

روزي اگر سراغ من آمد به او بگو :

او پاك زيست

پاك تر از چشمه اي نور

همچون زلال اشك

يا چون زلال قطره باران به نوبهار

آن كوه استقامت

آن كوه استوار

وقتي به ياد روي تو مي بود

مي گريست

روزي اگر سراغ من آمد به او بگو :

او آرزوي ديدن رويت را

حتي براي لحظه اي از عمر خويش داشت

اما براي ديدن توچشم خويش را

آن در سرشگ غوطه ور آن چشم پاك را

پنداشت

آلوده است و لايق ديدار يارنيست

روزي اگر سراغ من آمد به او بگو :

آن لحظه اي كه ديده براي هميشه بست

آن نام خوب بر لب لرزان او نشست

شايد

روزي اگر ...

چه ؟ او ؟

نه آه ...

نمي آيد ... 

حسرت

من به درماندگی صخره و سنگ

من به آوارگی ابر و نسیم

من به سرگشتگی آهوی دشت

من به تنهایی خود می مانم

من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی

گیسوان تو به یادم می آید

من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی

شعر چشمان تو را می خوانم

چشم تو چشمه شوق

چشم تو ، ژرف ترین راز وجود

برگ بید است که با زمزمه جاری باد

تن به وارستن عمر ابدی می سپرد

تو تماشا کن

که بهاری دیگر

پاورچین پاورچین

از دل تاریکی میگذرد

و تو در خوابی

و پرستو ها خوابند

و تو می اندیشی

به بهاری دیگر

و به یاری دیگر

نه بهاری

و نه یاری دیگر

- حیف

اما من و تو

دور از هم می پوسیم

غمم از وحشت پوسیدن نیست

غمم از زیستن بی تو در این لحظه پر دلهره است

دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست

از سر این بام

این صحرا

این دریا

پر خواهم زد

خواهم مرد

غم تو این غم شیرین را

با خود خواهم برد ...
      

پایان این قصه آن روزی است

که تو را برای همیشه بر سینه ام چنان عاشقانه خواهم فشرد

که صدای شکستن استخوان هایت

قصاص قلب شکسته ام خواهد شد



چقدخوبه یکی رو داشته باشی که وقتی بغض کردی دست بزار روشونت و بگه :

دیوونه من که باهاتم چرا بغض می کنی ؟؟


چه رنجی میکشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است


نمی خواهم خاطره ی فردایم شوی! امروز من باش حتی لحظه ای……!

مرا حبس كن در آغوشت
من ؛
براي حصارِ بازوان تـو
مجرم ترين زنداني ام ..!

می دانی بهترین روز زندگی ام کی می تواند باشد ؟
روزی که ..
تو در میان ناباوری هایم می آیی و دستم را می گیری..
و آرام زمزمه می کنی :

"دوســــتت دارم"
و خواهی گفت که برای همیشه آمده ای ...
آمده ای تا بمـــانی ...!


در زمستانی سرد با دلی رفته زدست
کاش میشد به تو گفت که
تو تنها سخن شعرمنی تو نرو از برمن
تو بمان تا که نمیرد دله من...


انسان عاشق زيبايي نميشود،بلكه چيزي كه عاشقش ميشود را زيبا ميبيند



در زندگی
هرکسی را که دوسـت بـداری از او ضعیف تری
زیرا برای "راضـی نگـه داشتـنش"
حاضری دست به هرکار اشتباهی بزنی...


روز را خورشید می سازد و روزگار را ما ،

ما را قلب زنده نگه می دارد و قلب را عشق ،

پس روزگار را عاشقانه بساز




برای دادن گل به دیگران ، منتظر مراسم تدفین آنها نباشید …



دلم را تهدید کرده ام بهانه ات را نگیرد ، وگرنه می دهم دوباره بسوزانیش !



کاش از بین این همه آدم هایی که “پیشم” بودند و هستند یکی “پشتم” بود …



“شما” گرچه واژه ی محترمیست
ولی …
“تو” شدن لیاقت میخواهد !



چه تکلیف سنگینی ست “بلا تکلیفی”
وقتی نمی دانم …
دارمت یا ندارمت !



راهی جز سقوط ندارد برگ پاییزی ، وقتی می داند درخت عشق برگ تازه ای در سر دارد …



چشمان خود را به نابینایی می فروشم
تا کسی را که دوست دارم با کسی نبینم



عید واقعی از آن کسی است که آخر سالش را جشن بگیرد نه اول سال را
نوروز ۹۲ بر شما مبارک …




پرسیدند : دوستش داری … ؟
گفتم : دنیای من است …
گفتند : دوستت دارد … ؟
گفتم : تنها سوال من است …



چقدر پر می کشد دلم !
به ھوای تو
انگار تمام پرندہ ھای جھان
در قلبم آشیانه کردہ اند



دلم برای خودم سوخت وقتی “شما” صدایم کردی



فراموش شدن همیشه از نبودن نیست ! گاهی از نزدیک شدن زیاد فراموش میشی … !



درد دلهایت را به کسی نگو … یاد میگیرند چگونه دلت را به درد آورند

 

صدای یک پرواز

فرود یک فرشته

آغاز یک معراج

و شروع یک زندگی

تولدت مبارک


 

تولد تو تولد من است ، من تمام طول سال بیدار مانده ام

که مبادا روز تولد تو تمام شود ، و من در خواب بمانم

و نتوانم به تو بگویم ، تولدمان مبارک !


امشب دامن تو پر از هدیه های کوچک و بزرگ می شود

اما من هیچ ندارم که به تو هدیه دهم

جز دلی که به من پس دادی

تولدت مبارک …

 

 


تنهایی یعنی : دوسش داری ولی نمی تونی بهش زنگ بزنی چون اون دیگه تنها نیست




دیگه نمیگم گشتم نبود نگرد که نیست ، بگذار صادقانه بگویم ، گشتم !

اتفاقا بود فقط مال من نبود ، بذار دیگری بگرده ، لابد ماله اونه



روز مرگم در آخرین نفسهایم فقط یه چیزی به او که تنهام گذاشت خواهم گفت :

اونطوری نه ، اینطوری باید رفت.



ایــن روزهــا همـه بـه مـن دلـتـنـگـی هــدیـه مـی دهنـد

لطفـا آتـش بـس اعلام کـنید!

بـه خـدا تمــام شــد دلــم...!




سراغم را از کسي مگير

هرگاه مرا نيافتي...!!

گم شده ام در انبوه آشفتگي هام...

سراسيمه  به دنبال خودم مي گردم...

بي نشان خواهم شد

در شهر نشانه ها!!

هرگزم نخواهي يافت...

سراغم را از کسي مگير...!!



افتــــاده ام

مــــیان دو خــــط !

مـــــاندنـــم، درد دارد.

رفتـــنم، تــــوان مــــــی خواهد!

تــــــوان درد نــــــدارمــــــ ... .




برای بعضـــی دردها نه میتوان گریــه کرد...

نه میتوان فریـــاد زد

برای بعضـی دردها

فقـــط میتـــوان

نگــــاه کــرد

و بی صــدا شکســت




دلم آغوش پر آرامشی را می خـواهـدکـه زیر باران گرمم کنـد

دلم میخـواهـد کسی باشـد خوب باشـد

مهربان باشـد

بس باشـد

همـه ی ایـن بودن هایش فقط برای مـن باشـد

فقط برای مـن باشـد. .



برآنچه گذشت ،

آنچه شکست ،

آنچه نشد ...


حسرت نخور ؛

زندگی اگر آسان بود با گریه آغاز نمیشد ...




عمیق ترین درد زندگی دل بستن به کسی است،

که بدانی به تو تعلق ندارد!



همیشه ماندن دلیلی بر عاشق بودن نیست ..

خیلی ها میروند تا ثابت کنند عاشق اند ..




زیادى خوبى نکنید...

انسان است...

فراموشکار است...

از تنهایى اش که در بیاید

تنهایى ات را دور میزند...

پشت مى کند به تو...

به گذشته اش...

روزى میرسد که به تو میگوید:

شُـــما؟!




عــــاشــق راکـه بــر عکـــس کنـی ...


مـی شـود قشاع ...

دهـخــدا راکـه مـی شـــناسـی؟؟!!

لــغتـــ نــامـه اش را کـه بــاز کــردم نــوشتـه بــود:

قشــاع: دردی کــه آدم را از درمـان مــایـوس مـیکــند!!!!...




برای خودت زندگـــی کن



کسی که تـو را " دوست" داشته باشد ...


با تـو " می مانـد "


برای داشتنت " می جنگد "

اما اگر دوستت نداشته باشد به هر بهانه ای می رود ...!



       
          
   تنها به اجبار عکس است...

         
                   و گرنه بی تو من کجا...!!!


                                  خنده کجا...!!!!




سهم مـن از دنیا نـداشتـن است


تنها قـدم زدن در پیاده رو های پایــیز


و فکر کردن بـه کسی کـه نبود ...!




انصاف نيست ،

رفتنت با خودت باشد …

فراموش کردنت با من !..




وقـتی از كـنـارت رد شـدم


                بی مـحـلیهـايـت آزارم نـداد . . .


                    امـا شـكـسـتـم وقـتی گـفـتی



                                   نـديـدمـت . . .




آنقدر پیش این و آن...

از خوبی هایت تعریف کرده بودم که . . .

وقتی سراغت را میگیرند. . .

شرم دارم بگویم

تنهایم گذاشت . . . .




میدونی غربت یعنی چی ؟

یعنی ندیدن نگاهی که دوسش داری...



        

  وقتـی یــه آدم میگـه ،

           
                          هیچ کـس
مـن و دوست نداره . . .

          
            مـنظورش از هیـچکـس ،

                   
                    یـک نفر بیشتر نیست . . .

                   
    همون یــه نـفری که واسـه اون همه کـسه !




بعضــــــي ها گـــريه نمي کنند !

اما …

از چشـــــم هايشان معلوم است ؛

که اشکــــي به بزرگي يک سکــــوت ،

گــــوشه ي چشمشان به کميــــــن نشسته ...




از دل نـوشتـه هایـم ساده نـگــذر


                         

                                  بـه یـاد داشته بـاش


                     ایـن دل نـوشـتـه هـا را 

                  یـک « دل » نوشتـه !


 گیرم تمـام دنیا بگوید مـا مالِ هم نیستیم .. .

مـا به درد هم نمی خوریم!

گیرم برای زیر یک سقف رفتن،

عشق آخرین معیارِ ایـن جماعت باشد ...

گیرم دوست داشتـن بـدون سَند،حرام باشد...عجیب باشد....باور نکردنی  باشد ...

گیرم تا آخر عـُمر تنهـا بمانم ...

گیرم هرگز دستانت در دستانم قفل نشود ...

گیرم آغوشت هیچ گاه مال مـَن نشود ...

مـن اما...

گیرِ این گیرم ها نیستم...مـَن تا ابد گیرِ چشمان تواَم ...


روز تنهایی من...

اشك من جاری شد...

جای تو خالی بود

جـــــــــای تـــــــــو ...

عكس تو درطاقچه ی كوچك قلبم خندید

شعر دلتنگی من سخت گریست

روز تنهایی من...

بـــی تـــــــــــــو گذشت...

بــــی تـــــــــو نوشت...

بــــی تو شكست...

هر روز…این عشق یکطرفه را طی میکنم…



یکبار هم تو گامی بدین سو بردار…



نترس…!



جریمه اش با من!

مـنـتـــــــظـرم ...

مـنـتـــــــظـر ِ یِک مـعـجـزه ی نـزدیـک

نـه دور

نـه خـیـلـی دیــر

و نـه غـیـــر مـمـکـن.

هـمـیـن کـه بـرگـردم

تـــــو مـنـتـــــــظـرم بـاشـی . . .


بادکنـــک مـــن!

تاب نفســـي را که به آن داده‌ام نـــدارد

ببيـــن . . .

چگونـــه سر به هـــر کجا ميـــزند

که تهـــي شود از انـــدوه!


میدونی بعضی روزا دیگـه


نـه خاطره


نـه بغــض


نـه اشکـــــــ



هیچ کدوم دردی ازت دوا نمی کنه ...


می شینی و زل می زنی یه گوشه


زانوهــاتو بغــل می کنی


وباخــودت میگی


دیـگـه زورمــــــــ نمی رســه !!!! . . .



گردنــم درد می کنــد ...

از بــس همــه چیــز را گــردن مــن انداختــی !

دوســت نداشتنــت را ...

خیانتــت را ...

بی توجهــی هایــت را ...

بهــانه گیــری هایــت را ...

و در آخــر رفتنــت را ....!



فقط چنـــد قدم مانــده بود...


برســم به تــــو...

اگـــر اين خوابــــ لعنتـــي

ديشبـــــ ادامه داشتــــ ...


روزی می رسـد بی تفاوتی هایت را

با جـای خالی ام حس كنـی

و شاید در دلت بـا بغض بگـویی

“كــاش اینجــا بــود”

آن وقت است که می فهمی

به خــاطـــــــرِ غرورت چقدر زود دیر شد.



دلتنگی پیچیده نیست...
یک دل...
یک اسمان...
یک بغض...
وارزو های ترک خورده....
ای کاش تنها یک نفر در این دنیا مرا یاری کند...

ای کاش می توانستم با کسی درد دل کنم تا بگویم...

من دیگر خسته تر از آنم که زندگی کنم...

تا بداند غم شبهایم را... تا بفهمد درد تن خسته و بیمارم را...

قانون دنیا تنهایی من است و تنهایی من قانون عشق است...

عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست...


یک صندلی خالـــــــــــی

کنار رویاهایـم ازآن توست…


بنشینی یا بـروی

کسی جـــــــــایت را نخواهد گرفت ..



خدایا یک مرگ بدهکارم و هزار آرزو طلبکار

خسته ام
یا طلبم را بده یا طلبت را بگیر




بعضی ها خیال می کنند
دوست داشتن
ساده است
خیال می کنند
باید همه چیز خوب باشد
تا بتوانند کسی را عاشقانه دوست داشته باشند

اما
من می گویم
دوست داشتن درست از زمانی شروع می شود
که بی حوصله می شود
که بهانه می گیرد
که یادش می رود بگوید
دلتنگ است
یادش می رود
با شیطنت بگوید
دوستت دارم

دوست داشتن از زمانی شروع می شود
که خنده هایتان بغض شود
بغض هایتان آغوش بخواهد
و ببینید آغوشش کمرنگ است
اگر در روزهایِ ابری و طوفانی
دوستش داشتی

شاهکار کرده ای



خدایا التماست می کنـم
همه دنیـایـت ارزانیِ دیگران !
ولی ;
...
آنـکه دنـیـایِ من است

مـالِ دیـگــری نبـاشـد



وسعـت دنیا برایم تغییر کرده،

از وقتی که تــو

همــه ی دنیــای من شـدی...


من همــانم !

پسری كه برای داشتنـت ،

تمــام شب را بيدار می مانــَد

و با تويی كه نيستی حرف ميزند ... !

پسری كه

زانو ميزند لبه ی تختـش ،

چشمانش را می بندد ،

و تنهــا آرزويش را

برای هزارمين بار به خــدا ياد آور ميشود ...

و خدا هم

مثل هميشه لبخـــند ميزند ...

از اينكه

تـــــو

آرزوی هميشگــی من بودی ..!!




در حقيقت آدم‌ها هيچ کس را ندارند ،

اين را آدم روزهاي جمعه

از جاهاي خالي‌ آنهايي که بايد باشند و نيستند ، مي فهمد ..



دوريمـان برای " تــو " نميدانم چگونه ميگذرد.

اما برای من ،

انگـار بر گلويم خنجر گذاشته اند و نمي بـُرند ...


ببین غمگین، ببین دلتنگ دیدارم... ببین خوابم نمی آید، بیدارم...
نگفتم تا کنون، اما کنون بشنو:
تورا بیش از همه کس دوست میدارم




خاطره یعنی یه سکوت غیر منتظره میان خنده های بلند

 


لبخند زدن خیلی راحت تره

تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست …




عاشق که میشوی

همه چیز بی علّت میشود …

و تمام دنیا علّت میشود

تا عشق را از تو بگیرد …



مرد کسی نیست که گریه نکند

مرد کسی است که کسی را به گریه نندازد



به پاهایت افتاده ام …

تا

به دستت بیاورم …



گاهی نمی دانی از دست داده ای

یا از دست رفته ای …



روزی اگر نبودم تنها آرزوی ساده ام این است که زیر لب بگویی “یادش بخیر” …



خواستن همیشه توانستن نیست …

گاهی فقط داغ بزرگیست که تا ابد در سینه ات می ماند …



دلتنگی ها

گاه از جنس اشک اند و گاه از جنس بغض

گاه سکوت می شوند و خاموش می مانند

گاه هق هق می شوند و می بارند

دلتنگیِ من … اما

جنس غریبی دارد …



تنهاییت برای من...

غصه هایت برای من...

همه بغض ها و اشکهایت برای من...

...

بخند برایم بخند

آنقدر بلند تا من هم بشنوم: صدای خنده هایت را

صدای همیشه خوب بودنت را...




             تمام ترسم از این است

                                   که یک شب بخواهی

                                                       که به خوابم بیایی

                                                                       و من بیدار نشسته باشم




چقدر بده ازش خبر نداشته باشی

sms بدی جوابتو نده

ساعتها نگرانش باشی بعد

با یه خط دیگه بهش زنگ بزنی

با دومین بوق گوشی رو برداره... قطع کنی

اون وقته که می فهمی که تنهایی

اون وقته که می فهمی دیگه دوستت نداره

آره ...

آدما از همین جاست

که تنهایی رو برای همیشه انتخاب میکنن...



تــو فقـط بـاش ..،

هـوایـت ..،

بودنـت ..،

نفـس کشیـدنـت ..،

بـرای زنـده مـاندنـم کـافیسـت ..!!




ميــــــــان دلتنگــــــی هايـــــم باش

تا فراموشــــــت نکــــــنم....

تا بــــه ياد داشـــــته باشمـــــت....

تا بويــــــت را حــس کنـــــــم....

تا بـــــــدانـــم که هستــــــي....

تـــــــمام دنيـــــــام قَلبــــمه....

دنيـــــام باشــــــه واسه تــــــــو.....

تا بدانــــــی ميان ثانيــــــه های دلتنگيـــــهام

تــــــو وجــــــــــود داری....

فَــقَط تــــــو.

خواستم بگویم کیستم

دیدم نگفتنم بهتر است

آنکه بامن میماند،خود مرا خواهد شناخت

و آنکه نمیماند همان بهتر که نشناسد مرا...



دوستت دارم...

دوست دارم به اندزه ی پاکی قطره های اشکم

دوست دارم به اندازه اندیشیدن به تو در تنهایی

دوست دارم به اندازه سیاهی شب

دوست دارم به اندازه ی بهانه هایم برای دیدن تو

دوست دارم به اندازه ی ...


آدميان به لبخندی كه بر لبها می نشانند
و به احساس خوبی كه بر جا می نهند
و به دردی كه از یکدیگر می كاهند،
می ارزند ...
و ما بودنشان را ميخواهيم چون وجودشان، دلگرمی ما برای زیستن است...


پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد        


عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن

با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر

پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک

گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه

سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!



معنای خوشبختی

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.
ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.
مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.


بـاز هم خیــال تــو

مـــرا

“ بـرداشـــت ”

کجـا مـی بـــری ، نمی دانــم !



این روزها جای خالی ” تـو ” را با عروسکی پر می کنم

همانند توست، مرا ” دوست ندارد ”

احساس ندارد !

اما هر چه هست ” دل شـکـســتـن ” بلد نیست




تمام زندگیم را سکوت کرده ام

ولی افسوس
آنهایی که بیشتر سکوت می کنند
بیشتر محکوم می شوند !!!



من رفتني نبودم،تو بند كفش هايم را محكم كردي...



مي خواهي قضاوتم كني؟
كفش هايم را بپوش،راهم را قدم بزن
دردهايم را بكش،سال هايم را بگذران
بعد قضاوتم كن



نقاش باشي چقدر مي گيري
صفحه هاي سياه دلم را رنگ بزني؟
بعد براي ديوار اتاق دلم يك روز آفتابي بكشي
راستي من روي صورتم يك خنده ميخواهم
نرخ خنده كه گران نيست؟


دلم واسه اون دبستان تنگ شده
كه وقتي تنها يه گوشه حياط واميستادي
يه نفر ميومدو بهت مي گفت:
ميايي باهم دوست بشيم؟


آنكه مي رود نمي فهمد
اما آنكه بدرقه مي كند خوب مي فهمد
كاسه آب معجزه نميكند

 تنهای شب گرد

من آن تنهای شب گردم
من آن درویش آزرده
من آن موجی خروشانم
مدامی سر به سنگ خورده
من آن بادم
روانم   وزانم
من آن تشنه لبی عاشق
بازیچه سرابم
خرابم
خرابم
من آن شاعر
سراینده غم ها
نشانم نیست
جایم نیست در دلها
من آن مجنون
غم لیلی به دل دارم
من آن فرهاد
در دل سنگ
نشان از شیرین خود خواهم
من آن باران
زلالی خواهم از دنیا
می بارم
می بارم


بی‌ رحمی بزرگی‌ ست که روزگار ...
 اجازه دوست‌ داشتن و خواستن كسی را به ما بدهد ...
 اما اجازه "داشتنش" را نه ...



از پشت شیشه های بزرگ دلتنگی گریه میکنم،

وآرزو میکنم که کاش برای یک لحظه،

فقط یک لحظه آغوش گرمت را احساس کنم ...

میخواهم سر بروی شانه های مهربانت بگذارم،

تا دیگر از گریه گم نشوم،

تو مرا به دیار محبت ها بردی وصادقانه دوستم داشتی،

پس بیا و باز در این راه تلاش کن،

اگر طاقت اشکهایم را نداری...

درراه عشقی پاک تر وصادقانه تر،

زیرا که من و تو ما شده ایم...

پس نگذار زمانه بیرحم دلهایی راکه،

ز هم جدا نشدنی است را به درد آورد...

دلم را به تو داده ام،

و کلیدش را بسوی آسمان خوشبختی روانه کردم...

چه شبها که تا سحر به یادت،

با گونه های خیس از دلتنگی به سر بردم...

چه روزها با خاطرات نفس کشیدم...

پس تو ای سخاوت آسمانی من ..

مرا دریاب که دیوانه وار دوستت دارم...



من منم...
همونی که خودت میشناسی
نه زیاد تر نه کمتر...
به اندازه ی باوره تو


هزار سال به سوی تو آمدم ،

افسوس !
هنوز دوری ! دور از من ، ای امید محال
هنوز دوری ، آه ، از همیشه دور تری !
همیشه ، اما ، در من کسی نوید می دهد
که می رسم به تو !
شاید هزار سال دیگر 




دست به صورتم نزن
می ترسم بیفتد..
نقاب خندانی که بر چهره دارم! و بعد ..
سیل اشک هایم تو را با خود ببرد ..
و باز ..
من بمانم و تنهایی



آدمی غرورش را خیلی دوست دارد

شاید بیشتر از تمام داشته هایش دوست میدارد

حالا ببین اگر خودش غرورش را بخاطر تو نادیده بگیرد...

چقدر دوستت دارد.....

و این را بفهم آدمیزاد.....




دوستت دارم

نه برای آنکه بگویم

و نه برای آنکه بشنوند

و نه حتی برای اینکه

درجمع دوستدارانت باشم

دوستت دارم...

چون عشقت زیباست

زلال است....

عاشقت بودن مرا به اوج می رساند !

مرا به لذتی دست نیافتنی دچار می سازد



می خواهم بدانی

که تو بخوانی یا نخوانی ،

بخواهی یا نخواهی

من عاشقت هستم ...

و تا انتهای این دنیای پر از تهی

هیچ کاری به جزدوست داشتنت ندارم !!

هیچ دلیلی برای تنها گذاشتنت ندارم

هیچ بهانه ای برای از یاد بردنت

حتی برای لحظه ای

ندارم ...!

و هیچ راهی

برای ترک خاطره ات ندارم .

پس ،

ای زیبای زیبا ترین خاطراتم !

همین کافی ست که من دوستت دارم...


فقط می خواهم

آن تنها نگاه پاک را

از این همه تنهایی

دریغ نکنی ....!



گــاهی...
هنــــوز گـاهی...
مـرا به جان تـــو قســـم می دهـــــند!
نــــگاه کـــن،
همــه می داننـد کـه برایـــــم همیشـــگی تریــــنی...



گاهی دلت از سن و سالت می گیرد

میخواهی کودک باشی

کودکی كه به هر بهانه ای به آغوش غمخواری پناه می برد

و آسوده اشک می ریزد

بزرگ که باشی

باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی ...



یک لحظه سکوت کرد و حرفش را خورد

بغضی نفس و گلوی او را آزرد

می خواست که عشق را نمایان نکند

اشک آمد و باز آبرویش را برد


تــــو

انتخــــاب مـن نبـــودی

ســـرنـــوشتــم بـــودی

تنهــــــا انگیـــزه ی مـــانــدنـــم

در ایــن زنـدگـی بــی اعتبــار


دلبسته ي کفشهایم بودم. کفش هايي که يادگار سال هاي نوجواني ام بودند دلم نمي آمد

 دورشان بيندازم .هنوز همان ها را مي پوشيدم اما کفش ها تنگ بودند و پایم را مي زدند قدم

 از قدم اگر بر مي داشتم زخمی تازه نصیبم مي شد سعي مي کردم کمتر راه بروم زيرا که

 رفتن دردناک بود..

مي نشستم و زانوهایم را بغل مي گرفتم و مي گفتم:چقدر همه چیز دردناک است چرا خانه

 ام کوچک است و شهرم و دنيایم ..

مي نشستم و می گفتم : زندگیم بوي ملالت مي دهد و تکرار ..

.می نشستم و می گفتم:خوشبختي تنها يک دروغ قديمي است می نشستم و به خاطر

 تنگی کفشهایم جایی نمیرفتم قدم از قدم بر نمیداشتم .. می گفتم و می گفتم..

... پارسايي از کنارم رد شد عجب ! پارسا پا برهنه بود و کفشی بر پا نداشت مرا که ديد لبخندي

 زد و گفت: خوشبختي دروغ نيست اما شايد تو خوشبخت نشوي زيرا خوشبختي خطر کردن

است و زيباترين خطر..... از دست دادن ..

تا تو به اين کفش هاي تنگ آويخته اي ....برایت دنيا کوچک است و زندگي ملال آور .جرات کن و

 کفش تازه به پا کن.شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده اي ..

رو به پارسا کردم ، پوزخندی زدم و گفتم اگر راست مي گويي پس خودت چرا کفش تازه به پا

 نمي کني تا پا برهنه نباشي؟

پارسا فروتنانه خنديد و پاسخ داد :من مسافرم و تاوان هر سفرم کفشی بود که هر بار که از

 سفر برگشتم تنگ شده بود و پس هر بار دانستم که قدري بزرگتر شده ام ..

هزاران جاده را پيمودم و هزارها پاي افزار را دور انداختم تا فهميدم بزرگ شدن بهايي دارد که بايد آن را پرداخت ..

حالا دیگر هيچ کفشی اندازه ي من نيست ..

وسعت زندگی هرکس به اندازه ی وسعت اندیشه ی اوست ..!!


روزگاری آمدی و تمام وجودم ازآن تو شد،اما امروز هر آمدنی رفتنی نیز به همراه دارد و روزهای

 خوش،ماندنی نیستند و هر بهاری خزانی دارد.وهر طلوعی نیز غروبی.....

 برای آن روزهای رفته و برای قلب شکسته ام که بی صدا و در سکوت بی انتهایش در اعماق سینه ام

 شکسته تر شد، می گریم و اشکهایم را برای تسکین دردهای بی امانم که وجودم را در بر گرفته مرهم

 می کنم و مفهوم چشمان پر اشکم را تنها برای آیینه معنا می کنم و رازش را تنها معبودم می داند و

 یگانه قلب رنجورم!

امان از لبخندهای زود گذر و آه از گریه های ناتمام....

امان از قلبهای سنگی و یخ زده و آه از قلبهای نازک شیشه ای

امان از عشق و دوست داشتنهای دروغین و افسانه ای

 و آه از این روزگار فانی و پر از سراب....



توراحس میکنم هردم...
که با چشمان زیبایت مرا دیوانه ام کردی...
من از شوق تماشایت...
نگاه از تو نمیگیرم....
تو زیباتر نگاهم میکنی اینبار....
ولی...افسوس...این رویاست....
تمام آنچه حس کردم،تمام آنچه میدیدم....
تو با من مهربان بودی...
واین رویا چه زیبا بود....
ولی.... افسوس.... که رویا بود....

آرزویم با تو بودن است .........
اما نه به بهای پا گذاشتن روی آرزوی تو...
آرزویم این است ............
که بخواهی و بمانی.......
نه اینکه بمانی به خواهشم




ای رفته ز دل، رفته ز بر، رفته زخاطر

بر من منگر؛ تاب نگاه تو ندارم

بر من منگر؛ زانکه به جز تلخی اندوه

در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم

 

ای رفته زدل، راست بگو، بهر چه امشب

با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟

گرآمده ای از پی آن دلبر دلخواه

من اونیم، او مرده و من سایه اویم

 

من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است

او در دل سودازده از عشق، شررداشت

او در همه جا، با همه کس، در همه احوال

سودای تو را ای بت بی مهر، به سرداشت

 

من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش است

در دیده ی او آن همه گفتار، نهان بود

وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ

مرموزتر از تیرگی شامگهان بود

 

من او نیم آری، لب من، این لب بی رنگ

دیریست که با خنده ای از عشق تو نشکفت

اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش

مهتاب صفت برگل شبنم زده می خفت

 

بر من منگر؛ تاب نگاه تو ندارم

آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد

او در تن من بود و ندانم که به ناگاه

چون دید و چه ها کرد و کجا رفت و چرا مرد

 

من گور وی ام، گور وی ام، بر تن گرمش

افسردگی و سردی کافور نهادم

او مرده و در سینه ی من، این دل بی مهر

سنگی است که من بر سر آن گور نهادم




چه موجود عجیبی است این انسان...!

وقتی صدایش می کنی، نمی شنود...
وقتی به دنبالش می روی، نمی بیند...
وقتی دوستش داری، به فکرت نیست.
اما...
وقتی می شنود که دیگر صدایت گرفته...
وقتی می بیند که خسته در راه افتاده ای...
وقتی به فکرت هست، که دیگر نیستی..



من فراموشت نکرده ام
فقط دارم ادای آدمهای بی تفاوت را در میاورم !
اما میدانی که نمیشود
نه من میتوانم فراموشت کنم
نه تو میتوانی فراموش شوی ...


آرزویی دارم در دل...


کاش روزی که میفهمی من واقعا دوستت داشتم٬

همان روز بمیرم...

هم من تلخ بمیرم... بدونه تو! هم تو تلخ بمانی... بدونه من...



ترسید٬ می دانم ترسید...


از چیزهایی که نوشته بودم... نه برای او...

ترسید معتاد بودنش شوم...

ترسید جان نثارِ واژه هایش شوم

و چونان بتی٬ پرستشش کنم...

هی وااای بر من که چون همیشه عاشقانه نوشتم

هی وااای بر او که بی دلیل ترسید از نگاه واژه هایم.

بی هوا نوشتم٬ به هوای بی کسی...



شاید آرام تــر می شدم


فقــط و فقـــط…

اگر می فهمیدی ،

حرفهایم به همین راحتــــی که می خوانی

نوشته نشده اند !!!


نگران نباش...

من میدانم چگونه

با حسرت نبودنت تا کنم...

فقط برایم بنویس

هنوز میخندی...!



چــه زیبــاست وقتـی میفهمـی
کسـی زیــر ایـن گنــبد کبــود

انتظــارت را میـکشـــــد

چــه شیــــــرین اســـــت

طعــم پیامکی کــه میگـــوید :


" کجایـی" ...؟





بی صدا فریاد کردن را خوب بلدم!



ترس از شنیدن گوش هایی که با تنهایی هایت هنوز غریبه اند!


و تو مانده ای و سالها زجر و غصه! و امید به فردا هایی که نیامده میروند!
 

مانند یک زندانی حرف آزادی به لب های خشکت خنده تعارف میکند!
 

و اوج لذت در افکارت ، نگاه هایت را ناوک تر میکند و تو معنی  شعر باران میشوی

 
در مقابل چشم های من

و من شعر میشوم، خالص تر از اشعار باران


دستت را میگیرم  تو هم به من لبخند میزنی ، شب میشود شب ما و پا به پای من


تا آسمان می آیی....


من تو را در آغوش میگیرم و تو تنهایی هایم را....

 
و تنهایی هایم در دنیای محبتت غرق میشوند!


چشمهایت را باز تر که میکنی دریا را میبینی و من را کنار خودت روی ساحل کنار تکه چوب


هایی که گذر زمان مسیرشان را به ما پیوند داده است ...

 
و من محو نگاهت ، خیره به چشمانت به فکری عمیق فرو میروم! که اینبار هیچ از دست دادنی


مرا تکان نمیدهد!


و سنگ هیچ غصه ای شیشه نازک دلم را ترک نمیدهد!



چشم هایم را میبندم و دل تنگت میشوم


و باز میکنم آنگاه که در ذهن آفریدمت ....


شوق داشتنت تا افق های دوردست سوت در کرناها و آتش چراغ های راه تاریکی ها میکند


تو معجزه بارانی و فرستاده بهار تا خشکسالی زمین را با حضورت از بین ببری


تو اینگونه ای دوست!...



شقایق گفت با خنده    نه بیمارم نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش   حدیـــث دیگری دارم

 

گلی بودم به صحرایی    نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز     نشان عشق و شیدایی

 

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت        تمام غنچه ها تــــــــشـــنه

و من بی تاب و خشکیده               تنم در آتشی می سوخت

 

ز ره آمد یکی خسته    به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیـــــدای پیــــــــــــــدا بود

 

ز آنچه زیر لب می گفت  شنیدم سخت شیدا بود

نمیدانم چه بیماری به جان دلبــرش افتاده بود اما

طبـیبـان گـفتـه بودنــدش اگر یک شاخه گــــــل آرد

از آن نوعی که من بودم

                      بگیرند ریشه اش را و بسوزانند

                                                شود مرهم برای دلبرش

                                                                      آنــــــــــــــــدم شفا یابد

   

چنانچه با خودش می گفت      بسی کوه و بیـــــــــــــــــــــــابان را

بسی صحرای ســـــوزان را        به دنبال گلـش بــــــــــــــــــــــــوده

و یک دم هم نیـــــــــاسوده        که افتاد چشم او ناگه به روی من

بدون لحظــــــــــــه ای تردید        شتابان شد به سوی مــــــــــــن

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد  . . . . .

 

و او می رفت و من در دست او بودم

            و او هر لحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا میکرد

 

پس از چندی هوا چون کوره آتش زمین می سوخت

              و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

                             به لب هایی که تاول داشت گفت : اما چه باید کرد ؟

             در این صحرا که آبی نیست

             به جانم هیچ تابــی نیست

 

اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من

               برای دلبرم هرگز دوایی نیست

                            و از این گل که جایی نیست

 

خودش هم تشنه بود اما نمی فهمید حالش را

چنان میرفت و من در دست او بودم

و حالا من تمام هست او بودم

دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟

نه حتی آب   نسیمی در بیابان کو ؟

 

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت

که ناگه روی زانوهای خود خم شد

دگر از صبر او کم شد             دلش لبریز ماتم شد

کمی اندیشه کرد آنگه         مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

نشست و سینه را با سنگ خارایی ز هم بشکافت                    

                           

                        اما آه  . . . .

 

صدای قلب او گویی جهان را زیر و رو میکرد

و هر چیزی که هر جا بود با غم روبرو میکرد

               

       نمیدانم چه می گویم     بجای آب

       خونش را به من داد و بر لب های او فریاد

 

بمان ای گل که تو تاج سرم هستی

          دوای دلبرم هستی

                  بمان ای گل و من ماندم

                           نشان عشق و شیدایی

                                      و با این رنگ و زیبایی

                                               و نام من شقایق شد

                                                          گل همیشه عاشق شد ........


شبي در شب ترين شبها، تو ماهم مي شوي آيا؟

تو تسليم تماشاي نگاهم مي شوي آيا؟

شبيه يك پرنده، خيس از باران كه مي آيم؟

تو با دستان پر مهرت، پناهم مي شوي آيا؟

پس از طي كردن فرسنگها راهي كه مي داني

كنار خستگيها، تكيه گاهم مي شوي آيا؟

شناكردن ميان خاك را بد من بلد هستم

تو اقيانوس موج آماج را هم مي شوي آيا؟

نگاه ناشيانه من به هستي داشتم عمري

تو تصحيح تمام اشتباهاتم مي شوي آيا ؟

ا گر بي روز و بي تقويم ماندم من

به و صل فصلهايت، سال و ماهم مي شوي آيا؟

براي دوستم داري گواهت بوده ام عمري

براي دوستت دارم گواهم مي شوي آيا؟

شب افسانه اي با تو طلوع تازه اي دارد

تو در صبح اساطيري پگا هم مي شوي آيا؟

صبور و ساده اي اما ،عميق و ژرف،عشق من

براي حرف نجوا، نعره چاهم مي شوي آيا؟

پس از صد سال ا گر بد ترجمه كردي نگاهم را

به پاس اشكهايم عذر خواهم مي شوي آيا؟

تو شيرين تر از آن هستي كه شادابيت كم گردد

و از خود تلخ مي پرسم تباهم مي شوي آيا؟!!!


به باران دلت اقتدا می کنم
تکبیر ببند
اقامه کن به رکعت نماز عشق
صدا بزن
قنوت بگیر
بخوان بلند بلند
دعای دل
شکایت از اشک مگیر
ستوده کن سجود را
که آه
تا خدا
خدا می رود

همیشه نه ولی گاهی میان بودن و خواستن فاصله می افتد

وقتهایی هست که کسی را با تمام وجود می خواهی و

نباید کنارش باشی

گاهی عاشقانه کنار می روی تا شاد باشد



آواز عاشقانه ی مادر در گلو شکست

                                           حق با سکوت بود، صــدا در گلو شکست


دیگر دلم هوای ســـــــــرودن نمی کند

                                             تنها بهانه ی دل مـا در گــــــــلو شکست


سربسته ماند بغض گره خورده در دلم

                                             آن گریه های عقده گشا در گلو شکست


ای داد، کس به داغ دل بـــاغ، دل نداد

                                              ای وای، های های عزا در گــلو شکست


آن روزها ی خوب که دیدیم، خواب بود

                                               خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست


«بادا» مباد گشت و «مبادا»‌به باد رفت

                                          «آیا» ز یاد رفت و «چرا» در گلو شکست


فرصت گذشت و حرف دلم ناتـمام ماند

                                            نفرین و آفرین و دعا در گلــــــــو شکست


تا آمدم که با تو خداحافــــــــــــظی کنم

                                              بغضم امان نداد و خدا...در گلو شکست



جا برای نشستن زیاد است    من به درختان خیابان تو عادت کردم


گذشت را از بچگی ها خوب معنا کرده بودند برایم....

گذشت نهایت بخشش بود!

حالا اما آدم ها چه راحت میگذرند!

گویی سخاوت مندانه به هم درد میبخشند...

من اما چه بی صدا دور از تمام فریاد ها این گوشه تماشا میکنم چگونه امید ها نا امید میشوند

و معنی واژه ها رنگ میبازد در این بی رنگی های چند رنگ...!!!


دیگر دیوار ها به آه های من...


                                     و

من...


                                             به

نگاه های سرد آنها

                                                   

                                                                       عادت کرده ام!


مي توان در قاب خيس پنجره


چك چك آواز باران را شنيد



مي توان دلتنگي يك ابر را


در بلور قطره ها بر شيشه ديد

 


مي توان لبريز شد از قطره ها


مهربان و بي ريا و ساده بود


 


مي توان با واژه هاي تازه تر


مثل ابري شعر باران را سرود

 



مي توان در زير باران گام زد


لحظه هاي تازه اي آغاز كرد


 


پاك شد در چشمه هاي آسمان


زير باران تا خدا پرواز كرد



حکایت بارانی بی ‌امان است


این

گونه که من


دوستت می ‌دارم



شوریده ‌وار و پریشان

باریدن

بر

خزه‌ها و خیزابها


به بی‌راهه و راه‌ها

تاختن


بی‌تاب، بی‌قرار



دریایی جستن و به سنگچینِ باغ بسته دری سر نهادن


و تو را

به یاد آوردن


چون خونی در

دل


که همواره


فراموش می‌شود.




حکایتی

بارانی بی‌قرار است


این گونه که من


دوستت می‌دارم . . .

ساده می گویم عزیزم...

                  دل بریدن ساده نیست

                         چشمهای مهربانت را ندیدن ساده نیست                                         از زمان رفتنت خورشید را گم کرده ام                                                        ناله های ابر را هر شب شنیدن ساده نیست


  

حـــــــــــرفی نزن طاقتِ جنجال ندارم

                                                           بدجور شکسته است دلـــم حال ندارم


       در های قفس باز  و  دلـــــم عاشقِ پرواز

 
                                                        از حــسِ پریدن پُـــرم و حــال نــدارم



چندیست که سفت و سخت دلــتــنگ تـوام

 

من تـــشــنه لبـــخنـــدِ خوشایــنــدهِ تـــوام

 

بــگشـــای لب، ببـــین که من میــــمیـــرم؟

 

آری من عاشــقِ یک نــگاهِ بی تــرفندِ تـوام

 

تو نمی خواهی عزیزت بشوم زور که نیست

 

یا نگــاهم بکند چــشم تــو مجبور که نیست

 

شده یکــــــبار بیایی به دلــــم سر بزنـــی؟

 

با تـــــوام!! خانه تنــهایی من دور که نیست

 

آنکــه با شاخه گلی حـــرف دلش را میــزد

 

پر درد است ولی مثلِ تو مغـــرور که نیست

 

خواستم دل بِکنم از تــــو ولی حیـــف نشد

 

لعنـــتی غیر تو با هیچکسی جور که نیست

 

مشکل اینجاست نگفتی تـــو به من میدانم


تو نمی خواهی عزیزت بشوم زور که نیست



به نام خدای زیبایی ها

 خدایی که وجودم را سیراب از عطش تو کرد

 و گذر عمرم را بی تو ســــــرد و  بی روح

 از خودم مینویسم ، از این تکــــه ابر تهی از شادی

 از تویی که   تنها هستی   و من که تنها ، هستم!

 همین که پلک هایم را میبندم ، تو می آیی

 با همان نگاه زیبا و لبخند ملیــــحت ...!

 میتوانم تو را در بهترین روز زندگیـــــــــت تصور کنم

 سفیدی بی مانند لباست که زمستان را به شهر دلم میهمان کرد . . .

 شبی که تو را از مـــــــن میگیرد . . .

 و تصور من یک بهانه برای یک بار دیدنت

 و صورت ماه ماننـدت مانند شب ها . . .



یکی را برای همیشه دوست دارم ،


کسی که هرگز باور نکرد عشق مرا !

کسی که هرگز اشکهایم را ندید و ندید که چگونه

از غم دوری و دلتنگی اش پریشانم

یکی را تا ابد دوست دارم ،

کسی که هیچگاه درد دلم را نفهمید و ندانست که

او در این دنیا تنها کسی است که در قلبم نشسته است

یکی را در قلب خویش عاشقانه دوست دارم ،

کسی که نگاه عاشقانه ی مرا ندید

و لحظه ای که به او لبخند زدم نگاهش به سوی دیگری بود

آری یکی را از ته دل صادقانه دوست دارم ،

کسی که لحظه ای به پشت سرش

نگاه نکرد که من چگونه عاشقانه به دنبال او میروم

کسی را دوست دارم که برای من بهترین است ،

از بی وفایی هایش که بگذرم

برای من عزیزترین است !

یکی را با همین قلب شکسته ام ،

با تمام احساساتم ، بی بهانه دوست دارم !

کسی که با وجود اینکه قلبم را شکست ،

اما هنوز هم در این قلب شکسته ام جا دارد !

یکی را دوست دارم

با اینکه این دوست داشتن دیوانگیست اما ..........

من دیوانه وار تنها او را دوست دارم !


 
 

من خیس آن شعر بارانیم هنوز

مبهوت آن نگاه

              آسمانیم هنوز

 


دستم به دست ماه و دل اسیر زمین


محصور دایره سرگرانیم هنوز

 



از مشرق نگاه تو می تراود

آفتاب


من دلخوش باغ و

چراغانیم هنوز

 



گل بردمیده و سیده از انتهای

فلق


سر بر کشیده و من خواب

زمستانیم هنوز


ماه بر ستیغ کوه بوسه بر آفتاب می نهد


من مست آن بوسه ی نهانیم هنوز

 



ایام گل رفت و در آخر نرست

گلی


همچو نسیم غرق

بی سرو سامانیم هنوز . . . .
 
 


گم شدی در شب سربی شهر


        گرچه در دل تو را گم نکردم


                    بی تو لبخند من زورکی بود


          جز برایت تبسم نکردم

وقتی آن روز با خنده ای گرم


          آمدی روبرویم نشستی


                        خواستی عاشقت باشم اما


                                    روزی آخر دلم را شکستی

                                                     ترست این بود باران بگیرد


                                     مدتی زیر باران بمانی


                    آرزوی من این بود اما


شعر بارانی ام را بخوانی

                    آرزوی من این بود یکشب


                                      در کنار تو سازی بسازم


                                                          از تو و سایهء گیسوانت


                                      قصه های درازی بسازم


                     از نگاه تو خواندم که دارد


باورت می شود التماسم


                     دوستم داری از من مپوشان !


                                              من که چشم تو را می شناسم !!!

 

ازدست دادمت...ای همیشگی ترین عشق زندگیم..

می توانستم بمانم...حتی گوشه ای ازقلبت...

اما اینبار... تنها نگاهت جاودانه ام می کند...

درخلوت بی کران خاطره هایت...


... و حال شده ام مردی با آرزوهایی بزرگ...اما خسته...

... دلم پرواز می خواهد...

... دیگر کوله ام خالیست...

... دیگر صدای باران هم درمان نیست...

... باید بروم...

... جای من اینجا نیست...

... بروم آنجایی که باران از اوست...

... جایی فراسوی ابرها...

... آنجا که سنگها هم نفس می کشند...
 
 راهها به دو راهی ختم نمی شوند...

... و دستها تنها برای دستگیری دراز می شوند...

... و آغوشها تنها برای نوازش باز می شوند...

... آنجا که بوی یاس را به ارزش محبت می فروشند...

... و آنجا که مردمش می دانند... خط گندم يعنی ...
 
نيمی بردار و نيمی ببخش...

... آنجا که روح... جسم را نگه می دارد..
 
و آنجا که آبی نیست ...


من دلم می خواهدساعتی غرق درونم باشم!
عاری از عاطفه هاتهی از موج و سراب
دورتر از رفقا…
خالی از هرچه فراق!!

من نه عاشق هستم ؛و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من دلم تنگ خودم گشته و بس...!

دخترک رفت ولی زیر لب این را میگفت:

او یقینا پی معشوق خودش می آید

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

مطمئنا که پشیمان شده بر می گردد

عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز

در این شبهای بی قراری چیزی نمانده که با دلم در میان بگذاری

همه چیز از احساست پیداست ،

در این لحظه های نفسگیر ،

چیزی نمانده جز دلتنگی و انتظار

و این دل عاشق من ،

همیشه بهانه میگیرد از من …

بهانه تو را ،

تو را میخواهد نه دلتنگی ها را،

تو را میخواهد نه به انتظارت نشستنها را!

در این شبهای بی قراری چیزی نمانده از من ،

جز یک دل بهانه گیر

باز هم گرچه نیستی در کنارم ، اما در این هوای سرد ،

عشق نفسهایت مرا گرم نگه داشته…

به این خیال که تو هستی ، همه چیز سر جای خودش باقیست ،

تنها جای تو در کنارم خالیست،

به این خیال که تو هستی شبهایم مهتابیست ،

تنها درد من در این شبها ، تنهاییست !

به این خیال که تو هستی ، بی خیال همه چیز شده ام ،

در حسرت دوری ات تنها و آشفته ام!

کجا بیایم که تو باشی ، کجا بروم که تو را ببینم ،

کجا بنشینم که تو هم بیایی،

دلم تنها به این خوش است که هر جا باشی ،همیشه در قلبم میمانی

اما تو بگو دلتنگی هایم را چه کنم؟

لحظه به لحظه بهانه های این دل بی تابم را چه کنم؟

تو بگو اشکهایم را چه کنم ،

انتظار ، انتظار ، این انتظار سخت را چه کنم؟

فرقی ندارد برایم دیگر ،

مهم این است که تو هستی ،

مهم این است که همیشه و همه جا مال من هستی

اگر من در این گوشه تنها نشسته ام و به تو فکر میکنم ،

تو در گوشه ای نشسته ای و در خیالت به من نگاه میکنی ،

اگرمن با هر تپش از قلبم تو را یاد میکنم ،

تو در آن گوشه با یادت مرا آرام میکنی

اگر من در این گوشه چشم انتظار نشسته ام ،

تو در آن گوشه از شوق دیدار همه ی چوب خطهای این انتظار را پاک میکنی…



از نگاهت خواندم که چقدر دوستم داری ،

اشک از چشمانم ریخت و از چشمان خیسم فهمیدی که عاشقت هستم

حس کن آنچه در دلم میگذرد ، دلم مثل دلهای دیگر نیست که دلی را بشکند!

تو که باشی چرا دیگر به چشمهای دیگران نگاه کنم ،

تو که مال من باشی چرا بخواهم از تو دل بکنم!

وقتی محبتهایت ، آن عشق بی پایانت به من زندگی میدهد چرا بخواهم زندگی ام را جز تو با

کسی دیگر قسمت کنم ،

چرا بخواهم قلبم را شلوغ کنم؟

همین که تو در قلبمی ،انگار یک دنیای عاشقانه در قلبم برپاست ، عشقت در قلبم بی انتهاست !

همین که تو در قلبمی بی نیازم از همه کس ، تو را میخواهم و یک کلام فقط تو را ،

همین و بس!

دلم بسته به دلت ، هیچ راهی ندارد حتی اگر مرگ بخواهد مرا جدا کند از قلبت !

دیگر تمام شد ، تو در من حک شده ای، ای جان من ،تو همه چیز من شده ای!

از نگاهت خواندم که مرا میخواهی ، از آن نگاه شد که در قلب مهربانت گم شدم ، تا خواستم

خودم را پیدا کنم اسیر شدم ، تا خواستم فرار کنم ، عاشقت شدم!




روزگارم بد نیست غم كم میخورم

كم كه نه هر روز كمكم میخورم

عشق از من دور و پایم لنگ بود

قیمتش بسیار دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود

شیشه گر افتاد هر دو دستم بسته بود

چند روز یست كه حالم بد نیست

حال ما از این و آن پرسید نیست

گاه بر زمین زل میزنم گاه بر حافظ تفعل میزنم

حافظ فرزانه دل فالم را گرفت یك غزل آمدوحالم را گرفت

مازیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه ماپنداشتیم


پسرک پرسید:

معنی تنهایی چیست؟

خواستم بگویم معنی تنهایی ماهی در تنگ بلور است.

معنی تنهایی قناری در قفس است.

معنی تنهایی بادبادکی است که نخش از دست کودکی رها شده است.

معنی تنهایی گل رز در گلدان آب است.

معنی تنهایی .....

به چشمان امیدوارش نگاه کردم و گفتم : اگر پنجره قلبت را به بیرون باز کنی تنهایی هیچ معنایی ندارد!!!

به راستي معني تنهايي چيست؟؟؟


میدانی تنهایی چیست؟


تنهایی آن نیست که صدایی جزصدای نفس کشیدن خود را نشنوی

تنهایی آن نیست که گوشی برای شنیدن غمهایت وجود ندارد

تنهایی آن زمان بود که فرهاد اشک می ریخت و با صدای بی صدایی می گفت: " شیرینم کجایی؟"

تنهایی آن زمان بود که مجنون زجه می زد و می گفت: "لیلی ام به کدامین کوه سفر کردی؟"

تنهایی را در چشمان غم زده ی فرهاد جستجو کن

تنهایی را در طنین صدای مجنون جستجو کن

تنهایی را در آیینه که روبریت ایستاده جستجو کن

تنهایی را در چشمانت که آرزوی گریستن دارد جستجو کن

و هنگامی که یافتی که چون من تنهایی با خود این را زمزمه کن:

" وصال دوستان روزی ما نیست بخوان حافظ غزلهای فراغی"


بگذار اشکی از چشمانت بریزد و بدان :

تنها تو نیستی

من نیز چون توام

تو نیز چون منی


میخواهم برایت تنهایی را معنی کنم!


در ساحل کنار دریا ایستاده ای ,


هوای سرد ,


صدای موج


انتظار انتظار انتظار


به خودت می آیی ,


یادت می آید دیگر نه کسی است که از پشت بغلت کند ,


نه دستی که شانه هایت را بگیرد ,


نه صدای که قشنگ تر از صدای دریا باشد


اسم این تنهایی است


میدانم از هم دوریم و میانمان فاصله است...

میدانم بین من وتو دیواریست به بلندای آسمان

اما برای با هم بودن نیازی به کنار هم بودن نیست...

همینکه یکدیگر را دوست داریم برایمان کافیست

همانقدر که دلهایمان پیش هم باشد کافیست

بگذار فاصله ها خود را به این جدایی ها دلخوش کنند...

وقتی دلهایمان باهم است خیالی نیست

خیالت راحت ...

  اصلا نمی تونم دوستت نداشته باشم ...

  لجم هم که بگیرد از دستت

 دفترچه ی خاطراتم

  پر از فحش های عاشقانه میشود ...



اگر کینه نبود؛

قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند.

اگر خداوند؛ یک روز آرزوی انسان را برآورده میکرد،

من بی گمان،

دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز

هرگز ندیدن مرا.



اگر مرگ نبود؛

همه کافر بودند،


و زندگی، بی ارزشترین کالا بود.


ترس نبود؛ زیبایی نبود؛ و خوبی هم شاید.


اگر عشق نبود؛


به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟


کدام لحظه ی نایاب را اندیشه میکردیم؟

و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

آری... بی گمان، پیش از اینها مرده بودیم ...

اگر عشق نبود؛


اگر غرور نبود؛

چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمیگفتند،

و ما کلام محبت را در میان نگاه‌های گهگاهمان،

جستجو نمی کردیم.



هر که خوبي کرد زجرش ميدهند

هر که زشتي کرد اجرش ميدهند

باستان کاران تباني کرده اند

عشق را هم باستاني کرده اند

هرچه انسانها طلايي تر شدند

عشق ها هم موميايي تر شدند

اندک اندک عشق بازان کم شدند

نسلي از بيگانگان آدم شدند

همین که قاصدکی را فوت کنی تا عطر نفسهایت را با خود بیاورد ، برای دلم کافیست .


تنهایی یعنی : نه خودش هست که از تنهایی درت بیاره ، نه فکرش اجازه میده تنهاییت رو با کسی دیگه ای پر کنی .



گیرم که از حصار کوتاه دلم ساده می پری ، با دیوار بلند خیالم چه می کنی ؟

تنهایی ات را از تو گرفتم ، در خنده هایم شریکت کردم ، نگفته بودی بازرگان عشقی ، من از کجا می دانستم سود من تنهاییست .


دوست داشتن را نه می نویسند نه میگویند ، ثابت می کنند . 


برایم تعریف کن ، هرگز فراموش نشدن چه حالی دارد ؟


چه زیباست خیالی که تو را از آن همه فاصله می آورد به کلبه ی تنهایی ام .


آسان تر نگاهم کن ! دلم تا عشق بیشتر نمی داند !


چند وقتیست هرچه می گردم هیچ حرفی بهتر از سکوت پیدا نمی کنم ،
نگاهم اما گاهی حرف می زند گاهی فریاد می کشد و من همیشه به دنبال کسی می گردم که
بفهمد یک نگاه خسته چه می خواهد بگوید .

گاهی، فقط گاهی خودت را به جای عشقت بگذار

تازه شاید

فقط شاید؛ دریابی که چقدر دلتنگی هایش زیاد است



با من بگو از عشق ، ای آخرین معشوق

 که برای رسوایی دنبال بهونه ام

با بوسه ای آروم ، خوابم رو دزدیدی

 تو شدی تعبیر رویای شبونه ام

من تو نگاه تو ، دنیامو می بینم

 فردای شیرینم نازنین من

چشمای تو افسانه نیست

 که تموم خواب و خیالم بود

تقدیر من عشق تو شد

 که همیشه فکر محالم بود

شب های تنهایی هم رنگ گیسوته

 آغوشتو وا کن بانوی مهتابی

دلواپسی هامو با خنده ای کم کن

که نویی پایان تردید و بی تابی




چه رسم جالبیست !!!
محبتت را می گذارند پای احتیاجت...!

صداقتت را می گذارند پای سادگیت...!

سکوتت را می گذارند پای نفهمیت...!

نگرانیت را می گذارند پای تنهاییت...!

و وفاداریت را پای بی کسیت...!

و آنقدر تکرار می کنند که خودت باورت می شود که

تنهایی و بیکس و محتاج!!!



مهم نیست که دیگر باشـی یا نه...

مهم نیست که دیگر دوسم داشته باشـی یا نه

مهم نیست که دیگر مرا به خاطر بیاوری یا نه

مهم نیست که دیگر تو را با دیگری میبینم یا نه

مهم اینست که زمانی که تنها میشوی ....

زمانی که دلت گرفت چگونه و با چه رویی

سر به آسمان بلند میکنی و میگویی :

خدایا من که گناهی نکردم ... پس چه شد


قشنگترین اتفاق ذهنم حادثه ی حضور تو بود ، چقدر تنهایم وقتی گاهی کم میشوی .


 
مانند شیشه "شکستنم" آسان بود ولی دیگر به من "دست نزن" ، این بار "زخمی ات" خواهم کرد .
 



دریا برای مرغابی تفریحی بیش نیست اما برای ماهی زندگیست
، پس برای اونی که عاشقته ماهی باش نه مرغابی .
 



مرا دوست داشته باش ، تجربه ام نکن ، برای آموختن ابزار مناسبی نیستم .


 
سخته نبودن کنار آدمایی که اگه کنارشون هم باشی دلت براشون تنگ میشه
!


 
یه وقتایی اونقدر هیچکس حالی ازت نمی پرسه که آدم شک میکنه نکنه مرده و خبر نداره .
 



خدایا
، تمام خنده های تلخ امروزم را می دهم ، یکی از آن گریه های شیرین کودکیم را پس بده .
 



باز دلم به بهانه ی همیشگی گریست / بگذار بگرید و بداند هرآنچه خواست همیشه نیست .



برای دل من همیشه "تو" خواهی ماند
، حتی اگر مخاطب تمام این نوشته هایم "او" شوند .


 
دلتنگ شدی پیش من بیا ، کمی غصه هست با هم میخوریم


هوای فاصله سرد است ، من از کلاف دلم برایت خیال گرم می بافم .
 

این روزها یکرنگ که باشی چشمشان را می زنی ! خسته می شوند از رنگ تکراریت ، این روزها دوره ی رنگین کمان است .
 

 
زلالترین شبنم شادی را بر لبانت آرزو دارم ، نه برای امروزت ، برای فردای هر روزت . 
 

 
چه تلخ است علاقه ای که عادت شود ، عادتی که باور شود ، باوری که خاطره شود و خاطره ای که درد شود .
 

 
زندگی "باغی" است که با عشق "باقی" است ، "مشغول دل" باش نه "دل مشغول" ، بیشتر "غصه های " ما از "قصه های" خیالی ماست ، پس بدان اگر "فرهاد" باشی ، همه چیز "شیرین" است .
 

 
میدونی بهشت کجاست ؟ یک فضای چند وجب در چند وجب ! میان بازوهای کسی که دوستش داری .
 

 
توی زندگی هر کسی یکی هست که مثل "هیچکس" نیست . 
 

 
خواستی دیگه نباشی ، آفرین ، چه با اراده ، لعنت به دبستانی که تو از درس هایش فقط تصمیم کبری را آموختی .
 

علت سقوط ناگهانی من از چشم هایت را فقط باید در جعبه ی سیاه دلت جستجو کرد .


 
یاد تو حس قشنگی است که در دل دارم / چه تو باشی چه نباشی "نگهش میدارم" .
 



تقصیر برگ ها نیست ، آدمها همینند ، نفس میدهی له ات میکنند ! 



تو باش ، نه برای اینکه در دنیا تنها نباشم ، تو باش تا در دنیای تنهایی ام تنها تو باشی .
 



به عشق در نگاه اول اعتقاد ندارم ولی به "از چشم افتادن در یک لحظه" عجیب معتقدم .


 
هیچوقت نفهمیدم چه رازیست بین دلم و دستم ، از دستم رفت به هرچه دل بستم .


 
شاید تنها کسی نبودم که دوستت داشتم ، اما کسی بودم که تنها تو را دوست داشتم .


 
دستهایت ، تنها بالشی است که وقتی سر بر او دارم ، کابوس نمی بینم .
 



در انتظار تو ، کاسه ی صبر که هیچ ، صبر کاسه هم لبریز شد .
 



انصاف نیست دنیا آنقدر کوچک باشد که آدم های تکراری را روزی هزار بار ببینی و آنقدر بزرگ باشد که نتوانی آن کس را که دلت میخواهد حتی یک بار ببینی !


"عشق و محبت" ردپای خدا در زندگیست ، امیدوارم زندگیت پر از ردپای خدا باشد . 



شال گردن گرمم را به گردن سرد احساساتت بینداز ، تحمل این همه سردی احساس سخت است . 



هنوز دلخوشم به "خدانگهدارش" ، اگر نمی خواست برگردد ، اصراری نبود که خدا مرا نگه دارد .
 



آفتاب که میتابد ، پرنده که میخواند و نسیم که می وزد ، با خودم میگویم حتما حال تو خوب است که جهان این همه زیباست .
 


تلخ ترین حرف : دوستت دارم اما ... ، شیرین ترین حرف : ... اما دوستت دارم .
  



رسیده ام به حس برگی که می داند ، باد از هر طرف که بیاید ، سرانجامش افتادن است .
 



"ساده" که باشی زود "حل" میشوی ، میروند سر "مسئله ی" بعدی .
 


 
تنهایی همین است ، تکرار نامنظم من بی تو ، بی آنکه بدانی برای تو نفس می کشم .
 


افسانه را رها کن ، دوری دوستی کدام است ؟ فاصله هایند که دوستی را میبلعند ! من اگر نباشم دیگری جایم را پر میکند ، به همین سادگی !
  



صفحه ی آخر شناسنامه زیاد مهم نیست ، گاهی باید توی آیینه خوب نگاه کنی ببینی هنوز زنده ای یا نه!
 



میدونی چی بیشتر از همه آدمو داغون میکنه ؟ اینکه هر کاری در توانت هست براش انجام بدی ، بعد برگرده بگه : مگه من ازت خواستم !
 



دروغ میگفتن که "ها" علامت جمع است ، پس چرا وقتی تن + ها را جمع کردم ، خودم ماندم و خودم ؟
 



مادرم می گفت : دوستانت را ببین ، همه به جایی رسیده اند ، نمیدانست ، منتظر نشسته ام تا به تو برسم !
 



چگونه بفرستم "باورم" را برایت تا باور کنی از یاد بردنت کار من نیست .


دلم تنگ است اما هنوز تو در آن جا می شوی ، چقدر ابعاد بودنت عجیب است ! 



گاهی باید نباشی تا بفهمی نبودنت واسه کی مهمه ؟ اونوقته که می فهمی باید همیشه با کی باشی .
  



پیاز هم که خرد میکنی برایش اشک میریزی ، از پیاز هم کمتر بودم ، مرا خرد کردی و خندیدی .
 



سخت میترسیدم از اینکه من از نژاد شیشه باشم و شکستنی ، او از نژاد جاده باشد و رفتنی ، آری روزها گذشت ، همان شد ، او رفت ، من شکستم ! 



گرگ هم که باشی ، عاشق بره ای خواهی شد که تو را به علف خوردن وا می دارد و رسالت عشق این است ، شدن آنچه نیستی ! 



آرزو میکنم زمانیکه دلم از قهر زمانه ، قطره قطره از چشمانم فرو میچکد ، برای گریستن هرگز شانه هایت را کم نیاورم .


 در دهکده ی تو خبر از بوی ریا نیست / چون نیست ریا ، هیچکس انگشت نما نیست / ما طالب مهریم و دل از عاطفه لبریز / دل صافتر از تو به خدا هیچ کجا نیست !
 


در دلم کودکیست که "بی تو بودنش" را نق میزند ، من هیچ ، لااقل بهانه ی او باش .    


  
زخمهاتو پنهان کن ، اینجا مردم زیادی بانمک شدن !