Coming Soon

تولدم مبارک (29/04/1368 ساعت 17:30 )

 

اولش همه شکل هم هستیم

کوچولو و کچل

حتی صداهامون هم شبیه همدیگه است

با اولین گریه بازی شروع می شه

هی بزرگ می شیم

بزرگ وبزرگتر

اونقدر بزرگ که یادمون میره

یه روز کوچولو بودیم

دیگه هیچ چیزمون شبیه به هم نیست

حتی صداهامون

گاهی با هم می خندیم

گا هی به هم !

اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده

واسه بردن بازی

روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد

گاهی برای بردن بازی

بین دو نیمه

دوباره متولد شد !

یک سال دیگه گذشت

یکی میگه یه سال دیگه بیهوده گذشت

یکی میگه یک سال بزرگتر شدم

یکی میگه یک سال پیر شدم

یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم

یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم

یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه.

منم یک سال بزرگتر شدم ... یکسالی که

 نمی دونم توش واقعا تونستم <<بزرگ>>

بشم یا نه ؟ ... تونستم با مشکلات خودم

 کنار بیام ؟ ... تونستم همونی باشم که

هستم ؟ ... تونستم بعضی عیب هام رو بر طرف کنم ؟ ... تونستم کسی رو

نرنجونم ؟ ... تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟ ... نمی دونم ... باید

فکر کنم ... شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم ... ولی

یکسال بزرگتر شدم ... اونم خیلی سریع

تنهایی

 

 

        

 

زير آسمان دلتنگي خانه اي دارم

كه خورشيدش هميشه در حال غروب است

خانه ي من تك اتاق است وتمام لحظاتم را در آن اتاق مي گذرانم

پنجره اش به روي انتظار باز مي شود

و پرده هايش از جنس فاصله هاست

ديوار هايش به رنگ سياه است و

نواي سكوت فضاي خانه ام را پر كرده

تنها همخانه و همسايه ام غم است

زنگ در خانه ام صداي افتادن اشك از چشم منتظر است،

هر چند كه در خانه ام هميشه قفل است

وكليد خانه هم در دست اوست

مي گذرانم روزها را با نگاه از پشت پنجره

و به  تماشاي انتظارمي نشينم

تا او مرا از اين قفس آزاد كند

كه كليد خانه ام در دستان اوست

و او فقط مي تواند باز كند اين در بسته را

اميدوارم كه همانند رهگذري از كنار خانه ام رد نشود

نام خانه ي من تنهاييست

 

دو خط موازی

 

طلوع عشق

 دو خط موازى زاییـده شدند . پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید. آن وقت دو ‏خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد. و مهر یکدیگر را در ‏سینه جای دادند. خط اولى گفت:ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی ‏از هیجان لــرزید. خط اولی گفت: و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ‎.

من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ،یا خط کنار ‏یک نردبام. خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ ‏شوم ،یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت‎.‎
خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت‎.‎

در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تکرار ‏کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند‎.‎

دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه کردند. و خط دومی پقی زد زیر گریـه‎ .‎
خط اولی گفت: نه این امکان ندارد . حتمأ یک راهی پیدا میشود .خط دومی گفت: ‏شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره ‏زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و ‏دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند. خط دومی ‏آرام گرفت. و اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیردر کلاس گذشتند. و وارد حیاط ‏شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها ‏گذشتند ..... ، از صحراهای سوزان ..... ، از کوههای بلند ..... ، از دره های عمیق .......، ‏از دریاها ....... ،از شهرهای شلوغ‎.....‎

سالها گذشت ؛
و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضیدان به آنها گفت: این محال است.هیچ ‏فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب میکنید. فیزیکدان گفت: ‏بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم. اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر ‏دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی ‏درمان است. شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با ‏یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس ‏گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی ‏است با نابودی جهان. دنیا کن فیکون می شود . سیـارات از مدار خارج می شوند. کرات با ‏هم تصادم میکنند. نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده ‏اید. فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است‎.‎
و بالآخره به کودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید. نه در ‏دنیاى واقعیات. آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید...... دو خط موازی او را هم ترک کردند. ‏و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت. ‏‏«آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.» خط اولی گفت: این بی ‏معنی است. خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی گفت:این که به هم ‏برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند‎.‎

یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد.خط ‏اولی گفت:بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم‎.‎

خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم. خط اولی ‏گفت:در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روی دست ‏نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد‎.‎
و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت. و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام ‏پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید‏‎.‎

قلب خسته

 

قلب خسته

من از قصه زندگی ام نمی ترسم

من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و

تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.

ای بهار زندگی ام

اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست

اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد

برگرد

باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را

باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا

باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.

بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم

بدان که قلب من هم شکسته

بدان که روحم از همه دردها خسته شده.

این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.

بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام

 

 

وسعت عشق

 

در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود

که همه احساسات در آن زندگی می کردند:

شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات.
روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است.

بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند.
اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند.

 زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود

عشق تصمیم گرفت تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد.

در همین زمان او از ثروت که با کشتی با شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود

کمک خواست:

 "ثروت، مرا هم با خود می بری؟"
ثروت جواب داد:

"نه نمی توانم. مقدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست.

 من هیچ جایی برای تو ندارم."
عشق تصمیم گرفت

 که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.

 "غرور لطفاً به من کمک کن."
"نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و

 ممکن است قایقم را خراب کنی."
پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.
"غم لطفاً مرا با خود ببر."
آه عشق.

" آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم."
شادی هم از کنار عشق گذشت

اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که اصلاً صدای عشق را نشنید.
ناگهان صدایی شنید:

 " بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم."
عشق آنقدر خوشحال شد که

حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد.

هنگامیکه به خشکی رسیدند ناجی به راه خود رفت.

عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است

 از دانش که از عشق بزرگتر بود،

پرسید: " چه کسی به من کمک کرد؟"
دانش جواب داد: "او زمان بود."
عشق: "زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟"
دانش لبخندی زد و

 با دانایی جواب داد که:
"چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند."

 

دلتنگی...

 

 

دلتنگي

يه سلام عاشقونه

با يه بغض بي بهونه

مي نويسم تا بدوني

ياد تو، تو دل مي مونه

يادته وقتي مي رفتي

دم به دم نگات مي كردم

بغض سنگين توي چشمام

گفتي: صبر كن برمي گردم

يادته قسم مي خورديم

عزيزم بي تو ميميرم

اما حالا كه تو نيستي

من با دلتنگي اسيرم

يادمه وقتي مي گفتم

به خدا نميري از ياد

آه سردي مي كشيدي!

توي قلبم مثل فرياد

اما حالا كه تو نيستي

حال و روز من خرابه

آخر قصه ي عاشق

اشك و ماتم و سرابه

اما حالا كه مي بينم

بي تو دل رنگي نداره

توي آسمون چشمام

غروبا بارون مي باره

مي دوني طاقت ندارم

با غم و غصه اسيرم

زود بيا كه خيلي تنهام

به خدا بي تو ميميرم

 

می دونی

 

 

می دونی؟

يه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..

تو باشی منم باشم..

کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد..

تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..

اينجوری که تو تکيه دادی به ديوار..پاهاتم دراز کردی..

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم..

با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..

بهت می گم چشماتو می بندی؟

ميگی اره بعد چشماتو می بندی ...

بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟

می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..

يه عالمه قصه طولانی و بلند که هيچ وقت تموم نمی شن..

می دونی؟

می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع..

يه ضربه عميق..بلدی که؟

ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نميدونی

من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمی بينی که سريع می برم..نمی بينی

خون فواره می زنه..رو سنگای سفيد..نمی بينی که دستم می سوزه

و لبم رو گاز می گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبينی..

تو داری قصه می گی..

من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه

رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير حرکتش..

حيف که چشمات بسته است و نمی تونی ببينی..

تو بغلم کردی..می بينی که سرد شدم..محکم تر بغلم ميکنی که گرم بشم..

می بينی نا منظم نفس می کشم..تو دلت ميگی آخی دوباره نفسش گرفت.

می بينی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر ميشم..

می بينی ديگه نفس نمی کشم..

چشماتو باز ميکنی می بينی من مردم..

می دونی ؟ من می ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايی مردن..

از خون ديدن..وقتی بغلم کردی ديگه نترسيدم..

مردن خوب بود ارومه اروم...

گريه نکن ديگه..من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا

بعدش تو همون جوری وسط گريه هات بخندی..

گريه نکن ديگه خب؟ دلم می شکنه..

دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟

 

 

اطاقک

 

 

ميونه چند تا اطاقك سوتوكور خسته و خاموش

 

يه نفر نشسته تنها انگاري شده فراموش

...

 

دو تا چشم بارونه نم نم ميزنه به روي گونه

 

چقدر اين غصه داره اخ فقط خدا ميدونه

 

لحظه ها آسته و آسته دست غم ها شونو بسته

 

صداي خرده جواهر يه نفر دلش شكسته

 

تو دل يه قصر تاريك چند نفر شادنو مستن

 

انگاري خبر ندارن دل يكي رو شكستن

 

اونا اون يكي رو از خودشون روندن

...

حسرت

 

در حسرت کدامین لحظه

تمام زیبایی های بودنت را از یاد ببرم

نمی دانم

تمام دلخوشی های حضورت

در تنگنای دلتنگی هایم

خشکید

و همه شوق انتظارم بی هیچ امیدی

بر گوشه دلم محو شد

گاهی می اندیشم

کاش همنشین لحظه های بی قرارم کسی جز تو نبود

منم دلتنگم

 

منم دلتنگم !

آن قدر که با نامت مي گريم !

دل تنگي...

انتظار...

من ...

من غريب تر از هميشه ام عشق من...

تو که خوب مي دانستي که همه تنها آشنايي را به يدک مي کشند و تو آشناي مني...

تو که مي دانستي هر نفسم با نفست بيرون مياد...

تو...

يادت نمي آيدعشق من؟...

يادت هست در آغوشم کشيدي که من همه کس توام ! ...

من براي تو ...

براي تو که همه کس مني...

براي تو که همه ي دنياي ساده و کودکانه ي مني دلتنگم...

من براي چشماني دلتنگم که روزهاست رهايم کرده اند..

من براي دست هايي دلتنگم که روزهاست تنهايم گذاشته اند و رفته اند

من روزهاست که خاموشم...

بگذار فکر کنند اين ها هذيان هاي يک بيمار تب آلود است...

بگذار فکر کنند شعر است !

استعاره هاي ادبيست و برايم دست بزنند ..

.بگذار تماشا کنند مرا که خاطرات دروني وجودم را مي خورند و دارم تمام مي شوم

براي آن ها بي آن که بدانند من روزهاست تمام شده ام...

به من حق بده نازنينم! تو حق بده...

اين آشفتگي را بر من ببخش وليکن من براي تمام شدن خويش اين طور گريان نيستم...

من برای رفتن توست که می نالم

آه...

 

چقدر سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ...

چقدر سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ...

چقدر سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به

 

خاطرش زنده اي ...

چقدر سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ...

چقدر سخته وقتي تو زندان عاشقي گرفتار شدي و ازت پرسيدن جرمت چيه؟؟؟ بگي :

 

عشق ...

چقدر سخته وقتي كسي كه دلت رو اسير كرده جواب نگاه عاشقانه تو رو نده ...

چقدر سخته وقتي عاشق كسي باشي كه از عشق چيزي نمي دونه ...

چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اون

 

وقت آروم زیر لب بگی : گل من باغچه نو مبارک

چقدر سخته تو چشماي كسي كه تمام عشقت رو ازت گرفته و به جاش يه زخم

 

هميشگي رو به قلبت هديه داده ، زل بزني و به جاي اينكه لبريز كينه و نفرت بشي

 

حس كني كه هنوز دوستش داري

چقدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني

 

اما

 

وقتي ديديش هيچ چيز جز سلام

 

نتوني بگي ...

چقدر سخته وقتي پشتت بهشه ، دونه هاي اشك گونه هاتو خيس كنه اما مجبور باشي

 

بخندي تا نفهمه هنوز دوسش داري ...

 

 

 

 

غمی غمناک

 

 

 شب سردی است و من افسرده

راه دوری است و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

 

می کنم ٫ تنها ٫ از جاده عبور :

دور ماندند ز من آدم ها

سایه ای از سر دیوار گذشت ٫

غمی افزود مرا بر غم ها

 

 فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی

 

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است

هر دم این بانگ بر آرم از دل :

وای این شب چقدر تاریک است !

 

خنده ای کو که به دل انگیزم ؟

قطره ای کو که به دریا ریزم ؟

صخره ای کو که بدان آویزم ؟

 

مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غم است بر دل

غم من لیک غمی عمناک است

 

 

ای کاش

 

 

ای كاش جمله زيبای دوستت دارم

بی هيچ غرضی بر زبان ها جاری بود!

ای كاش از گفتن دوستت دارم،

از ترس سوءتفاهم ها و غلط انديشی ها باز نمی ايستاديم،

ای كاش محبت را بی هيچ چشمداشتی

حتی چشم داشت محبت،

به او كه دوستش داريم هديه ميداديم

ای كاش،

جمله دوستت دارم

را به هوس آلوده نميكرديم....

ای كاش...

 

آخرین زنگ دنیا کی می خورد ؟؟؟

 

خدا می داند

ولی....


آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد دیگر نه


 می شود تقلب کرد ونه می شود سرکسی


 را کلاه گذاشت


آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش


 از جلسه امتحان هم کوچکتر بود
 
آنروز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال


 سختی بود ، سوالی که بیش از یک بار

. نمی توان به آن پاسخ داد
 
خدا کند آنروز که آخرین زنگ دنیا می خورد،


روی تخته سیاه قیامت اسم ما را جزء خوبها

بنویسند
 
خدا کند حواسمان بوده باشد وزنگهای تفریح


 آنقدر در حیاط نمانده باشیم که حیات

یادمان رفته باشد
 
خدا کند که دفتر زندگیمان را جلد کرده باشیم

وبدانیم دنیا چرک نویسی بیش نیست.

 

 

بوي باران

 

 

امشب بوي باران تشنه است

التماس گريه بي اندازه است

تازگي ها شب برايم آشناست

من و شب هستيم ، غم هم پيش ماست

آسمات امشب كنارم آمدست

انتظارم ، انتظارم آمدست

عشق با آلاله خلوت كرده است

با نگاه لاله صحبت كرده است

چشم من خاصيت شب بو گرفت

شب به بوي اشك هايم خو گرفت

مي نويسم گاه زيبا ، گاه زشت

مانده ام در لايه لاي سرنوشت

روز از گنجايش غم خالي است

شب براي گريه هايم عالي است...

زندگی مسابقه نیست

 

 

زندگی مسابقه نیست
زندگی یک سفر است
و تو آن مسافری باش
که در هر گامش
ترنم خوش لحظه ها جاریست
با دم زدن در هوای گذشته
و نگرانی فرداهای نیامده
زندگی را مگذار که از لابلای انگشتانت فرو لغزد
و آسان هدر رود.
رویاهایت را فرو مگذار
که بی آنان زندگانی را امیدی نیست
و بی امید زندگانی را آهنگی نیست

خیلی تنهــام

 

 

تنــــها

www/aloneboy1989.blogfa.com

ایستاده ام

تنها

پشت میله های خاطرات دیروز

این جا

انگشت هایم را می شمارم

یک

دو

سه

......

و دست های تو در هم فرو رفته اند

تو

غزل را مشت مشت به حراج گذاشتی

که مهربانی ات را ثابت کنی

ولی

...

ولی نفهمیدی که من

آن سوی خیابان

انتظارت را می کشم

تو بی وقفه فریاد کشیدی

...

و من

دیگر آزارت نمی دهم

زین پس

قصه هایم را برای هیچ کس تعریف نمی کنم

مطمئن باش

...

هنوز هم قافیه را به چشمان تو

می بازم

مطمئن باش

......

 

 

طلسم

 

 

 

 

 

ديروز بود و امروز هست وفردا ميشود 

 

دلم براي ديروز تنگ است.

 

دلم به امروز كاري ندارد.

 

دلم براي فردا لحظه شماري ميكند.

 

ولي انگار تمام فرداها كم كم امروز و ديروز ميشد   

 

و تمام آرزوها در زير فردا ها مدفون  

 

گويي تمام شاديها  در يك چشم بهم زدن  تمام ميشد

 

و اين غصه ها بودن كه همدم دقايم ميشدن

 

بي شك در دنياي آرزوهايم  طلسم شده بودم

 

و اين جادوگر شهر غم بود كه بر من پيروز شده بود

 

بايد كسي باشد يا لاقل چيزي براي رهايي از اين طلسم

 

ساعتها فكر كردم      ودر اخر يك راه حل

 

چشمانم كم كمك بسته ميشد      و ديگر سويي نداشت

 

و باز ميرفتم به سوي فردايي ديگر

 

 

چـــــــرا حلقه ازدواج  در انگشت دوم قرار می گیرد ؟

۱-ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دست های چپ و راستتان را پشت به

پشت هم بچسبانید.

۲-چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید

۳- به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند

۴-سعی کنید انگشتان شصت را از هم جدا کنید. انگشت شصت نمایانگر والدین است. انگشت های

شصت می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسان ها روزی می میرند. به این صورت والدین ما روزی ما

را ترک خواهند کرد.

۵-لطفا مجددا انگشت های شصت را به هم متصل کنید. سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم

جدا نمائید. انگشت دوم (انگشت اشاره) نمایانگر خواهران و برادران هستند. آنها هم برای خودشان

همسر و فرزندانی دارند. این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند.
 

۶-اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید. انگشت کوچک

نماد فرزندان شما است. دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند.

۷-انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم (همان ها که در آن

حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید. احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان

نمی توانید آنها را از هم باز کنید. به این دلیل که آنها نماد زن و شوهری هستند که برای تمام عمر به هم

متصل باقی می مانند. عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می مانند.

. شصت نشانه والدین است انگشت دوم خواهر و برادر انگشت وسط خود شما انگشت چهارم همسر

شما و انگشت آخر هم نماد فرزندان شما است

 

جملات عاشقانه

۱.عاشق شدن آسونه اما عاشق موندن خيلي سخته

۲.ممكنه كه براي دنيا يك نفر باشي٬ اما شايد براي يك نفر تموم دنيايي

۳. گاهي شعر سراغم را ميگيرد٬ گاهي هواي تو ، تفاوتي نميكند ، هر دو ختم ميشويد به دلتنگي من.

۴.هيچ چيز نمي تواند بر عشق حكومت كند، بلكه اين عشق است كه حاكم بر همه چيز است.  (لافونت)

۵.وقتی تو هستی تمامی جهان با تو است، و وقتی تو نیستی فقط درماندگی و غم با من است)ویلیام شکسپیر(

۶.عشق یعنی کوچک کردن دنیا به اندازه یک نفر یا بزرگ کردن یک نفر به اندازه دنیا.

۸.عشق یعنی عبرت روزگار ، شلاق زمانه ، قصاص زندگی ، ولی افسوس...... قصاص زندگی را دید.... شلاق زمانه را خورد.....ولی عبرت نگرفت.

۹.در زندگی سه راه رو دنبال کن : 1- دوست داشتن رو برای یک تجربه  2- عاشق شدن رو برای یک هدف  3- فراموش کردن رو برای قبول واقعیت

۱۰.بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید

۱۱. زندگی به من آموخت که چگونه گریه کنم ، اما گریه به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم.تو نیز به من آموختی  چگونه دوستت بدارم ، اما به من نیاموختی چگونه فراموشت کنم.

۱۲.اگر عاشق شدن یک گناه است دل عاشق شکستن صدکناه است.

۱۳.سعي كن كسي رو دوست داشته باشي كه قلبش اونقدر بزرگ باشه كه واسه جا كردن خودت، تو قلبش مجبور نشي خودتو كوچك كني.

۱۴عاشق واقعي كسي است كه معشوق خود را آزاد مي گذارد تا خودش باشد. در عشق اجباري نيست. عشق يعني امكان انتخاب به معشوق دادن . براي آنكه كسي يا چيزي را بدست آوري رهايش كن

۱۵عشق حقیقی هیچ گاه یکنواخت و آرام پیش نمی رود. (ویلیام شکسپیر

 

هرگز تو را فراموش نخواهم كرد

 

 

 

هرگز تو را فراموش نخواهم كرد حتي اگر مرا از ياد ببري و هرگز از تو رنجور نخواهم شد چرا كه دوستت دارم . ديوانه و عاشقت شدم چرا كه مهرباني را در تو ديدم با چشمات وجودم را دگرگون ساختي و اگر تو نبودي هرگز عاشق نمي شدم نه تو از عشق من دست مي كشي نه قلب من از عشق دگرگون مي شود.

منتظر لحظه هايي هستم كه دستانت را بگيرم در چشمات خيره شوم و دوستت دارم را بر لبانم جاري كنم منتظر لحظه اي كه در كنار تو بنشينم و سر روي شانه هاي مهربانت بگزارم.

از عشق تو ... از داشتن تو ... اشك شوق بريزم . منتظر لحظه اي مقدسي كه تو را در آغوش بگيرم و بوسه اي از عشق به تو تقديم كنم  و تمام  وجود قلبم و عشقم را به تو هديه كنم آري من تو را دوست دارم و عاشقانه تو را مي ستــايم.

روي خط زمان در كنار نقطه چين تجربه ها جايي ميان پرانتزها را به دقت خواندم.

هرگز به دنبال كسي نگرد كه بتواني با‌ آن زندگي كني به دنبال كسي باش كه نتـــواني بدون او زندگي كني.

كسي كه دوستش داري ازش بگذر اگر قسمت تو باشد بر مي گردد اگر هم بر نگشت حتي از اول مال تو نبود پس بهتر كه رفت.

اين دفعه كه بارون اومد زير بارون بمون دونه هاي بارون رو هر چند تا كه گرفتي همون اندازه دوستم داري و به اندازه اونايي كه نگرفتي من دوستت دارم.

تو دنيا سه فرشته هست ، يكي داره به پرنده هاي خوشگل غذا ميده ، يكي داره به درد و دل خشگل عاشق ما گوش ميده و سومي همونيه كه من خيلي خيلي دوستش دارم و الن داره اينو ميخونه.

اگـــــــر يك روز چشات پر اشك شد و به دنبال يه شونه گشتي كه گريه كني صدام كن بهت قول نمي دم كه ساكتت كنم ولي قول ميدم كه پا به پات گريه كنم.

به جاي دسته گلي كه فردا بر سر قبـــرم مي گذاري امروز با شاخه گلي كوچك يادم كن به جاي سيل اشكي كه فردا نثارم مي كني امروز با تبسمي شادم كن به جاي منتهاي تسليت گونه ي فردا در روزنامه ها مي نويسي امروز با پيام كوچكي خوشحالم كن من امروز نياز دارو نه فردا .

شكستم را هرگز نخواهي ديد ام تو صدايش رو بشنو كه در سكوت خاموشي هميشه تلخ ترين لحظات زندگي ام به خاطر كسي است كه ساده ترين لحظه هايم بود.

هيچ وقت گريه نكن چون هيچ كس لياقت اشك هاي تو را ندارد ، اون كسي كه لياقت داره طاقتشو نداره.

یک روز ...

                 

 

One Day You Will Ask Me What I Love More

 You Or My Life , And When I Will Say My Life

 You Will Walk Away From Me Without

Life Knowing….That You Are My