عشق بازی آسمون

کاش توافق کنن همه چی ختم بخیر بشه

واقعا اینجوری پیش بره زندگی توی ایران خیلی سخت میشه

کاش ترامپ از خر شیطون بیاد پایین ..کاش توقعات نابجا نداشته باشه

بابا خسته شدیم دیگه صبح پامیشی میبینی پنیری ک دیروز خریدی امروز دوباره کشیدن روش

دیگه چقد تورم ..والا مردمم تا ی جایی تحمل دارن دیگه

البته مردم هم بی تقصیر نیستن توی انتخاب اشتباهی ک داشتن توی انتخابات راه رو بیشتر از پیش واسه خودشون سخت کردن ...

درهرصورت امیدوارم توافق بشه

آقای ترامپ لطفا بیخیال ایران شو ... دست دوستیو بده بره پی کارش دیگه ...

نوشته شده در سه شنبه ۲ اردیبهشت ۱۴۰۴ساعت 12:3 توسط Alonebee | |

براتون پیش اومده کلی حرف برای زدن داشته باشید اما موقع نوشتن مغز فقط نگاه کردنو به چشم ها دستور بده ؟؟؟؟

انگار کلمات توی ذهنم دوست ندارن پشت سرهم ردیف بشن

انگشتانم منتظر نوشتن اما..

چشمانم یه نگاه به گوشی یه نگاه به کوه ...یه نگاه به گوشی ...یه نگاه ب درخت ...یه نگاه به گوشی یه نگاه به آسمون ...

قفلم ...

نوشته شده در شنبه ۲۷ بهمن ۱۴۰۳ساعت 14:30 توسط Alonebee | |

چقد مهاجرت سخته ...

چقد دل کندن از گذشته و خاطرات سخته ...

چقد دلم گرفته ...

هوا آفتابیه ولی مسیرم متلاطم و چشمانم بارانی ....

آینده ای نامعلوم و مکان ناشناخته ترس و دلهره انداخته تو وجودم ...

منی ک کمتر دل میبستم به جایی و به کسی ولی حالا انگار با گذر زمان دل منم نازک شده ...

دلم بچگیامو میخواد ...

وقتایی ک هییییچ مسئولیتی نداشتم و تنها آرزوم بازی و نوشتن مشقام بود ...

من هنوزم گیج و منگ دوران کودیم ...

دلم بزرگ شدن نمیخواد ...

دلم آغوش امن پدرو مادرمو میخواد ...

چقد دلم گریه میخواد ...

دلم شادی و

خنده کودکانه میخواد ...

نوشته شده در چهارشنبه ۵ دی ۱۴۰۳ساعت 16:8 توسط Alonebee | |

تلویزیون خیلی بی روح شده هیچ برنامه ای نداره

حالا ک من ماهواره ندارم تکلیف چیه ؟؟

باید چی ببینم ؟

نمیشه ک بیست و چهار ساعته گوشی دستمون باشه 🤔🤔

ب این چشم صاحب مرده هم باید ی استراحتی بدیم 😐😐

نوشته شده در یکشنبه ۲ دی ۱۴۰۳ساعت 21:24 توسط Alonebee | |

اینم از شب یلدای امسالم ک با دندون درد گذشت 😪

میدونین جالبیش اینجاس ک من هیچوقت دندونم درد نمیگیره ینی اصلا دندون خراب ندارم ک بخواد درد بگیره ولی دیشب تمااام لثه هام ورم کرده بود بزور تونستم حتی شام بخورم 😏😏

نوشته شده در شنبه ۱ دی ۱۴۰۳ساعت 20:43 توسط Alonebee | |

خدایا

کی از دست این قوم عجوج خلاص میشیم

واقعا چرا 🤔🤔🤔🤔

نوشته شده در چهارشنبه ۲۸ آذر ۱۴۰۳ساعت 23:5 توسط Alonebee | |

بنظرم باید جواب هر حرفی رو همون موقع بدیم

نه مثل من بذارم روی هم تا انقد زیاد بشه ک از طرف کینه به دل بگیرم

ولی امروز یه کار خوب کردم

حرفی رو ک باید بزنم گفتم و دلم آروم شد و طرف هم ب کار اشتباهش پی برد هرچند ک بزرگتر باشه ...

آخیشششش چه حس و حال حوبی داره

خنک شدم 😁😁😁

نوشته شده در جمعه ۱۶ آذر ۱۴۰۳ساعت 22:4 توسط Alonebee | |

مثل برق و باد میگذره روزگار ...

انگار گذاشتنش رو دور تند ...

کاش چن لحظه زندگی از حرکت می افتاد تا ببینیم چند چندیم با خودمون ...

من از این همه سرعت میترسم ...😔

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ آذر ۱۴۰۳ساعت 22:0 توسط Alonebee | |

بماند ب یادگار این تاریخ

نوشته شده در سه شنبه ۶ دی ۱۴۰۱ساعت 0:24 توسط Alonebee | |

نفرین به جهانی که غ مم شششششششش قسمت ما شد ....

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ آذر ۱۴۰۱ساعت 14:38 توسط Alonebee | |

هر چند که در کلبه ويرانی خويشم

سرمستِ مه گلرُخ جانانی خويشم

مجنونم و ليلا شده دور از من و من نيز

آواره آن راه بيـابانی خويشم

چون زلف تو آشفته و پيچان و پريشان

عمريست که در بند پريشانی خويشم

هر کس به طريقی شده سر مست نگاری

من مست قد سرو خرامانی خويشم

آزاد کنم از غم ايام که چنديست

در حبس غم و محنت طولانی خويشم

غمنـاک نـگرديده ام اندر همه ايـام

تا مستِ مه گلرُخ جانانی خويشم

نوشته شده در چهارشنبه ۲ آذر ۱۴۰۱ساعت 15:48 توسط Alonebee | |

نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۱ساعت 10:54 توسط Alonebee | |

آهای تو

کمی نزدیکتر بیا

اما چیزی نگو ..بگذار فقط 

بگذار این هممه دوست داشتنها را 

چشمها زیر نویس کنند ...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷ساعت 1:0 توسط Alonebee | |

به شقایق سوگند که تپ برخواهی گشت ...

من به این معجزه ایمان دارم ...

منتظر باید بود تا زمستان تمام شود ...

و غنچه ها گل بدهند ....

 

 

 

              یلدا مبارک  

نوشته شده در چهارشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۷ساعت 17:21 توسط Alonebee | |

زمستان است و

هوا پرشده از 

دوستت دارم هایی که 

به بادها سپرده ام 

 

                  کاش پنجره ات باز باشد ....

 

 

نوشته شده در جمعه ۹ آذر ۱۳۹۷ساعت 0:13 توسط Alonebee | |

در انتظار وزش نسیم بهاری ......!

 

نوشته شده در چهارشنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۷ساعت 14:45 توسط Alonebee | |

ی

نوشته شده در شنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۷ساعت 13:58 توسط Alonebee | |

پاییز از حوالی حوصله ات که بگذرد 

من زرد میشوم 

وتا کفشهای رفتنت جفت میشود 

غریب می مانم 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۷ساعت 17:1 توسط Alonebee | |

در انتظار گذر پاییز و شب های بلدایی که تمام شدنی نیست

در انتظار  گذر از فصل هزار رنگ ... که انگار چند رنگیش به انسان هام صرایت کرده

در انتظار سفری نو   .....

درانتظار فریادی که روز به گوش همه میرسد 

هرآنکس که باید بشنود ....

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۶ساعت 8:0 توسط Alonebee | |

دنیای من همه جایش بارانی است.....

هر چه کمتر بدانی کمتر خیس خواهی شد .....!!

 

 

نوشته شده در جمعه ۱۲ آذر ۱۳۹۵ساعت 19:50 توسط Alonebee | |

پنجره ی باران خورده ات را باز کن

چند سطر پس از باران .......

چشم هایم را ببین , هوایت دیوانه شان کرده ........

 

 

 

نوشته شده در جمعه ۲۱ آبان ۱۳۹۵ساعت 15:52 توسط Alonebee | |

چقدر این  دوست داشتن های بی دلیل خوب است 

مثل همین باران بی سوال....

که هی می بارد....

که هی اتفاق می افتد ,  آرام و شمرده شمرده می بارد .....

نوشته شده در جمعه ۲۱ آبان ۱۳۹۵ساعت 15:44 توسط Alonebee | |

جدایی 

ثانیه ها ناچیزند

و دقیقه ها درخاطرم نییت

روزاهارا نشمرده ام و

ماه ها را نیز

اما فصلها در خاطرم نقش بسته اند

فصلی که اومدی

فصلی که پیوستی

فصلی که پیوستی

و سرانجام فصلی که  فراموش شدی

 

 

 

 

 

از جیجل تو

نوشته شده در جمعه ۲۱ آبان ۱۳۹۵ساعت 10:58 توسط Alonebee | |

بی خبری خیلی هم بدنیست   ........ از هفت دولت آزادی

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۵ساعت 15:26 توسط Alonebee | |

تبریک عید به آدما نه حیوونای آدم نما ......

نوشته شده در یکشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۴ساعت 21:5 توسط Alonebee | |

غلط کرده باران 

حالا که مرا به توبد عادت کرده 

بی تو می بارد 

شب و روز

بی خستگی

وقتی خودت نیستی 

باران هست ....

نوشته شده در یکشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 5:58 توسط Alonebee | |

 

 

                                                 

 

نوشته شده در سه شنبه ۱۲ دی ۱۳۹۱ساعت 15:20 توسط Alonebee | |

 

 

 

بـایــــد کـسـی را پـیـدا کـنـم
کـه دوسـتـم داشـتـه بـاشـــــد
آنـقـدر کـه یـکــــی از ایـن شـب هـای لـعـــنـتـــــــی
آغـوشـــش را بـرای مـن و یـک دنـیـا خـسـتــــگـی ام بـگـشــــایـد
هـیـــــچ نـگـویـد .
هـیـــــچ نـپـرسـد .
فـقـــــط مـرا در آغـوش بـگـیـرد
بـعـد هـمـانـجـا بـمـیــرم
تـا نـبـیـنـم روزهـای آیـنــده را
روزهـایـی کـه دروغ مـی گـویـد
روزهـایـی کـه دیـگـر دوسـتـم نـدارد
روزهـایـی کـه دیـگـر مـــرا در آغـوش نـمـی ـگـیـرد
روزهـایـی کـه عـاشـق دیـگـری مـی ـشـود
 
 



نوشته شده در چهارشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۱ساعت 18:57 توسط Alonebee | |

 

این مبل ها رو بذارید اون طرف، اون میز هم بیارید اینجا، دیگه... فکر میکنم دیگه چیزی نمونده باشه. بعدش میتونید برید...

اسباب کشی به پایان رسید و و دختر جوان از خستگی روی راحتی رها شد...دیگر توان رویارویی با هیچ کس و قرار گرفتن در بازی فریبندهً آنها را نداشت. از همه چیز بریده بود. از شلوغی شهربی پناه، از سردی آشنایان غریبه و خیانت غریبه های آشنا! و اینگونه به تنهایی خانه ای تک افتاده در شهر کوچکی پناه جست...

[۳ روز بعد] دختر کنار پنجره نشسته بود. کتابی که در حال مطالعه بود را نیمه باز روی پاهایش گذاشت و به تماشای غروب چشم نواز خورشید نشست. ناگهان تلفن به صدا در آمد و پس از چند بوق روی پیغام گیر رفت. آنگاه کسی بی درنگ شروع به صحبت کرد: ماندن بهانه ایست و رفتن بهانه ای دیگر. ما همواره در رفت و آمد به سر می بریم تا بی بهانه نباشیم؛ تا باشیم که بی بهانه ماندن یعنی سقوط، تباهی!...

دختر غرق در حال خود بود و هیچ اعتنای به او نمی کرد، اما... به یکباره صدای مرد در گوش او پیچید. آوای لطیفی که خالصانه در جانش نشست و او را با خود همراه کرد... -ما بی بهانه آغاز میکنیم، بی خبر از آنکه خود بهانه ای هستیم برای آمد و شد دیگران. همچون غریبه ای که گویی همه او را بهتر از خود می شناسند!...

دختر کمی گیج شده بود! این متن از همان کتابی بود که او همینک مشغول خواندنش بود!... -امروز بهانه ای بود برای با تو بودن. امیدوارم خوشت اومده باشه دوست قدیمی. تولدت مبارک!

دختر هیجان زده به سمت تلفن دوید ولی در همان لحظه تلفن قطع شد. کمی به فکر فرو رفت. نوار را به اول بر گرداند و دوباره به او گوش سپرد. صدای عجیبی بود. آرامشی داشت که گویی روح پریشان او را نوازش میداد...اما کمی بعد به خود مسلط شد، نوار را بیرون آورد و به گوشه ای انداخت، در حالیکه زیر لب با خود می گفت:نه! من نباید... من به خودم قول دادم. اصلا به خاطر همینه که اینجام!...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۱ساعت 16:45 توسط Alonebee | |

 

دوباره سیب بچینیم حوا

خسته شده ام

بگذار از اینجا هم بیرونمان كنند



 

نوشته شده در دوشنبه ۱ آبان ۱۳۹۱ساعت 17:31 توسط Alonebee | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت