پست ثابت - سلام




آقای وارسته دلم براتون خیلی تنگ شده

اگه یه موقع اومدین وبم یه نظر بزارین لطفا


کاش وبتونو پاک نمیکردین

!!!

برای ساعت 3 و نیم بعد از ظهر بلیت دارم !

فک کنم فردا شب برسم

خدا کنه اتوبوسش خوب باشه زجرکش نشم تو راه

خب فعلا ما رفتیم تا فردا شب ! شایدم پس فردا صبح !

مسیر زندگی

مسیر زندگی راه مستقیم نیست ! بین راه کلی پیچ و خم داریم

هرکسی یک مسیر زندگی مشخص و منحصر به فردی داره , مثل اثر انگشت

حالا توی این مسیرِ زندگیش, بعضی جاده ها با جاده های زندگی اطرافیانش یکی میشه

یه جاهایی یه جاده ی تک داره ! یه جاهایی هم یه پیچ های تندی داره که فقط و فقط مال خودشه و تنهایی باید از اون پیچ رد بشه

هرکسی هر مسیر زندگی ای که داره , جاده ی خودشو خودش میسازه

ابتدای راه , یعنی تولد , دست خودش نیست

تا رسیدن به سن تفکر و تحلیل درست و نادرست هم , این مسیر دست خودش نیست

ولی وقتی که رسید به سن تفکر ! دیگه بقیه ی جاده با خودشه ... با خودشه که کجا میره و توی کدوم وادی قدم میزاره

که آیا جاده ی زندگیش کویری باشه یا سرسبز !  پر از گل و درختا با شکوفه های بهاری باشه یا اینکه یه جاده ی خشک و بی آب و گرم و سوزان 

نَگین که سرنوشت و شانس حرف اولو میزنه ! حرف اولو شانس نمیزنه , حرف اولو کارهای خود ما میزنن

اشتباهاتمون رو گردن سرنوشت و شانس نندازیم

اگه مسیرمون خورد به یه جای بد و طاقت فرسا بدونیم که یه جایی , یه پیچ یا یه جاده ی چند طرفه رو اشتباه پیچیدیم

توی دو یا چند راهی ها خیلی حواسمونو جمع کنیم

دقیق بشیم که این جاده و مسیر به کجا میرسه , به ظاهر توجه نکنیم

به اینکه این جاده اولش خیلی قشنگ و لذت بخشه توجه نکنیم , ممکنه فقط اولش اینطور باشه و بقیه ی راه و آخر راه هلاکت باشه

هر کسی مسئول مسیر زندگی خودشه!  پس مواظب این جاده باشیم

اگه تا الان توجه نداشتیم که داریم کجا میریم , الان وقتشه , هنوز دیر نشده

کمربندها رو ببندیم , تا از آسیب های احتمالی مسیر ایمن باشیم , کمربند ایمنی جاده ی زندگی, همون یاد خدا و توکل به خداست/

سرعت رو میزان کنیم , جاده رو با علائمی که توی قرآن و روایات معتبر اومده درست بریم , این علائم و راهنماها خیلی مهمن

به امید اینکه همه مون به بهترین و زیباترین مقصد زندگیمون برسیم

انشالله


چند تا پست نوشتم و پاک کردم ! خودمم نمیدونم چرا نوشتمشون و چرا پاکشون کردم !

فکر کنم یه مسیری رو اشتباه رفتم که اینقدر مغزم به هم ریخته شده ! که البته مطمئنم اشتباه رفتم , اشتباهمو هم میدونم کجا بوده !

پس حالا که میدونم دیگه تکرارش نکنم که برگردم به مسیر درست انشالله

برای تصحیح مسیر :

قدم اول : بدونیم یه جایی اشتباه کردیم !

قدم دوم : بفهمیم کجا اشتباه کردیم !

و قدم سوم : اشتباه رو جبران کنیم !

کنکور

سلام . هی میگم آپ کنم صفحه پست مطلبو میارم بعدش میگم ولش حوصله ندارم میبندمش

بالاخره دیگه عزممو جزم کردم که آپ کنم

امروز 8 صبح کنکووووور داشتم .  آقا دروغ چرا فقط 4 تا سوالو زدم از 150 تا سوال . بقیش هم کلی نقاشی کشیدم براشون تو دفترچه سوالا . جامم دقیقا روبه روی صندلی مراقب بود نگام میکرد میخندید. یک نقاشی های کشیدم براشون که هیچ پیکاسویی تا حالا نکشیده.

هیچی نخونده بودم الکی محض خالی نبودن عریضه رفتم . اون 4 تا هم خدا کنه درست باشه منفی نگیرم

فردا هم یه کنکور دیگه ساعت 2 و نیم بعد از ظهر دارم 

این رشته هایی که من انتخاب کردم هیچکدوم رشته خودم نیس ینی سوالا رو که دیدم چند تا شاخ درسته در آوردما کاملا هنگ و مدهوش . یه چیزایی دیدم تو سوالا که اصلا تا حالا نه دیدم نه شنیدم

زبان تخصصیشو میتونستم بزنما با اینکه کلمه هاش تخصصی رشته بود ولی بخش ریدینگشو اگه دو سه دور میخوندم باز میتونستم تستاشو جواب بدم ولی دیگه حوصله شو نداشتم گفتم بیخیال .

از مراقب پرسیدم میتونیم تحویل بدیم بریم؟؟ گفت نه گل پسر نمیشه. هی لحظه شماری میکردم مراقبا بگن میتونین برگه ها رو بدین و بروییییید. کی میخواست دو و نیم ساعت بشینه یه جا اونم سر کنکور اونم من که هیچی بارم نبود. خدا رو شکر من فقط اینجوری نبودم دور و برمو یه نگاه انداختم دیدم ملتم دارن در و دیوارو نگاه میکنن.

کنکور فردا رو بگو .

خب دیگه خوابم میاد منگم الان فعلا رفتیم تا درودی دیگر بدرووووود.

راستی قبل از خداحافظی یه چی بگم

این مراقبا و مسئولا منو عجییب یاد گانگسترا مینداختن. ته دلم داشتم ریسه میرفتم از خنده .

اعلام های میکروفونو نیگا :

1- رابطین سیار برگه های نظر سنجی را به رابطین جلسه تحویل داده و رابطین جلسه, آن را روی صندلی داوطلبان قرار دهند.

2- داوطلبان , شماره داوطلبی خود را بر روی برگه در جای مشخص شده بنویسند و به مدت 10 دقیقه به سوالات فرم نظرسنجی پاسخ دهند.

3- داوطلبان گرامی, زمان پاسخگویی به سوالات نظرسنجی به پایان رسید , برگه را با دست راست خود بالا بگیرید تا رابطین جلسه آن را تحویل بگیرند. ( یاد دوران دبستان افتادم )

4- رابطین سیار بسته های محتوی دفترچه سوالات را به رابطین جلسه تحویل دهند و برگه های نظرسنجی را از رابطین جلسه دریافت نمایند.

ای خدا مردم از خنده . شب بخیر برم بخوابم

22 بهمن پیروزی انقلاب اسلامی

از خون سرخ بهمن سرسبز شد بهاران

اندیشه باور شد، در امتداد باران

بر صخره‏ های همّت جوشیده خون غیرت

بانگ سرود و وحدت آید ز چشمه ساران

و الفجر بهمن آمد، فصل شکفتن آمد

بر پهن دشت باور، خالی است جای یاران


آقا ببخشید یادم رفته بود پست بزارم . 

بابت تاخیر پیش آمده طلب بخشش مینمایم

روز پیروزی انقلاب اسلامی تبریک عرض میشود.

ایهیم :|

یه نسکافه ی داغ خوردم الان جاتون خالی گرم شدم. عاشق هوای داغم. حمام هم با آب داغ بیشتر می چسبه !اصلا عشقمه ! یه ساعت حمام با اب جوشو با یه دست چلوکباب عوض نمیکنم 

اصلا هم تحمل سرما رو ندارم. آخه سفیدپوستم (ینی سبزه مبزه نیستم ) طبعم هم خیلی سرد و مرطوبه برای همین اینطوریم. 

حالا فکرشو کنین داییم سبزست, طبعشم گرمه . از گرما فرار میکنه .  من و اون تو یه اتاق چه شود. اون هی پنجره رو باز میکنه من داد میزنم پنجره رو چیکار داری؟؟؟؟؟ میگه گرمه. میگم کجا گرمه دارم یخ میزنم . پا میشم میبندم. خخخ

شوفاژو روشن میکنم میزارم تا آخر . داییم داد میزنه سرم که خفه شدم از گرما خاموشش کن 

من کاپشن میپوشم با لباس دوبل ( دو تا شلوار از رو هم با دو تا جوراب مثلا ) اونم تو خونه . داییم یه تیشرت 

خب این مشکلات همیشه هست دیگه تو زندگی باید باهاش کنار اومد. 

دیگه داشتم نامید میشدم از زندگی . تا اینکه بابام زنگ زد و کلی باهام حرف زد . منم به این نکته رسیدم از لابه لای حرفاش که اونم بسیار مشتاقه که من همین شهر عزیز بمونم. تازه خواهرمو هم میخواد انتقالی بگیره از دانشگاهش بیاد پیش من . ینی میتونم بگم آخجوون 

فقط تنها نکته ی سختش اینجاست که مادربزرگم میخواد منو بیرون کنه !!!!

میگه من دیگه مسئولیت تو رو قبول نمیکنم.  نه خواب و خوراکت معلومه نه کارات .البته نه اینکه دوستم نداشته باشه . به قول خودش من بند نفسشم یا به نفسش بندم یا نفسش به من بنده نمیدونم یه همچین چیزی همیشه میگه . ولی خب دیگه بحث مسئولیته

اصلا کارام مگه چشه . بچه به این مظلومی دیدن اصلا ؟ نچ ندیدن .  فقط مشکل خواب و خوراکمه که حل میشه به تدریج.

دم بابام گرم با این تلفنش عمر دوباره داد بهما. مادرم هم میخواد خودشو بازنشستگی استعلاجی کنه . درست نوشتم ؟ هنوز یه سال مونده تا بازنشست بشه ولی خودش میخواد زودتر بازنشست کنه پاهاش درد میکنه دیگه نمیتونه سر پا وایسه و با کلی بچه دبیرستانی شیطون سر و کله بزنه.

خب اگه بازنشست بشه خیلی خوب میشه چون میتونه بیاد پیش من 

خودشم میخواد . ( بین خودمون بمونه ها ولی دلیل اینکه میخواد خودشو بازنشست کنه اینه که بیاد اینجا پیش ما ) بابامم راضیه. الان تنها ناراضی مادربزرگمه که باید اونو خودم راضیش کنم.

مادربزرگم میگه اگه شما بیاین اینجا باید بابات هم بیاد . نه اینکه شما اینجا باشین اون یه شهر دیگه . خوبیت نداره . بابام هم که از شهر و دیار خودش دل نمیکنه.

ببینیم چی میشه دیگه. خدا کنه اون چیزی که میخوام بشه. توکل بر خدا . التماس دعا. 

حالا هم برم چند تا پست بزارم سایت داداشم. خودمم نمیدونم چرا اینقدر دوستش دارم . داداشه دیگه چه میشه کرد . ولی میدونم اون منو اینقدر دوستم نداره ها. شایدم اصلا دوستم نداره  ولی به هر حال من دوستش دارم. شما هم بیاین پست بزارین راه دوری نمیره ها. 

اینجا . اون بالا سمت راست نوشته « در زندگی من بنویس » روی اون بکلیکید و بنویسید . ترجیحا عکس رو هم بفرستید همراهش. مرسی دیگه امر دیگه ای ندارم . فعلا  هرکی اونجا بیاد پست بزاره میام تو وبش پنج تا نظر میزارم برای هر پست . چیه خو نگا میکنن راست میگم . میگی نه امتحان کن.   www.life-me.ir     اونجا خب من رفتم پست بزارم شما هم بیاین دیگه . ما رفتیم/

راستی منظورم از کلام آخر پست قبلیم این نبود که رفیقام تنهام گزاشتن خدای ناکرده. دوستام خیلی هم خوبن/ تنهام نمیزارن این منم که تنهاشون گزاشتم . به خاطر بی حوصلگی , تنبلی و غرور بیجا که بعد از دعوا .... که نمیتونم بهشون سر بزنم.

دوشنبه 21 بهمن 92

ساعت 4 بعد از ظهر بیدار شدم . آخه شب دیروقت خوابیده بودم . ینی ساعت سه چهار صبح خوابیدم. عیب نداره باز از دیروز بهتر بود. چون دیروز شبش رو که کاملا تا ساعت هفت صبح بیدار بودم . نماز صبح خوندم بعد خوابیدم . وقتی بیدار شدم دیدم ساعت هفت شبه !

بازم مستأجر اومد خونه رو ببینه. سه نفرو گفته بودیم ساعت 6 بعد از ظهر بیان.

خوب شد همه باهم نیومدن . یکی که رفت اون یکی اومد.

بعضی از مستأجرا خیلی بافرهنگن خدایی . بعضیاشونم برعکس. 

خب دیگه حرفی ندارم .

و اما کلام آخر :

خیلی از اونایی که کنارم بودن دیگه نیستن . میدونی چرا؟

چون خیلیاشون دیگه اونی نیستن که قبلا بودن .

وفات حضرت معصومه (س) تسلیت


سالروز وفات حضرت فاطمه معصومه (س) تسلیت .

معصومه (س) فلسفه شیدایى است و غزل ماندن و بودن،


معصومه نگین ایران است که درقم، شهر اقامه مى درخشد.

...

... ببخشید دیگه بی سلیقم ! ... 


ادامه نوشته

نصفه شبی:|

نصفه شبی, خانواده پا شدن تشریفشون رو بردن خونه عروس دومادمون رو مرتب کنن. 

ساعت ده یازده رفتن الان اومدن . خانوادن ما داریم؟

یه ساعته دارم تو اتاقم یک دو میزنم .

فکر کنم 120 دور رفت و برگشت زدم اتاقمو  با انواع فکرای جورواجور تا اومدن خونه

یکی نیست بهشون بگه یه زنگ بزنین خب

منم که نمیخواستم بفهمن نگران شدم زنگ نمیزدم بهشون

همین که اومدن صدای کلید و باز شدن در اومد

زود پریدم جلوی کامپیوتر که نفهمن نگران بودم 

قلبم اومد تو دهنم بابا حقشونه یه شب نگرانشون بزارم

تقصیر من نبود ..

تقصیر من نبود

تو با پای خودت از چشم من افتادی

یادش بخیر :(

یادش بخیر

اولین آهنگ وبلاگم

همدست

آقا یه گل می خری؟

رفتم پمپ بنزین،یه ماشین گرون قیمت اومد کنارم!یه آقای جوون پشت فرمون بود!

بچه ها هجوم بردن سمت ماشین:

-آقا جوراب بدم

-آقا یه شکلات میخری

-آقا گل بدم ببری واسه نامزدت؟

آقا گفت:من جورابم سوراخه

شکلاتم میخوام واسه دخترم

یه شاخه گل هم بده واسه نامزد نه و خانمم

منتها به شرطی که همه بریم رستوران و با هم شام بخوریم!

بعد از اینکه از جایگاه اومد بیرون ماشین رو یه گوشه پارک کرد

و در حالی که بچه ها اطرافش بالا و پایین می پریدن

رفتن رستوران کنار جایگاه!!!

این آدم ها فرشته ان

بیستون

پیداست که دل کندن اگر آسان بود

فرهاد به جای بی ستون دل می کند


این مرد به پایان می رسد ..

رگ هایم می سوزد

قلبم به درد می آید

چشم هایم خیس می شود

از خاطره ها , از دردی که سهمم شد

نفسم می گیرد , به گریه می افتم

همه ی حرصم را می ریزم توی دستانم

و آن را خالی می کنم , در قالب کلمات

خدایا , نمی پرسم چرا من ...

فقط مرا اینجا به حال خودم نگذار 

می ترسم از این آدم ها 

می ترسم از تمام اتفاقاتی که قرار است بیفتد

می ترسم این تخت , سهمم از روزهای آخر زندگیم باشد

چشم هایم به دیدن آدم هایی که

مرگ را در دو قدمی شان احساس می کنند عادت ندارد

می ترسم قد همین برگه هایی که

میان این سفیدپوشان رد و بدل می شود زندگی کنم

نفسم بالا نمی آید , ضجه می زنم از درد , قلبم می سوزد

چه خوب که قدر چند سال عاشقی داشته ام

وگرنه بدون عشق می مردم و تمام می شدم

رگ هایم می سوزد .. خدایا ! دستم را بگیر ... نگذار درد بکشم

من طاقتش را ندارم

کمک کن ایمانم را به شیطان نفروشم

من که جز تو کسی را ندارم ... کنارم بمان خدا....

/ نفس بکش /

نفس بکش

هنوزم هوا هست

با قدرت نفس بکش

کم نیار .. اکسیژن کمه که باشه

تو کم نیار

تو نفس بکش

تو نا امید نشو

تو نا امید نشو

چه آزمون سختیست............

چه آزمون سختیست

قلبت را در سمت چپت بگذارند

و بگویند به راه راست برو.....

حوصله ندارم

چند وقتیه اصلا حال و حوصله ی سر زدن و کامنت گزاشتن × ندارم ×

ببخشید

بارون میاد

بارون میاااد

صدای چرخ ماشین هایی که روی جاده ی بارونی با سرعت حرکت می کنن میاااد

هوا سرده

ولی من سردم نیست

چون توی خونه کنار شوفاژم

ولی چند روز دیگه باید توی بارون و هوای سرد برم کنکور

همه چی از سرم میپره دیگه

حالا نیس که خیلی خوندم !!!!!!

زندگی همینه دیگه ! یه روز تو گرما , یه روز تو سرما

یه روز خوشی , یه روز ناراحتی

یه روز محبت , یه روز نفرت

و ...

یه روز وبلاگ سفید , یه روزم مشکی

حرف هم نباشه

من شخصیتم فرق می کنه!

حالا که خوب فکر کردم دیدم همچین پستی توی شخصیت من نیست

پاکش کردم

درست نیست به خاطر یه سری از آدما

من قلبم و خونم و دهنم و وبلاگم رو کثیف کنم

به قول یه نفر , واگذارش می کنم به خدا

خدا خودش جواب کارشو میده

آوای باران

آوای باران رو می بینین؟ واقعا به نظرتون این آدما , نادر و زیور و بیتا و ... کلا همه خلافای فیلم , فکر کردن چقدر قراره زنده بمونن و زندگی کنن؟ که هم زندگی دنیاشونو خراب کردن هم آخرت شونو.

با دروغ , با بالا کشیدن پول , گروگان گیری . دیالوگ های زیور و نادرو دیدین توی این قسمت ؟ « یعنی بالاخره یه خواب راحت میبینیم. »

خواب راحت ؟ خب معلومه که نه ! چند سال دیگه جاشون سینه ی قبرستونه با یه قبر کوچیک. همه اون خونه و شرکت و دلارا میشن مال یکی دیگه. قبر طه و فرید و مثبت های فیلم با قبر نادر و سینا و زیور و ... چقدر فرق میکنه. ظاهرش که فرقی نداره ولی باطنش , داخل قبر ... یه جا یه حدیث خوندم که بالاترین عبادت بعد از نماز, یاد مرگ است. ولی یادم نیست از کدوم بزرگوار بود ! در هر حال اصل مطلب اینه. اگه همه آدما و شخصیت های اون فیلم خدا رو در نظر داشتن و مرگ رو یاد داشتن , این همه اتفاقات ناجور و استرس نبود . آخرش هم که کار کشید به کشتن و کشته شدن..

آخرش هم با یه قتل , پرونده ی زندگی بعضیاشون بسته شد و تا ابد رفتن توی عذاب .

خلاف کوچیک و بزرگ نداره. تخم مرغ دزد یه روزی شتر دزد هم میشه ! البته اگه جلوی خودشو نگیره و خودشو تربیت نکنه. پس از همین دروغ ها و چند رنگی های کوچیک بترسیم. نذاریم ادامه پیدا کنه. خالص باشیم خالص.

یه حدیث دیگه خوندم یه جا که مفهومش این بود که : « همیشه راست بگو حتی اگه جایی ظاهرا به ضررت باشه . و هیچوقت دروغ نگو حتی اگه اون دروغ ظاهرا به نفعت باشه . » و طبق معمول یادم نیست از کدوم بزرگوار بود این حدیث.

متاسفانه خیلی از ما دروغ مصلحتی رو با دروغ منفعتی اشتباه می گیریم.

یه نفر با یه دروغ و نیرنگ بخواد زندگی یکی دیگه رو آبروش رو زیر سوال ببره و نابود کنه .. خیلی . این واقعا مجازات داره . هم این دنیا و هم اون دنیا . حق الناس خیلی سنگینه . مراقب باشیم.

بعضیا هستن که حتی یه پنجاه تا تک تومنی رو هم سریع به صاحبش برمیگردونن. با چشم خودم دیدم همچین آدمی رو. و یکی دیگه ...

خورشید همیشه پشت ابر نمیمونه

آبجیا و داداشاا  عموها و خاله ها و دایی ها , عمه هم که ندارم :|

بچه های گلم, عزیزان من آبجیا , داداشا

من دارم روی یک پروژه ی بسیااار عظیم کار می کنم

ببخشید پست نمیذارما

کار دارم

دعا کنید به نتیجه برسه

اومدم همینو بگم و برم خخ

خدافظ

راستی استقلال هم که با ذوب آهن مساوی کرد

پرسپولیس هم باخت دلم خنک شد

:|

گفتم حالا که دارم میرم

قالبمو هم عوض کنم برای آخرین بار بعدا برم

خداحافظ تا اسفند

برای حدودا یک ماه نیستم و آپ نمی کنم.

ولی نظرات رو هرچند وقت میام تایید میکنم.

انشالله


آرامش حقیقی

اصلا میدونین چیه؟ من یه کشف دیگه کردم !

آدم اگه میخواد خوشبختی و آرامش واقعی رو تجربه کنه باید خدا رو فقط خدا رو اطاعت کنه و ایمان خودشو تقویت کنه

وقتی یه کسی که یه یخچال درست کرده میگه آب نباید بخوره به موتورش , نباید درش زیاد باز و بسته بشه وگرنه خراب میشه . 

یا هر چیز دیگه ی که توسط یه نفر ساخته میشه , میدونه چی براش خوبه و چی بد ,

خدا که ما رو آفریده و درستمون کرده هم میدونه که چی برامون خوبه و چی بد.

اگه همون یخچال رو با رعایت همون اصولی که سازندش گفته نگهداری کنیم عمر مفید و زیبایی و ظاهر و باطن و قدرتش خیلی بیشتر و بهتر از زمانیه که رعایت نکنیم.

پس ما آدما هم باید اون اصول و مقررات فنی رو که توی دفترچه راهنمامون نوشتن ینی همون قرآن و تفسیرش و نهج البلاغه , احادیث و .... با رعایت اون قوانین آرامش و سلامت روحی و جسمی خودمونو تضمین می کنیم.

آیا موافقید؟

دوست صمیمی من ..

خب قرار بود توی این پست راجع به رفیق خیالیمو و تخیلاتم و اینا بنویسم. البته چند تا دوست تخیلی داشتم ولی یکیش خیلی باهام صمیمی بود!!

فقط نخندینا بهم

دقیقا یادم نیست من از کی این رفیقای خیالی رو درست کردم ولی خیلی وقت پیش بود ینی خیلی بچه بودم.

یه بار به بابام گفتم بابا من چند تا فرشته دارم . بابام خندید بعدش رفت به مادرم اینا گفت این بچه برای خودش عالمی داره یه دنیای دیگه ای داره اصلا .

اونموقع ناراحت شدم که بابام خندید ولی الان که دارم فکر می کنم میبینم حق داشت بخنده . خخ

چون خیلی خیالپرداز بودم خیلی هم ترسو بودم. به خصوص از تاریکی خیلی می ترسیدم . ( البته همین الانشم میترسم از تاریکی ولی کمتر ینی فقط وقتایی که فیلم ترسناک میبینم یا متن ترسناک میخونم ! )

بچگیم توی یه خونه ویلایی با یه باغ و حیاط بزرگ بودم. همه خاطرات بچگیم اونجاست. که بعد از فوت آقاجونم چون بر و بچس خونه خاله و دایی و ... یکی یکی ازدواج کردن و رفتن , خونه کم کم خالی شد و جمعیت کم شد و در نتیجه دیگه اونجا موندن یه کم سخت بود. اومدیم یه خونه آپارتمانی .

حالا اونجا رو بچسب . تو حیاط یه دونه انباری بود که گوشه ی دووووری از حیاط بود. اونجا آقاجونم کیسه های برنج و آرد رو میزاشت. چون من بچه بودم کوچولو بودم کیسه ها هم قد خودم بودن تقریبا . از اون کیسه ها اینقدر می ترسیدم که نگو.

وقتی بهشون نگاه می کردم فکر می کردم داره تکون میخوره و الانه که بیاد منو بگیره با خودش ببره تو انباری.

یه بارم شب خواب دیدم که توی تاریکی من رفتم تنهایی کنار انبار و یکی از اون کیسه ها یهو پرید از انبار بدو بدو منو دنبال کرد. منم هی می دویدم و اونم پشت سرم تا به خونه رسوندم خودمو بعدش بیدار شدم.

خیلی خواب بدی بود در نوع خودش!

خخ حالا مادربزرگم چی میگه

چند وقت پیش داشتم اینجا یه مطلبی میخوندم تو لپ تاپ یه جاییش خنده دار بود خندیدم . مادربزرگم تو اتاقم بود یه کاری داشت . من که خندیدم گفت با کی حرف میزنی گفتم هیچی با خودمم. گفت تو از همون بچگیت هم با پشتی و متکا و عروسک و اینا حرف میزدی میگفتی اینا دوستامن .

با این مقدمه میرسیم به دوستم. در همون اوان کودکی که من خیال پردازی و تنهایی رو بیشتر از بازی با دوست های واقعی دوست داشتم یه چند تایی دوست خیالی داشتم تازه براشون اسم هم گزاشته بودم. با همون دوست ها بزرگ شدم و بزرگ شدم تا رسیدم به این سن و سال. البته الان حضورشون کمرنگ تر شده ولی بازم گاهی که خیلی احساس تنهایی می کنم با یکیشون که خیلی صمیمی بودیم و خیلی دوستش دارم میحرفم.

همیشه هم آروم میشما. همیشه هم به راه های صلاح راهنمایی می کنه. میدونم همه اون راهکارهایی که اون موقع از طرف اون به خودم میگم تو زهن خودم بوده. ولی اونطوری بیشتر میچسبه و احساس می کنم یکی هست کنارم .

نمیدونم این خیالات و تخیلات خوبن یا نه . ولی من که خیلی دوست دارم.

اصلا به نظر من دوست خیالی از دوست واقعی خیلی بهتره . چون هروقت بخوام میاد پیشم. حتی نصفه شب هم راهنمایی و درد دل میخواستم میاد . ولی تو واقعیت اصلا شدنی نیست که. همچین دوستی وجود نداره. 

دقیقا یادم میاد وقتی خیلی ناراحت میشدم تو بچگیم همیشه با حضور همون دوست خیالیم اروم میشدم و امیدوار. 

من که راضیم ازش.  

* با این شکلک یاد داداشم میفتم

تنها نباااااش دوست من !!!

من یه چیز جدید کشفوندم امروز ! ینی همون کشف کردم .

همینجوری مفت مفت دارم کشفیاتمو در اختیار شما قرار میدم یه نظر نمیزارین . عیب نداره خیالی نیست من در راه خدا دارم کار می کنم

اینو کشفوندم که آدم اگه تنهای تنها باشه نمیتونه رشد کنه 

آری عزیزان من . آدم باید یه همراه داشته باشه . یه همراه که رابطه ی دوستانه و درک متقابل بینشون باشه.

نه اینکه هرکی از راه رسید گفت سلام شما هم بگی علیک و دستشو بگیری و همراهت کنیا ! نه اینجوری نمیشه

باید یکی باشه که لیاقت همراهی با تو رو داشته باشه.

آره داداش ! آره آبجی ! حواست باشه . در موقع انتخاب همراه دقت لازم را به عمل آورید .

احساسات بازی رو هم بزار کنار. افسار عقلتو با افسار احساست , جفتشونو با هم بچسب و هماهنگ نگهشون دار تا به یه جای مطمئن و خوبی برسی.

من که والا کسی رو تا حالا پیدا نکردم ولی جای یه نفر که گاهی انگیزه منو برای زندگی پررنگ تر کنه خیلی خالیه تو زندگیم. یه نفر که واقعا بویی از انسانیت و معرفت برده  باشه و دوست واقعی باشه و حس دوست داشتن متقابل هم باشه .

من که فعلا یه رفیق دارم که تخیلیه . حالا راجع بهش توی پست بعدیم بیشتر صحبت خواهم کرد. رفیق قدیمیمه . از بچگیم با هم بودیم.

تنهایی ببین آدمو به کجا ها میرسونه !!!!!  اونقدر رفیق شفیق پیدا نکردم که رفیق خیالی برا خودم درست کردم

عیب نداره عوضش اگه واقعی باشه و من بهش یهو وابسته بشم و یهو اون بزنه خدای نکرده بمیره من داغون میشم ولی دوست خیالی اینجاش خوبه که هروقت نیاز به درد دل داشته باشم هست هیچوقت هم نمیمیره

مغز

یه مطلبی رو یه جایی خوندم خیلی خیلی برام جالب بود.

اینکه مغز انسان مثل ماهیچه هست و هرچقدر ازش بیشتر کار بکشیم همونقدر هم قوی تر میشه.

و اینکه اگه روزی 15 min راجع به یه موضوع خاص مطالعه کنیم بعد از یک سال در اون زمینه متخصص میشیم.

به امتحانش می ارزه ! روزی یه ربع مطالعه چیزی نیست که .


داداش عزییییییییز خودمــــ ( از کلمه عزیز بدم میاد ولی وقتی به داداشم میگم خوشم میاد :| )

قالب عوض کردن چه حالی میده . من که خیلی دوست دارم ! شما رو نمی دونم..

داداشم هم دانشگاه قبول شده و قراره بره به سلامتی انشالله .

از اینکه میره دانشگاه خوشحالم ولی از اینکه دیگه نمیتونه بیاد یاهو و نت ناراحتم . دلم براش خیلی تنگ میشه اگه نیاد. 

امروز وقتی داشتم باهاش می حرفیدم به روی خودم نیاوردم که ناراحتم . خودمو زدم به اون رااه . ولی دلم براش تنگ میشه .

دعا می کنم زودتر اینترنتش جور بشه و بتونه بیاد نت انشالله .

خدایا من خیلی دوستت دارم  . خیلییییی زیاد . همیشه نگاه مهربونتو احساس می کنم . حتی همین الان هم که دارم این پست رو می نویسم داری نگاهم می کنی و لبخند می زنی . میدونم . همیشه نگاهم می کنی . چون این نگاه و توجهت رو همیشه حس می کنم. با اینکه سرت خیلی شلوغه ولی بازم به همه ما توجه می کنی. خدای مهربووونم خیلی دوستت دارم. عاااشقتم

بازم دیروقت شد و من هنوز نخوابیدم . ساعت الان حدودا سه شده ! من هی همش میخوام شب زود بخوابم و صبح هم زود بیدار بشم ولی نمیشه چرا ؟

اگه داروخونه برم مجبورم صبح زود پا شم برم سر کار .  نمیشه که تا لنگ ظهر بخوابم و بسته باشه داروخونه که .

خدایا کمکم کن بتونم درست کنم خودمو. شب اصلا به زور خوابم کن و صبح هم به زووور بیدارم کن . اگه بیدار نشدم داد بزن سرم که بیدار شم.

نقاشی

از امشب دوباره شروع کردم رنگ و روغنو !


خیلی وقت بود سراغ وسایل نقاشیم نرفته بودم


امشب یه تابلوی نیمه تمام داشتم اونو دارم تموم میکنم


فردا هم یادم باشه برم یه بوم دیگه بگیرم و یه طرح دیگه شروع کنم 


دنبال مشتریم اگه کسی سراغ داشت معرفی کنه لطفا


تابلوهای طبیعت بسیار زیبااااااااااا


نخرین از دستتون رفته ها 


حالا از من گفتن بود