عشق بازی آسمون
کاش توافق کنن همه چی ختم بخیر بشه واقعا اینجوری پیش بره زندگی توی ایران خیلی سخت میشه کاش ترامپ از خر شیطون بیاد پایین ..کاش توقعات نابجا نداشته باشه بابا خسته شدیم دیگه صبح پامیشی میبینی پنیری ک دیروز خریدی امروز دوباره کشیدن روش دیگه چقد تورم ..والا مردمم تا ی جایی تحمل دارن دیگه البته مردم هم بی تقصیر نیستن توی انتخاب اشتباهی ک داشتن توی انتخابات راه رو بیشتر از پیش واسه خودشون سخت کردن ... درهرصورت امیدوارم توافق بشه آقای ترامپ لطفا بیخیال ایران شو ... دست دوستیو بده بره پی کارش دیگه ... براتون پیش اومده کلی حرف برای زدن داشته باشید اما موقع نوشتن مغز فقط نگاه کردنو به چشم ها دستور بده ؟؟؟؟ انگار کلمات توی ذهنم دوست ندارن پشت سرهم ردیف بشن انگشتانم منتظر نوشتن اما.. چشمانم یه نگاه به گوشی یه نگاه به کوه ...یه نگاه به گوشی ...یه نگاه ب درخت ...یه نگاه به گوشی یه نگاه به آسمون ... قفلم ... چقد مهاجرت سخته ... چقد دل کندن از گذشته و خاطرات سخته ... چقد دلم گرفته ... هوا آفتابیه ولی مسیرم متلاطم و چشمانم بارانی .... آینده ای نامعلوم و مکان ناشناخته ترس و دلهره انداخته تو وجودم ... منی ک کمتر دل میبستم به جایی و به کسی ولی حالا انگار با گذر زمان دل منم نازک شده ... دلم بچگیامو میخواد ... وقتایی ک هییییچ مسئولیتی نداشتم و تنها آرزوم بازی و نوشتن مشقام بود ... من هنوزم گیج و منگ دوران کودیم ... دلم بزرگ شدن نمیخواد ... دلم آغوش امن پدرو مادرمو میخواد ... چقد دلم گریه میخواد ... دلم شادی و خنده کودکانه میخواد ... تلویزیون خیلی بی روح شده هیچ برنامه ای نداره حالا ک من ماهواره ندارم تکلیف چیه ؟؟ باید چی ببینم ؟ نمیشه ک بیست و چهار ساعته گوشی دستمون باشه 🤔🤔 ب این چشم صاحب مرده هم باید ی استراحتی بدیم 😐😐 اینم از شب یلدای امسالم ک با دندون درد گذشت 😪 میدونین جالبیش اینجاس ک من هیچوقت دندونم درد نمیگیره ینی اصلا دندون خراب ندارم ک بخواد درد بگیره ولی دیشب تمااام لثه هام ورم کرده بود بزور تونستم حتی شام بخورم 😏😏 خدایا کی از دست این قوم عجوج خلاص میشیم واقعا چرا 🤔🤔🤔🤔 بنظرم باید جواب هر حرفی رو همون موقع بدیم نه مثل من بذارم روی هم تا انقد زیاد بشه ک از طرف کینه به دل بگیرم ولی امروز یه کار خوب کردم حرفی رو ک باید بزنم گفتم و دلم آروم شد و طرف هم ب کار اشتباهش پی برد هرچند ک بزرگتر باشه ... آخیشششش چه حس و حال حوبی داره خنک شدم 😁😁😁 مثل برق و باد میگذره روزگار ... انگار گذاشتنش رو دور تند ... کاش چن لحظه زندگی از حرکت می افتاد تا ببینیم چند چندیم با خودمون ... من از این همه سرعت میترسم ...😔 نفرین به جهانی که غ مم شششششششش قسمت ما شد .... هر چند که در کلبه ويرانی خويشم سرمستِ مه گلرُخ جانانی خويشم مجنونم و ليلا شده دور از من و من نيز آواره آن راه بيـابانی خويشم چون زلف تو آشفته و پيچان و پريشان عمريست که در بند پريشانی خويشم هر کس به طريقی شده سر مست نگاری من مست قد سرو خرامانی خويشم آزاد کنم از غم ايام که چنديست در حبس غم و محنت طولانی خويشم غمنـاک نـگرديده ام اندر همه ايـام تا مستِ مه گلرُخ جانانی خويشم کمی نزدیکتر بیا اما چیزی نگو ..بگذار فقط بگذار این هممه دوست داشتنها را چشمها زیر نویس کنند ... من به این معجزه ایمان دارم ... منتظر باید بود تا زمستان تمام شود ... و غنچه ها گل بدهند .... یلدا مبارک هوا پرشده از دوستت دارم هایی که به بادها سپرده ام کاش پنجره ات باز باشد .... من زرد میشوم وتا کفشهای رفتنت جفت میشود غریب می مانم در انتظار گذر از فصل هزار رنگ ... که انگار چند رنگیش به انسان هام صرایت کرده در انتظار سفری نو ..... درانتظار فریادی که روز به گوش همه میرسد هرآنکس که باید بشنود .... هر چه کمتر بدانی کمتر خیس خواهی شد .....!! چند سطر پس از باران ....... چشم هایم را ببین , هوایت دیوانه شان کرده ........ مثل همین باران بی سوال.... که هی می بارد.... که هی اتفاق می افتد , آرام و شمرده شمرده می بارد ..... ثانیه ها ناچیزند و دقیقه ها درخاطرم نییت روزاهارا نشمرده ام و ماه ها را نیز اما فصلها در خاطرم نقش بسته اند فصلی که اومدی فصلی که پیوستی فصلی که پیوستی و سرانجام فصلی که فراموش شدی از جیجل تو بی خبری خیلی هم بدنیست ........ از هفت دولت آزادی حالا که مرا به توبد عادت کرده بی تو می بارد شب و روز بی خستگی وقتی خودت نیستی باران هست .... این مبل ها رو بذارید اون طرف، اون میز هم بیارید اینجا، دیگه... فکر میکنم دیگه چیزی نمونده باشه. بعدش میتونید برید... اسباب کشی به پایان رسید و و دختر جوان از خستگی روی راحتی رها شد...دیگر توان رویارویی با هیچ کس و قرار گرفتن در بازی فریبندهً آنها را نداشت. از همه چیز بریده بود. از شلوغی شهربی پناه، از سردی آشنایان غریبه و خیانت غریبه های آشنا! و اینگونه به تنهایی خانه ای تک افتاده در شهر کوچکی پناه جست... [۳ روز بعد] دختر کنار پنجره نشسته بود. کتابی که در حال مطالعه بود را نیمه باز روی پاهایش گذاشت و به تماشای غروب چشم نواز خورشید نشست. ناگهان تلفن به صدا در آمد و پس از چند بوق روی پیغام گیر رفت. آنگاه کسی بی درنگ شروع به صحبت کرد: ماندن بهانه ایست و رفتن بهانه ای دیگر. ما همواره در رفت و آمد به سر می بریم تا بی بهانه نباشیم؛ تا باشیم که بی بهانه ماندن یعنی سقوط، تباهی!... دختر غرق در حال خود بود و هیچ اعتنای به او نمی کرد، اما... به یکباره صدای مرد در گوش او پیچید. آوای لطیفی که خالصانه در جانش نشست و او را با خود همراه کرد... -ما بی بهانه آغاز میکنیم، بی خبر از آنکه خود بهانه ای هستیم برای آمد و شد دیگران. همچون غریبه ای که گویی همه او را بهتر از خود می شناسند!... دختر کمی گیج شده بود! این متن از همان کتابی بود که او همینک مشغول خواندنش بود!... -امروز بهانه ای بود برای با تو بودن. امیدوارم خوشت اومده باشه دوست قدیمی. تولدت مبارک! دختر هیجان زده به سمت تلفن دوید ولی در همان لحظه تلفن قطع شد. کمی به فکر فرو رفت. نوار را به اول بر گرداند و دوباره به او گوش سپرد. صدای عجیبی بود. آرامشی داشت که گویی روح پریشان او را نوازش میداد...اما کمی بعد به خود مسلط شد، نوار را بیرون آورد و به گوشه ای انداخت، در حالیکه زیر لب با خود می گفت:نه! من نباید... من به خودم قول دادم. اصلا به خاطر همینه که اینجام!...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
کـه دوسـتـم داشـتـه بـاشـــــد
آنـقـدر کـه یـکــــی از ایـن شـب هـای لـعـــنـتـــــــی
آغـوشـــش را بـرای مـن و یـک دنـیـا خـسـتــــگـی ام بـگـشــــایـد
هـیـــــچ نـگـویـد .
هـیـــــچ نـپـرسـد .
بـعـد هـمـانـجـا بـمـیــرم
تـا نـبـیـنـم روزهـای آیـنــده را
روزهـایـی کـه دروغ مـی گـویـد
روزهـایـی کـه دیـگـر دوسـتـم نـدارد
روزهـایـی کـه دیـگـر مـــرا در آغـوش نـمـی ـگـیـرد
روزهـایـی کـه عـاشـق دیـگـری مـی ـشـود
![]()
:ادامه مطلب:![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |



